فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بیلی زباله جمع‌کن

کتاب بیلی زباله جمع‌کن

نسخه الکترونیک کتاب بیلی زباله جمع‌کن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بیلی زباله جمع‌کن

روزی یک شوک واقعی به بیلی وارد شد. این شوک در صفحاتِ داخلی یک روزنامه بود. در آن صفحه‌ی روزنامه، عکسی از شهر آن‌ها چاپ شده بود! ابتدا، بیلی حتی از دیدن آن به خودش بالید، امّا بعد وقتی آنچه در زیر عکس نوشته شده بود خواند، لبخند از صورتش محو شد: «این عکسی از کثیف‌ترین شهرِ این کشور است. در آخرین مسابقه، برای یافتن کثیف‌ترین شهر جایزه‌ای اختصاص داده بودیم. این شهر با بیش از پانصد رأی از طرف افرادی که قبلاً در آنجا بودند بالاترین مقام را آورد. خب، این هم جای خوشبختی است، یا شاید، بدبختی!» بیلی شوکه شده بود. چقدر وحشتناک! این خبر چقدر برای شهرشان وحشتناک و خجالت‌آور بود! همین‌طور که گزارش ادامه پیدا می‌کرد، وضع بدتر هم می‌شد.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بیلی زباله جمع‌کن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کثیف ترین شهر



برخلاف تمام کسانی که در آن شهر زندگی می کردند، بیلی آدم کثیفی نبود. در واقع، بیلی کمی تمیز و مرتب هم بود؛ او هیچ وقت توی خیابان زباله نمی ریخت یا وقتی چیزی می خورد آشغالش را دور نمی انداخت. با این حال، چنان به زندگی در آن شهر عادت کرده بود که تمام آن آشغال ها و زباله هایی که همه جا دیده می شد زیاد به چشمش نمی آمد. او واقعاً زمین هایی را که پر از ماشین های اِسقاطی شده بود نمی دید یا یخچال های کهنه و قراضه ای که نیمی از بدنه شان در نهر آب و نیمی از آن بیرون از آب بود. او حتی تختخواب های زنگ زده ای را نمی دید که مردم این طرف و آن طرف انداخته بودند و گاهی در هوای آفتابی، حیوانی روی آن لم می داد. البته او به ندرت متوجه آدامس های جویده ای می شد که به کفش مردم می چسبید و آن ها مدتی طولانی با آن راه می رفتند.
بعد، روزی یک شوک واقعی به بیلی وارد شد. این شوک در صفحاتِ داخلی یک روزنامه بود. در آن صفحه ی روزنامه، عکسی از شهر آن ها چاپ شده بود! ابتدا، بیلی حتی از دیدن آن به خودش بالید، امّا بعد وقتی آنچه در زیر عکس نوشته شده بود خواند، لبخند از صورتش محو شد:

«این عکسی از کثیف ترین شهرِ این کشور است. در آخرین مسابقه، برای یافتن کثیف ترین شهر جایزه ای اختصاص داده بودیم. این شهر با بیش از پانصد رای از طرف افرادی که قبلاً در آنجا بودند بالاترین مقام را آورد. خب، این هم جای خوشبختی است، یا شاید، بدبختی!»



بیلی شوکه شده بود. چقدر وحشتناک! این خبر چقدر برای شهرشان وحشتناک و خجالت آور بود! همین طور که گزارش ادامه پیدا می کرد، وضع بدتر هم می شد.

«... با لباس های خوب و تمیزتان به این شهر نروید، چون حتی با قدم زدن در خیابان های این شهر کثیف می شوید. آنچه باید انجام دهید این است که اگر از زیر آشغال ها و خرت و پرت ها نیمکتی نمایان شد، روی آن ننشینید! سال هاست که این نیمکت ها تمیز نشده اند.در نتیجه اگر روی آن ها بنشینید، لباس هایتان پر از خاک و کثافت می شود. اگر آن قدر بدشانس هستید که گذرتان به این شهر می افتد، هشدار دیگری به شما می دهیم: گیره ای به دماغتان بزنید، بله! به خاطر بوهای بد این شهر!»

بیلی به سختی می توانست آنچه خوانده بود باور کند. آیا شهری که از آن صحبت می شود همان شهری است که بیلی در آن زندگی می کند یا اینکه جایی دورافتاده در کشور است؟ دوباره به عکس نگاه کرد؛ نه، این دقیقاً شهر خودشان بود که برای دریافت این جایزه ی وحشتناک انتخاب شده بود. این فکر او را به وحشت انداخت. او همیشه به شهرش افتخار می کرد و فکر می کرد جای خوبی زندگی می کند، امّا حالا احساسی جز خجالت نداشت.
او عکس و گزارش را از روزنامه جدا کرد و در جیبش گذاشت.بعد، یکراست از خانه به سوی شهرداری رفت و درخواست ملاقات با شهردار کرد.
بیلی در حالی که عکس و گزارش را به سوی شهردار گرفته بود، گفت: «به این بریده ی روزنامه نگاه کنید. روزنامه ی امروز را دیده بودید؟»
شهردار بریده ی روزنامه را از بیلی گرفت و آرام آن را خواند، بعد نگاهش را بالا آورد و شانه هایش را بالا انداخت.



گفت: «تِد باید از خودش خجالت بکشد. در واقع، خیال دارم اخراجش کنم. اصلاً درست نیست که کارمندی داشته باشی که کارش را خوب انجام نمی دهد. اگر هیچ کس نباشد، هزینه هم کمتر می شود.»
تِد رفتگر خیابان ها بود. او یک لباس کار آبی پاره پاره می پوشید و کلاهی را که نشانِ آن افتاده بود سرش می گذاشت. وظیفه ی تِد تمیز کردنِ شهر بود. اگر چه او خیلی کار می کرد، نمی توانست همه ی آشغال ها را جمع و کثیفی های شهر را تمیز کند. شاید برای این کار به پنجاه - نه، شاید صد و پنجاه - رفتگر احتیاج بود تا همه جا تمیز شود. لازم بود که این تعداد رفتگر به مدت یک هفته بدون وقفه کار کنند.
بیلی به سختی آنچه شنیده بود باور می کرد. یعنی این شهردار بود که تِد را سرزنش می کرد، درست مثل بقیه که همیشه این کار را می کردند. حالا تِد بیچاره کارش را هم از دست می داد!
شگفتی و تعجب دیگری هم در راه بود. وقتی شهردار گزارش روزنامه را خواند، آن را گلوله کرد و روی زمین انداخت، درست به همین راحتی! بیلی هنوز ساکت و آرام در شگفت مانده بود. بعد، خیلی آرام، جلو رفت و کاغذ روزنامه را برداشت. امّا متاسفانه شهردار کوچک ترین توجهی به این حرکت نکرد.
بیلی ساکت و آرام به سوی خانه رفت. به نظر می رسید هیچ کس دیگری جز او به این مسئله فکر نمی کند. گاهی وقتی هیچ کس دیگری هیچ کاری انجام نمی دهد، یک نفر باید کاری بکند، فقط یک نفر!



بیلی و کاغذهای باطله



در طول چند روزِ بعد، بیلی بیشتر وقتش را با فکر کردن گذراند. فهمید که چاره ی کار این نیست که به مردم بگویند کمتر آشغال بریزند، چون ظاهراً آن ها اصلاً به این موضوع توجهی نداشتند. اگر هم به این موضوع توجه می کردند، باز هم تِد را سرزنش می کردند. حالا که تِد کارش را از دست داده بود، احتمالاً مردم با مشکل روبه رو می شدند، امّا از طرف دیگر، بهانه ای هم برای کثیفی شهرشان داشتند.
آن ها حتماً می گفتند: «اگر هنوز تِد را داشتیم، وضع این قدر بد نبود. این کارِ شهردار اشتباه بود. او نباید تِد را اخراج می کرد.»
و بعد حتماً شانه هایشان را بالا می انداختند و درباره ی موضوع دیگری صحبت می کردند.
بیلی راه افتاد که به دیدن تِد برود تا به او بگوید از اینکه او کارش را از دست داده است، چقدر ناراحت است.
تِد در حالی که متوجه نگرانیِ بیلی بود، گفت: «متشکرم، امّا راستش را بخواهی، من از این اتفاق کمی هم خوشحالم. خودم می خواستم کارم را رها کنم. برای خودم چند تا حیوان اهلی خریده ام و می خواهم آن ها را پرورش بدهم. راستش این کار خیلی آسان تر است. چون آن ها به اندازه ی آدم ها کثیف نیستند و ریخت و پاش نمی کنند.»
بیلی گفت: «امّا من مطمئنم که باید کاری بکنیم. مطمئنم که می توانیم مردم را تغییر بدهیم.»
تِد با خنده گفت: «تغییر؟! نمی دانی چقدر متاسفم که به تو بگویم هیچ شانسی برای این کار وجود ندارد. آن ها ذاتاً کثیف، ریخت و پاش کُن و زیاده خواه هستند!»

نظرات کاربران درباره کتاب بیلی زباله جمع‌کن

بیلى زباله جمع میکنه٠ بیلى، بیلى زباله جمع کن ;) یاد میده که کوچه و خیابونو و شهرشونو تمیز کنن مثل شهرهاى رشد یافته دنیا ،کتاب خوبیه فرهنگ سازى میشه٠ خیلى جالبه که در این حوزه رمان هم تولید میشه
در 2 سال پیش توسط لاله