فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بدترین پسر دنیا

کتاب بدترین پسر دنیا

نسخه الکترونیک کتاب بدترین پسر دنیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بدترین پسر دنیا

من چهار تا برادر دارم که همیشه دارند از چیزی شکایت می‌کنند. اگر یک وقتی ناراحت باشم و بخواهم با مامان حرف بزنم، کمِ‌ کم دو تا از برادرهایم توی صف جلویم هستند و نوبت گرفته‌اند تا درباره‌ی یک مشت چیزهای مسخره نق بزنند. مشکل من معمولاً جدی است، مثلاً ناخنم شکسته یا جورابم گم شده ولی آن‌ها وقت مامان را با کارهای بیخودی می‌گیرند، مثل اینکه مربا روی صورتشان ریخته یا بلوزشان را پشت و رو پوشیده‌اند. هر چهار تا برادرم دوست دارند دست‌کم روزی یک‌ بار درباره‌ی مشکلات مسخره‌شان نق بزنند. مامان به این‌ها می‌گوید "مشکلات همیشگی". هر وقت برادرهایم شروع می‌کنند به غُر زدن، بابا قیافه‌ی "وای، دوباره شروع شد" به خودش می‌گیرد و در می‌رود، ولی مامان گوش می‌کند، چون مامانمان است. مارتی برادربزرگه است و "مشکل همیشگی‌اش" این است که هیچ وقت اجازه ندارد هیچ کاری بکند، طوری ‌که انگار توی زندان است...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.83 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بدترین پسر دنیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



عادلانه نیست

من چهار تا برادر دارم که همیشه دارند از چیزی شکایت می کنند. اگر یک وقتی ناراحت باشم و بخواهم با مامان حرف بزنم، کمِ کم دو تا از برادرهایم توی صف جلویم هستند و نوبت گرفته اند تا درباره ی یک مشت چیزهای مسخره نق بزنند. مشکل من معمولاً جدی است، مثلاً ناخنم شکسته یا جورابم گم شده ولی آن ها وقت مامان را با کارهای بیخودی می گیرند، مثل اینکه مربا روی صورتشان ریخته یا بلوزشان را پشت و رو پوشیده اند.
هر چهار تا برادرم دوست دارند دست کم روزی یک بار درباره ی مشکلات مسخره شان نق بزنند. مامان به این ها می گوید "مشکلات همیشگی".
هر وقت برادرهایم شروع می کنند به غُر زدن، بابا قیافه ی "وای، دوباره شروع شد" به خودش می گیرد و در می رود، ولی مامان گوش می کند، چون مامانمان است.
مارتی برادربزرگه است و "مشکل همیشگی اش" این است که هیچ وقت اجازه ندارد هیچ کاری بکند، طوری که انگار توی زندان است.
همیشه غُر می زند: «چرا من نباید موتورسیکلت داشته باشم؟ من حالا ده سالم است و چیزی نمانده که شانزده سالم بشود. اگر کلاه کاسکِت بگذارم پلیس اصلاً نمی فهمد.»



یکی دیگر از چیزهایی که همیشه درباره اش غُر می زند این است: «چرا برای من میز بیلیارد نمی خرید؟ می توانید توی پارکینگ بگذاریدش. آنجا فقط یک مشت ابزارهای قدیمی و یک ماشین است که به درد نمی خورند. خودم به محض اینکه فوتبالیست معروفی شدم، یکی برای خودم می خرم.»
بابا بعضی وقت ها جلوی مارتی می نشیند و به غُر زدن هایش گوش می کند. می گوید مارتی از سریال های خنده دار تلویزیون خیلی جالب تر است.
بابا می خندد و می گوید: «میز بیلیارد به جای ماشین توی پارکینگ؟ مارتی، پسرم، تو چقدر بانمکی!»
مارتی از این جواب ها خوشش نمی آید. برای همین قهر می کند و با اخم و تَخم می رود. یک بار وقتی مارتی بعد از قهر کردن برگشت، بابا یک مجسمه ی اُسکار مقوایی را به عنوان بهترین هنرپیشه به او جایزه داد.
اسم من ویل است و دومی هستم. بعد از من، دانی، برادر سومی است که "مشکل همیشگی اش" موهایش است. هر قدر مامان آن ها را می شوید یا شانه می زند باز هم مرتب نمی شوند.
ــ مامان، پشتش هنوز سیخ ایستاده.
مامان پشت سر دانی دست می کشد و می گوید: «حالا خوب شد؟ برو دیگه دانی.»
ــ نه مامان، هنوز سیخ است.
ــ نه، نیست. دانی، تو درباره ی موهایت وسواس داری. موهایت خیلی هم خوب است. حالا برو، مدرسه ات دیر می شود.
ــ ولی من دارم می بینم که یکی از موهایم سیخ ایستاده. همین جاست. اگر بچه ها ببینند مسخره ام می کنند و صدایم می کنند "مو سیخ سیخی".
بعد، مامان با آب پاش روی سر دانی آب می پاشد.



ــ خوب شد؟
ــ فکر کنم.
این نمایش یک روز در میان اجرا می شود. روزهای دیگر، برعکس، دانی می خواهد موهایش سیخ بایستند، چون فکر می کند این طوری باحال تر است. برادرهای بعدی ام، بِرت و نیم وجبی، برای اینکه به خیال خودشان حرفشان به کری بنشیند، نق زدنشان را با کلمه ی جدیدی که اختراع کرده اند شروع می کنند. کلمه ی اختراعی بِرت "اِی زه" است. مثلاً: «اِی زه می دین شکلات بخورم؟»
مامان می گوید: «نه عزیزم. قبل از شام نمی شود.»
ــ اِی زه می دین فقط یک کوچولو بخورم؟
ــ نه، عزیزم. همین الان می خواهیم شام بخوریم.
ــ پس اِی زه می دین بیسکویت بخورم؟
ــ مثل اینکه متوجه نیستی، بِرت. قبل از شام اجازه نیست شیرینی بخوری.
ــ اِی زه می دین قرص مکیدنی گلو بخورم؟
ــ عزیزم، قرص مکیدنی گلو هم شیرین است.



تحمل مامان خیلی زیاد است. بابا با دومین "اِی زه" از کوره در می رود.
نیم وجبی کوچک ترین بچه است ولی خیلی بدش می آید به او بگویند بچه. کلمه ای که برای نق زدنش اختراع کرده، این است "عادل نی" مثلاً: «عادل نی. مامیِ کریس اجازه داده بهش که سرش را بتراشد، برای همین انگار پنج سالش است.»
این حرف را بعد از اینکه فقط یک نصفه روز مهد کودک بود زد.
مامان گفت: «من مامانِ کریس نیستم، مامان تو هستم و به تو می گویم نه، اجازه نیست کچل کنی.»
نیم وجبی با جیغ گفت: «عادل نی. باری روی دستش چسب خالکوبی زده، مثل بزرگ ها.»
ــ خالکوبی، بی خالکوبی. ما قبلاً در این باره با هم حرف زدیم.
نیم وجبی باز گفت: «عادل نی. پس گوشواره چی؟ مردم همه گوشواره دارند. عادل نی که من نداشته باشم.»
مامان گفت: «حق با توست عزیزم، زندگی بعضی وقت ها اصلاً عادلانه نیست.»
بعد نیم وجبی را بغل کرد و آرام تکان داد تا او بالاخره شروع کرد به مکیدن انگشتش. دو دقیقه ی بعد خوابِ خواب بود.

نظرات کاربران درباره کتاب بدترین پسر دنیا