فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ایلیاد هومر

کتاب ایلیاد هومر

نسخه الکترونیک کتاب ایلیاد هومر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ایلیاد هومر

ایلیاد داستان ایزدان مداخله‌گر، جنگجویان دلاور و نبردهای خونین است. داستان انتقام، اعمال قهرمانی و جاذبه‌ی زنان زیباست؛ داستان ریختن خون بر زمین پایین برج و باروی شهر تروی و بر شن‌های کنار کشتی‌های هلالی شکل یونانی که سینه‌هایی به رنگ سرخ آتشین دارند. این داستان زمانی رخ داده است که ایزدان در سرنوشت موجودات میرا دخالت می‌کردند و جانب این و آن را می‌گرفتند.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ایلیاد هومر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آغاز داستان

پدر آشیل پی لی یس(۱۰)، انسان و مادرش تی تِس(۱۱)، ایزدبانوی دریا بود. تی تِس می دانست که اگر پسرش را در آب رود استیکس(۱۲) فرو برد، از آسیب های زمینی در امان خواهد ماند. بنابراین پاشنه ی پای کودکش را گرفت و او را درون آب های سرد و تیره و خروشان رود فرو برد.
آیا با این کار کودک از آسیب های زمینی در امان ماند؟ خواهیم دید.
در زمان داستان ما، آشیل بزرگ شده است. او از غزال تندتر می دود و از گرازی خشمگین جسورتر می جنگد. آشیل با زره پرزرق و برق خود پنجاه کشتی و بیش از دو هزار جنگجوی درنده تر از گرگ زیر فرمان دارد. آنان برای گرفتن انتقام از دریاهای جنوبی خود را به سواحل تروی رسانده اند.
گناه تمام این حوادث به گردن کیست؟
پاریس چیزی را به گردن نمی گیرد. او گناه دزدیدن همسر مردی دیگر را نمی پذیرد. نه پاریس می توانست از هلن زیبا دست بکشد و نه هلن از او. پاریس تمام این ها را به گردن ایزدان می اندازد.
بی گمان پاریس می گوید: «هلن را سرنوشت به تروی آورد؛ همان گونه که یونانیان را به سواحل ما آورد تا در کلبه ها و قایق های سینه سیاه شان بپوسند. نمی توانید مرا سرزنش کنید. وعده ی آفرودیت(۱۳) وعده ی یک ایزدبانوست. من باید همان کاری را می کردم که او پیشگویی کرده بود.»

سرآغاز

ایلیاد(۱) داستان ایزدان مداخله گر، جنگجویان دلاور و نبردهای خونین است. داستان انتقام، اعمال قهرمانی و جاذبه ی زنان زیباست؛ داستان ریختن خون بر زمین پایین برج و باروی شهر تروی(۲) و بر شن های کنار کشتی های هلالی شکل یونانی که سینه هایی به رنگ سرخ آتشین دارند. این داستان زمانی رخ داده است که ایزدان در سرنوشت موجودات میرا دخالت می کردند و جانب این و آن را می گرفتند.
***
یونانیان به جنگ تروی آمده اند و نه سالِ تمام است که آن را محاصره کرده اند.
چرا؟ چون پاریس(۳)، شاهزاده ی اهل تروی، هِلن(۴) را که از ماه هم زیباتر است، از شوهرش مِنِلِس(۵)، پادشاه اسپارت(۶)، دزدیده است.
یونانیان به فرماندهی آگاممنون(۷)، پادشاه قدرتمند، ستمگر و حریص خود، برای بازگرداندن هلن به جنگ آمده اند. اما ترویی ها حاضر به پس دادن هلن نیستند.
هر یک از دو طرف قهرمانان خود را دارند. یونانیان آشیل(۸) را دارند که جنگجویی خشن و تندخوست. قهرمان ترویی ها نیز شاهزاده هکتور(۹)، جنگجویی است بزرگ و نسبت به رقیب خود بسیار بخشنده. دلایل مبارزه ی آنان سال ها پیش از این آغاز شده بود.



ایزدان مداخله گر

پیش از تولد پاریس، پیشگویی شده بود که او باعث ویرانی تروی می شود. پدرش، پرایم(۱۴)، شهریار تروی، به آگی لائس(۱۵)، شبان خود، فرمان داد تا نوزاد را به قتل برساند. اما شبان پیر که از خشم ایزدان در هراس بود، کودک را پنهانی به کوهستان برد. فقط او و ایزدان می دانستند که پاریس پسر پرایم است.
آیا ایزدبانویی، هلن را به این جوان که در دامنه های کوهستان به شبانی گاوان بلند شاخ مشغول بود، وعده داد؟ گر چه بسیار بعید به نظر می رسد، اما چنین است. ایزدان حتی پیش از تولد پاریس هم در سرنوشت او دخالت کرده بودند.
***
در مراسم ازدواج تی تِس، مادر آشیل، با همسر میرایش پی لی یس، ایزدبانویی به نام ایرِس(۱۶) را دعوت نکرده بودند. ایرس ایزدبانویی دردسرساز بود. او تصمیم گرفت چنان شرارتی به پا کند که پژواکش تا ابد از بین نرود.
در مراسم ازدواج، ایرِس سیبی زرین را به زیر پای میهمانان رها کرد. روی سیب نوشته شده بود: «برای زیباترین.»
سه نفر از ایزدبانوان میهمان یعنی هیرا(۱۷)، آتینا(۱۸) و آفرودیت مدعی تصاحب سیب بودند. زئوس(۱۹) می دانست که اگر یکی از ایزدان برای تعیین زیباترین ایزدبانو دخالت کند، چه دردسری در کوه المپ(۲۰) به وجود خواهد آمد. از این رو دستور داد تا پاریس یعنی یکی از موجودات میرا، زیباترین ایزدبانو را انتخاب کند.
هِرمس(۲۱)، پیک زئوس، پاریس را که مشغول چراندن گله ی گاوها بود، یافت. هر سه ایزدبانو با چهره های پوشیده، ایستاده بودند. هوای بالای کوه سرد بود.
هرمس گفت: «زئوس به تو دستور می دهد تا زیباترین این سه تن را انتخاب کنی.»
پاریس هم چنان که سرش را تکان می داد، گفت: «فکر نمی کنم کار من باشد. من در مقامی نیستم که چنین تصمیمی بگیرم. ترجیح می دهم دست به چنین کاری نزنم.» پاریس می دانست که هر تصمیمی بگیرد، باعث خشم بازندگان خواهد شد.
از این رو لبخندی زد، سیب زرین را در دست گرفت و گفت: «من این سیب را سه قسمت می کنم و هر قسمت را به یکی از آنان می دهم.»
هِرمس پافشاری کرد: «پاریس، این راه حل نیست.»
پاریس در نهایت بی میلی دامنه ی کوه را در پیش گرفت و نزد ایزدبانوان رفت.
او به آنان گفت: «خواهش می کنم مرا ببخشید. من این داوری را به عهده نگرفتم. آدمی در برابر فرمان زئوس چه می تواند بکند؟»
ایزدبانوان به سوی او چرخیدند. چشمان پاریس از برق زیبایی آنان متحیر ماند. گفت: «خواهش می کنم یکی یکی جلو بیایید. وقتی در کنار هم هستید، از شدت زیبایی تان، چشمانم جایی را نمی بینند.»
هیرا نخستین فرد بود که جلو آمد و آهسته گفت: «جایزه را به من بده تا تو را فرمانروای آسیا و ثروتمندترین مرد روی زمین کنم.»
پاریس چیزی نگفت و نگاهش را گرداند.
آتینا نفر بعد بود. او همانند عقابی که برفراز صخره ها و در دل آسمان آبی بی پایان در پرواز باشد، مستقیم به چشمان او نگاه کرد و گفت: «اگر مرا انتخاب کنی، در هر نبردی پیروز خواهی شد. من تو را خردمندترین و خوش سیماترین مرد جهان خواهم کرد.»
پاریس شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «من نیازی به نبرد نمی بینم. من شبانم و برای داوری عادلانه، نیازی به رشوه ندارم. آفرودیت آماده ای؟»
آفرودیت روی علف های سبز و نرم ایستاد. باد خنک تابستانی در اطرافش در ترنم بود. آفرودیت به سمت او خم شد و گفت: «پاریس، مردی به زیبایی تو عمرش را در این کوه ها هدر نمی دهد. تو با هلن اسپارتی که کم و بیش به زیبایی من است، ازدواج خواهی کرد. هلن، دختر زئوس که چون قو زیباست، به تو تعلق دارد.»
آفرودیت در کمال بی پروایی به مرد جوان که به خود می لرزید، نزدیک شد و گفت: «پاریس، به اسپارت برو تا هلن یک دل نه که صد دل عاشقت شود. سوگند می خورم که همین طور می شود.»
مرد جوان بی درنگ سیب زرین را به آفرودیت داد.
هیرا و آتینا اهانتی را که پاریس ناخواسته به آنان کرده بود، هرگز از یاد نبردند.
و ماجرا این گونه آغاز شد...
***
پرایم به یاد پسر خود که او را محکوم به مرگ در کوهستان کرده بود، هر سال مسابقه هایی برگزار می کرد. او برای آگی لائس، رئیس شبانان خود، پیغام می فرستاد تا گاو نر باشکوهی را به تروی بفرستد. گاو نر جایزه ی برنده بود. در سالی سرنوشت ساز، پاریس که نمی دانست آخرین پسر پرایم است، تصمیم گرفت گاو نر را به شهر ببرد. آگی لائس با اصرار فراوان از او خواست این کار را نکند، اما پاریس جوان مصمم شده بود تا در مسابقه ها شرکت کند.
***
او در مسابقه ی مشت زنی و دو شرکت کرد و هکتور و دیفوبس(۲۲)، پسران شهریار را شکست داد. آنان اعتراض کردند و از او خواستند دوباره مسابقه دهند. پاریس سومین تاج پیروزی را هم برد.
هکتور و برادرش که از شکست به دست شبانی معمولی خشمگین شده بودند، به روی او شمشیر کشیدند. آگی لائس برای نجات پاریس بی سلاح اعتراف کرد که از دستور شهریار برای کشتن نوزاد سرپیچی کرده بود. از این رو پاریس به شادی پیش پدرش، شهریار پرایم بازگشت و با برادرانش در صلح و آرامش زندگی کرد.
***
اما پاریس که اکنون یکی از شاهزادگان تروی بود، هرگز قول آفرودیت را که در کوهستان به او داده بود، از یاد نبرد. روزی از پدرش پرسید آیا می تواند با گروهی از نمایندگان تروی به شهر یونانی اسپارت، جایی که مِنِلِس با همسرش هلن فرمانروایی می کردند، برود؟
ایزدان تبسمی کردند و به تماشای آغاز شرارتی که به پا کرده بودند، نشستند...
در اسپارت که دیوارهایی سفید داشت و در یکی از بخش های خشک یونان قرار گرفته بود، منلس به گرمی از میهمان خود پاریس استقبال کرد، به او حرمت بسیار گذاشت و با او در نهایت مهمان نوازی رفتار کرد. اما میهمانش این رفتار را با خیانت پاسخ گفت.
هلن درست همان بود که آفرودیت به هنگام گرفتن سیب زرین وصف کرده بود. پاریس تاب مقاومت در برابر او را نداشت.
او هدیه هایی به هلن داد، سخنان شیرینی در گوشش زمزمه کرد و از جامی که او نوشیده بود، نوشید. هلن نیز جذب زیبایی این مرد جوان شده بود.
آن دو درون کاخ قدم می زدند، در سایه های حیاط می نشستند و گاه دست های شان به هم می خورد و به یکدیگر خیره می شدند. پچ پچ ها و زمزمه هایی در کاخ شنیده می شد.
شهریار منلس که مردی محترم و آبرومند بود، این شایعه ها را باور نداشت. او می دید که پاریس از کنار همسرش دور نمی شود اما رفتار او را ناشی از حماقت جوانی می دانست و حتی هنگامی که برای شرکت در مراسم تدفین پدرش با کشتی به کرت(۲۳) می رفت، آن دو را پیش هم گذاشت. هلن باید در خانه می ماند تا از میهمان ترویی شان پذیرایی کند.
هلن بی آن که احساس شرمساری کند، همان شب همراه پاریس اسپارت را به قصد تروی ترک کرد.
آن گاه حوادث بعدی هم چون روز و شب به دنبال هم از راه رسیدند.

هزار کشتی به سوی تروی حرکت می کند

تمام اهالی تروی مبهوت زیبایی هلن شدند. پاریس سوگند یاد کرد که هلن را هرگز به منلس پس نخواهد داد.
منلس نیز برای بازگرداندن همسر خود از برادرش، شهریار بزرگ آگاممنون، کمک خواست. آگاممنون طبق وظیفه ای که داشت، پذیرفت.
بنابراین یونانیان به تروی آمدند.
منلس با شصت کشتی از اسپارت آمد تا زیر نظر برادرش آگاممنون بجنگد.
شهریار بزرگ، بزرگ ترین نیرو را از کرنیس(۲۴) و مای سینی(۲۵) به همراه آورد. با این همه، نیروهای دیگر نیز هم چنان از راه می رسیدند.
اولیس(۲۶) از جزیره ی ایتاکا(۲۷)، سرزمین جنگل های کاج و دریاهای آبی و آرام، حرکت کرد. او با دوازده کشتی سینه سرخ و به امید غنیمت جنگی و افتخار، همسر وفادار خود پنه لوپی(۲۸) را ترک کرد.
دایامیدیز(۲۹) جنگ طلب برای اثبات دلاوری خود آمد. او با هشتاد کشتی سیاه بادبان از اپیدارس(۳۰) پوشیده از تاکستان، حرکت کرد.
نِستر(۳۱) گر چه سالخورده بود، برای مشورت همراه جمعیتی از جنگجویان مشتاق برخورد برنز با برنز به تروی آمد.
آشیل، قهرمان توانا هم با پنجاه کشتی روباز که هر کدام پنجاه جنگجوی تشنه نبرد در خود داشتند، به تروی آمد.
بدین ترتیب همه از راه رسیدند. کشتی های روباز سینه قویی، آب های سبز و عمیق دریا و امواج درخشان سپیده دم را می شکافتند.
ایزدان هم چنان که بر کوه المپ نشسته بودند، به این کشتی ها می نگریستند. کشتی ها همانند مرغان دریایی که بالای سرِ دسته ای از نقره ماهیان رسیده باشند، دور هم جمع می شدند. زئوس پدر ایزدان، هیرا همسرش، آتینا ایزدبانوی جنگ، پوسایدن(۳۲) لرزاننده ی زمین، آفرودیت ایزدبانوی عشق و ایرسِ دردسرساز، از آن بالا به لشکریان یونانی و جنگجویان محبوب شان نگاه می کردند.
کشتی های جنگی در جای امنی در ساحل آولیس جمع شده بودند که آن جا نشانه ای را دیدند. آنان سرگرم قربانی به درگاه ایزدان بودند که ناگهان ماری با خال هایی به رنگ خون به سرعت برق از زیر محرابی بیرون آمد و یک راست به سوی درخت چناری رفت.
گنجشکی با جوجه های تازه از تخم در آمده اش روی شاخه ی بالایی درخت لانه داشت. هم چنان که مار نه جوجه گنجشک را می بلعید، پرنده به شاخه ای در همان نزدیکی پرید. مار چمبره زد، به طرف گنجشک خیز برداشت و او را هم خورد.
جنگجویان می خواستند معنی این اتفاق را بدانند. از این رو کالکاس(۳۳) به حرف آمد: «زئوس پیامی برای ما فرستاده است. ما نه سال پشت برج و باروی تروی می جنگیم؛ در برابر هر جوجه، یک سال. سال دهم، برج و بارو را تصرف خواهیم کرد.»
پس در روشنایی بامداد، یونانیان به قصد تروی و جنگ، بادبان برافراشتند.

نظرات کاربران درباره کتاب ایلیاد هومر

عالی .فیلم تروی از روی داستان ایلیاد ساخته شده .هم کتاب و هم فیلم ارزشمند و قوی هستن
در 11 ماه پیش توسط hes...ein
خوبه
در 3 ماه پیش توسط ary...asi
داستان خیلی خیلی جالبیه فقط نمیدونم چرا اسم پادشاه ها و خدایان رو جوری به فارسی ترجمه کرده بود که تا به حال تو هیچ داستان یا کتاب دیگه ای که خوندم ندیده بودم
در 1 ماه پیش توسط καρακ