فیدیبو نماینده قانونی نشر شورآفرین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عروسک‌خانه

کتاب عروسک‌خانه
نمایش‌نامه در سه پرده

نسخه الکترونیک کتاب عروسک‌خانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عروسک‌خانه

عروسکخانه، داستان زن خامی است که ناگهان چشم به چندوچون زناشویی و دروغی که زندگی‌اش را بر آن بنیاد نهاده باز می‌کند. می‌بیند شوهرش، پدر سه فرزندش، بیگانه‌ای بیش نیست که همواره با او چون بچه و دارایی خود رفتار کرده است. درمی‌یابد که خوشبختی‌اش دروغین بوده و خودش، نه آدمی آزاد و برابر، که عروسکی و خانه‌اش نه خانه، که عروسکخانه‌ای بوده است. این چشم‌گشایی، او را بر آن می‌دارد که همه چیز خود را رها کند و در جست‌و‌جوی حقیقت، خود و ارزش‌های خود، پا به دنیای واقعی بنهد. این‌گونه، او نخستین گام را به دنیای بیرون می‌گذارد ـ دنیایی سردتر و تنهاترِ، ولی هم‌زمان، روشن از کورسوی امید به چیزی بهتر.

ادامه...

بخشی از کتاب عروسک‌خانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخنی پیرامون برگردان دوازده نمایشنامه ی مدرن ایبسن از زبان نروژی به فارسی

آن چه برگردان کنونی را از دیگر برگردان های پرشمار همین نمایشنامه ها جدا می کند، پیش از هر چیز این است که برای نخستین بار از زبان نروژی به فارسی برگردانده شده، و دیگر این که در همکاری با «مرکز ایبسن» ـ بخشی از دانشکده ی علوم انسانی دانشگاه اسلو ـ انجام گرفته است. داستان این است که در سال ۲۰۱۳، پروژه ای در دانشگاه اسلو برای ترجمه ی هم زمان دوازده نمایشنامه ی مدرن ایبسن به هشت زبان گوناگون به کار افتاد. در آغاز، زبان فارسی در این پروژه جای نداشت، اما چندی بعد، از آن جا که انتشارات پنگوئن در پی ارائه ترجمه ی تازه ای از همین نمایشنامه ها به انگلیسی بود، مرکز ایبسن به جای این دوباره کاری به زبان انگلیسی، زبان فارسی را جایگزین آن کرد.
ویژگی این پروژه این است که مترجمان زبان های گوناگون هم زمان روی یک نمایشنامه کار و همکاری می کنند. شیوه ی کار این است که مترجمان نمایشنامه را موشکافانه می خوانند، ریزی از واژه ها و نکته های گنگ و دشوار و دوپهلو و... فراهم می سازند و با خود به نشست های همگانی که به همراه پروفسور فروده هل لاند ـ ایبسن شناس و رییس مرکز ایبسن ـ برگزار می شود می آورند و به گفت وگو و رایزنی درباره ی آن ها و نیز واکاوی نمایشنامه می پردازند. آن گاه بر این زمینه، زمان برگردان نمایشنامه فرامی رسد.
مترجم هر زبان از همکاری یک گروه سه نفره از کارشناسان همان زبان برخوردار است که برگردان را پس از پایان بررسی می کنند و دیدگاه های اصلاحی خود را به مترجم ارائه می دهند. معمولاً هر یک از کارشناسان توجه خود را بیشتر در زمینه ی معینی متمرکز می کند. یکی از آنان متن ترجمه را با زبان نروژی می سنجد، دیگری آن را از دید ادبی و سومی از دید نمایشی بررسی می کند. مترجم دیدگاه های کارشناسان را تا آن جا که با متن اصلی نمایشنامه خوانایی داشته باشد و به ژرفای آن یاری رساند، در ترجمه به کار می گیرد و نسخه ی نهایی را آماده ی چاپ می کند.
این شیوه ی برگردان هم زمان یک کار ادبی یا نمایشی به زبان های گوناگون و پرشمار، یک رویداد ادبی است و برای نخستین بار به کار گرفته می شود و در نشست های ادبی جهان واکنش های کنجکاوانه، خوش بینانه و آمیخته به شگفتی بسیاری برانگیخته است. برنامه این است که در پایان کار پروژه، تجربه ی گردآمده، در کتابی به زبان انگلیسی انتشار یابد.

پیشگفتاری بر عروسکخانه

اینک شادم که برگردان نمایشنامه ی «عروسکخانه»ی هنریک ایبسن از زبان نروژی را به دست خوانندگان و دوستداران کارهای نمایشی می سپرم. نمایشنامه این گونه آغاز می شود که زنی جوان و زیبا با دست های پر از خرید شب کریسمس به خانه برمی گردد. او که شاد است و آواز خوان، با شیوه های خود شوهر را از اتاق کارش بیرون می کشد. این جا گپ و گفتگویی پیش می آید سرشار از خوش بینی به آینده و زندگی. زن ناز می فروشد و شوهر ناز می خرد. در این دم، همه چیز می درخشد و نوید می دهد، ولی زندگی آبستن رویدادهاست و به زودی چهره ی دیگری به خود می گیرد. در این آسمان درخشان و بی ابر، لکه ابرهایی پدیدار می شود که به هم می پیوندند و گوش تا گوش آسمان زندگی این زوج خوشبخت را فرامی گیرند، درهم می پیچند و می غرند و می بارند. سپس، جویباری روان می شود که به زودی به جویبار دیگر و جویبارهای دیگری می پیوندد و تندابی می شود سهمگین که همه چیز را، حتی زندگی زن را به نیستی تهدید می کند. روز تابناک آغاز نمایشنامه با شبی تاریک و بیمناک و اندیشناک پایان می یابد.
عروسکخانه، داستان زن خامی است که ناگهان چشم به چندوچون زناشویی و دروغی که زندگی اش را بر آن بنیاد نهاده باز می کند. می بیند شوهرش، پدر سه فرزندش، بیگانه ای بیش نیست که همواره با او چون بچه و دارایی خود رفتار کرده است. درمی یابد که خوشبختی اش دروغین بوده و خودش، نه آدمی آزاد و برابر، که عروسکی و خانه اش نه خانه، که عروسکخانه ای بوده است. این چشم گشایی، او را بر آن می دارد که همه چیز خود را رها کند و در جست و جوی حقیقت، خود و ارزش های خود، پا به دنیای واقعی بنهد. این گونه، او نخستین گام را به دنیای بیرون می گذارد ـ دنیایی سردتر و تنهاترِ، ولی هم زمان، روشن از کورسوی امید به چیزی بهتر. ایبسن در نامه ای درباره ی نورا می نویسد: «... زندگی او درواقع باید در آن دمی آغاز شود که از خانه اش می رود.... بچه ی بزرگ بالغی، نورا، در نمایشنامه هست که باید برای یافتن خود پا به زندگی بیرون بگذارد...»
نورا به این دریافت دردناک رسیده است که کسی نیست و باید کسی بشود. او آزادی را برای این می خواهد و به گفته ی ایبسن، اخلاقاً حق دارد.
نورا، تا صحنه ای که سنگ هایش را از سنگ های شوهرش هِلمر وامی کند، جابه جا از «آن چیز شگفت» یاد می کند که چیزی نیست جز تحقق رویایش دراین باره که هلمر همه ی بار پیامدهای کارهای او را به دوش بگیرد و بدین گونه در برابر جامعه ای بایستد که او و آبرویش را تهدید می کند. او خود را ناتوان و نیازمند پشتیبانی آن نیمه ی نیرومند خود ـ شوهر دارای قدرت و نفوذ اجتماعی اش ـ می بیند. ولی هلمر، هرچند زندگی اش را مدیون نوراست، نه کنار او، که رودررویش می ایستد، نمایندگی مقامات و نهادهای جامعه را به دوش می گیرد و دادستان وار به جای آنان سخن می گوید. در آن دم که خطر از میان برمی خیزد و او فریاد برمی دارد «نجات پیدا کردم! نورا، نجات پیدا کردم!»، رسوا می شود و نورا به پوچی گمان خود درباره ی «آن چیز شگفت» و همسرش پی می برد و آزاد می شود.
در این وضعیت، او بدون تردید یکی از آزاده ترین چهره های نمایشنامه های ایبسن است، چرا که هیچ بندی را به پای آزادی فردی خود نمی پذیرد و به همسرش نیز آزادی و امکان می دهد تا خود را دگرگون کند. و این جا، در پایان نمایشنامه، از «آن شگفت انگیزترین چیز» یاد می کند ـ امیدی ممکن، هرچند کمابیش پندارین به این که شاید زمانی در آینده چون دو آدم مستقل و آزاد و برابر به هم برسند. ولی هلمری که نورا بتواند بار دیگر به او بپیوندد، باید هلمر دیگری باشد. اصطلاح «آن شگفت انگیزترین چیز» اشاره ای گنگ و تردیدآمیز به این امکان آتی است، چیزی که او خود به سختی به آن باوری دارد، چراکه دیگر به چیزی که خودش ندیده، نمی تواند باوری داشته باشد.
ایبسن در نامه ی یادشده هم چنین می نویسد:... با آن دیدی که نورا در شب پایانی به زناشویی خود پیدا کرده، اگر به زندگی با هلمر ادامه می داد اخلاق را زیر پا می گذاشت؛ او نمی تواند چنین کاری کند و برای همین هم می رود.
***
در پهنه ی زندگی، سال ها می آیند و می روند و با خود دگرگونی های خرد و ریزی می آورند که از انباشت این ها، بهمن رویدادهای بزرگ به جنبش و گردش می افتد. بهمن که در بستری آرام می گیرد، همه ی چشم انداز آدمی دگرگون شده است. روزگاری دیگر با چندوچونی دیگر آغاز می شود. آدمی باز باید نگاه بالا برد، چشم تیز کند، به هر سو و گوشه و کنج سر و گردن کشد و هر سنگی را پشت ورو کند تا به شناخت روزگار نو دست یابد. این، زمان می گیرد و جان می سوزد و می گدازد و سوی چشم می گیرد و نیز توش و توان دست وپا. آدمی جوان و برومند و نیرومند به این تاریک خانه پا می گذارد و پیری فرتوت و موی سپید از آن بیرون می آید، اگر بیاید. در میان این سپاه آیندگان و روندگان، تک و بی مانندند آنانی که چنان چراغی بر بلندی ها برمی افروزند که روشنایی اش سراپای این چشم انداز شگفت و پیچیده ی روزگار نو را روشن می کند. ایبسن چنین آدمی است. او با ژرف بینی و دور اندیشی خود، ویژگی ها و پیچیدگی های جامعه ی هم روزگار را، آن چنان که هست و نه آن چنان که آوازه گری می شود، پیش چشم همگان می نهد و ژرف ترین مفاهیم و پنداره های زندگی آدم جامعه ی کنونی را هوشمندانه می کاود و می شکافد و بر و بار این واکاوی و واشکافی اش را پیش چشمان دریده ی بیننده می گذارد. همه کس در هر جای جهان بزرگ امروزین، خود و پیرامونش را در نوشته های ایبسن بازمی شناسد. نگاه ایبسن، به ژرفای جامعه ی معاصر و آدم کنونی راه یافته و این، آن چیزی است که ایبسن را ماندگار کرده است. من بر این باورم که همه ی کارهای مدرن ایبسن را باید خواند تا دانست ما مردم پا به کدام میدان یا گود نهاده ایم. آن جا که جامعه ی مدرن به آن راه می گشاید، ایبسن نیز به آن جا راه می گشاید.
چهره ها:
وکیل هِلمر - Helmer
نورا - Nora - همسرش
دکتر رانک - Rank
خانم لینده - Linde
وکیل کروگسْتاد-  Krogstad
سه بچه ی کوچک هِلمر
آنه ماریه - nne-Marie - دایه ی بچه ها
کُلفت
پیک شهری

رویدادها در خانه ی هِلمر می گذرد.

پرده ی نخست

اتاق نشیمنی با مبلمان راحت و دلپسند اما نه گران. در ته صحنه، دری در دست راست به سرسرا باز می شود و در دیگری در دست چپ، به اتاق کار هِلمر. میان این دو در، یک پیانو. میانِ دیوار دست چپ، یک در و جلوتر، یک پنجره. میزی گرد با صندلی های دسته دار و یک کاناپه ی کوچک نزدیک پنجره. در دیوار دست راست، کمی عقب، یک در و در همین دیوار، جلوتر، یک بخاری کاشی پوش با دو سه صندلی دسته دار و یک صندلی گهواره ای در برابرش. میان بخاری و در، یک میز کوچک. قلمکاری هایی روی دیوار. یک قفسه با اشیای چینی و دیگر کارهای هنری کوچک. یک گنجه ی کوچک با کتاب هایی در جلد نفیس. قالی بر کف اتاق. آتش در بخاری. یک روز زمستانی.
صدای زنگ در سرسرا می پیچد. کمی بعد صدای باز شدن در به گوش می رسد. نورا که شاد زیر لب آواز می خواند به اتاق نشیمن می آید. لباسِ بیرون به تن دارد و بسته های زیادی می آورد که روی میز دست راست می گذارد. او درِ سرسرا را پشت سر خود باز می گذارد. یک پیک شهری آن جا دیده می شود که کاج کریسمس و سبدی با خود دارد. او آن ها را به کُلفَت که در را برایشان باز کرده، می دهد.

نورا: درخت رو خوب قایم کن، هِلِنه. تا امشب پس از تزیینش، بچه ها هیچ نباید ببیننش. (به پیک شهری. کیف پولش را درمی آورد.) چه قدر می شه؟
پیک شهری: پنجاه اوره.
نورا: این هم یه کرون. نه، باقی اشم مال خودت.

پیک شهری تشکر می کند و می رود. نورا در را می بندد و هم چنان که لباس رویش را درمی آورد، شادمان خاموش می خندد.

نورا: (یک پاکت شیرینی بادامی از جیبش درمی آورد و یکی دوتا می خورد. بعد آهسته آهسته می رود و کنار درِ اتاق کارِ شوهرش گوش تیز می کند). آره، خونه ست. (هم چنان که به کنار میز دست راست می رود، باز زیر لبی آواز می خواند.)
هِلمر: (از درون اتاقش). چکاوکه ست اون بیرون آواز می خونه؟
نورا: (دست به کار باز کردن برخی از بسته ها). آره، درسته.
هِلمر: سنجابه ست اون جا شلوغ پلوغ می کنه؟
نورا: آره!
هِلمر: سنجابه کی اومده خونه؟
نورا: همین الان. (پاکت شیرینی را در جیبش می گذارد و دور دهانش را پاک می کند). بیا این جا، توروالد، تا ببینی چی ها خریده ام.
هِلمر: مزاحم نشو! (کمی دیگر. در را باز می کند و مداد به دست به درون اتاق نگاه می کند) گفتی خریده ای؟ اون همه رو؟ باز حالا مرغک ولخرج رفته بیرون و پول ریخت وپاش کرده؟
نورا: خب آخه، توروالد، امسال باید دیگه واقعن یه کم به خودمون آسون بگیریم. این اولین کریسمسه خب که ناچار نیستیم صرفه جویی کنیم.
هِلمر: آ، می دونی چی یه؟ ریخت وپاش نمی تونیم کنیم.
نورا: چرا، توروالد، یه کم رو دیگه می تونیم ریخت وپاش کنیم حالا. مگه نه؟ تنها یه جینگیله. حالا که حقوق کلونی می گیری و بعدش هم پول فت و فراوونی در می آری.
هِلمر: آره، از سال نو. اما اون وقت هم درست سه ماه می کشه تا حقوقم رو بگیرم.
نورا: په، این میون می تونیم خب قرض کنیم.
هِلمر: نورا! (به پیشش می رود و شوخی کنان گوشش را می گیرد). باز هم سبکسریت گل کرده حالا؟ حالا گیریم امروز هزار کرون قرض کردم و تو اون رو تو هفته ی کریسمس به باد دادی و اون وقت شب سال نو یه آجرِ تاق افتاد تو سر من و ولو شدم اون جا.
نورا: (دست روی دهان او می گذارد). اَاَه، حرف های این قدر بدشگون نزن!
هِلمر: نه، حالا گیریم همچو چیزی پیش اومد. اون وقت چی؟
نورا: اگه چیزی به این بدی پیش می اومد، خب چه فرقی می کرد بدهکار باشم یا نه؟
هِلمر: خب، اما اون هایی که ازشون قرض کرده ام چی؟
نورا: اون ها؟ کی اون ها رو به چیزی می گیره! کس و کارم که نیستن.
هِلمر: نورا، نورا، راستی که زنی! نه اما بی شوخی، نورا، تو می دونی من تو این زمینه چی فکر می کنم. بدهی بی بدهی! قرض هرگز! خونه ای که پایه اش رو روی قرض و بدهی بگذارن، آزادی و در نتیجه، زیبایی هم ازش روگردون می شه. حالا ما دو تا تا همین امروز دلیرونه تاب آورده ایم و این چند صباحی هم که هنوز لازمه، تاب می آریم.
نورا: (به سوی بخاری می رود). باشه، باشه، هر جور تو می خوای، توروالد.
هِلمر: (به دنبالش می رود).خب، خب، حالا نمی خواد چکاوک خوش خوان کوچولو بال هاش آویزون شه. چی؟ سنجابه اون جا وایساده اخم کرده. (کیف پولش را درمی آورد.) نورا، گمون می کنی چی این جا دارم؟
نورا: (تند برمی گردد). پول!
هِلمر: این جا رو نگاه کن! (چند اسکناس به او می دهد.) ای بابا، این رو که خونه تو این هفته ی کریسمس کلی خرج و برج داره می دونم خب دیگه.
نورا: (می شمرد). ده، بیست، سی، چهل. وای، مرسی، مرسی توروالد: حالا تا مدت ها کارم می گذره.
هِلمر: آره، واقعن هم باید بگذره.
نورا: آره، آره، می گذره هم. اما بیا این جا نشونت بدم همه ی چیزایی رو که خریده ام. چه ارزون هم! نگاه، این ها رخت های نوی ایواره ـ این هم یه شمشیر. این هم یه اسب و یه شیپور برای بوب. این هم یه عروسک و تختخوابش برای اِمی. خیلی ساده ان خب، اما اون به هرحال به زودی تکه پاره شون می کنه دیگه. این هم پارچه ی پیرهنی و حوله برای خدمتکارها. آنه ماریه ی پیر باید خب خیلی بیش تر می گرفت.
هِلمر: توی اون بسته چی یه؟
نورا: (جیغ می کشد). نه، توروالد، تا شب نشده، نمی تونی ببینی اش!
هِلمر: خب باشه. اما حالا بگو ببینم، دخترک ولخرج، برای خودت چه فکری کرده ای؟
نورا: په، برای خودم؟ من هیچ در بند چیزی نیستم.
هِلمر: چرا، خوب هم هستی. حالا یه چیز معقولی به م بگو که حتمن دوست داشته باشی.
نورا: نه، راستی نمی دونم. چرا، ببین، توروالد!
هِلمر: خب؟
نورا: (بدون این که او را نگاه کند، با دکمه های او ور می رود). اگه می خوای چیزی به من بدی، می تونی خب ـ ، می تونی ـ
هِلمر: خب دیگه. بگو لفتش نده!
نورا: (با شتاب). می تونی پول به م بدی، توروالد. فقط اون قدری که می بینی ازت برمی آد... بعدن یکی از این روزها چیزی باهاش می خرم.
هِلمر: اما آخه نورا:ـ
نورا: "اما" نیار، بده، توروالد جون! اِن قدر ازت خواهش می کنم که نگو. پول ها رو تو یه زرورق خوشگل آویزون می کنم به درخت کریسمس. بامزه نمی شه؟
هِلمر: به اون پرنده هایی که همه اش پول ریخت و پاش می کنن چی می گن؟
نورا: آره، مرغ ولخرج. می دونم خب. اما بیا کاری رو که من می گم بکنیم، توروالد: اون موقع وقت می کنم ببینم چی بیش تر لازم دارم. خیلی معقول نیست این؟ هان؟
هِلمر: (لبخندزنان). خب بی شک هست. یعنی اگه پولی رو که به ت می دم راستی نگه می داشتی و باهاشون راستی چیزی برای خودت می خریدی. اما اون ها خرج خونه می شن و خیلی خیلی چیزهای بی خود و اون وقت، من باید باز سر کیسه رو شل کنم.
نورا: اما توروالد ـ
هِلمر: نوراکوچولوی نازنینم، نمی شه زد زیرش. (دست به دور کمر او می اندازد.) مرغ ولخرج ماهه، اما پول خوره داره. خرجی که نگه داری یه مرغ ولخرج برای یه مرد داره، باورکردنی نیست.
نورا: اَاَه، چه جور می تونی آخه این رو بگی؟ من که واقعن هر چی از دستم برمی آد صرفه جویی می کنم.
هِلمر: (می خندد). آره، این رو راست گفتی. هر چی از دستت برمی آد. اما هیچ از دستت برنمی آد.
نورا: (زیرلبی آواز می خواند و شاد بی سر و صدا لبخند می زند). هام، کاش می دونستی ما چکاوک ها و سنجاب ها چه خرج هایی داریم، توروالد!
هِلمر: تو یه کوچولوی عجیب غریبی. درست همون جور که پدرت بود. آروم نداری تا خودت رو به پول برسونی. اما همین که گیرش می آری، انگار میون دست هات غیب می شه. هیچ وقت نمی دونی چی کارشون می کنی. خب، کاریت هم نمی شه کرد. تو خونته. آره، آره، آره، این چیزها ارثی یه، نورا.
نورا: آخ، کاشکی خیلی از اخلاق های بابام رو به ارث برده بودم.
هِلمر: من تو رو درست همین جوری که هستی می خوام، چکاوک کوچولوی خوشگلم. اما گوش کن: یه چیزی به سرم زده. امروز خیلی ـ خیلی ـ چه جوری بگم؟ آب زیرِکاه به چشم می آی.

نظرات کاربران درباره کتاب عروسک‌خانه

یک زن وقتی عاصی بشه از تمسخرها و رعایت نکردن حق و حقوقش میتونه تا کجاها پیش بره میتونه چقد شجاع باشه تا تصمیم های سخت بگیره و عملی کنه و دیگران در حیرت بمونن این همه قدرت ناگهان از کجا اومد؟ قدرت یک زن انقد زیاد هست که بیشتر اوقات با فروتنی و تواضع پنهانش میکنه تا دیگری احساس بزرگی کنه. فقط نمیدونم ترجمه مشکل داره یا نسخه اصلی کتاب هم همچین سبک نوشتنی داشته؟ به هم ریخته بود یه جورایی
در 8 ماه پیش توسط مرضیه راد
خوب
در 1 سال پیش توسط علی قادری
گاهی بعد از سالها زندگی یا کار با شخصی پس از قرار گرفتن تو موقعیتی دشوار میشه عیار و حقیقت کسانی رو که دوسشون داشتیم رو ببینیم بنظرم سه چهار صفحه اخر کتاب جایی که نورا و توروالد آخرین گفت و گو رو میکنن بهترین جای کتابه درست مثل باقیه کارای ایبسن. من لذت بردم از خوندش البته من کتاب فیزیکیشو خوندم.
در 3 ماه پیش توسط حسن احمدی
یکی از اثرهای شاخص هنریک ایبسن است که در تمام دانشکده های تئاتری خوانده شده است نقدهای فراوانی در موردش نوشته شده‌است
در 2 ماه پیش توسط HAMID KALHOR
عروسکخانه، فیلم سینمایی "کریمر علیه کریمر" را برایم تداعی کرد. در این فیلم روند سرخورده شدن زن در پیش داستان شکل میگیرد و در واقع ترک زندگی توسط زن، حادثه محرک فیلم است. همچنین فیلم بیشتر کنار مرد و فرزند ترک شده قرار میگیرد. به نظرم این فیلم به عنوان یک مکمل برای نمایشنامه قابل مصرف است! ترجمه نشر بیدگل رو خوندم که ترجمه خوبی بود.
در 2 هفته پیش توسط علی کاظمی
ترجمه این کتاب افتضاحه. افتضاح
در 7 ماه پیش توسط rez...122