فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرگ شادمانه

کتاب مرگ شادمانه

نسخه الکترونیک کتاب مرگ شادمانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مرگ شادمانه

مرگ شادمانه» خود حدیث دیگری است، گاه روشن، گاه پیچیده، گاه توصیف زیبایی‌های دل‌انگیز طبیعت، گاه رفتن به جست‌وجوی خوشبختی و گاه نومیدشدن و به‌دست‌آوردنش را دشوار و حتا بعضی‌وقت‌ها ناممکن یافتن. کامو این کتاب را بین سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ نوشت و در زمان حیاتش هرگز به‌فکر انتشارش نبود. در آن‌موقع بیست‌وپنج شش سال داشته، و این اثر شاید اولین سیاه‌مشق‌هایش در راه نویسندگی بوده. حالا چرا نخواسته آن را مانند آثار دیگرش منتشر کند، ما نمی‌دانیم، جایی هم به‌صورت نوشته و یا شفاهی چیزی دراین‌باره نگفته. شاید آن را خام می‌دانسته، که نیست، برعکس خیلی هم پخته و عمیق است، شاید هم حدیث نفسی بوده از خودش، زندگی‌اش، افکارش و پایان کارش. آیا پایان کارش در تصادفی با خودرو در سن چهل‌وهفت‌سالگی، به راستی یک تصادف بوده؟ یا مرگی شادمانه، برای رهاشدن از این دنیای دون و مردمان دغل‌باز و فریب‌کارش؟

ادامه...

بخشی از کتاب مرگ شادمانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار گزارنده

اول این که برای درک نوشته های کامو، از رمان و نمایشنامه و مقاله و تفسیرهای فلسفی گرفته تا خاطرات و شرح رویدادهای دوران زندگی اش، باید کامو را شناخت. کلید درک آثارش در زندگی، اخلاق و روحیات او نهفته است. کامو دورگه است، پدرش فرانسوی، مادرش اسپانیایی و در کشور استعمارزده ی الجزایر به دنیا آمده است. پیش از این که به این موضوع ادامه بدهم، بد نیست موضوع خنده داری را یادآوری کنم: فرانسوی ها الجزایر را مال خود و بخشی از خاک فرانسه می دانستند، اما مردمانش را بیگانه و غیرفرانسوی. هیچ کشور استعمارگر دیگری نسبت به مستعمره هایش چنین نظری نداشت. الجزایری ها هم می گفتند: اول این که ما فرانسوی نیستیم و کشورمان هم به فرانسه تعلق ندارد، نه دین مان دین شماست، نه سنت ها و آداب و رسوم مان، نه اخلاق و روحیه هامان، نه زبان مان و نه نحوه ی زندگی مان و دوم این که اگر به فرانسه تعلق داریم باید از حقوق مدنی فرانسویان برخوردار شویم. اما فرانسویان ساکن الجزایر چه کوچ کرده به آن جا و چه در آن جا به دنیا آمده، مثل زالوهایی به جان این کشور و مردمان آن افتاده بودند و خون شان را می مکیدند. همه ی کارهای پردرآمد ازآنِ فرانسوی ها بود و سختی ها و مشقت ها و فقر و بیچارگی مال الجزایری ها. کامو در یک چنین سرزمینی به دنیا آمد و بزرگ و تربیت شد. تضادهای زیادی در زندگی و افکارش به وجود آمدند. می دید فرانسویان چه به سر مردمان الجزایر می آورند، ابتدا خودش را جزو همین فرانسوی ها می دانست، اما آن گاه که جنبش آزادی خواهی و استقلال طلبی در الجزایر جوانه زد و رفته رفته ابعاد بزرگ تری به خود گرفت، به ویژه پس از جنگ جهانی دوم، نظر کامو را نسبت به آن چه حق خود می دانست تغییر داد و محل سکونتش را به عنوان فردی فرانسوی، در فرانسه و سهیم شدن در سرنوشتش هنگام اشغال آن به دست آلمان نازی، دانست. روزنامه نگار شد، در فعالیت های پنهانی نهضت مقاومت شرکت کرد و بعد هم به نویسندگی رو آورد. رویداد بزرگ و دشوار دیگری که در زندگی کامو پیش آمد گرفتارشدنش به بیماری سل بود و این بیماری چون پنی سیلین هنوز ساخته نشده بود، مانند سرطان در زمان ما، جز مرگی زودرس پایان دیگری نداشت. همه ی این عوامل باعث شدند کامو میان دو قطب خوش بینی و بدبینی، پوچ گرایی و انسان دوستی، بی ارزش یافتن دنیا و زندگی و ضرورت داشتن خوشبختی در نوسان باشد. این دو قطب و این گرایش از قطبی به قطب دیگر، در همه ی آثارش به چشم می خورد. اما آن چه در وجودش ثابت است روحیه ی طغیان گری است، طغیان علیه همه چیز، از سازمان های سیاسی و اجتماعی و مدنی گرفته تا زندگی انسان ها، ظلمی که عده ای اندک به عده ای بی شمار روا می دارند، ترویج جهل و خرافه پرستی میان توده ی مردم، گاه به نام دین، گاه سیاست، گاه وطن و گاه منافع زالوهای خونخوار. به هر سویی رو می آورد که دیگران نجات بخشش می پنداشتند، آن را پوچ و بی ارزش می یافت و سرخورده برمی گشت. از بهشت خیالی کمونیسم گرفته تا مکتب های گوناگون فلسفی ازجمله اگزیستانسیالیسم. زیر نقاب فریبنده ی همه ی این ایسم ها، چهره ی پلید ستمگران را می یافت که «هر لحظه به رنگی بت عیار» درمی آمد. بیش تر وقت ها به کلی از دنیا و زندگی و بشریت نومید می شد و گاه خوی انسان دوستانه و طبع حساسش او را وامی داشت در راه آگاه ساختن و رهایی این توده های عظیم استثمارشده قلم به دست بگیرد و بنویسد. پس جای تعجبی نیست که ما در آثار گوناگونش، چهره ها و طرز فکرهایی گوناگون از او می بینیم و این گوناگونی همان نوسان بین دو قطب مثبت و منفی است.
و اما خود کتاب؛ «مرگ شادمانه» خود حدیث دیگری است، گاه روشن، گاه پیچیده، گاه توصیف زیبایی های دل انگیز طبیعت، گاه رفتن به جست وجوی خوشبختی و گاه نومیدشدن و به دست آوردنش را دشوار و حتا بعضی وقت ها ناممکن یافتن. کامو این کتاب را بین سال های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ نوشت و در زمان حیاتش هرگز به فکر انتشارش نبود. در آن موقع بیست وپنج شش سال داشته، و این اثر شاید اولین سیاه مشق هایش در راه نویسندگی بوده. حالا چرا نخواسته آن را مانند آثار دیگرش منتشر کند، ما نمی دانیم، جایی هم به صورت نوشته و یا شفاهی چیزی دراین باره نگفته. شاید آن را خام می دانسته، که نیست، برعکس خیلی هم پخته و عمیق است، شاید هم حدیث نفسی بوده از خودش، زندگی اش، افکارش و پایان کارش. آیا پایان کارش در تصادفی با خودرو در سن چهل وهفت سالگی، به راستی یک تصادف بوده؟ یا مرگی شادمانه، برای رهاشدن از این دنیای دون و مردمان دغل باز و فریب کارش؟
خب، برگردیم سر «مرگ شادمانه». نیازی به گفتن خلاصه ی داستان نیست. خواننده آن را می خواند و از دیدگاه خودش برداشتی از آن می کند. اما آن چه دیگران درباره اش گفته اند: عده ای این اثر را پیش نویسی برای «بیگانه» دانسته اند. شاید هم درست باشد، با این تفاوت که راوی داستان در «بیگانه» نمی داند دنبال چه چیزی است، حال آن که شخصیت اول «مرگ شادمانه» دنبال خوشبختی می گردد و نسبت به آن دیدگاهی متفاوت با بسیاری از مردم دیگر دارد، ولی از طرفی هم انتخاب نام «مرسو» در این کتاب و «مورسو» در «بیگانه» و نیز مهمانخانه ی «سلسِت» در هر دو کتاب، می تواند تاییدی بر این نظر باشد. گروهی هم بر این عقیده اند که با توجه به تاثیرپذیری کامو از داستایفسکی، به ویژه کتاب «جنایت و مکافات» وجه مشترک و شباهت اندکی میان «مرسو» و «راسکولنیکف» وجود دارد که البته بعید به نظر می رسد، اگر راسکولنیکف دست به جنایت می زند به خاطر عقیده ی اجتماعی و فلسفی خاصی است که می خواهد برای رهایی مظلوم، ریشه ی ظالم را براندازد، اما مرسو از یک سو اندکی به خاطر بشردوستی و پایان دادن به رنج های آدمی معلول و از سوی دیگر بهره مندشدن از ثروتش برای دستیابی به خوشبختی، (چون گمان می کند با پول می توان خوشبخت بود)، دست به جنایت می زند.
خب، این ها هم مهم نیستند، اما اگر مرسو به دنبال خوشبختی است، خوشبختی چه گونه چیزی است و چه ماهیتی دارد؟ خوشگذرانی؟ لذت های جسمانی؟ لذت های روحی؟ پناه بردن به آغوش طبیعت و به دست آوردن آرامش؟ این ها همه بستگی به نظرها و دیدگاه های آدم های گوناگون دارد. من فکر می کنم مرسو خوشبختی را در پایانی خوش و مرگی شادمانه در پایان یک زندگی کوتاه یا بلند می داند. به همین دلیل هم به هیچ کس و هیچ جا پای بند نمی شود. همه ی اشخاص و مکان هایی که وارد زندگی اش می شوند، زودگذرند و ناپایدار، مانند چشم اندازهایی که آدم از درون یک خودرو یا یک قطار می بیند و به سرعت هم از آن ها می گذرد. هدف برای مسافر این چشم اندازها نیستند، بلکه نقطه ی پایانی سفر است، جایی که به قصد رسیدن به آن، سفر را آغاز کرده، نقطه ی پایانی این سفر برای ما آدم ها چیست؟ کجاست؟ مرگ! مگرنه؟
بیش ترین آثار این طرز فکر و روحیه را در رمان ها و نمایشنامه هایش می یابیم. کامو با درنظرگرفتن دو فاجعه ی بزرگ و مرگبار جنگ جهانی اول و دوم، اوضاع آشفته ی الجزایر و کشتار و شکنجه های مردمانی که گناه شان این بود که آن جا را وطن شان می دانستند، به دست هم وطنانش، و نیز ویژگی های روحی و اخلاقی خودش، دنیا و زندگی را که همیشه هم به مرگ ختم می شود، چیز بیهوده و ناخوشایندی می یابد. این طرز فکر چه در «بیگانه» چه در سایر رمان هایش: «دور از دیار و قلمرو»، «مرگ شادمانه» و «سقوط» و چه در نمایشنامه هایش به روشنی آشکار است. فقط در این میان «طاعون» با روحیه ای انسان دوستانه و امید به آینده، با سایر نوشته هایش متفاوت است. کامو را باید اندیشمند بزرگی بدانیم که اگرچه عمر کوتاهی داشت و فرصت بیش تری برای ارائه ی آثار ارزنده ی دیگری نیافت، اما آن چه از او باقی مانده، در مردمان همدوره ی خودش در همه ی دنیا و کسان دیگری که در نیمه ی دوم قرن بیستم تا زمان حاضر به دنیا آمده اند و با آثارش آشنایی پیدا کرده اند، تاثیر شگرفی داشته که کهنه شدنی نیست و شامل مرور زمان نمی شود. کامو سنگ بزرگ و ارزشمندی است از بنای ادبیات جهانی برای همه ی مردمان روزگار ما و پس از ما.

پ. ش.
پانوشت: باز هم در مورد واژه ی «گزارنده» به جای واژه ی مرسوم «مترجم» توضیحی بدهم که چه لزومی دارد؟ مترجم به زبان عربی است و گزارنده فارسی. ما هم که متنی فارسی را می خواهیم بخوانیم، پس جای تعجبی نیست.

بخش نخست:مرگ طبیعی

فصل نخست

ساعت ده صبح بود که پاتریس مرسو با گام های شمرده به سوی ویلای زاگرو می رفت. در این ساعت، سرایدار برای خرید به بازار روز رفته بود و ویلا خالی بود. ماه آوریل بود و پیش از ظهر بهاری سرد و درخشان، آسمان آبی یکدست و یخ زده، با خورشیدی درخشنده ولی بدون گرما. نزدیک ویلا، میان درختان کاجی که دو طرف جاده را تزیین می کردند، روشنایی نابی همچون آبی زلال جاری بود. جاده خلوت بود. کمی سربالا. مرسو چمدانی در دست داشت و در این صبح شکوهمند با صدای خشک گام هایش روی جاده ی سرد و غژغژ منظم دسته ی چمدانش به طرف ویلا می رفت.
کمی مانده به ویلا، جاده به میدان کوچکی می رسید مزین به نیمکت ها و باغچه های پرگل. شمعدانی های سرخی که غنچه های شان پیش از موقع شکوفا شده بودند، میان صبر زردهای خاکستری، آبی آسمان و دیوارهای محوطه سفیدشده با دوغاب آهک، همگی چنان باطراوت و مانند بچه ها بی شائبه بودند که مرسو پیش از ادامه دادن به راهش که با شیبی ملایم به سوی ویلا می رفت، لحظه ای برای تماشای این همه زیبایی درنگ کرد. جلو در ایستاد و دستکش هایش را پوشید. در را که مرد افلیج هرگز قفل نمی کرد گشود و بعد هم طبعا پشت سرش بست. راهرو را طی کرد، جلو درِ سوم سمت چپ که رسید، در زد و وارد شد. زاگرو توی اتاق بود. توی صندلی دسته داری نزدیک بخاری دیواری، درست در همان جای دو روز پیش نشسته و پتوی شطرنجی کوچکی روی مفصل زانوهایش انداخته بود. داشت کتاب می خواند. کتاب روی پتویش بود و هنگامی که به مرسو که اکنون نزدیک در بسته ایستاده بود نگاه کرد، در چشمان گردش هیچ اثری از تعجب دیده نمی شد. پرده های پنجره ها باز بودند و این جا و آن جا، روی زمین، روی مبل ها، گوشه و کنار اشیاء توی اتاق، پرتوهایی از آفتاب به صورت برکه هایی کوچک تابیده بودند. بیرون، پشت پنجره ها، صبح روی زمین طلایی رنگ و سرد، سرشار از شور و طراوت بود. شادی ای یخ زده، فریادهای تیز پرنده های تازه از خواب بیدارشده و سیل بی رحمانه ی روشنایی به صبح چهره ای سرشار از معصومیت و بی ریایی بخشیده بودند. مرسو که گلو و گوش هایش از گرمای ناگهانی و خفقان آور اتاق پر شده بودند، سرجایش میخکوب شد. زاگرو به رغم تغییر هوا، آتش تندی در بخاری دیواری افروخته بود و مرسو احساس می کرد خون به شقیقه ها و نوک گوش هایش هجوم می آورد. زاگرو همچنان خاموش، با نگاه حرکت های مرسو را دنبال می کرد. پاتریس مرسو رفت به سوی گنجه ی قدیمی که آن طرف بخاری دیواری بود و بی آن که به مرد افلیج نگاه کند، چمدانش را روی میز گذاشت. به گنجه که رسید لرزش نامحسوسی در مچ پاهایش حس کرد. ایستاد، سیگاری به لب گذاشت و به علت دستکش هایی که پوشیده بود، با حرکتی ناشیانه آن را آتش زد. صدای آهسته ای پشت سرش شنید. سیگار به لب به عقب برگشت. زاگرو همچنان به او خیره می نگریست، اما حالا کتابش را بسته بود. مرسو ضمن این که گرمای آتش به طرز دردناکی زانوهایش را می سوزاند، عنوان کتاب را به حالت وارونه خواند: «مرد درباری»، اثر بالتازار گراسیان. بی آن که تردید کند جلو گنجه ی قدیمی خم شد و آن را گشود. همه ی برجستگی و فرورفتگی های هفت تیر سیاه روی زمینه ی سفید نامه می درخشیدند و همچون گربه ای خوب مراقبت شده و تمیز اکنون از نامه ی زاگرو محافظت می کرد. مرسو نامه را با دست چپ و هفت تیر را با دست راست برداشت. پس از کمی دودلی، اسلحه را زیر بغل چپش گذاشت و نامه را باز کرد. نامه یک ورق بزرگ بیش تر نبود و چند سطری با حروف درشت و زاویه دار به خط زاگرو رویش نوشته شده بود:
«من فقط نیمه آدمی را نابود می کنم. امیدوارم از این بابت به من سخت نگیرند و کسانی که تا این جا به من خدمت کرده اند، در گنجه ی کوچک قدیمی ام پول خیلی بیش تری از آن چه انتظارش را دارند خواهند یافت تا جبران زحمت هاشان را بکند. علاوه بر این، میل دارم مبلغی از آن برای اصلاح و آسان سازی وضعیت محکومان به مرگ به کار برده شود. البته می دانم که این توقع بیش از اندازه است.»
مرسو با قیافه ای که هیچ واکنشی در آن خوانده نمی شد، نامه را تا کرد، در همان لحظه دود سیگار چشم هایش را سوزاند و کمی از خاکستر آن روی پاکت افتاد. پاکت را تکاند، نامه را توی آن گذاشت، در جایی روی میز قرارش داد که در نگاه اول همه متوجه آن شوند و بعد برگشت به طرف زاگرو. او اکنون خیره به پاکت نگاه می کرد و دست های کوتاه و عضلانی اش دور کتاب مانده بودند. مرسو خم شد، کلید را در قفل گاوصندوق چرخاند، دسته های اسکناس را که در کاغذهای روزنامه بسته بندی شده بودند و تصویرهای آن ها از ورای کاغذها دیده می شدند بیرون کشید. اسلحه همچنان زیر بغلش بود، با دست دیگر اسکناس ها را به طور منظم در چمدان چید و آن را پر کرد. کم تر از بیست بسته ی صدتایی بودند و مرسو فهمید چمدان بزرگی را برای جادادن آن ها همراه آورده است. بسته ای صدتایی را در گاوصندوق گذاشت. در چمدان را که بست، سیگار نیمه تمامش را در بخاری انداخت، اسلحه را به دست راستش داد و به مرد افلیج نزدیک شد.
زاگرو اکنون به پنجره زل زده بود. صدای خودرویی که از جلو در می گذشت و صدایش شبیه جویدن سقز بود شنیده شد. زاگرو بی آن که تکان بخورد، به نظر می رسید این زیبایی فراطبیعی صبحی از ماه آوریل را تماشا می کند. موقعی که لوله ی هفت تیر را روی شقیقه ی راستش حس کرد، چشم از تماشا برنداشت. اما پاتریس که نگاهش می کرد، دید چشمانش پراشک شده اند. گامی به عقب برداشت و شلیک کرد. لحظه ای همچنان که به دیوار تکیه داده بود، با چشمان بسته، احساس کرد نبضش در گوش هایش می تپد. نگاه کرد. سر زاگرو روی شانه ی چپش افتاده و بدنش خیلی کم به یک طرف متمایل شده بود، به طوری که چهره اش دیگر دیده نمی شد، فقط زخم بزرگی در برجستگی جمجمه، آغشته به خرده استخوان و خون به چشم می خورد. مرسو شروع کرد به لرزیدن، رفت به آن سوی صندلی، کورمال کورمال دست راست جسد را گرفت، هفت تیر را در آن گذاشت، آن را تا محل شقیقه بالا برد و بعد رهایش کرد تا بیفتد. هفت تیر افتاد روی دسته ی صندلی و از آن جا روی زانوهای زاگرو. با این حرکت، مرسو چشمش به دهان و چانه ی مرد افلیج افتاد. همان حالت جدی و غمگینی را که وقتی به پنجره نگاه می کرد حفظ کرده بود. در این لحظه صدای بوق گوش خراشی جلو در شنیده شد. بوق که مانند صدازدنی غیرواقعی بود برای دومین بار تکرار شد. مرسو که همچنان روی صندلی خم شده بود، از جایش تکان نخورد. صدای حرکت چرخ ها رفتن قصاب را اعلام کرد. مرسو چمدان را برداشت، در را که دستگیره اش زیر پرتویی از خورشید می درخشید، باز کرد و با سری که دنگ دنگ صدا می کرد و زبان خشک بیرون رفت. از در خروجی گذشت و با گام های بلند راه افتاد. هیچ کس آن جا نبود، جز گروهی از بچه ها در انتهای میدان کوچک. دور شد. فقط وقتی به میدان رسید ناگهان متوجه سردی هوا شد و درون کت نازکش به خود لرزید. دوبار عطسه کرد و صدای آن همچون بازتابی مشخص و تمسخرآمیز در دره ی کوچک پیچید و آسمان صاف و بلورین آن را تا دوردست ها برد. کمی تلوتلوخوران ایستاد و نفس عمیقی کشید. از آسمان آبی میلیون ها لبخند سفید فرود می آمدند. روی برگ ها که هنوز از باران خیس بودند، روی سطح ناهموار و نمناک باریکه راه ها بازی می کردند، به سوی خانه ها که بامی از سفال هایی به رنگ خون تازه داشتند می رفتند، سپس به طرف دریاچه ها با هوایی تمیز که هم اکنون از نور خورشید لبریز شده بودند پر می کشیدند. خرخر ملایمی از هواپیمای کوچکی که در آن بالاها پرواز می کرد به گوش می رسید. در این شکوفایی هوا و باروری آسمان، چنین به نظر می رسید که تنها کار و تلاش انسان ها زندگی کردن و خوشبخت بودن است. همه چیز در مرسو ساکت بود. سومین عطسه تکانش داد و آن را مانند لرزش ناشی از تب در سراسر بدنش حس کرد. آن وقت بی آن که به دور و برش نگاه کند، همراه با قرچ قرچ دسته ی چمدان و صدای پاهایش از آن جا گریخت. به خانه اش که رسید، چمدان را در گوشه ای گذاشت و تا نیمه های بعدازظهر خوابید.

نظرات کاربران درباره کتاب مرگ شادمانه

این کتاب واقعا عالیه خیلی دوستش دارم
در 9 ماه پیش توسط r.a...679
کتاب بسیار جالب و روانی هست . برای درک موضوع زیاد نیاز به تفکر نداره .
در 1 ماه پیش توسط عبدالحسین نصیرایی