فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دور از دیار و قلمرو

کتاب دور از دیار و قلمرو

نسخه الکترونیک کتاب دور از دیار و قلمرو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دور از دیار و قلمرو

داستان‌های این مجموعه میان عالم رؤیا و واقعیت در نوسان هستند. البته موضوع اصلی در همه‌ی آثار کامو مبارزه علیه بیدادگری‌های اجتماع است، حتا رمان بیگانه هم با همه‌ی بی‌تفاوتی‌ها و پوچ‌نگرایی‌ها، به شکلی با این طرز فکر او پیوند دارد. شخصیت اصلی دست‌پرورده‌ی همین اجتماعی است که پول و قدرت بر آن حکم می‌راند و اگر چنان ویژگی‌های روحی و اخلاقی پیدا کرده به این دلیل است که جامعه هیچ انگیزه‌ای برای علاقه‌مندشدن به زندگی در اختیارش نگذاشته است.

ادامه...

بخشی از کتاب دور از دیار و قلمرو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

کامو داستان های شش گانه ی «دور از دیار و قلمرو» را از سال ۱۹۵۲ آغاز کرد، اما فقط در سال ۱۹۵۷ منتشر شد. علتش را نمی دانیم، به احتمال این داستان ها را طی این پنج سال نوشته و بعد به صورت مجموعه ای با عنوان آخرین داستانِ آن منتشر کرده است. به هرحال این امر اهمیت چندانی ندارد و برای ما هم فرقی نمی کند. آن چه مهم است موضوع هایی هستند که در این داستان ها آمده اند و سبک نوشتاری آن ها که با سایر آثارش می توانم بگویم به کلی متفاوت است، شاید به استثنای «مرگ شادمانه» و تا اندازه ای «سقوط» که همین سبک وسیاق را دارند. خواننده ای که دو رمان اصلی «بیگانه» و «طاعون» را خوانده، در این داستان ها کاموی دیگری را می یابد. این تفاوت طرز فکر میان دو رمان یادشده در بالا که به فاصله ی پنج سال از هم منتشر شدند نیز به چشم می خورد. در بیگانه شخصیت اصلی آدمی است سرخورده از اجتماع و همه ی کارهایی که می کند از پیش نیندیشیده و حتا می توان گفت بی خردانه است، به راستی انگار دنبال بهانه ای می گردد تا بمیرد، یا به عبارتی دیگر به طور غیرمستقیم خودکشی کند. فردی که همه چیز و همه کس در زندگی برایش بی ارزش و بی اعتبارند: زندگی، کار، عشق، احساس محبت به مادر، به دوستان، به معشوقه. حال آن که در طاعون درست عکس این طرز فکر است، شخصیت اصلی دکتر انسان دوستی است که با تمام وجود با بیماری و برای برکنارداشتن ساکنان یک شهر از مرگ تلاش می کند. نه بی تفاوت است، نه نومید و نه بی عاطفه و بی احساس. در داستان های کوتاه کتاب حاضر، شخصیت ها میان این دو طرز فکر قرار دارند. ایمان، عاطفه و احساس های انسانی در وجودشان هست، اما آن چه رنج شان می دهد، سنت ها و قراردادهای بیش تر وقت ها ظالمانه ی اجتماعی است. بشر همزیستی با یکدیگر و تشکیل اجتماع را انتخاب کرد تا راحت تر زندگی کند، اما این تشکیل جامعه و زندگی دسته جمعی بلای جانش شد و نتیجه اش آن چیزهایی شدند که از آغاز قرن بیستم تاکنون، یعنی بیش از صد سال شاهدش هستیم.
داستان های این مجموعه همان طور که پیش از این گفتم، میان عالم رویا و واقعیت در نوسان هستند. البته موضوع اصلی در همه ی آثار کامو مبارزه علیه بیدادگری های اجتماع است، حتا رمان بیگانه هم با همه ی بی تفاوتی ها و پوچ نگرایی ها، به شکلی با این طرز فکر او پیوند دارد. شخصیت اصلی دست پرورده ی همین اجتماعی است که پول و قدرت بر آن حکم می راند و اگر چنان ویژگی های روحی و اخلاقی پیدا کرده به این دلیل است که جامعه هیچ انگیزه ای برای علاقه مندشدن به زندگی در اختیارش نگذاشته است.
تا آن جا که اطلاع دارم این مجموعه ی داستان تاکنون ترجمه نشده و امیدوارم ارائه ی آن ها گام دیگری باشد در راه شناخت این نویسنده، با چنان زندگی و افکاری استثنایی که مانند شهابی مدتی کوتاه در آسمان ادبیات درخشید و خیلی زود خاموش شد.

پ. ش.

زن خطاکار

مگسی مُردنی از چند لحظه پیش توی اتوبوس، هرچند شیشه هایش بسته بودند، این طرف و آن طرف می چرخید. مزاحم، بی رمق و بی سروصدا پرواز می کرد. چند ثانیه ای از نظر «ژانین» ناپدید شد، بعد آن را دید که روی دست بی حرکت شوهرش نشسته. هوا سرد بود. مگس با هر هجوم باد که شن ها را از جا می کند و به شیشه ها می زد، به خود می لرزید. اتوبوس میان سروصدای اتاق و جرق جرق استخوان بندی و فنرهایش، در نور پریده رنگ صبح زمستان، حرکت می کرد، تلوتلو می خورد و به دشواری پیش می رفت. ژانین نگاهی به شوهرش کرد. دسته هایی موهای خاکستری روی پیشانی تنکش ریخته بودند، بینی اش پهن و دهانش کژ و مژ بود، مارسل قیافه ی حیوان عبوسی را داشت. در هر چاله ی توی جاده، ژانین احساس می کرد شوهرش روی او می افتد. سپس دوباره بالاتنه اش را روی پاهای از هم جداگذاشته اش به حالت تعادل درمی آورد و بار دیگر، با نگاهی پریشان بی حرکت می ماند. فقط دست های درشت بی مویش که آستین بلند بالاپوش فلانلش مچ هایش را پوشانده بود، به نظر می آمدند در فعالیتند. چمدان پارچه ای کوچکی را که میان زانوهایش گرفته بود، چنان به شدت می فشرد که به نظر نمی آمد حرکت تردیدآمیز مگس را حس کرده باشد.
ناگهان صدای زوزه ی بلند باد همراه با غبار مه مانندی که اتوبوس را دربرگرفته بود، به وضوح شنیده شد. توده های شن، انگار دست هایی ناپیدا آن ها را به سوی اتوبوس پرتاب کرده باشند، مشت مشت به شیشه ها می خوردند. مگس بال های لرزانش را تکان داد، دست ها و پاهایش را خم کرد و به پرواز درآمد. اتوبوس حرکتش را کند کرد، انگار می خواست بایستد. سپس به ظاهر از شدت باد کاسته شد، مه رقیق یا درواقع گردوخاک کمی فروکش کرد و اتوبوس دوباره سرعت گرفت. شکاف هایی درخشان در چشم اندازی که میان گردوغبار غرق شده بود، پدیدار شدند. دو یا سه درخت خرما، نزار، با تنه های سفید از غبار، چنان خشک که انگار از فلز تراشیده شده بودند، کنار شیشه ها به چشم خوردند و بی درنگ ناپدید شدند.
مارسل گفت: چه سرزمین عجیبی!
بیش تر مسافرها عرب بودند، توی لباده های کلاه دارشان فرو رفته بودند و وانمود می کردند خوابند. بعضی ها روی نیمکت های اتوبوس چهارزانو نشسته و با هر تکان آن در نوسان بودند. سکوت و حالت بی تفاوتی شان روی شانه های ژانین سنگینی می کرد: چنین به نظرش می آمد که با این همسفران خاموش، چندین روز است که دارد مسافرت می کند. حال آن که اتوبوس دوساعتی بیش تر نمی شد که از ایستگاهش کنار راه آهن حرکت کرده بود و در این صبح سرد، در بیابان برهوت و جاده ی پردست انداز راه می پیمود. اگرچه در آغاز سفر جاده مستقیم بود و تا افق و تا جایی که چشم کار می کرد دیده می شد. اما موقعی که باد وزیدن گرفت، رفته رفته دشت بی انتها و جاده را بلعید. از آن پس مسافران دیگر هیچ چیز را بیرون از اتوبوس نمی دیدند. یکی پس از دیگری دست از حرف زدن کشیدند و انگار در شبی روشن باشند به سفرشان ادامه دادند. گهگاهی دستی به لب ها و چشم هاشان که از غبار نفوذکرده در اتوبوس آزرده شده بودند می کشیدند.
«ژانین!» به شنیدن صدای شوهرش یکه خورد. یک بار دیگر به این فکر افتاد که نامش چه مسخره است، خشن و زمخت مانند خودش. مارسل می خواست بداند چمدان کوچکی که نمونه ها توی آن بودند کجاست. ژانین با پاهایش زیر فضای خالی نیمکت به جست وجو پرداخت و موقعی که یکی از پاهایش به شیئی خورد، فکر کرد باید همان چمدان کوچک باشد. درواقع بی آن که به نفس تنگی بیفتد نمی توانست خم شود. حال آن که در دبیرستان، در ژیمناستیک اول بود و هرگز نفس کم نمی آورد. این موضوع مربوط به خیلی وقت پیش بود. بیست و پنج سال. بیست و پنج سال چیزی نبود، چون انگار آن زمانی که بین زندگی مجردانه ی آزاد و ازدواج کردن تردید داشت، همین دیروز بوده است. همان دیروز بود که با نگرانی به این فکر افتاده بود که دارد پیر می شود و آخرعمری تنها می ماند. حالا دیگر تنها نبود و این دانشجوی حقوق دیروزی که نمی خواست لحظه ای از او جدا بماند، کنارش نشسته بود. سرانجام پذیرفت با او عروسی کند، اگرچه قدش اندکی کوتاه بود و ژانین خنده ی پرسروصدا و چشم های ورقلنبیده اش را دوست نداشت. اما شهامت زندگی کردنش را با فرانسویانی که در این سرزمین بودند تحسین می کرد. همچنین قیافه ی وارفته اش را موقعی که آدم ها یا رویدادها گولش می زدند یا خلاف انتظارش بودند، دوست داشت. به ویژه خیلی دوست داشت که دوست داشته شود، شوهرش او را غرق محبت می کرد. بیش تر وقت ها کاری می کرد که به او بفهماند به خاطر او زنده است و این کار احساس زنده بودن و زندگی کردن واقعی را در او می دمید. نه، او تنها نبود.
اتوبوس با بوق های بلند و پی درپی، میان سد و مانع های احتمالی و ناپیدا، برای خود راه می گشود. اما درون اتوبوس هیچ کس تکان نمی خورد. ژانین ناگهان احساس کرد یک نفر دارد نگاهش می کند و به طرف نیمکت پشت سرش، منتها در طرف دیگر اتوبوس برگشت. مرد عرب نبود و ژانین تعجب کرد چه طور موقع سوارشدن متوجهش نشده است. اونیفورم سربازان فرانسوی صحرا را به تن داشت و کلاه بره ی تیره رنگی به سر. صورتش بر اثر گرما، تابش آفتاب و وزش باد حالت چرم چغری را پیدا کرده بود، قدبلند و لاغر بود. سرباز با چشمان روشنش، با گونه ای تنگ حوصلگی و با نگاهی ثابت به او زل زده بود. ژانین سرخ شد، سرش را برگرداند و به شوهرش که به باد و غبار مه مانند خیره مانده بود، روی آورد. اما سرباز فرانسوی، با آن قد بلند و لاغر، چنان لاغر که با اونیفورم چسبیده به تنش، انگار از ماده ای، از آمیزه ای از شن و استخوان قالب ریزی شده باشد، همچنان جلو نظرش بود. در این لحظه بود که چشمش به دست های لاغر و چهره ی آفتاب سوخته ی عرب هایی افتاد که روبه رویش نشسته بودند و به رغم لباس های گشادشان، انگار در دریا باشند روی نیمکت شناور بودند، نیمکتی شبیه آن چه که خود و شوهرش در برابر تکان ها و بالا و پایین پریدن های اتوبوس به دشواری تعادل شان را روی آن حفظ می کردند. لبه های بالاپوشش را روی هم انداخت، با این همه چاق نبود، البته درشت جثه بود و یک پرده گوشت هم داشت و هنوز هم خواستنی ــ این را در نگاه مردها می خواند. با چهره ای اندکی کودکانه، چشمانی روشن و شاداب که با بدن پر و پیمان و جاافتاده اش در تضاد بودند.
نه، هیچ چیز آن گونه که تصور کرده بود رخ نداد. موقعی که شوهرش خواسته بود او را در گشت و گذارهایش همراه خود ببرد، اعتراض کرده بود. مارسل از مدت ها پیش، درست پس از پایان گرفتن جنگ، زمانی که کارها دوباره رونق گرفته بودند، به فکر افتاده بود به سفرهای کاری برود. در شروع جنگ، پارچه فروشی کوچکی که از پدر و مادرش به ارث برده بود، هنگامی که ادامه ی تحصیل در رشته ی حقوق را کنار گذاشت، کم وبیش کفاف هزینه های زندگی شان را می داد. در شهرهای کنار دریا، آدم ها می توانند زندگی خوش و خوبی را بگذرانند، اما مارسل فعالیت های بدنی را چندان دوست نداشت و خیلی زود از رفتن به کنار دریا و بردن همسرش به آن جا چشم پوشید. خودرو کوچکی را که داشتند فقط برای گردش روزهای یکشنبه از گاراژ بیرون می آورد. بقیه ی وقتش را در مغازه ی پارچه فروشی، با طاقه های رنگارنگ پارچه ها می گذراند. مغازه در سایه ی طاقی های محله ای نیمه بومی و نیمه اروپایی قرار داشت. خودشان در آپارتمان سه اتاقه ای بالای مغازه زندگی می کردند. با پرده هایی رنگارنگ به سبک عرب ها و مبل هایی به سبک باربِس. بچه نداشتند. سال ها در فضایی نیمه تاریک با کرکره های نیمه بسته زندگی کرده بودند. تابستان ها را به رفتن کنار دریا و گردش های زیر آسمان بدون ابری که بالاتر به نظر می رسید می گذراندند. مارسل ظاهرا به جز به کسب وکارش به چیز دیگری علاقه نشان نمی داد. ژانین سرانجام پی برده بود که علاقه ی واقعی شوهرش پول جمع کردن است، موضوعی که خودش بی آن که بداند چرا به آن بی اعتنا بود. ولی از همه چیز گذشته از این پول استفاده می کرد. مارسل نه تنها خسیس نبود، بلکه برعکس، به ویژه برای او، دست ودلباز بود. می گفت: «اگر بلایی سرم بیاید، تو از نظر مادی در امان خواهی بود.» به راستی هم باید دچار تنگدستی و بی پناهی نمی شد. اما از همه چیز گذشته، نیازها و داشتن سرپناه تا چه اندازه باید می بودند؟ این چیزی بود که ژانین گهگاه، به طور مبهمی به آن می اندیشید. روزها وقتش را به نوشتن دفترها و تنظیم حساب و کتاب های شوهرش می گذراند و گاهی هم که مارسل ناچار بود مغازه را برای انجام کاری ترک کند، خودش آن را اداره می کرد. از همه دشوارتر گرمای شدیدی بود که حتا احساس ملال را هم در آدم می کشت.

نظرات کاربران درباره کتاب دور از دیار و قلمرو