فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کویر وحشت

کتاب کویر وحشت
جلد چهارم، الف دختر و زاغ پسر

نسخه الکترونیک کتاب کویر وحشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کویر وحشت

زاغی قبل از اینکه با اِلفی وارد این ماجراها بشود، هیچ‌وقت از جنگلش بیرون نرفته بود. هنوز هم از اینکه می‌بیند دنیا این‌قدر بزرگ است، سرش سوت می‌کشد. به اندازه‌ی یک صبح تا پیش از ظهر، همه‌چیز برای زاغی و اِلفی عالی پیش رفت. حس و حال خوبی داشتند و حسابی از خودشان ممنون بودند. چرا؟ چون تو جنگل جهنمی از دست آن غول‌های وحشتناک فرار کرده بودند، تو کوهستان هیولاها جادوی جادوگر بدجنس را باطل کرده و همان بلا را سر خودش آورده بودند و تازه از مراسم وداع با دزدهای خطرناک دریای دلهره برگشته بودند. تو شهر ساحلی و زیبای واتراسپاوت بودند و مهم‌تر از هرچیز، پول داشتند و می‌توانستند صبحانه بخرند. همین کار را هم کردند، یعنی به محض اینکه مطمئن شدند دزدهای دریایی واقعاً رفته‌اند. آخرین باری که آنها را دیده بودند، دیوانه‌وار می‌دویدند و از دست غول‌های جنگل جهنمی فرار می‌کردند.

ادامه...

بخشی از کتاب کویر وحشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یک

زاغی قبل از اینکه با اِلفی وارد این ماجراها بشود، هیچ وقت از جنگلش بیرون نرفته بود. هنوز هم از اینکه می بیند دنیا این قدر بزرگ است، سرش سوت می کشد.

به اندازه ی یک صبح تا پیش از ظهر، همه چیز برای زاغی و اِلفی عالی پیش رفت.
حس و حال خوبی داشتند و حسابی از خودشان ممنون بودند. چرا؟ چون تو جنگل جهنمی از دست آن غول های وحشتناک فرار کرده بودند، تو کوهستان هیولاها جادوی جادوگر بدجنس را باطل کرده و همان بلا را سر خودش آورده بودند و تازه از مراسم وداع با دزدهای خطرناک دریای دلهره برگشته بودند.
تو شهر ساحلی و زیبای واتراسپاوت بودند و مهم تر از هرچیز، پول داشتند و می توانستند صبحانه بخرند. همین کار را هم کردند، یعنی به محض اینکه مطمئن شدند دزدهای دریایی واقعاً رفته اند. آخرین باری که آنها را دیده بودند، دیوانه وار می دویدند و از دست غول های جنگل جهنمی فرار می کردند.
زاغی گفت: «حالا که دزدا رفتن، وقت داریم صبحونه ی دوم بخوریم.»
اِلفی پرسید: «صبحونه ی دوم؟» و موش سراپا گوش، از جیب زاغی بیرون آمد و جست زد روی سر پُر از پَرِ زاغی.
ـ بله خانوم، صبحونه ی دوم. حتماً اسمشو شنیدی، نه؟
ـ نه خیر.
زاغی تقریباً شاخ درآورد.
یواش گفت: «پس وقتشه که باهاش آشنا بشی.» و دست اِلفی را گرفت و همراه موش که با خوشحالی جیرجیر می کرد، وارد واتر اسپاوت شدند تا چیزی برای خوردن پیدا کنند.



حدود یک ساعت بعد بود که زاغی بعد از قورت دادنِ دومین بشقاب بزرگ پنکیک، با قیافه ی خوشحال و راضی تکیه داد به صندلی.
اِلفی بِر و بِر نگاهش کرد، سرش را با تعجب تکان تکان داد و گفت: «فکرشم نمی کردم یه نفر بتونه این همه بخوره. پس صبحونه ی دوم اینه.»



ـ نه خیر، نفرمایین. این آخرِ صبحونه ی اوله. حالا یه کم صبر می کنیم و صبحونه ی دوم رو می خوریم.
اِلفی سرش داد زد: «چی؟ بازم بخوری؟ یعنی چقدر صبر کنیم؟»
ـ آوو، معمولاً پنج دقیقه جواب می ده. ولی انتظارش یه کم ناجوره. خب آدم گرسنه اش می شه!
ـ نمی فهمم تو شکمو چطوری این قدر لاغری؟ با این اشتها باید الان اندازه ی غول باشی!
ـ ببین، دل من برای همه چی شور می زنه و نگرانی کلی انرژی می گیره. تازه، خودتم باید پونزده تا پنکیک خورده باشی!
رنگ اِلفی سرخ شد.
ـ خب بله، بعد از اینکه دو دفعه گم شدیم، تو یه جزیره ی متروک سرگردون شدیم، دو دفعه اسیر دزدای دریایی شدیم و تمام این مدت یه غذای درست و حسابی نخوردیم، فکر می کنم حق داشته باشم یه چیز کوچولو بخورم.
ـ من که حرفی ندارم. آهان! پیشخدمت داره می یاد.
دختری به لاغری زاغی آمد سر میز و زاغی یک پرس نان تست با مربا، پانزده تا آلو و نیم لیتر شیر سفارش داد.
زاغی صبحانه را می لمباند و اِلفی با چشم های گشاد تماشایش می کرد.
زاغی با دهن پر از نان تست پرسید: «گرسنه ات نیست؟»
اِلفی بدجوری بهش غرید.
ـ گوشاتو باز کن زاغی، دیگه غذا بسه! وقتشه بریم سراغ ماموریتمون.



زاغی سرش را تکان داد و یک آلو چپاند تو دهن پر از نانش: «حَلثثثثثماً!» و کلی آب آلو پراند بیرون.
صدای جیرجیر آمد.
زاغی پشم دوست کوچولویش را با یک تکه نان تست پاک کرد و گفت: «ببخش آقا موشه.»
اِلفی از جا بلند شد و با افاده گفت: «زاغی من دیگه دارم بالا می یارم، یعنی از دست تو و این صبحونه. می خوام برم از این و اون بپرسم کویر وحشت کجاست تا بتونیم بریم دنبال کار مهم مون. نجات دنیا؟ یادت رفته؟»
اسم کویر وحشت که آمد، یکمرتبه اشتهای زاغی کور شد.
آروغ گنده ای زد و از جایش بلند شد.
قیافه ی عبوسی به خودش گرفت و گفت: «بله خانوم، به این می گن صبحونه ی دوم.»
ـ واقعاً خوشحالم که یادم دادی! حالا دیگه باید راه بیفتیم.
ـ حق با توئه.
ـ معمولاً هست.
موش جیرجیر کرد. ظاهراً خنده بود.



نظرات کاربران درباره کتاب کویر وحشت