فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی من و دو داستان دیگر

کتاب زندگی من و دو داستان دیگر

نسخه الکترونیک کتاب زندگی من و دو داستان دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۸۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زندگی من و دو داستان دیگر

من بیرون نمی‌آمدم، پشت میز او پهلوی گنجه کتابش می‌نشستم، گنجه‌ای که پر از کتاب‌های روستایی بود، کتاب‌هایی که آن‌قدر در نظرش عزیز بود و حالا بی‌حال افتاده با حالتی غم‌زده به من می‌نگریستند. ساعت‌های متمادی که زنگ هفت و هشت و نه زده می‌شد و شب‌های پاییزی با سیاهی خود پشت پنجره‌ها را قیرگون می‌ساخت. به دستکش‌های کهنه یا قلمی که او در دست می‌گرفت و به قیچی کوچکش نگاه می‌کردم. هیچ کاری نمی‌کردم و به‌خوبی می‌فهمیدم که کارهای سابق من مانند شخم زمین یا درو تنها به‌خاطر خوشامد او بوده است. اگر او مرا مأمور کندن چاه گودی می‌کرد که تا پهلویم را آب بگیرد، بی‌چون و چرا آن کار را می‌کردم. حالا که او در کنارم نبود، ...

ادامه...

بخشی از کتاب زندگی من و دو داستان دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

زندگی من

فصل اول

رئیس اداره به من گفت:
ـ تنها به احترام پدرتان شما را نگه داشته ام، اگرنه تا به حال هزار بار به هوا پریده بودید.
جوابش دادم:
ـ آقای رئیس، اگر به شکسته نفسی تعبیر نکنید، تا الان باور نمی کردم که حقیر پرنده هم باشم.
این قدر شنیدم که گفت:
ـ این مردکه را بیندازید بیرون، دیگر حوصله ام را سر برد.
و به فاصله دو روز اخراج شدم.
به این ترتیب از وقتی که خودم را شناخته بودم ده مرتبه تغییر شغل دادم و حال آنکه برای پدرم که معمار شهر بود، از این اسف انگیزتر چیزی نمی شد. ادارات مختلف را زیر پا گذاشته بودم، اما مشاغل ده گانه ای که عهده دار شده بودم، همه مثل قطره های آب یکسان بود:
نشستن، نوشتن، به نظریات احمقانه و بی جا گوش دادن، و انتظار روز اخراجی را داشتن.
موقعی که به خانه رسیدم، پدرم در صندلی دسته دارش فرورفته چرت می زد. از قیافه باریک و خشکش که در جاهای تراشیده به بنفشی می زد، مثل ارگ نوازهای کاتولیکی حقارت و اطاعت می بارید. بی آنکه جواب سلامم را بدهد، یا چشم هایش را باز کند گفت:
ـ اگر زن عزیزم، مادر تو، زنده بود از این وضع زندگی تو دق می کرد، خدایی شد که او زودتر مرد. آن وقت چشم هایش را باز کرد و گفت: بیچاره، بگو ببینم تکلیف من با تو چیست؟
سابقاً، وقتی بچه تر بودم، بزرگ ترها و آشناهایم می دانستند در برابر من چه تکلیفی دارند. عده ای نصیحتم می کردند بروم سرباز داوطلب شوم، بعضی هم می گفتند برو تلگرافچی بشو؛ اما حالا که بیست و پنج ساله شده و موهای شقیقه هایم جوگندمی شده بود و مناصب سرباز داوطلب، دواساز و تلگرافچی را پشت هم طی کرده بودم، این طور فکر می کردند که دیگر هر کاری به دنیا بوده من کرده ام، و روی همین اصل، کسی نصیحتم نمی کرد، فقط سرشان را بالا انداخته پوف می کردند.
پدرم باز گفت:
ـ آخر برای خودت چه فکری داری؟ جوان های هم سن تو در این ملک دارای همه چیز شده اند، اما تو چکاره ای؟ بفرما: یک جوان روزمزد گدا؛ آن هم سربار من!
بعد، مثل همیشه، صدایش بلند شد که جوان های امروزه از بی ایمانی، از فلسفه جدید و از خودسری نیست و نابود می شوند، باید این انجمن های تئاتری را که سبب برگشتن جوان ها از راه دین و صواب شده است، برچید.
آن وقت از حرف هایش نتیجه گرفت:
ـ فردا با هم پیش رئیس اداره می رویم، تو از او معذرت می خواهی و قول می دهی که پس از این از روی وجدان خدمتت را انجام دهی. حتی یک روز نبایستی بیکار بمانی.
من توی هم رفتم، بی آنکه از این گفتگو انتظار خوشی داشته باشم گفتم:
ـ خواهش می کنم ببینید من چه می گویم. آن چیزی که شما اسمش را می گذارید کار، بسته به دارایی و سواد است. اما فقیر و بیچاره های بی سواد با کار بدنی نان درمی آورند، و دلیلی ندارد که من از این رسم جدا باشم. پدرم غضب آلود گفت:
ـ اینکه تو اسم کار بدنی را می بری، خودش حماقت و نفهمی است. پسره نادان و بی فکر، بدان که غیر از کار بدنی روح آسمانی و خون مقدسی در تو جاری است که وجه امتیاز تو از الاغ و خزنده همان است، و همان است که تو را تا ملکوت آسمان بالا می برد! جد بزرگ تو «سرتیپ پولوزنف» کسی بود که در جنگ «بورودی نو» شکست خورد، پدر بزرگ تو شاعر و سخن ور بود، لقب اعیانی هم داشت؛ عمو جانت مربی و معلم بود؛ و بالاخره من هم که پدرت هستم، معمارم. آیا آتش مقدسی را که خانواده پولوزنف دست به دست نگه داشته اند تو باید این طور خاموشش کنی؟
به او گفتم:
ـ اگر حقیقت را بخواهید، امروز میلیون ها بشر به کار بدنی اشتغال دارند.
ـ خب داشته باشند! آن ها به درد کار دیگری نمی خورده اند؛ فرق نمی کند، یک احمق تمام عیار یا یک آدم حرام زاده، اگر هم به کار بدنی بپردازند مهم نیست، اصلاً این نوع کارها مال غلام و آدم وحشی است، اما تو که خون پاک داری، نباید خودت را با آن ها یکی کنی!
کار از این حرف ها گذشته بود. پدرم زیاد به خود عقیده داشت و جز به نظریات خود به چیزی اهمیت نمی داد. از طرفی این را هم خوب می دانستم که تنفر او از کار بدنی کمتر به خون و اصالت مربوط بود، و بیشتر از ترس آن بود که مبادا من عمله بشوم و صدایش در تمام شهر بپیچد. مهم تر از همه، رفقای من که مدتی بود دانشگاه را تمام کرده بودند و حالا دم و دستگاهی به هم زده بودند (مثلاً پسر رئیس بانک دولتی حالا معاون دانشگاه بود.) و من که تنها پسر خانواده می بودم، هنوز هیچ کاره. ادامه گفتگو بیهوده و نامطبوع بود، ولی نشسته بودم و آهسته آهسته جواب می دادم؛ به این امید که بالاخره شاید چیزی دستگیرش بشود. مطلب پرواضح و ساده بود، منظور غیر از این نبود که لقمه نانی به کف آورم؛ اما به این موضوع روشن توجه نمی شد، و جمله های دل انگیز، بورودینو، آتش مقدس، و عمو جان (شاعر فراموش شده ای که اشعار بد می نوشت) را به خورد من می داد. از روی بی ادبی، به من بی مغز و نفهم خطاب می کرد... درصورتی که خیلی کوشیدم مطلب را به او حالی کنم! با همه این ها، من پدر و خواهرم را دوست دارم، و از دوران کودکی عادت کرده ام با آن ها مشورت کنم ـ عادتی که شاید هیچ گاه از سرم نخواهد افتاد ـ خواه ناخواه از اینکه من باعث زحمتشان شوم واهمه دارم، و موقعی که ببینم پشت گردن پدرم از خشم قرمز شده، از آن می ترسم که باد نزله اش به حرکت بیفتد.
به او گفتم:
ـ در یک اتاق بد هوا نشستن، رونویس کردن و رونوشت برداشتن، همسر ماشین تحریر شدن، برای آدمی هم سن من ننگ آور و کشنده است. این چه ارتباطی با خون پاک دارد؟
پدرم گفت:
ـ هرچه باشد، این کار فکری است، خب بس است! مطلب را به اینجا خاتمه می دهیم... تو هرگاه کار اداری قبول نکنی، و به این تمایلات سخیف ادامه دهی، من و دخترم، علاقه ای به تو نخواهیم داشت و به خدای متعال قسم، از تو دل خواهم برید.
از روی منتهای سادگی و برای نشان دادن پاکیزگی اصولی که دنبال می کردم، اظهار داشتم:
ـ موضوع ارث هم برای من اهمیت ندارد. از همین حالا، من از تمامش صرف نظر می کنم.
نمی دانم برای چه، به طوری که انتظارش را نداشتم، این حرف ها به نظر پدرم توهین آمیز آمد؛ سرخ شد و با صدای زننده ای فریاد کشید:
ـ احمق، بی سروپا! این طور با من صحبت نکن! (و به تندی با یک حرکت ماهرانه و عادی دوتا کشیده چپ و راست به گوشم زد) داری خودت را گم می کنی!
در ایام بچگی، پدرم هر وقت مرا می زد، بایستی خودم را صاف نگه دارم و به صورتش نگاه کنم. حالا هم، وقتی داشت می زد، پاک گیج شده بودم، مثل اینکه همیشه همان بچه هستم، خودم را سیخ نگه داشتم، سعی می کردم توی صورتش نگاه کنم. پدرم مردی پیر و باریک اندام بود، اما عضلات لاغرش مثل تسمه بود، و موقعی که آدم را می زد زیاد درد می آورد.
عقب عقبکی به اتاق پستویی رفتم، بعد چتری را برداشت و چند تا به سر وکولم زد. در همین لحظه خواهرم در اتاق را باز کرد ببیند چه خبر است؛ اما با قیافه جاخورده و متاثر رویش را برگرداند، و یک کلمه هم از من دفاع نکرد.
تصمیم من به ترک اداره و شروع یک زندگی نو قطعی بود. تنها این مانده بود که چه نوع کاری انتخاب کنم و این هم چندان مشکل نبود. به نظر خودم، جوان زورمند و پربنیه ای بودم که سخت ترین کارها از دستم برمی آمد. یک زندگی یکنواخت، اغذیه زننده، گند و بوی یک محیط ناهنجار، با خیال دائمی پول درآوردن و نان پیدا کردن، در انتظار من بود. که می داند؟ شاید در آینده، روزهایی که از خیابان بزرگ اعیانی «بالشایا دور یانسکایا» به خانه برمی گردم، چه بسا زمانی به حال مهندس «دولژیکوف» که با کار فکری امرار معاش می کند، رشک ببرم؟
وقتی درباره تمام این ناکامی های آتی فکر می کردم باز خوشحال بودم. سابقاً در خصوص کار آزاد فکرها کرده بودم. خود را مدیر مدرسه، پزشک یا نویسنده انگاشته بودم، اما این ها فقط فکر و خیال شد. میل مشاغل فکری ـ مثل مطالعه و تئاتر ـ تا حدود عشق در من بالا گرفته بود، نمی دانم که قابلیت کار فکری را داشتم یا نه. در مدرسه، از زبان یونانی آن قدر متنفر بودم، که ناچار از کلاس چهارم بیرونم آوردند. تا مدتی هم معلم ها می آمدند که مرا برای سال پنجم حاضر کنند. آخر سرهم که به ادارات مختلف رفتم و قسمت عمده وقتم را صرف بیکاری کردم، اسم این را گذاشته بودند کار فکری!...
اشتغال من، چه در محیط تحصیلی و چه در خدمت اداری، نه هوش و فراست لازم داشت، نه ذوق شایستگی شخصی و نه قوه ابتکار؛ برعکس کارم حکم ماشین را پیدا کرده بود. این طور فعالیت ها را من از کار دستی هم پایین تر می دانم. این نوع کارها پست است و گمان نمی کنم به هیچ وجه از بیکارگی، و لاابالیگری جدا باشد، زیرا خود این کار هم فریب است، نوعی از ولگردی است. کار فکری به معنای واقعی را شاید من هنوز نشناخته باشم.
شب شد. منزل ما در خیابان بالشایا دور یانسکایا واقع بود. این بهترین خیابان شهر بود، و چون باغ ملی وجود نداشت، اهل دل در آنجا می گشتند.
این خیابان دل فزا حکم باغ را داشت؛ دو طرفش سپیدار کاشته شده بود و هوای آنجا، به خصوص در باران، خوشبو می شد. از بالای پرچین ها و نرده ها درخت های اقاقیا، یاسمن بنفش و سیب فرود آمده بود. آفتاب غروب ماه مه، سبزی ملایم و تازگی برگ ها، که رفته رفته تاریکی آن ها را فرا می گرفت، بوی یاسمن ها، ولوله زنبورها، آرامش و گرمای بهار، با آنکه هر ساله از نو آغاز می شد، اما چقدر تازگی و لطف داشت! من لب نرده ها ایستاده گردش کنندگان را تماشا می کردم. با عده زیادی، بزرگ شده و آشنایی داشتم، ولی ممکن بود در آن موقع از آشنایی دادنم جا بخورند؛ زیرا لباس های فقیرانه ای به تن داشتم، آن هم نه مطابق معمول: پاچه های تنگ شلوارم در پوتین های گل و گشاد زشت، مثل رشته های ماکارونی بود که توی قایق رفته باشد. از طرفی هم، در شهر نام خوشی نداشتم، زیرا سر کار دولتی نبودم و اغلب هم در قهوه خانه های کثیف مشغول بیلیاردبازی بودم، و شاید هم علتش آن بود که دو بار بی دلیل مرا به اداره ژاندارمری کشیده بودند...
در عمارت بزرگی که جلوی خانه ما بود، در منزل مهندس «دولژیکوف»، کسی داشت پیانو می زد. هوا کم کم تاریک می شد و ستارگان چشمک زنان در آسمان آشکار می شدند. پدرم درحالی که خواهرم زیر بازویش را گرفته بود و به سلام مردم جواب می داد، با کلاه دراز لبه بلند قدیمی، آهسته از آنجا گذشت. آسمان را با همان چتری که مرا زده بود، به خواهرم نشان داد و گفت:
ـ ببین، کوچک ترین ستاره ها هم عالمی دارد. بشر چقدر در برابر دستگاه جهان کوچک و ناچیز است!
این را طوری گفت که گویی بی اندازه به خود مباهات دارد یا اینکه از آن همه پستی خوشش می آید. این مرد چقدر عاری از نبوغ بود! بدبختانه، تنها معمار شهر هم او بود و به همین جهت از پانزده یا بیست سال به این طرف، آن طور که من خبر داشتم، حتی یک بنای متوسط معمولی هم به شهر اضافه نشده بود. وقتی از پدرم یک نقشه ساختمان می خواستند، ابتدا یک اتاق و سالن می کشید، همان طوری که دخترهای اعیان قدیمی فقط موقعی می توانستند برقصند که از دم طاقچه رد بشوند. پدر من هم، فکر هنری اش از حدود اتاق و سالن تجاوز نمی کرد. بعد اتاق ناهار خوری و اتاق بچه ها، و بعد هم دفتر را به آن می افزود و دست آخر این اتاق ها را به زور چند در به هم وصل می کرد، ناچار همه به هم مشرف می شدند، و هر اتاقی هم دو سه در اضافی پیدا می کرد. ظاهراً پدرم مرد خرفتی بود و عقلش بیش از این قد نمی داد. هر بار که خودش هم احساس می کرد نقصی در کار است، دست به دامن وسایل گوناگون می شد، و آن ها را سرهم بندی می کرد: یک راهروی تنگ از آب درمی آمد، با دالانچه های باریک، پلکان های کج و معوجی که به طبقه دوم می رسید، و جز با سر خمیده نمی توان از آن در رد شد و کف آن هم مثل توی حمام های دهات روسیه عبارت بود از سه تا پله پهن. آشپزخانه همیشه زیرزمین می افتاد، با سقف منحنی خشت خشتی، جلوخانش حالتی سمج و خشن با ظاهری خشک و ساکت پیدا می کرد. پوشش آن قناس طاقچه هایش زمخت و شکم دار، با کلاه هایی که بی چون و چرا میله میله ای می شد و بادنماهای سیاهی که غرچ غرچ صدا می کرد.
خانه هایی که به دست پدرم بنا شده بود از دم مثل هم بود، نمی دانم چرا. از دیدن این ساختمان ها، به یاد کلاه لبه بلند و پس گردن زننده و لاغر... پدرم می افتم. مردم به مرور زمان به بی ذوقی پدرم عادت کرده بودند، سلیقه او معمول و برای ما شیوه معماری شده بود.
همین سبک پدرم، در زندگانی خواهرم نیز سرایت کرده بود. از همان اول کار، اسم او را (کلئوپاترا) گذاشته بود و حال آنکه به من میسائیل می گفتند.(۱) روزگاری که هنوز خواهرم کوچک بود، پدرم با حرف هایی که درباره ستارگان، حکمای قدیم، نیاکان، حقیقت زندگی و وظیفه می زد، او را سرگشته کرده بود. حالا هم که بیست و شش ساله بود پدرم همین شیوه را ادامه می داد و به او اجازه نمی داد که بازویش را به دیگری بدهد، و این طور خیال می کرد که دیر یا زود، جوان برازنده ای پیدا خواهد شد که به ملاحظه صفات خصوصی پدرم، از دخترش خواستگاری کند. کلئوپاترا، پدرمان را می پرستید، از او حساب می برد، و ایمان داشت که او مرد پرمغزی است.
هوا کاملاً تاریک و خیابان خلوت شد. در خانه روبرویی صدای موزیک خاموش شده بود. دروازه چهارطاق شد و درشکه سه اسبه ای، با صدای ملایم زنگوله ها وارد خیابان ما شد. مهندس و دخترش داشتند به گردش می رفتند. من وقت خوابم شده بود!
یکی از اتاق های خانه مال من بود. اما خودم توی حیاط در انباری به سر می بردم که پشت به پشت یک انبار آجری و در قدیم برای پنهان ساختن اسب های درشکه ساخته شده بود. برای همین بود که گل میخ های چوبی بلند در دیوار فروکرده بودند تا اسب ها را ببندند. این سایبان فعلاً بی حاصل افتاده بود و پدرم از سی سال پیش روزنامه هایش را سه ماه به سه ماه تازده آنجا می گذاشت، کسی هم نمی دانست برای چه، ولی در ضمن قدغن کرده بود کسی دست به آن ها نزند.
با سر کردن در سایبان کمتر چشم پدرم و مهمان هایش تو روی من بود. این طور فکر می کردم که بهتر است از یک اتاق حسابی و غذای خانگی، صرف نظر کنم تا سخنان پدرم، که من سربارش هستم، کمتر مرا کوچک و خوار نماید.
خواهرم شب ها منتظرم می شد. در نبود پدرم یک تکه گوشت سرد گوساله و یک تکه نان برایم می آورد. جمله هایی مثل «پول رو پول می رود»، «قطره قطره دریا می شود» و این طور حرف ها... در خانه ما نقل سر زبان ها بود. خواهرم که زیر بار این گونه حرف های بی معنی خم شده بود، تنها کوشش داشت گوشه مخارج را بگیرد؛ روی همین اصل خوراک های بد به خورد ما می دادند.
آن روز وقتی خواهرم بشقاب را روی میز گذاشت، روی تختم نشست و سر به گریه نهاد.
ـ میسائیل، چرا با ما این جور می کنی؟
صورتش را پنهان نکرد. دانه های اشک روی سینه و دست هایش ریخت، آثار درد و اندوه از سیمایش آشکار بود. روی بالش من افتاد و شروع به گریستن کرد، تمام بدنش می لرزید، با صدای بلند گریه می کرد.
ـ باز دوباره شغلت را ول کردی. واخ. چه کار زشتی!
گفتم:
ـ خواهر، توجه کن!
از گریه های او دلم سرد و گرفته شد.
اتفاقاً، نفت چراغم تمام سوخته بود. مثل اینکه دستی نفتش را خالی کرده بودند؛ فتیله اش دود می زد و چیزی نمانده بود خاموش شود. گل میخ های دیوار بی تناسب تر به نظر می رسید و سایه شان روی دیوار حرکت می کرد.
خواهرم درحالی که سرپا می شد، گفت:
ـ به ما رحم داشته باش، پدرم بی نهایت متاسف است، من هم از این بابت پکر هستم، دارم دیوانه می شوم.
درحالی که هق هق گریه می کرد؛ دست هایش را به سمت من دراز کرد و گفت: آخر عاقبت تو چه خواهد شد؟... از تو خواهش می کنم، تمنا دارم، تو را به خاک مادرمان قسم، برو سر کارت!
احساس می کردم که دارم سست می شوم.
ـ کلئوپاترا، نمی دانم، نمی توانم!
ـ برای چه؟ اگر با روسای خود نتوانسته ای بسازی، یک جای دیگر برو. چرا در راه آهن نروی؟ همین حالا با (آنیوتا بلاگوو) داشتم صحبت می کردم. او اطمینان داد که آنجا قبولت می کنند، و قول داد وساطت تو را هم بکند. میسائیل، تو را به خدا، فکر کن! تمنا می کنم، فکر کن!
قدری دیگر هم صحبت کردیم و تسلیم شدم. گفتم استخدام در راه آهن هیچ به فکرم نیامده بود و حاضرم اقدام کنم. او از خوشحالی لبخند زد، دست مرا با چشمان اشک آلود فشار داد و باز به گریه افتاد، گریه ای که بند نمی آمد. من هم پی نفت چراغ به راه افتادم.

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی من و دو داستان دیگر

عالی و جذاب از اون داستانایی که برای همیشه یه گوشه ی ذهنت میمونه
در 3 ماه پیش توسط عاطفه نوریان