فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غارهای مرگبار

کتاب غارهای مرگبار
جلد ششم، الف ‌‌دختر و زاغ‌پسر

نسخه الکترونیک کتاب غارهای مرگبار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب غارهای مرگبار

زاغی گفت: «به نظر من قبلاً که فقط خودمون سه ‌تا بودیم، خیلی بهتر بود.» موش جیرجیر کرد، آخر او هم همین عقیده را داشت. اِلفی به زحمت از کنار سه غول پر سر و صدا و بوگندو رد شد و رفت لب قالیچه‌ی پرنده‌ای که سوارش بودند، پیش زاغی. زاغی روی شکم دراز کشیده بود، چانه‌اش را روی قالیچه گذاشته بود و به منظره‌هایی که ویژژژژی از زیرشان رد می‌شدند، نگاه می‌کرد. یک طرفش شمشیر روی فرش افتاده بود، موش روی سرش نشسته بود و اِلفی طرف دیگرش نشسته و پاهایش را از لب قالیچه آویزان کرده بود. اِلفی گفت: «آره، می‌فهمم چی می‌گی.» قالیچه که اسمش شونا بود، سعی می‌کرد نظم و ترتیب را در پروازش برقرار کند. از وقتی قالیچه‌ی پرنده شده بود، این شلوغ‌ترین پروازش بود، روی هم، هشت ‌تا مسافر داشت. اولی و دومی، زاغی و اِلفی بودند که احتمالاً چیزهایی در موردشان می‌دانید. زاغی همان پسر ژولیده‌ای است که لای موها و کت سیاه و پاره‌پوره‌اش پر از پَرِ پرنده‌ست. اِلفی همان دختری است که پوتین‌های نوک‌تیز و گوش‌های نوک‌تیزتری دارد که وقتی عصبانی می‌شود، قرمز می‌شوند؛ چیزی که زیاد هم اتفاق می‌افتد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.98 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب غارهای مرگبار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:







یک

زاغی با خودش عهد کرده که اگر سالم برگردد خانه، تا آخر عمرش دور کارهای شجاعانه را خط بکشد.

زاغی گفت: «به نظر من قبلاً که فقط خودمون سه تا بودیم، خیلی بهتر بود.»
موش جیرجیر کرد، آخر او هم همین عقیده را داشت. اِلفی به زحمت از کنار سه غول پر سر و صدا و بوگندو رد شد و رفت لب قالیچه ی پرنده ای که سوارش بودند، پیش زاغی.
زاغی روی شکم دراز کشیده بود، چانه اش را روی قالیچه گذاشته بود و به منظره هایی که ویژژژژی از زیرشان رد می شدند، نگاه می کرد. یک طرفش شمشیر روی فرش افتاده بود، موش روی سرش نشسته بود و اِلفی طرف دیگرش نشسته و پاهایش را از لب قالیچه آویزان کرده بود.
اِلفی گفت: «آره، می فهمم چی می گی.»
قالیچه که اسمش شونا بود، سعی می کرد نظم و ترتیب را در پروازش برقرار کند. از وقتی قالیچه ی پرنده شده بود، این شلوغ ترین پروازش بود، روی هم، هشت تا مسافر داشت.
اولی و دومی، زاغی و اِلفی بودند که احتمالاً چیزهایی در موردشان می دانید.
زاغی همان پسر ژولیده ای است که لای موها و کت سیاه و پاره پوره اش پر از پَرِ پرنده ست. اِلفی همان دختری است که پوتین های نوک تیز و گوش های نوک تیزتری دارد که وقتی عصبانی می شود، قرمز می شوند؛ چیزی که زیاد هم اتفاق می افتد.
مسافر بعدی موش بود؛ رفیق و مونس همیشگی آن دو تا که معمولاً تو جیب زاغی قایم می شود، مگر اینکه از جایی بوی خوراکی بیاید. آن وقت است که فوری می رود دنبالش.
چهارم، پنجم و ششم، سه غول بوگندو به اسم برت، باب و سدریک بودند. برت کوچک ترین و کَله دارترین آنها بود، اما خب چه کله ای؟ در مقایسه با بابِ متوسط و سدریکِ گنده، که از دو تا حلزون خواب آلود هم خنگ تر بودند؟!
غول ها از چند هفته پیش که زاغی و اِلفی را تو جنگل جهنمی دیده بودند، مدام تعقیبشان کرده و سعی کرده بودند آنها را بخورند. اما به دلایلی که برای زاغی و اِلفی هم درست مشخص نبود، اخیراً قبول کرده بودند تا قبل از رسیدن به سرزمین دیوشاه، آنها را نخورند. اِلفی قانع نشده بود که این قول و قرار، کارِ درستی است، به خصوص که زاغی قبول کرده بود وقتی دیوشاه را شکست دادند، غول ها اجازه دارند آنها را بخورند. این قسمت نقشه را اصلاً نمی پسندید.



هفتمی، لرد ساکت بود، حاکم جوان و تا حدودی پُر افاده ی شهر شوم که مسافرها تازه از آنجا بیرون آمده بودند و هشتمی، جادوگرِ لرد ساکت. پیرمرد مسخره ای به اسم کلینگ سور، که مدام زیر ریش بلندش زیرلبی چیزهایی می گفت که هیچ کس نمی فهمید.
همین کلینگ سور بود که در یک نوع خلسه ی عجیب فرو رفته و خبر داده بود که زاغی تنها کسی است که می تواند دیوشاه را شکست بدهد. جادوگر به زاغی گفته بود: ابله دانا و این اسم به نظر زاغی کمی بی ادبانه آمده بود.
این گروه، برای شکست دادن دیوشاه شرور دو چیز دیگر هم در کنار خودشان داشتند. اولی یک بطری آب بود که بهش می گفتند اشک های ماه و از یک برکه ی جادویی برداشته شده بود و دومی شمشیر شعرخوان بود که حدس می زدند باید خیلی خطرناک باشد، البته به شرطی که راه درست استفاده از آن را بدانند. تنها مشکلشان این بود که حتی کلینگ سور هم نمی دانست برای شکست دادن دیوشاه چطوری باید از اشک های ماه یا شمشیر شعرخوان استفاده کرد.
در ضمن، شمشیر همان طور که از اسمش برمی آید، تمام مدت شعرهای عاشقانه ی مبتذل می خواند و دهنش را نمی بست، که نمی بست، مگر اینکه زاغی دسته اش را تو دستش می گرفت. در آن صورت ساکت می شد. این هم چیز عجیب دیگری بود که به قول کلینگ سور، ثابت می کرد زاغی نشان شده است؛ یعنی همان کسی است که می تواند دیوشاه شرورِ پرقدرت و بی نهایت بی رحم را شکست بدهد.





نظرات کاربران درباره کتاب غارهای مرگبار