فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دریای دلهره

کتاب دریای دلهره
جلد سوم، الف دختر و زاغ پسر

نسخه الکترونیک کتاب دریای دلهره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دریای دلهره

بچه‌ها دویده بودند بالای یک تپه‌ی شنی و از آنجا به محوطه‌ی خالی و بزرگ دیگری نگاه می‌کردند. اِلفی پرسید: «کجاست؟ پشت اون کپه‌ی علف؟» زاغی با غصه گفت: «آوو، نه. اون علف‌ها رو با موش عوضی گرفتم.» ـ نگاه کن! آخه می‌شه اون باشه؟ زاغی به دوردست زل زد و... چیزی شبیه موش را دید که از یک تپه‌ی طلایی‌رنگ بالا می‌رفت. داد زد: «وایسا!» و هر دو از بالای تپه‌ی شنی دویدند پایین و رفتند دنبال موش. اِلفی بدجوری شرمنده بود. همین‌طور که می‌دویدند، زاغی گفت: «نمی‌تونی با کمانت مجبورش کنی وایسه؟» ـ نه! ممکنه عوضی سرخش کنم. خودت که می‌دونی من هنوزم بلد نیستم درست باهاش کار کنم. زاغی یاد خودش افتاد که در اثر اشتباه اِلفی، تبدیل به قالب یخ شده بود و زیرلبی گفت: «اینو که راست می‌گی.» ـ چی گفتی؟ زاغی لبخند زد و گفت: «هیچی! هیچی! زود باش، باید خودمونو بهش برسونیم.» اِلفی نفس‌زنان گفت: «ببین این موجود نیم‌وجبی چقدر تند می‌دوئه.» دویدن روی ماسه کار سختی بود. از آن سخت‌تر، بالا رفتن از تپه‌ی شنی بزرگی بود که موش ازش بالا رفته و خودش را به آن طرفش رسانده بود. داغی هوا هم کار را مشکل‌تر می‌کرد. وقتی رسیدند بالای تپه، هر دو از خستگی بی‌جان بودند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دریای دلهره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. موجود افسانهای که تو چشم بچه ها ماسه میپاشد تا آنها را خوابآلود کند.





یک

از نظر زاغی بهار بهترین وقت و فصل سال است، وقتی که همه ی موجودات کوچولو تو جنگل دنیا می آیند. واقعاً که این پسر یک گلوله احساس است.

اِلفی گفت: «هیچم بامزه نیست.»
زاغی چیزی نگفت. آن قدر گرسنه و عصبانی بود که زحمت جواب دادن را به خودش نداد.
دوتایی توی یک ساحل داغ ولو شده و به دریا زل زده بودند.
بعضی ها این کار را می کنند که لذت ببرند و حال کنند، اما حال اِلفی و زاغی درست برعکس بود.
موش خودش را روی سر زاغی گلوله کرده و خوابش برده بود. از شدت گرما حال نداشت چشم هایش را باز نگه دارد.



اِلفی که دوست نداشت بهش بی محلی کنند، دوباره گفت: «گفتم هیچم بامزه نیست.»
زاغی زیرلبی گفت: «دفعه ی اولم شنیدم چی گفتی.»
ـ خب؟
ـ خب که چی؟
ـ خب که چه جوابی داری؟
ـ راجع به چی؟
ـ راجع به چیزی که من گفتم.
ـ تو چیزی نگفتی.
اِلفی بهش توپید که: «چرا، گفتم!» و گوش هایش رفتند که صورتی بشوند، اما زاغی آن قدر از آن اوضاع بیزار و خسته بود که فکر کرد به جهنم که گوشش صورتی شده. حالا دیگر درسش را روان بود و می دانست هرچه رنگ گوش های اِلفی صورتی تر بشود، عصبانیتش هم شدیدتر خواهد شد، اما در آن لحظه "گوش صورتی" آخرین چیزی بود که حاضر بود بهش فکر کند.
ـ چیز به درد بخوری نگفتی.
اِلفی با قیافه ی گیج و مات گفت: «به درد بخور نبود؟»
ـ نه، حرف حساب و معنی داری نزدی. به هر حال این مکالمه ی مزخرفیه. یعنی اصلاً مکالمه نیست. فقط یه مشت کلمه ست.
اِلفی آن قدر عصبانی شد که از جایش بلند شد و دست هایش را به کمرش زد. حالا دیگر گوش هایش مثل آتش سرخ شده بودند و برق می زدند.
زاغی چیزی نگفت.
اِلفی با عصبانیت پرسید: «یعنی داری به من کم محلی می کنی؟»
موش یک چشمش را باز کرد و فکر کرد بهتر است احتیاط کند و از معرکه در برود. بی صدا از سر زاغی آمد پایین، دوید طرف علف های بلند دریایی و دماغش را از لای آنها آورد بیرون.
زاغی دست هایش را روی سینه اش ضربدر کرد و نگاهش را مستقیم به دریا انداخت.
اِلفی شیهه کشید که: «اجازه نمی دم بهم کم محلی کنی.» و پایش را چنان محکم کوبید زمین که چیزی نمانده بود گوش هایش از سرش کنده شوند. از قیافه اش پیدا بود الان است که منفجر بشود.
ـ گفتم تو نمی تونی بهم کم محلی کنی!
زاغی باز هم چیزی نگفت. موش چشم هایش را بست.
اِلفی شیرجه زد طرف زاغی و با مشت و لگد به جانش افتاد.
زاغی داد زد: «آی! بس کن، داری قلقلکم... آی! هی، دردم می یاد! نکن... آخ!»
زاغی لولید و خودش را از زیر مشت و لگد اِلفی بیرون کشید، سر پا ایستاد و سرش داد زد: «هی، تو چه مرگته؟»
ـ به نظر خودت چِم شده، جناب کله پوک؟
ـ خودمو به کری می زنم که یعنی این حرفتو نشنیدم.
ـ هر قدر دلت می خواد خودتو به کری بزن، ولی تو واقعاً کله پوکی، مغز کلاغ تو سرته! این چند روزه چه کار کردیم؟ هیچی! فقط راست این ساحلو گرفتیم و راه رفتیم! بی غذا!
ـ نه خیر، ساندویچ کلم دریایی خوردیم.



اِلفی شیهه کشید که: «اون مال دو روز پیش بود! تازه، این قدر کم بود که شکم یه بچه موش خونگی رو هم سیر نمی کرد، چه برسه به دو تا آدم قحطی زده و یه موش صحرایی خوش اشتها و طمعکار!»



موش سرش را از لای علف ها بیرون آورد و انگار که بهش توهین شده باشد، جیرجیر کرد.
زاغی گفت: «این حرفت بی انصافیه! اونم درست مثل من و تو حق داره بخوره.»
اِلفی با نگاه شرورانه ای گفت: «می دونی، یه جاهایی هست که مردم موش صحرایی رو به عنوان حیوون خونگی نگه نمی دارن. جاهایی هست که اونا رو می خورن!»
این دفعه موش بلندتر جیرجیر کرد.
زاغی بهش غرید: «خیلی خب! این دیگه آخرش بود!» و جست زد طرف اِلفی و یک کتک کاری حسابی با چنگ و گاز و مشت و لگد درگرفت. یعنی کلاً رفتارشان آبرو ریزی بود!
الفی داد زد: «دهن منقاری احمق!»
و زاغی غرید: «گوش تیزِ ناقص الخلقه!»
مدت زیادی دعوا کردند و به هم فحش دادند تا بالاخره خسته شدند و هر دو به پشت دراز کشیدند، به آسمان زل زدند و به صدای موج ها گوش دادند.
بالاخره بعد از مدتی اِلفی گفت: «معذرت می خوام.»
زاغی یک پهلو شد، نگاهش کرد و گفت: «منم معذرت می خوام. خیلی سخته.»
ـ نجات دنیا؟
ـ آره. هنوزم خیلی کار داریم و باید راه درازی بریم. اصلاً نمی دونیم شمشیر شعرخوان یا اشک های ماه چی هستن. نمی دونیم کجان. فقط می دونیم باید بریم اون طرف این دریا، دیوشاه رو پیدا کنیم و می دونیم که برای شکست دادنش به اون شمشیر و اون اشک ها احتیاج داریم.
ـ و... غذا هم نداریم، پولم نداریم که غذا بخریم. از تمام وسایل دنیا، یه کمان مزخرف و سه تا چوبدست جادویی کوچولوی یه ـ بارـ مصرف داریم.
از شش تا چوبدست جادویی که تو کوهستان هیولاها پیدا کرده بودند، سه تا را برای حمله به باب و برت و سدریک مصرف کرده بودند؛ همان سه غول گرسنه ای که از جنگل جهنمی تعقیبشان کرده بودند و با اینکه اِلفی نشیمن هر سه تاشان را با چوبدست های جادویی آتش زده و کباب کرده بود، امکان داشت هنوز هم از تعقیبشان دست برنداشته باشند. همه می دانند که غول ها موجودات خشن و بی رحم و زیگیلو و زشتی هستند و این سه تا تصمیم داشتند که هرطور شده، اِلفی و زاغی را بیندازند تو دیگ آش شان.
ـ زاغی، غیرممکنه. محاله بتونیم این کارو بکنیم!
زاغی که دلش نیامد صاف و پوست کنده با نظر اِلفی مخالفت کند، گفت: «تو که اینو جدی نگفتی، هان؟»
«نه.» اِلفی یادش افتاد چی گفته و رنگش سرخ شد: «معذرت. نباید اینو می گفتم.»
زاغی با لحن ملایمی گفت: «باید از اون معذرت بخوای.»
ـ آره، باید این کارو بکنم... ولی اصلاً کجاست؟
زاغی دور و برش را نگاه کرد.
از جا بلند شد.
صدا زد: «موش؟ موش! کجایی؟»
اِلفی هم بلند شد و لای علف های دریایی دنبال موش گشت و صدایش زد و ازش خواست هرجا هست، بیاید بیرون، اما اثری از موش نبود.



اِلفی گفت: «وای، نگاه کن!» و ماسه ها را نشان داد. یک ردیف رد پا، شبیه رد پای موش، راست ساحل را گرفته و جلو رفته بودند.
ـ به نظر تو اون...
زاغی گفت: «به نظر من از حرفی که تو زدی خیلی عصبانی و ناراحت شده. راه بیفت! باید بریم پیداش کنیم و سرکار خانوم هم باید یه طوری رفتار کنین که فکر کنه بهترین موش دنیاست.»
ـ بله! من اون حرفو جدی نگفتم! از دست تو عصبانی بودم... ولی قول می دم! بدو بریم. نباید زیاد دور رفته باشه.
و دوتایی تو ساحل راه افتادند تا دوست کوچولو و پشمالوشان را پیدا کنند.





دو

اِلفی یک بار دو روز تمام وقت صرف کرد که بفهمد پیرهنش به کفش هایش می آید، یا نه.

زاغی داد زد: «اوناهاش!»
بچه ها دویده بودند بالای یک تپه ی شنی و از آنجا به محوطه ی خالی و بزرگ دیگری نگاه می کردند.
اِلفی پرسید: «کجاست؟ پشت اون کپه ی علف؟»
زاغی با غصه گفت: «آوو، نه. اون علف ها رو با موش عوضی گرفتم.»
ـ نگاه کن! آخه می شه اون باشه؟
زاغی به دوردست زل زد و... چیزی شبیه موش را دید که از یک تپه ی طلایی رنگ بالا می رفت.
داد زد: «وایسا!»
و هر دو از بالای تپه ی شنی دویدند پایین و رفتند دنبال موش. اِلفی بدجوری شرمنده بود.
همین طور که می دویدند، زاغی گفت: «نمی تونی با کمانت مجبورش کنی وایسه؟»
ـ نه! ممکنه عوضی سرخش کنم. خودت که می دونی من هنوزم بلد نیستم درست باهاش کار کنم.
زاغی یاد خودش افتاد که در اثر اشتباه اِلفی، تبدیل به قالب یخ شده بود و زیرلبی گفت: «اینو که راست می گی.»
ـ چی گفتی؟
زاغی لبخند زد و گفت: «هیچی! هیچی! زود باش، باید خودمونو بهش برسونیم.»
اِلفی نفس زنان گفت: «ببین این موجود نیم وجبی چقدر تند می دوئه.»
دویدن روی ماسه کار سختی بود. از آن سخت تر، بالا رفتن از تپه ی شنی بزرگی بود که موش ازش بالا رفته و خودش را به آن طرفش رسانده بود. داغی هوا هم کار را مشکل تر می کرد. وقتی رسیدند بالای تپه، هر دو از خستگی بی جان بودند.
بالای تپه، یکمرتبه مثل سنگ سر جایشان ایستادند.
اِلفی جیغ کشید: «وای! نگاه کن! نجات پیدا کردیم!»
ـ اون همه راه رفتنِ بی خودی... و حالا این!
شهر پر جنب و جوشی جلو رویشان بود، یعنی یک بندر که قایق های رنگارنگی تو لنگرگاهش جا خوش کرده بودند. اطراف لنگرگاه را هم خیابان های شهر با خانه ها و مغازه ها و کافه هایشان گرفته بودند و شهر به سمت تپه ای که آنها بالایش ایستاده بودند، کشیده شده بود.



زاغی جیغ کشید: «آفرین به موش باهوش! ولی خودش کجاست؟»
صدای جیرجیری آمد و هر دو برگشتند و موش را پشت سرشان دیدند.
موش جیرجیری کرد و اِلفی خجالت زده به زاغی گفت: «داره همون چیزی رو بهت می گه که من حدس می زنم؟»
زاغی سرش را به معنی بله تکان داد.
ـ آره، ولی از کار منم زیاد راضی نیست. راستش رو بخوای، نظرش اینه که هر دومون یه کم بی عرضه ایم.
اِلفی سرش را با حالت جدی تکان داد: «موش، حق با توئه. ما آدمای بی خود و بی مصرفی هستیم.
و... اینکه گفتم تو رو بخوریم، جدی نگفتم. به دلت نگیر. آخه از دست زاغی عصبانی بودم، از بی عرضگی...»

نظرات کاربران درباره کتاب دریای دلهره