فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تلاش بی‌‌فرجام

کتاب تلاش بی‌‌فرجام
ظهور فرانکنشتاین - ۱

نسخه الکترونیک کتاب تلاش بی‌‌فرجام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تلاش بی‌‌فرجام

هیولا را لب صخره‌‌ای مشرف به دریاچه پیدا کردیم. من و برادرم پس از سه روز تلاش طاقت‌فرسا، با عبور از هزارتوی غارهای بی‌شمار، لانه‌‌اش را بر فراز قله‌ی کوهی یافته بودیم. اینک او را می‌دیدیم که با پولک‌ها و خز‌های رنگ‌پریده‌‌اش زیر نور مهتاب بر گنجینه‌‌اش چنبره زده بود. از حضور ما آگاه بود. بی‌تردید بوی ما را در حال نزدیک شدن حس کرده بود و بینی فراخش بوی عرقِ وحشتِ ما را به درون می‌‌کشید. با رخوت، سرِ کاکلدارش را کمی بالا آورد. با جابه‌جا شدنش، صدای جیرینگ جرینگ سکه‌ها و جواهرات بلند شد. شمشیر به دست، خطاب به برادرم که تیغ شمشیر او نیز می‌‌درخشید، فریاد زدم: «کارش را بساز!» سرعت ضربه‌ی هیولا باورنکردنی بود.

ادامه...

بخشی از کتاب تلاش بی‌‌فرجام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل دوم: کتابخانه ی تاریک

گفتم: «چلاق شدن در اول زندگی واقعاً نفرت انگیز است.»
کانراد با لحنی طعنه آمیز گفت: «تو زانویت را از جا در آورده ای. الیزابت، محض رضای خدا بگو چرا یکسره او را با آن صندلیِ چرخدار به این طرف و آن طرف می بری؟»
الیزابت خنده کنان گفت: «اوه، خب به نظرم خیلی سرگرم کننده است.»
من اعتراض کردم که: «دکتر لسیج گفت تا یک هفته این پا نباید هیچ وزنی را تحمل کند.»
شعاع نور خورشید عصرگاهی از پنجره های اتاق نشیمن غربی که یکی از چندین اتاق وسیع و بسیار آراسته ی قلعه بود، به درون اتاق گسیل می شد. یک شنبه بود و چهار روز از هنگامی که از مرگ حتمی نجات یافته بودم می گذشت. پدر برای انجام چند کار فوری به ژنو رفته بود و مادر هم برای دیدن خاله ی بیمارم او را همراهی می کرد. دو برادرِ کوچک ترم ارنستِ ۹ ساله و ویلیام که تازه راه افتاده بود به همراه پرستارشان جاستین در محوطه ی بیرون قلعه داشتند برای سرگرمی، باغچه ی کوچکی درست می کردند.
کانراد سری تکان داد و گفت: «راستش به نظرم این کار مثل گرداندن بچه در کالسکه است.»
رو به الیزابت کردم و گفتم: «فکر کنم کانراد هم هوس کرده یک دور با این بزند. فکر می کند کسی توجهی به او ندارد.»
برگشتم و نگاهی به برادرم انداختم، منتظر بودم عکس العمل جالب او را ببینم. چهره اش با من مو نمی زد و حتی گاهی پدر و مادرمان هم از دور ما را با هم اشتباه می گرفتند، زیرا حتی وَجَنات و حرکاتمان هم شبیه به هم بود: موهای تیره و پرپشت که غالباً تا کنار چشمانمان پایین می انداختیم، استخوان گونه ی درشت، ابروهای پرپشت و فک های پهن. مادر اغلب درباره ی آنچه قوس خشنِ لب هایمان می نامید نِق می زد. با اطمینان باور داشت که این خصوصیت، یک ویژگی فرانکنشتاینی است و از سمت خانواده ی بوفور به ارث نرسیده است.
برادرم گفت: «راستش ویکتور، من کم کم دارم شک می کنم که اصلاً زانوی تو رگ به رگ شده باشد. داری نقش بازی می کنی. مثل همیشه. دست بردار پسر. بلند شو!»
معترضانه گفتم: «هنوز به اندازه ی کافی خوب نشده ام. آهای الیزابت، وقتی دکتر من را معاینه می کرد تو آنجا بودی، خب به او بگو!»
الیزابت یکی از ابروانش را بالا برد و گفت: «این طور یادم می آید که گفت ممکن است کمی رگ به رگ شده باشد.»
کانراد که سعی داشت هر طور شده مرا از روی صندلی بلند کند گفت: «دیگر باید لنگ لنگان هم که شده شروع به راه رفتن بکنی، حتماً دلت نمی خواهد ضعیف و مریض احوال بشوی!»
من هم گفتم: «اگر این کار را بکنم مادر حسابی عصبانی خواهد شد. ممکن است برای همیشه چلاق بشوم.»
الیزابت آهی کشید و گفت: «امان از دست شما دو تا.» بعد هم نیشخندی زد، احتمالاً صحنه مسخره ای بود که ما دو تا با هم کلنجار می رفتیم و صندلی چرخدار به این طرف و آن طرف کشیده می شد. آخر هم سرنگون شد و من روی زمین افتادم.
در حالی که از زمین بر می خاستم فریاد زدم: «ای احمق، با یک انسان زمینگیر این طور رفتار می کنی؟»
کانراد گفت: «تو فقط یک هنرپیشه ی کوچولو هستی. نگاهش کن، سر پا ایستاده!»
خم شدم و تظاهر کردم که درد می کشم، ولی کانراد زد زیر خنده، من هم همین کار را کردم. خیلی سخت بود که خودم را در حال خنده ببینم و همان کار را نکنم.
با احتیاط پایم را امتحان کردم و گفتم: «هنوز درد دارد.»
چوب زیربغل هایی را که دکتر لسیج آورده بود به من داد و گفت: «اینها را امتحان کن و بگذار الیزابت کمی استراحت کند.»
الیزابت صندلی چرخدار را سر پا کرده بود و با وقارِ تمام روی صندلیِ نرم آن نشسته بود. چشمانِ بادامی اش را تنگ کرد به من گفت: « ای بدجنس کوچولو. این واقعاً راحت است، حالا می فهمم چرا حاضر نبودی بلند بشوی!»
الیزابت از عموزاده های دور و رده چندم ما بود. وقتی پنج ساله بود مادرش از دنیا رفت و پدرش هم بی درنگ با کس دیگری ازدواج کرد و او را به یک صومعه ی ایتالیایی سپرد. وقتی این خبر به پدرم رسید، یعنی حدوداً دو سال بعد، بلافاصله به سفر رفت و او را از صومعه به خانه آورد.
اوایل که از راه رسیده بود، مثل یک گربه ی وحشی بود. همیشه جایی قایم می شد. من و کانراد که هفت ساله بودیم همیشه در حال گشتن به دنبال او بودیم. برای ما این کار یک قایم باشک بازیِ لذت بخش بود. اما این برای او سرگرمی محسوب نمی شد، فقط دلش می خواست تنها باشد. اگر پیدایش می کردیم به شدت عصبانی می شد. هیس هیس می کرد، خرناس می کشید و کتک می زد. گاهی هم گاز می گرفت.
پدر و مادر به ما می گفتند او نیاز به زمان دارد. می گفتند الیزابت تمایل نداشت صومعه را ترک کند. راهبه ها با او بسیار مهربان بودند و محبت آنها برایش نزدیک ترین چیز به عشق مادرانه بود. او نمی خواست از آنها دور شود و با عده ای غریبه زندگی کند. به من و کانراد گفته بودند او را به حال خود بگذاریم، ولی ما اصلاً این کار را نمی کردیم.
تا دو ماه، به گشتن دنبال او ادامه می دادیم. بالاخره یک روز وقتی او را در جدیدترین مخفیگاهش پیدا کردیم به ما لبخند زد. من از شدت تعجب جیغ کشیدم.
به ما گفت: «چشم هایتان را ببندید، تا صد بشمارید و بعد من را پیدا کنید.» حالا دیگر واقعاً بازی می کردیم و از آن لحظه به بعد ما سه نفر دوستانی جدایی ناپذیر بودیم. صدای خنده هایش خانه را پر می کرد و دیگر از سکوت و اخمِ او خبری نبود. ولی از تند خویی اش چرا!
الیزابت تندخو بود. زود از کوره در نمی رفت، ولی وقتی که می رفت، گربه ی وحشی درونش تمام و کمال بر می گشت. در کنار هم بزرگ می شدیم و من و او اغلب جرّ و بحث می کردیم. حتی یک بار که گفتم به نظر من مغز دخترها کوچک تر از پسرهاست، مرا کتک زد. کانراد هیچ وقت او را عصبانی نمی کرد، ولی من و او دائماً چنگ و دندان به هم نشان می دادیم.
حالا دیگر شانزده ساله بودیم و آن ماجرا ها را سال ها بود که پشت سر گذاشته بودیم. کانراد با نیشخندی موذیانه بر لب، رو به الیزابت گفت: «بسیار خوب، بالاخره نوبت توست که یک چرخی با این بزنی.»
او را با تمام سرعت هل داد و از اتاق نشیمن به سرسرای بزرگ برد و من هم تلاش می کردم به سرعت با چوب های زیر بغلم خود را به آنها برسانم، ولی آخر سر چوب ها را به کنار انداختم و روی پاهایم که به طرز معجزه آسایی التیام یافته بودند به دنبالشان دویدم.

نظرات کاربران درباره کتاب تلاش بی‌‌فرجام

خیلی خوب بود خیلی
در 2 سال پیش توسط سعید ولیان
عالیه
در 2 سال پیش توسط Mahdi
کاش انقدر گرون نبود 😣 من دوسش دارم اینو شماره ۲ کتابو دارین؟
در 8 ماه پیش توسط par es
من خیلی دوسش داشتم و اگر به جادو علاقه داشته باشین جذبش میشین دو جلدرو دوروزه تموم کردم...
در 2 ماه پیش توسط فهیمه فرآذر