فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شهر شوم

کتاب شهر شوم
جلد پنجم، الف دختر و زاغ پسر

نسخه الکترونیک کتاب شهر شوم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شهر شوم

زاغی تا قبل از اینکه همراه اِلفی دنبال ماجراجویی برود، نمی‌دانست دنیا این‌قدر بزرگ است. منظره‌ی تیم سه ‌نفره‌شان واقعاً تماشایی بود: پسری لای موهایش پُر از پرِ پرنده، دختری با پوتین‌های نوک‌تیز، و یک موش ژولیده که همگی چارچنگولی به قالیچه‌ای چسبیده بودند و با سرعت تو هوا پرواز می‌کردند. زاغی، یعنی همان پسر روی قالیچه، یک بطری شیشه‌ای کوچک پر از آب را هم محکم تو دستش نگه داشته بود. ‌آخر آنها برای پیدا کردن برکه‌ای به اسم اشک‌های ماه و برداشتن مقداری از آب با ارزش آن، جانشان را تو کویر وحشت به خطر انداخته بودند و زاغی اصلاً خیال نداشت دوباره برگردد آنجا. با سرعت از کویر بیرون آمده و از روی تپه‌های کم‌ارتفاع پرواز کرده بودند و خیلی زودتر از آنکه دلشان می‌خواست، شهری در افق نمایان شده بود...

ادامه...

بخشی از کتاب شهر شوم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شهر شوم

اِلف دختر و زاغ پسر- ۵

مارکوس سِجویک

مترجم: شهره نورصالحی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



یک

زاغی تا قبل از اینکه همراه اِلفی دنبال ماجراجویی برود، نمی دانست دنیا این قدر بزرگ است.

منظره ی تیم سه نفره شان واقعاً تماشایی بود:
پسری لای موهایش پُر از پرِ پرنده، دختری با پوتین های نوک تیز، و یک موش ژولیده که همگی چارچنگولی به قالیچه ای چسبیده بودند و با سرعت تو هوا پرواز می کردند.
زاغی، یعنی همان پسر روی قالیچه، یک بطری شیشه ای کوچک پر از آب را هم محکم تو دستش نگه داشته بود. آخر آنها برای پیدا کردن برکه ای به اسم اشک های ماه و برداشتن مقداری از آب با ارزش آن، جانشان را تو کویر وحشت به خطر انداخته بودند و زاغی اصلاً خیال نداشت دوباره برگردد آنجا.
با سرعت از کویر بیرون آمده و از روی تپه های کم ارتفاع پرواز کرده بودند و خیلی زودتر از آنکه دلشان می خواست، شهری در افق نمایان شده بود.
زاغی به اِلفی گفت: «تو مطمئنی تصمیم درستی گرفتیم؟ به نظرت فکر خوبیه؟»
اِلفی با تشر جواب داد: «معلومه که فکر خوبی نیست! ولی چاره ی دیگه ای نداریم. اگه بخوایم دنیا رو از شر دیوشاه نجات بدیم، اشک های ماه و شمشیر شعرخوانو لازم داریم. اشک های ماه رو داریم، پس...»



زاغی جمله ی او را تمام کرد: «پس باید شمشیر شعرخوانو گیر بیاریم. بله، خودم می دونم. موضوع اینه که دوست ندارم به جایی به اسم شهر شوم برم و دنبال آدمی به اسم تیم ترسناک بگردم که جاش تو هتل هراسه! فقط همین.»
ـ فکر می کنی من از این کار خوشم می یاد؟
اِلفی طوری به زاغی زل زد که انگار دارد دنبال کَک و شپش می گردد: «خودت می دونی که باورت شده جینی تو کویر باهوش ترت کرده؟»
ـ بله...؟
اِلفی زیرلبی گفت: «مطمئن نیستم که جادوش اثر کرده باشه.»
همان وقت شونا روی قالیچه ظاهر شد و گفت: «مسافرها برای فرود آماده شوند. لطفاً کمربندها را ببندید، دسته ی صندلی ها را به حالت عمودی درآورید، آفتابگیر پنجره ها را باز کنید و توجه داشته باشید که استفاده از دستشویی ها امکان پذیر نمی باشد.»
وای که بچه ها چقدر از رفتار تحکم آمیز شونا بدشان می آمد.
اِلفی پرسید: «این پرت و پلاها چیه که این میمون اکبیری می گه؟»
زاغی گفت: «شونا! فرود نیا.»
ـ به مسافران یادآور می شوم که هیچ کنترلی روی برخاستن از زمین و فرود آمدن ندارند. مسافران باید...
زاغی با لحن محکمی گفت: «بهت دستور می دم فرود نیای. هنوز نه. می خوام اول روی شهر چرخ بزنی. می خوام یه نگاه به همه جاش بندازم.»
اِلفی گفت: «فکر خوبیه.»
ـ دیدی؟ من اون قدر هم که تو فکر می کنی خنگ نیستم.
ـ مسافران...
بچه ها با هم فریاد زدند: «روی شهر چرخ بزن!» و شونا دست گذاشت به غرغر و بداخلاقی، اما کاری را که گفته بودند، کرد.
قالیچه سرعتش را کم کرد و بالای پشت بام های شهر شوم چرخ زدند.
شهر بزرگی بود و هر جور ساختمانی که بگویی، داشت. خانه های کوچک، خانه های بزرگ، که بعضی از آنها چند طبقه بودند. خیابان های مارپیچی داشت، به اضافه ی یک یا دو خیابان پهن و بزرگ. میدان هایی با فواره و درختکاری. چیزی که توجه بچه ها را جلب کرد، قصر بزرگی بود که روی تپه ای قرار داشت و به نظر خیلی قدیمی می آمد.



زاغی گفت: «خوبه. همین بالا بمون. نمی خوایم کسی ما رو ببینه.»
شونا چیزی نگفت و دستور را اطاعت کرد، اما قیافه اش نشان می داد چقدر اوقاتش از این کار تلخ است.
اِلفی گفت: «کسی نیست که ما رو ببینه. متوجه نشدی؟»
زاغی با دقت پایین را نگاه کرد. او که مثل پرنده ها دید معرکه ای داشت، با چشم های تیزش دید که اِلفی اشتباه نکرده.
خیابان های شهر شوم خالی بودند، یا دست کم اولش بچه ها این طور فکر می کردند.
زاغی گفت: «هی! یه آدم دیدم!»
الفی چشمش به پیرزنی افتاد که یک سبد ظاهراً پر از خوراکی را زیر بغلش زده بود و تند و تند تو خیابان راه می رفت. پیرزن سریع رفت زیر یک طاقی و گم شد.
چند نفر دیگر را هم تو خیابان دیدند، اما چند نفر برای شهر به آن بزرگی خیلی کم بود و به نظر متروک می آمد.
زاغی به اِلفی نگاه کرد.
اِلفی به زاغی نگاه کرد.
اِلفی گفت: «خب، تو که نابغه ی گروهی، بگو حالا چه کار کنیم؟»
زاغی هرچی به مغز اَبَرهوشمندش فشار آورد که فکر محشری بکند، فایده ای نداشت و مغزش جرقه ای نزد. با خودش فکر کرد، کاشکی اِلفی به جای اینکه آرزو کند او احمقِ تمام وقت نباشد، آرزو می کرد یک نابغه ی تمام وقت باشد. آن وقت می فهمید باید چه کار کنند.



یک بار دیگر از لب قالیچه پایین را نگاه کرد. موش هم دل و جراتش را جمع کرد و رفت روی سر او و پایین را دید زد.
ـ می گم که، چطوره روی یه پشت بون فرود بیایم؟ یه جایی که یه کم امنیت داشته باشیم و بتونیم شونا رو بذاریم و بریم؟
یکمرتبه صدای شونا که تا آن لحظه بُق کرده بود درآمد: «هان؟ منو بذارین؟ منظورت چیه که منو بذارین و برین؟»
زاغی گفت: «سرکار خانوم من که نمی تونم تو رو لوله کنم و بذارم روی کولم و تو شهر بگردم. یه پشت بون ساکت و خوشگل پیدا می کنیم و تو رو می ذاریم اونجا و خودمون می ریم دنبال شمشیر شعرخوان.»
شونا دوباره رفت تو کار اخم و تَخم.
زاغی گفت: «آهان! اون یکی چطوره؟» و پشت بامی را نشان داد. یک پشت بام بزرگ و تخت، که زیاد هم دور نبود.
اِلفی سرش را تکان داد: «خوبه! نه بابا، انگار از اون که قیافه ات نشون می ده، باهوش تری.»
زاغی پرسید: «مگه قیافه ام چی نشون می ده؟» اما شانس آورد و اِلفی فرصت نکرد جوابش را بدهد.
آخر شونا آن قدر بداخلاق بود که بدون آمادگی و اعلام برنامه، گُرررپی روی آن پشت بام فرود آمد و ضربِ فرودش آن قدر شدید بود که باسن بچه ها حسابی آبلمبو شد.
زاغی لجش گرفت و گفت: «ای قالیچه ی بد. قالیچه ی خیلی بد.»
شونا معطل نکرد و فوری لای پرزهای قالیچه قایم شد. بچه ها انگشت به دهن مانده بودند و نمی دانستند از کجا شروع کنند.



نظرات کاربران درباره کتاب شهر شوم