فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کوهستان هیولاها

کتاب کوهستان هیولاها
جلد دوم، الف دختر و زاغ پسر

نسخه الکترونیک کتاب کوهستان هیولاها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کوهستان هیولاها

زاغی متخصص بالا رفتن از درخت‌های بلند است و حتی از سنجاب‌های شجاع هم بالاتر می‌رود. کارِ نجات دنیا خیلی خوب پیش نمی‌رفت. زاغی‌ و اِلفی سرزمینشان را ترک کرده بودند و به نظر خودشان روزها بود که توی یک دشت بزرگ و خالی سرگردان بودند. راستش فقط یک بعد از ظهر از سفرشان گذشته بود، اما همین مدت کم هم دلشان را زده بود. یعنی خیییلی زیاد. برای نجات دنیا باید می‌رفتند و دیوشاه شرور را پیدا‌ می‌کردند، که دیوی را فرستاده بود تا جنگل آنها را نابود کند. وقتی دیو را شکست دادند، فهمیدند دیوشاه تو یک سرزمین دور، آن طرف دریا زندگی می‌‌کند. برای رسیدن به دریا باید یک سفر طولانی به سمت شمال یا جنوب می‌کردند تا بتوانند یک رشته‌کوه سیاه و غم‌انگیز را دور بزنند...

ادامه...

بخشی از کتاب کوهستان هیولاها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کوهستان هیولاها

الف دختر و زاغ پسر - ۲

مارکوس سجویک

مترجم: شهره نورصالحی

تصویرگر: پیت ویلیامسون





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



یک



زاغی متخصص بالا رفتن از درخت های بلند است و حتی از سنجاب های شجاع هم بالاتر می رود.

کارِ نجات دنیا خیلی خوب پیش نمی رفت. زاغی و اِلفی سرزمینشان را ترک کرده بودند و به نظر خودشان روزها بود که توی یک دشت بزرگ و خالی سرگردان بودند.
راستش فقط یک بعد از ظهر از سفرشان گذشته بود، اما همین مدت کم هم دلشان را زده بود.
یعنی خیییلی زیاد.
زاغی گفت: «نگاه کن! حتی یه درختم نداره!»
اِلفی با کمی بداخلاقی گفت: «وقتی از جنگل می آیی بیرون، همین می شه.»



ـ تقصیر توئه. تو می خواستی از این راه بیایی.
ـ فقط به خاطر اینکه این راه خیلی سریع تره. اگه از اون راه می رفتیم، پنج برابر طول می کشید.
«آره، ولی عوضش پر از درخت بود.» پسر این را گفت و با غصه یاد درخت کاج محبوبش افتاد و آرزو کرد کاش الان آنجا بود، بالای درخت، و با نسیم تاب می خورد.
اما می دانست حق با اِلفی است.



برای نجات دنیا باید می رفتند و دیوشاه شرور را پیدا می کردند، که دیوی را فرستاده بود تا جنگل آنها را نابود کند. وقتی دیو را شکست دادند، فهمیدند دیوشاه تو یک سرزمین دور، آن طرف دریا زندگی می کند. برای رسیدن به دریا باید یک سفر طولانی به سمت شمال یا جنوب می کردند تا بتوانند یک رشته کوه سیاه و غم انگیز را دور بزنند.
البته دیو بهشان گفته بود: «ولی یه راه سوم هم هست.»
و زاغی پرسیده بود: «و اون راه کدومه؟»
ـ می تونین یکراست برین روی کوه ها. این راه از همه تندتره. ولی فک نکنم بخواین از این راه برین.
اِلفی که درست گوش نداده بود، جا به جا گفته بود که: «ما از این راه سریع می ریم! وقتی نداریم که هدرش بدیم!»
و حتی اجازه نداده بود زاغی به اندازه ی کافی بماند تا بفهمد چرا رفتن از روی کوه ها فکر خوبی نیست. حتی نگاه کردن به آن کوه ها هم پسر را نگران و عصبی می کرد.



از آن لحظه، هر کدام عجله ای یک ساک کوچک برداشته بود، با کمی غذا و یک کلاه که اگر سرد شد، سرش بگذارد. بعد هم با خانواده ی اِلفی خداحافظی کرده و راه افتاده بودند. زاغی خانواده ای نداشت، اما تقریباً یک قرن طول داده بود تا با سه تا جغد، یک زاغی و هفده تا گنجشک خداحافظی کند و یک گورکن را بغل کند.
دختر ناله کرد که: «چند روزه داریم راه می ریم.»
از دور کوه های سیاه را می دیدند، اما انگار هرچه می رفتند، بهشان نزدیک نمی شدند.



پسر زیرلبی گفت: «وقت ناهار بود.»
ـ چی؟
ـ چی که چی؟
ـ چی وقت ناهار بود؟
ـ اوو. وقتی راه افتادیم، وقت ناهار بود.
ـ ولی به نظر من چند روز می یاد.
ـ اِلفی، بهتره بهش عادت کنی. تازه اول راهیم.
این را که گفت، موش سرش را از جیبش بیرون آورد و جیرجیر کرد.
پسر گفت: «می دونم.» و گوش های موش را قلقلک داد.
دختر نگاه مظنونی به او انداخت و گفت: «چی؟»
ـ هیچی.



ـ نمی شه هیچی باشه. اون چی گفت؟
ـ هیچی بابا. چیزی نگفت.
نوک گوش های اِلفی صورتی شد. و بعد قرمز.
با لحن عصبانی پرسید: «اون چی گفت؟»
پسر ایستاد و نگاه بدی به او کرد. «اگه حتماً باید بدونی، گفت: دختره خیلی غر می زنه، نه؟»
موش جیرجیری کرد و سریع تو جیب پسر غیبش زد.
اِلفی پرسید: «و منظورش از دختره کی بود؟» و حالا دیگر هر دو گوشش قرمزِ براق شده بودند. اما پسر آن قدر عصبانی بود که اهمیتی نمی داد.
ـ خودت چه فکری می کنی؟ اینجا غیر از تو "دختره های" دیگه ای نیست، درسته؟
اِلفی سرش داد زد: «واقعاً که!» و گرپ و گرپ راه افتاد طرف کوه ها، آن هم با سرعت غیرمجاز!
موش دوباره سرش را از جیب پسر بیرون آورد.
و جیرجیر کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب کوهستان هیولاها