فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ما یک نفر

کتاب ما یک نفر

نسخه الکترونیک کتاب ما یک نفر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ما یک نفر

اریش فروم معتقد است عشق نیرویی غریزی و بالقوه است که تنها فرصتی برای بروز می‌خواهد. عشق صورت‌های مختلف دارد از عشق مادر و فرزند تا عشق به وطن، عشق به طبیعت، و عشق به جنس مخالف، همه از یک جنس هستند، جنسی به لطافت ابریشم. اما عشق میان دوقلوهای به هم چسبیده شاید تنها عشقی باشد که متفاوت از عشق‌های دیگر است و این را هیچ‌کس نمی‌فهمد مگر همان دوقلوهای به هم چسبیده.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ما یک نفر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کلامی از نویسنده:

گرچه داستان تی پی و گریس زاییده ی تخیل خودم است، اما تمام جزییات برگرفته از زندگی واقعی دوقلوهای به هم چسبیده است. هر مورد از دوقلوهای به هم چسبیده شرایط خاص و منحصر به فرد خودشان را دارند و در مورد این شکل از دوقلوها من تلاش کردم اطلاعات پزشکی لازم را از متخصص های قلب در بیمارستان ها و مراکز علمی دیگر تهیه کنم.
تحقیق برای نوشتن این داستان بسیار دردناک بود و من در این رابطه و با دیدن فیلم های مختلف و خواندن داستان های مختلف، می توانم به جرات بگویم که ساعت ها اشک ریختم.

۱. Tippi
۲. Dragon به معنای اژدها
۳. Hornbeacon
۴. Nicola
۵. نقاش معروف سبک سورئالیست
۶. Murphy
۷. Grace
۸. Netherhall
۹. Rhode Island
۱۰. Derrick
۱۱. James
۱۲. Yasmeen
۱۳. Jones
۱۴. Jon
۱۵. Bayard
۱۶. Helen
۱۷. Barnes
۱۸. Veronica Lou
۱۹. Ronnie
۲۰. Hoboken
۲۱. Batman
۲۲. Montclair
۲۳. Calvin
۲۴. Simon Cowell
۲۵. Foley
۲۶. Hitchcock
۲۷. Tippi Hedren
۲۸. Grace Kelly
۲۹. Whitman
۳۰. Empire State
۳۱. Chelsea Piers
۳۲. Hudson
۳۳. Malibu
۳۴. Washington
۳۵. Nureyev
۳۶. Taco غذای مکزیکی سنتی
۳۷. Buchannan
۳۸. یکی از آثار ماندگار میلان کوندرا
۳۹. Sabina
۴۰. Orlando
۴۱. باله ی بالشوی از معتبرترین سازمان های ملی باله در دنیاست که محل خلق آثاری بزرگ همچون باله دریاچه قو است.
۴۲. Beyonce
۴۳. Hannah
۴۴. Margot Glass
۴۵. Pup
۴۶. Cal
۴۷. Colorado
۴۸. Bunker
۴۹. Siamese twins
۵۰. Chang and Eng برادرهای دوقلوی معروف تایلندی متولد اوایل قرن نوزدهم
۵۱. Saint Catherine
۵۲. فیلسوف یونانی
۵۳. Anne
۵۴. Black
۵۵. Steve
۵۶. McEwan
۵۷. Harry
۵۸. ماشینی گران قیمت
۵۹. Vermont
۶۰. Caroline Henley
۶۱. Paul
۶۲. Shane
۶۳. New Brunswick
۶۴. Daisy
۶۵. Violet
۶۶. Mary
۶۷. رستوران های زنجیره ای مثل مک دونالد امکان سفارش غذا از داخل ماشین را برای مشتری ها فراهم می کنند.
۶۸. اصطلاحی انگلیسی است و وقتی به کار می رود که مشکل بزرگی وجود دارد.
۶۹. Montclair
۷۰. Jane Eyre
۷۱. Square Park
۷۲. Beau
۷۳. Hunt
۷۴. Montauk
۷۵. غذایی شامل برنج و گوشت و سبزیجات
۷۶. Dolly Parton
۷۷. Peter
۷۸. Forrester
۷۹. کسی که دچار بیماری لاغری مفرط می شود و نمی تواند غذا بخورد، بی اشتها.

آگوست

خواهرها

این ما هستیم،
و زندگی می کنیم.
شگفت انگیز نیست؟
به هر حال از عهده اش برمی آییم.

پایان تابستان

نفس تابستان رو به سردی می رود
و جوهر تیره ی شب زودتر و زودتر پراکنده می شود.
مامان بی مقدمه اعلام می کند که
من و تی پی(۱) دیگر نمی توانیم
در خانه درس بخوانیم.
می گوید: «از سپتامبر
شما هم مثل بقیه بچه ها
به مدرسه می روید.»
من واکنشی
نشان نمی دهم
گوش می کنم
سرم را بالا و پایین می دهم
و نخِ شل شده ی دکمه ی پیراهنم را می کشم

تا اینکه می افتد.

اما تی پی ساکت نمی ماند.

منفجر می شود:

«شوخی می کنید؟»
فریاد می کشد: «عقلتان را از دست داده اید؟»
بعد با مامان و بابا بحث می کند.

من گوش می کنم
سرم را بالا و پایین می دهم
و پوست کنار ناخنم را بین دندان هایم فشار می دهم
تا آنکه
خون می افتد.
سرانجام مامان شقیقه هایش را می مالد، آه می کشد،
و مستقیم رو به ما
می گوید:
«تخم کمک های خیریه را ملخ خورده و بی رودربایستی، از عهده ی مخارج مدرسه ی خانگی برنمی آییم.
می دانید که پدرتان هنوز کاری پیدا نکرده
و حقوق بازنشستگی مادربزرگ
قبض اینترنت را هم به زور می دهد.»

بابا اضافه می کند: «شما دخترها خرجتان زیاد است.»
انگار که اگر ما دخترهای بهتری بودیم
تمام پولی که خرج بیمارستان و لباس های مخصوصمان
می کردند پس انداز می شد!
می دانید،
من و تی پی مثل بقیه ی دخترهایی
که هر روز می بینید
طبیعی نیستیم.

مردم، آنهایی که مودبند
ما را "به هم چسبیده" صدا می زنند،
گرچه لقب های دیگری هم به ما داده اند:
عجیب الخلقه، هیولا،
و حتی شیطان ِ دوسر،
شنیدن این یکی چنان گریه ام انداخت
که تا یک هفته چشم هایم پف داشت.
اما تفاوتمان قابل انکار نیست.
ما واقعاً به هم چسبیده ایم
از باسن
ـ در خون و استخوان ـ

و

به همین دلیل
هیچ وقت مدرسه نرفتیم.
سال ها، میز آشپزخانه
آزمایشگاه شیمی مان بود
و حیاط، زمین ورزشمان.
اما حالا
راه فراری نیست
باید مدرسه برویم.

البته مدرسه مان از آن مدرسه های دولتی
مثل مدرسه ی خواهرمان، درگون(۲)، نیست
که بچه هایش برای معلم ها چاقو می کشند
و نوشیدنی های ناجور می خورند.

نه... نه... نه...

کمک های خیریه برای مدرسه ی خانگی قطع شده
اما هنوز کمکمان می کنند
تا به یک مدرسه ی خصوصی برویم.
مدرسه ی هورن بیکن(۳)،
که هر دوی ما را یک نفر حساب می کند.

فکر می کنم قرار است حس خوشایندی داشته باشیم؛
اما خوشایند
کلمه ای نیست
که من بتوانم برای توصیف وضعیت خودمان به کار برم.

همه

درگون، انتهای تخت دو نفره ی شریکیِ
من و تی پی می نشیند.
کبودی پایش وقتی لاک آبی متالیکِ پررنگ
را به ناخن شستش می زند، دیده می شود.
می گوید: «نمی دانم، شاید هم از مدرسه تان خوشتان بیاید،
همه ی آدم ها که بی شعور نیستند.»
تی پی لاک را می گیرد،
ناخن های دست راستم را لاک می زند
و فوتشان می کند
تا خشک شوند.
می گوید:
«نه، حق با توست،
همه که بی شعور نیستند
ولی در مورد ما
همه چیز فرق می کند!»

موجود عجیبی مثل ما

اسم واقعی درگون، نیکلا(۴) است،
اما من و تی پی وقتی دو سالش بود
عوضش کردیم.
همان موقع که لجباز و آتش پاره بود
نفس های آتشینِ اژدهایی داشت
دور آپارتمان می چرخید، پاهایش را به زمین می کوبید
و مداد رنگی ها و اسباب بازی ها را می جوید.

حالا چهارده ساله است و یک بالرین
دیگر پاهایش را به زمین نمی کوبد
شناور می شود...
خوش به حالش! یک آدم کاملاً طبیعی است!
گرچه

شاید گاهی وقت ها

به خاطر اینکه خواهر ماست
او هم عجیب می شود.

دوقلوهای به هم چسبیده ی نادر

گرچه دانشمندها دوقلوهای به هم چسبیده را
در دسته بندی های مختلف جای داده اند
اما هر جفتِ به هم چسبیده ای
در نوع خودش خاص و بی همانند است.
جزییات بدن های ما تا وقتی
در موردش حرف نزنیم مثل یک راز باقی می ماند.

و مردم همیشه کنجکاوند.

می خواهند بدانند دقیقاً
تا کجا یکی هستیم.
ما هم بعضی وقت ها بهشان می گوییم.
نه برای اینکه به آنها ربطی داشته باشد
فقط برای اینکه ابهام هایشان را کمتر کنیم
و همین ابهام هاست که خودمان را هم اذیت می کند.

بنابراین:
من و تی پی یکی از انواع
دوقلوهای به هم چسبیده هستیم.
ما
دو سر داریم
دو قلب
دو دستگاه تنفسی و دو سیستم کلیه.
چهار دست داریم
و یک جفت پای فعال
اما کوتاه،
مثل دم سگی که بریده شده.

روده هایمان تا یک جایی
از هم جدا هستند
و بعد به هم می پیوندند.
و از آن به پایین
یکی هستیم.

ظاهر قضیه شاید مثل نوعی اسارت باشد
اما زندگی ما از خیلی ها بهتر است
از آنهایی که سرها و قلب های به هم چسبیده دارند
و یا فقط دو دست.

درواقع خیلی هم بد نیست.

همان طوری است که همیشه بوده
همان طوری که از اول بوده و ما فقط همین را دیده ایم.

و راستش را بخواهید
ما بیشتر وقت ها
از با هم بودن
خوشحالیم.

شیر خریدنِ ما

مامان بزرگ می گوید: «شیر نداریم.»
قوطی خالی شیر را در یک دستش تکان می دهد و
با دست دیگرش فنجان قهوه ای داغ را حمل می کند.

تی پی می گوید: «خب بروید بخرید.»

مامان بزرگ دماغش را چین می اندازد و سیخونکی به پهلوی تی پی می زند. می گوید: «می دانید که من این باسن را سخت تکان می دهم.»
و من بلند می خندم.
مامان بزرگ تنها آدم روی زمین است که
کارت معلولیتمان را
دستمان می دهد.
به این ترتیب من و تی پی به سختی
خودمان را به فروشگاه سر خیابان
که فقط دو ساختمان با ما فاصله دارد
می رسانیم.
البته، سخت راه رفتن
مشکل همیشگیِ ماست.
من دست چپم را دور کمر تی پی می اندازم و
دست راستم دور عصای زیر بغلم تاب می خورد.
وضعیت تی پی هم مشابه من است فقط چپ و راستش فرق می کند.
به فروشگاه که می رسیم هر دو
به سختی نفس می کشیم
و هیچ کدام مان نمی خواهیم قوطی شیر را تا خانه حمل کنیم.
تی پی می گوید: «مامان بزرگ باید کارهایش را خودش انجام دهد.»
لحظه ای
می ایستیم و
به نرده هایی زنگ زده تکیه می کنیم.
زنی که کالسکه ای را هل می دهد از جلومان رد می شود و
دهانش
مثل غار باز می شود.
تی پی لبخند می زند و می گوید: «سلام!»

و بعد
وقتی که زن از شدت تعجب
مثل مجسمه خشکش می زند
تی پی پوزخند می زند.

پیکاسو(۵)

درگون هزار تکه ی پازل را
روی میز آشپزخانه پخش می کند.
عکس روی جعبه نشان می دهد
که آن هزار تکه ی جدا از هم
قرار است یکی ار نقاشی های پیکاسو شوند.

"دوستی"
تصویری سورئالیستی از
دو زن

دست و پا
با خطوط
زرد
قهوه ای
و آبی.

می گویم: «پیکاسو را دوست دارم
چون دنبال مفاهیم است
نه فقط چیزهایی که با چشم دیده می شوند.»

تی پی پوف می کند: «درست کردنش سخت است.»

درگون تکه های پازل را
به رو برمی گرداند.
می گوید: «هرچه سخت تر، بهتر، غیر از این باشد که اسمش پازل نیست.»

من و تی پی خودمان را
پرت می کنیم کنار درگون،
روی صندلی غذاخوری بزرگمان و
همان موقع
بابا
با چشم های خمار و بوی بد
لخ لخ کنان
از اتاق خوابش بیرون می آید.

تماشایمان می کند؛
ما دنبال تکه های حاشیه ی پازل می گردیم و
او از بالای شانه ی درگون
تکه ی آن بالا،
گوشه ی سمت راست پازل را
برمی دارد و کف دستش می گذارد.

پشت میز، روبه رویمان می نشیند
و بدون هیچ حرفی تکه هایی را که دنبالشان هستیم
به ردیف می چیند.

می گویم: «یک کار گروهیِ عالی!»
نگاهم می کند و چشمک می زند.
می گوید: «کارم خوب بود.»
از سر میز بلند می شود تا در یخچال دنبال نوشیدنی بگردد.

آماده سازی

روز اول مدرسه
مامان و بابا طوری من و تی پی را آماده می کنند
که انگار قرار است فضانورد
به فضا بفرستند.

هر روز برنامه و قراری خاص.
بابا و مامان
برای دیدن روان شناس، دندان پزشک و دکترهای دیگرمان
برنامه ریزی می کنند.
مامان بزرگ موهایمان را کمی روشن می کند و
با سوهان ناخن هایمان را شکل می دهد
و به این ترتیب ما
برای حضور در میان مردم
آماده می شویم.

مامان می گوید: «مطمئنم همه چیز عالی پیش می رود!»
طوری وانمود می کند
که انگار قرار نیست با دست های خالی
پرت شویم در قفس شیرها؛
و بابا لبخندی کج و کوله می زند.

درگون که چیزی تا دانشجوشدنش نمانده
چشم هایش را در حدقه می چرخاند
و سرآستین ژاکتش را تا می زند.
ـ بس کن مامان، لازم نیست وانمود کنی
موضوع به این سادگی هاست!

تی پی می گوید: «خب، من که اگر خوشم نیاید ادامه نمی دهم.»
و درگون می گوید: «از مدرسه متنفرم! می شود در خانه بمانم؟»
مامان بزرگ مشغول تماشای برنامه ی قاضی جودی است.
بلند می گوید: «نمی فهمم چرا همه از مدرسه بدشان می آید؟
بهترین دوره ی زندگی است، شما دخترها می توانید
عشق را هم تجربه کنید.»
بابا رویش را برمی گرداند،
درگون سرخ می شود،
و مامان ساکت می شود
چون
همه شان می دانند
عشق تجربه ای است که
هرگز

برای ما
اتفاق نمی افتد.

درمان

دکتر مورفی(۶) می گوید:
«بگویید ببینم چه خبر؟»
و من
مثل بیشتر وقت ها
ساکت می نشینم،
ده دقیقه ی تمام و
نگران دکمه ی روی کاناپه ی قهوه ای.

دکتر مورفی را سال هاست می شناسم
از اول زندگی مان، یعنی شانزده سال و نیم
که برای شناختن کسی، زمانی نسبتاً طولانی است
و باید به فکر حرف های تازه تری باشیم.
اما دکترها اصرار دارند
با درمانی معمولی و دائمی
سلامتی روانی مان را پی گیری کنند.
انگار تنها بخش صدمه خورده ی ما همین است و بس!

تی پی گوشی به گوشش گذاشته و با صدای بلند
موسیقی گوش می کند
بنابراین صدای مرا نمی شنود
و می توانم
تمام احساسم را
بدون اینکه تی پی ناراحت شود
روی دفتر یادداشت دکتر مورفی بریزم.
قبلاًً خیلی شکایت می کردم،
وقتی هفت هشت سالم بود،
وقتی تی پی عروسکم را قاپ زده بود
یا موهایم را کشیده بود
یا نصف شیرینی ام را خورده بود

اما حالا چیزی وجود ندارد
که تی پی آن را نداند
و حرف زدن به نظرم
اتلاف پولی است که ما نداریم
و اتلاف پنجاه دقیقه وقتِ باارزش.

خمیازه می کشم.

دکتر مورفی می گوید:
«خب؟»
پیشانی اش چروک می خورد
انگار مشکلات ما مشکلات خودش هستند.
و این همد ردی، البته
بخش بزرگی از کارش است.

شانه هایم را بالا می اندازم.

می گویم: «به زودی مدرسه مان شروع می شود.»
می گوید: «بله، شنیدم.
چه احساسی داری؟»

ـ نمی دانم.
سرم را بالا می گیرم و به چراغ سقف نگاه می کنم
به عنکبوتی که خودش
از تاری که ساخته کوچک تر است.

دست هایم را روی پاهایم جمع می کنم.
می گویم: «خب...
فکر می کنم نگران رفتارهای ترحم آمیز بچه ها هستم.»

دکتر مورفی سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد.
منکر نمی شود
یا
نمی گوید همه چیز عالی خواهد بود
چون دروغ گفتن جزو برنامه اش نیست.
درعوض می گوید: «خیلی دلم می خواهد بدانم چه می شود، گریس(۷).»
و ساعت دیواری را نگاه می کند.
ـ می توانی بروی. تا ملاقات بعد.

نظرات کاربران درباره کتاب ما یک نفر

خیلی قشنگ بود
در 1 سال پیش توسط gho...234
خیلی خیلی قشنگ بود کتاب ناکجااباد هم بخرید اونم خیلی خوبه ولی مایکنفر اخرش خیلی بد تموم شد
در 9 ماه پیش توسط Far...sti
کتاب خیلی خیلی حیلی قشنگ و عاطفی بود من واقعا دوست داشتم!
در 1 سال پیش توسط mina