فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاهزاده و گدا

کتاب شاهزاده و گدا

نسخه الکترونیک کتاب شاهزاده و گدا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شاهزاده و گدا

کتاب شاهزاده و گدا اثر مارک تواین کتابی است بسیار جذاب و پرارج که در خلال سطور آن نویسنده شوخ و بذله‌گوی امریکایی هزاران کنایات و استعارات پرمغز و پرمعنی به کار برده و نه‌تنها صحنه‌های تاریکی از تاریخ پنج قرن گذشته ملت انگلیس را روشن ساخته، بلکه زشتی‌ها و پلیدی‌های اجتماع خود را نیز در این آیینۀ صاف و روشن به خوانندگان عزیز نشان داده است. مارک تواین که به جرئت می‌توان او را برنارد شاو امریکایی، یا سروانتس زمان حاضر خواند، نویسندۀ توانا و شیرین‌کاری است که با قلمی سحار و آموزنده، هم جهانی را به لبخند وامی‌دارد و هم به تفکر و تأمل فرو می‌برد. ساموئل لانگهورن کلمنس که بعدها اسم مستعار مارک‌ تواین بر خود نهاد در ۳۰ نوامبر ۱۸۳۵ در قصبه فلورید از توابع میسوری، از خانوادۀ تهیدستی به‌وجود آمد.

ادامه...

بخشی از کتاب شاهزاده و گدا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. تولد شاهزاده و گدا

در شهر کهن سال لندن، در یکی از روزهای پاییز و در ربع دوم قرن شانزدهم، در خانواده فقیری موسوم به کانتی پسری به جهان آمد که پدر و مادرش خواستار آمدن او نبودند. در همان روز نوزاد انگلیسی دیگری از خانواده ثروتمندی موسوم به تودور پا به عرصه وجود نهاد که پدر و مادرش قلباً خواستار او بودند. تمام مردم انگلستان نیز تولد این کودک را می خواستند. مدت ها بود که همه مردم انتظار تولد او را می کشیدند و آرزوی او را به دل داشتند و برای او به درگاه خدا دعا می کردند؛ چنان که وقتی کودک به راستی از مادر متولد شد، چیزی نمانده بود که همه از ذوق و شادی دیوانه شوند. مردم به صرف یک آشنایی مختصر یکدیگر را در آغوش می گرفتند و بر سر و روی هم بوسه می زدند و فریاد شادی بر می کشیدند. هرکس کار خود را تعطیل می کرد و پست و شریف و فقیر و غنی جشن می گرفتند و این جشن و شادی چندین شب و روز ادامه یافت. شهر لندن به هنگام روز با پرچم های زیبایی که از ایوان ها و از فراز بام خانه ها در اهتزاز بود و با دسته های مجلل و باشکوهی که در خیابان ها راه می رفتند، منظره ای جالب و تماشایی داشت. به هنگام شب نیز شهر از منظره آتش بازی های عظیم و باشکوه و از ازدحام مردم عیاش و خوشگذران که در هر گوشه بساط جشن و سرور برپاکرده بودند، تماشا داشت. در سراسر انگلستان به جز حدیث نوزاد یعنی ادوارد تودور شاهزاده ویلز سخنی در میان نبود، درحالی که کودک، خود در بستر حریر و اطلس غنوده و شیر می خورد و از این همه هنگامه و غوغا بی خبر بود و به نجبای طراز اول درباری و بانوان محتشمی که از او مراقبت و پرستاری می کردند توجهی نداشت. لیکن از نوزاد دیگر یعنی از توم کانتی که در میان مشتی پارچه ژنده و کهنه افتاده بود، به جز در میان خانواده گدای او که از آمدنش سخت ناراحت بودند، هیچ کس چیزی نمی گفت.

۲. دوران نخستین زندگی توم

چند سال سپری شد.
لندن شهری بود که از تاریخ بنای آن هزار و پانصد سال می گذشت و در آن ایام جزو بلاد بزرگ و معتبر به شمار می رفت. این شهر یکصدهزار جمعیت داشت و بعضی جمعیت آن را به دو برابر این رقم تخمین می زدند. کوچه ها و خیابان های آن به خصوص در محلات اطراف پل لندن که توم کانتی مسکن داشت، همه تنگ و تاریک و کثیف بود. بناها همه از چوب و طبقات دوم از اول عریض تر بود و هرچه خانه ها بالاتر می رفتند، به همان نسبت بر عرضشان افزوده می شد. در بنای این خانه ها، تیرهای محکم و قطوری صلیب وار به کار رفته و میان آن ها را از مواد ساختمانی محکمی انباشته و با گچ پر می کردند. تیرها را بسته به سلیقه صاحبان خانه، به رنگ های سرخ و آبی و سیاه، رنگ می کردند و این نقاشی منظره جالب و قشنگی به ظاهر بناها می داد. پنجره ها همه کوچک بود، و شیشه های لوزی شکل آن مانند در، بر روی لولا می چرخید.
خانه ای که پدر توم در آن به سر می برد، در انتهای بن بست مخروبه ای موسوم به اوفال کورت(۳) و در بیرون دروازه پودینگ لین واقع شده بود. خانه، کوچک و محقر و ویران بود، ولی جمع کثیری از خانواده های مستمند و بینوای شهر در آن زندگی می کردند. خانواده توم کانتی، اتاقی را در طبقه سوم اشغال کرده بودند. پدر و مادر او در گوشه ای از آن اتاق چیزی شبیه به رختخواب داشتند، لیکن توم و مادربزرگ او و دو خواهرش بت و نن رختخواب اختصاصی نداشتند و بقیه کف اتاق متعلق به ایشان بود، چنان که هرجا می خواستند می توانستند بخوابند. چیزی از بقایای یک پتوی کهنه و کثیف و چند حصیر کهنه و مندرس در آن اتاق وجود داشت که نام رختخواب بر آن اطلاق نمی شد و افراد خانه، روزها آن ها را لوله می کردند و در گوشه ای می انداختند و به هنگام شب از آن استفاده می کردند.
بت و نن دو دختر دوقلوی پانزده ساله بودند. هردو بسیار خوش قلب و مهربان، ولی کثیف و ژنده پوش و فوق العاده جاهل و نادان بودند. مادر آن دو نیز عیناً مانند خود ایشان بود، لیکن پدر و مادربزرگ ایشان دو موجود پلید و شرور بودند که هر وقت فرصتی می یافتند باده گساری و سپس به جان هم می افتادند، یا به اشخاصی که بر سر راه ایشان واقع می شدند، می پریدند. آن دو مخلوق پلید، دائم یا مست بودند، یا گرسنه. چون کانتی دزد بود و مادرش گدا، ایشان توانسته بودند بچه ها را نیز گدا کنند، ولی توفیق نیافته بودند که آنان را دزد بار آورند. در میان ساکنان دزد و مخوف آن خانه، پیرمردی نجیب و روحانی به سر می برد که به هیچ وجه تجانسی با ایشان نداشت و او کسی بود که پادشاه انگلستان از کلیسای خود بیرون رانده ولی مقرری ناچیزی برای وی تعیین کرده بود. این کشیش نیکوکار، وقت خود را صرف این می کرد که کودکان آن خانه را در گوشه و کنار به چنگ آورد و راه و رسم صحیح و شرافتمندانه زندگی را، مخفیانه به ایشان بیاموزد. بابا آندریو بدین طریق، قدری زبان لاتین و خواندن و نوشتن به توم یاد داد و می خواست به دختران نیز بیاموزد، ولی دختران از طعن و ریشخند دوستان و همسالان خود که نمی توانستند پیشرفت و تکامل فکری و روحی ایشان را تحمل کنند، ترسیدند و درس نخواندند.
سرتاسر محله اوفال کورت، مانند خانه کانتی، شبیه به کندوی زنبور عسل بود. مستی و عربده جویی و جنگ و نزاع، برنامه هر شب ساکنین آن محله بود و تقریباً هر شب تا نزدیک صبح ادامه داشت. به همان اندازه که شکم گرسنه در آنجا یافت می شد، سر و دست شکسته نیز فراوان بود. با این وصف توم کوچک موجودی بدبخت نبود و گرچه زندگی وی به عسرت و سختی می گذشت، ولی خود از آن آگاهی نداشت. زندگی وی، عیناً مانند تمام کودکان دیگر بود که در محله اوفال کورت به سر می بردند، و به همین جهت توم گمان می کرد که روش مطلوب و صحیح زندگی همین است و بس. توم می دانست که هروقت شب ها با دست خالی به خانه بازگردد، اول پدرش او را به باد فحش و ناسزا خواهد گرفت و کتکش خواهد زد و سپس مادربزرگ هراس انگیزش نیز به جان او خواهد افتاد و دق دل خود را بر سرش خالی خواهد کرد. همچنین می دانست که مادر بیچاره اش با تحمل گرسنگی و گذشتن از جیره خود، قرص نانی برای او نگاه خواهد داشت و چون پاسی از شب گذشت، خزیده خزیده به سوی رختخواب او خواهد آمد و آن قرص نان را به او خواهد داد. هرچند که اغلب به سبب این ترحم و دلسوزی، از طرف شوهر خود غافلگیر و به خاطر فرزندش از او کتک خورده است.
به هرحال زندگی توم نسبتاً خوب و مطلوب می گذشت، مخصوصاً در فصل تابستان که از هر فصلی بهتر بود. توم تنها به همان اندازه گدایی می کرد که بتواند خود را از خطر گرسنگی نجات بخشد، زیرا قوانین سخت و شدیدی علیه گدایی وجود داشت و متخلفین به مجازاتی سنگین می رسیدند و به همین جهت، وی قسمت اعظم وقت خود را صرف شنیدن قصه های شیرین و افسانه های کهن و مطبوع بابا آندریو می کرد که در آن از جن و پری و از دیو و غول و قصرهای جادو و از شاهان و شاهزادگان مجلل و محتشم صحبت می شد. مغز توم از این قصه های شیرین و عجیب انباشته می شد، چنان که شبانگاه وقتی در ظلمت اتاق، بر حصیر محقر و زمخت خود دراز می کشید، در آن حال که خسته و گرسنه بود و تنش از ضربات چوب و چماق درد می کرد، یک باره عنان خیالات شیرین خود را رها می کرد و درد و رنج خود را از یاد می برد و با آرزوی شیرین زندگی مطبوع و مجلل شاهزادگان و ضیافت در قصر باشکوه شاهان به خواب می رفت. در دل توم هوسی بود که روز و شب دست از گریبانش برنمی داشت و آن اینکه یک شاهزاده واقعی و حقیقی را به چشم خود ببیند. توم یک بار این آرزوی خود را با دوستان هم سالش که در اوفال کورت بودند، در میان نهاد، لیکن آن ها چنان به باد استهزاء و ریشخندش گرفتند که بیچاره مجبور شد لب فرو بندد و از آن پس، آن خواب های طلایی را فقط برای خود ببیند.
توم اغلب کتاب های کهنه کشیش پیر را می خواند و شرح و تفسیر آن ها را از وی می خواست و درباره مطالب آن به بحث و فحص می پرداخت. خیالات شیرین و مطالعات او کم کم تغییر و تحولی در وی به وجود آورد. قهرمانان تخیل و تصور او چندان زیاد و محتشم بودند که از سر و ریخت کثیف و از جامه های مندرس خود بیزار شد و آرزو کرد که مانند ایشان پاک و پاکیزه و خوش لباس باشد. ولی همچنان به بازی کردن در گل و لای ادامه و از آن نیز لذت می برد، لیکن به جای آنکه تنها به خاطر بازی و تفریح در آب رودخانه تایمز شنا کند، کم کم قدر و ارزش تازه ای برای آب رودخانه یافت، و آن اینکه با آن بدنش را می شست و سر و رویش را صفا می داد.

نظرات کاربران درباره کتاب شاهزاده و گدا

بهترین کتاب خیلی عالی
در 2 ماه پیش توسط M.o...011
این کتاب بی نظیره***
در 1 سال پیش توسط ماریا اسدی
یه کتاب فوق العاده با یه ترجمه خوب
در 2 ماه پیش توسط mah...313