فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داینابرک‌های جنگولک

کتاب داینابرک‌های جنگولک
سورنا در سرزمین دایناسورها - ۴

نسخه الکترونیک کتاب داینابرک‌های جنگولک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب داینابرک‌های جنگولک

نیست!! نیست!! نیست!! این صدای یک کامپتوزاروس... نه، یک براکیتلاکلوپان... نه، یک گوانلانگ... نه، نه، نه! این صدای تمام این دایناسورهای ماده بود که جیغ می‌کشیدند و توی جزیره می‌دویدند. من آن شب کنار تختخواب بچه‌دایناسورها خوابیده بودم. شاه‌داینو از خواب پرید، ملکه‌داینا پرسید: «چه خبر شده؟ نکند باز تیش‌تیشاسورها حمله کرده‌اند؟» من که تازه بیدار شده بودم، گفتم: «نه، حساب آنها را که رسیدیم، حتماً خبر دیگری شده.» ملکه‌داینا کوچولوهایش را که ترسیده بودند، در آغوش گرفت و گفت: «چرا هر روز این همه ماجراهای عجیب برای ما پیش می‌آید؟» از غار بیرون آمدیم. هوا تازه روشن شده بود. چتری‌داینو داشت به طرف قصر می‌دوید، ما را که دید، پایش را روی زمین کشید و بعد از چند متر لیز خوردن سر جایش ایستاد. شاه‌داینو پرسید: «چه خبر شده؟»

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب داینابرک‌های جنگولک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





فصل ۱

نیست!! نیست!! نیست!!
این صدای یک کامپتوزاروس...
نه، یک براکیتلاکلوپان...
نه، یک گوانلانگ...
نه، نه، نه!
این صدای تمام این دایناسورهای ماده بود که جیغ می کشیدند و توی جزیره می دویدند.
من آن شب کنار تختخواب بچه دایناسورها خوابیده بودم.
شاه داینو از خواب پرید، ملکه داینا پرسید: «چه خبر شده؟ نکند باز تیش تیشاسورها حمله کرده اند؟»
من که تازه بیدار شده بودم، گفتم: «نه، حساب آنها را که رسیدیم، حتماً خبر دیگری شده.»
ملکه داینا کوچولوهایش را که ترسیده بودند، در آغوش گرفت و گفت: «چرا هر روز این همه ماجراهای عجیب برای ما پیش می آید؟»
از غار بیرون آمدیم. هوا تازه روشن شده بود. چتری داینو داشت به طرف قصر می دوید، ما را که دید، پایش را روی زمین کشید و بعد از چند متر لیز خوردن سر جایش ایستاد.
شاه داینو پرسید: «چه خبر شده؟»
چتری داینو همان طور که نفس نفس می زد، گفت: «نیست، نیست، نیست!»



من، شاه داینو و ملکه داینا فریاد زدیم: «چی نیست؟!»
چتری داینو گفت: «جوجه دایناسورها! یکی یکی دارند غیب می شوند.»
ملکه داینا جوجه هایش را محکم بغل گرفت.
شاه داینو پرسید: «غیب می شوند؟! چطوری؟!»
چتری داینو گفت: «معلوم نیست، هیچ چیز معلوم نیست، جوجه ها دیشب در خانه هایشان توی تختخواب هایشان بودند، اما امروز صبح غیب شده اند. بعضی هایشان همان طور که داشتند با مادرشان پیاده روی صبحگاهی می کردند، یکهو غیب شده اند.»
در کمتر از یک دایدو، ده ها دایناسور جلو قصر شاه داینو جمع شدند و گفتند که بچه هایشان گم شده اند. شاه داینو فریاد زد: «باید جلسه بگذاریم. باید مسئله را بررسی کنیم.»
***
علامت سوال؟
هی سورنا! یعنی بچه دایناسورها یکهو غیب می شدند؟ نکند یک دزد توی جزیره بوده که بچه دایناسورها را می دزدیده و به خارج جزیره صادر می کرده؟
***



***
فرشته ی طلایی!
وای نکند واقعاً کسی آنها را می دزدیده و از پوستشان پالتوپوست درست می کرده؟
***
سورن داینی!
عجله نکنید، همه چیز را برایتان می گویم.
***
با فریاد شاه داینو همه ی مشاورها داخل غار دویدند.
ـ نکند یکی از تیش تیشاسورها زنده مانده و برای انتقام بچه ها را می دزدد و به تیش تیش فشان می برد؟
ـ نکند برفی سوری آنها را توی کشتی می اندازد و به جزیره ی خودشان می برد؟
ـ من که فکر می کنم کار، کارِ خزندگان دریایی است.



هرکدام از مشاورها چیزی می گفت، من پشت داناداینا دراز کشیده بودم، دستم را زیر سرم گذاشته بودم و به حرف هایشان گوش می دادم.
وقتی هیچ کدام به نتیجه ای نرسیدند، شاه داینو که حسابی کلافه شده بود، فریاد زد: «سورن داینی!»
من مثل فنر از لابه لای پرهای دانا داینا پریدم بالا و محکم به پشتش خوردم، بعد سرم را یواش یواش بالا آوردم و گفتم: «با من کاری داشتید؟»
شاه داینو غرشی کرد و گفت: «خوابیده ای؟! جوجه دایناسورها یکی یکی گم می شوند، آن وقت تو راحت لای پرهای گرم و نرم خوابیده ای؟!»
گفتم: «نه... نه... من داشتم فکر می کردم که چه کار باید بکنیم.»
پرسید: «خب، چه کار باید بکنیم؟»
گفتم: «هنوز واقعاً نمی دانم، این مشکل با دفعه های قبل فرق دارد، قبلاً می دانستم چه اتفاقی افتاده و برایش راه حل پیدا می کردم، اما الان حتی نمی دانم چه اتفاقی افتاده؟»
شاه داینو عصبانی فریاد زد: «پوررررررف!پورررررف!»
بعد دور خودش چرخید و داد زد: «می بینید؟ به یک جوجه آدمیزاد که رو بدهیم همین می شود، تمام افتخارات دایناسوری ما را به اسم خودش تمام می کند. جوری حرف می زند انگار خودش به تنهایی حساب برفی سورها و تیش تیشاسورها را رسیده است.»
سرش را به من نزدیک کرد و گفت: «نکند پیش خودت فکر کرده ای تو بین دایناسورهای گیاهخوار و گوشتخوار آشتی انداختی؟»
سرم را عقب کشیدم تا دهانم به پوزه اش نخورد و گفتم: «مثل اینکه یادتان رفته من باعث ازدواج شما و ملکه داینا شدم.»
قبل از آنکه شاه داینو با فریادش گوش هایم را کر کند، شیرجه زدم لای پرهای داناداینا و قایم شدم.
همان وقت ملکه داینا به دادم رسید و گفت: «الان وقت کل کل با این بچه نیست، باید بفهمیم چه بلایی سر جوجه ها آمده.»
بعد همان طور که گلوپ گلوپ اشک می ریخت، گفت: «اگر نفر بعدی جوجه های ما باشد...واااااااااای!!!»
ملکه داینا غش کرد و روی زمین افتاد.
داناداینا با بال هایش ملکه داینا را باد زد، محکم به پیشانی ام کوبیدم و گفتم: «دردسر شروع شد! اصلاً شاید این جوجه دایناهای شیطان دارند قایم موشک بازی می کنند.»
با این حرف من ملکه داینا به هوش آمد و پرسید: «قایم چی چی؟!»
گفتم: «قایم موشک.»
شاه داینو گفت: «یعنی چه؟ نکند نوعی خوراکی است که جوجه ها با خوردنش غیب شده اند.»
قاه قاه خندیدم و به شاه داینو که هاج و واج نگاهم می کرد، گفتم: «نه، نه، قایم موشک یک جور بازی است. ما بچه آدمیزادها این طوری بازی می کنیم؛ یکی چشم هایش را می بندد و بقیه جایی قایم می شوند تا دیده نشوند، آن وقت بچه ای که چشم گذاشته باید بگردد پیدایشان کند، قبل از آنکه آنها پیشش برسند و داد بزنند: سُک سُک! البته به نظرم در سرزمین شما باید اسم این بازی را بگذارند قایم دایناسورک و به جای سُک! سُک! هم بگویند سُر! سُر!»





شاه داینو که انگار یاد بچگی هایش افتاده بود، دست هایش را به هم کوبید و بالاپرید: «چه عالی! سُک سُک! سُر! سُر!»
بعد یکهو نگاهی به اطرافش انداخت، خودش را جمع و جور کرد و گفت: «خب...»
گفتم: «همین! شاید بچه دایناسورها جایی قایم شده اند.»
چتری داینو گفت: «من پیرترین دایناسور جزیره هستم، یادم نمی آید قایم دایناسورک داشته باشیم، اما می شود این بازی را از این به بعد انجام دهیم.»
دایناها همگی جیغ کشیدند، شاه داینو دستش را روی گوش هایش گذاشت و فریاد زد: «زود باش به جای بازی، بچه دایناها را پیدا کن!»

نظرات کاربران درباره کتاب داینابرک‌های جنگولک