فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بیش از اندازه است

کتاب بیش از اندازه است
برنامه‌ای عملی برای زندگی سرشار

نسخه الکترونیک کتاب بیش از اندازه است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بیش از اندازه است

آیا عنوان این کتاب توجه شما را به خود جلب نکرد؟ شاید در زندگی خود در مرحله‌ای هستید که چیزی بیش از اندازه دارید. احساس می‌کنید حرفه‌ای که دارید روابط و مناسباتتان با دیگران و یا صرفا هر چیز دیگری ناگهان شکل کلافه‌کننده پیدا می‌کند. اگر اینطور است، شما هم مانند بسیاری دیگر گرفتار چیزهای بیش از اندازه هستید و این در حالی است که کم‌کم متوجه می‌شویم داشتن مال و منال بیشتر نشانه خوشبختی و موفقیت نیست. متوجه می‌شویم دارایی‌های بیشتر نه‌تنها رهایی‌بخش نیستند بلکه ما را خفه می‌کنند. اینکه یک خانه بزرگتر، یک اتومبیل بهتر و اموال بیشتر هرگز تضمین خوشبختی و رضایت بیشتر نمی‌کنند. برای بسیاری از ما آنچه داریم بر ما صاحب می‌شوند و اختیارمان را به دست می‌گیرند. ناگهان به اطراف خود و زندگیتان نگاه می‌کنید و به این نتیجه می‌رسید که آنچه به دست آورده‌اید و صاحب شده‌اید بیش از اندازه است.

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بیش از اندازه است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

چیزی در جریان است. چیزی که تا همین چندی پیش تصورش را نمی کردم. چیزی که تاروپود زندگی مردم را تغییر می دهد و روی رابطه ما با اشیاء و آنچه در تصاحب خود داریم تاثیر می گذارد. چیزی که بر همه ما تاثیر می گذارد. ما گرفتار تصاحب بیش از اندازه هستیم.
آیا عنوان این کتاب توجه شما را به خود جلب نکرد؟ شاید در زندگی خود در مرحله ای هستید که چیزی بیش از اندازه دارید. احساس می کنید حرفه ای که دارید روابط و مناسباتتان با دیگران و یا صرفا هر چیز دیگری ناگهان شکل کلافه کننده پیدا می کند. اگر اینطور است، شما هم مانند بسیاری دیگر گرفتار چیزهای بیش از اندازه هستید و این در حالی است که کم کم متوجه می شویم داشتن مال و منال بیشتر نشانه خوشبختی و موفقیت نیست. متوجه می شویم دارایی های بیشتر نه تنها رهایی بخش نیستند بلکه ما را خفه می کنند. اینکه یک خانه بزرگتر، یک اتومبیل بهتر و اموال بیشتر هرگز تضمین خوشبختی و رضایت بیشتر نمی کنند. برای بسیاری از ما آنچه داریم بر ما صاحب می شوند و اختیارمان را به دست می گیرند. ناگهان به اطراف خود و زندگیتان نگاه می کنید و به این نتیجه می رسید که آنچه به دست آورده اید و صاحب شده اید بیش از اندازه است.
من شغل غیرمتعارفی دارم. کار من این است که به دیگران کمک کنم تا خود را از زیر بار دارایی های بیش از اندازه نجات دهند. درباره قفسه های به هم ریخته و کارتن های پر از لوازم و وسایل مربوط به چراغانی شب عید حرف نمی زنم. من با کسانی سروکار دارم که خانه هایشان، دفاتر کارشان و گاه اتومبیل هایشان را پر از چیزهای زاید کرده اند. این ها کسانی هستند که توانایی برخورد کردن منطقی و عقلانی با آنچه را دارند از دست داده اند. همه گوشه های خانه شان را با لباس، کاغذ، پروژه های مدرسه فرزندان، کاغذهای بسته بندی، کتابهای جور به جور، لوازم باغبانی، محصولات آشپزخانه، وسایل ورزشی، عتیقه ها، اسباب بازیها، لوازم یدکی اتومبیل و هر چیز دیگری که بتوانید تصورش را بکنید، انباشته اند.
جالب اینجاست وقتی به اقصی نقاط کشور سفر می کنم تا به مردم راه ساده زیستن و کمتر داشتن را آموزش بدهم، می بینم این مسئله گریبانگیر جماعتی بیش از آن است که من تصور می کنم. با هر کسی که صحبت می کنم با من درباره شلوغی و به هم ریختگی زندگی خودش و دوستانش حرف می زند. به نظر می رسد کسی از این مشکل مبرّا نیست. حکایت ها اغلب به هم شبیه هستند. روزنامه ها و مجلات روی هم رفته اند، گاراژها و انباریها پر از جعبه های هنوز باز نشده هستند، اسباب بازیهای بچه ها اتاق را به اشغال خود درآورده اند و قفسه های لباس به قدری از لباسهای مختلف انباشته شده اند که آدم را به یاد فروشگاه هایی می اندازند که همه لباسهای خود را به حراج گذاشته اند. اپیدمی شلوغی و انباشته شدن، ناتوانی در سازمان دادن به لوازم و احساس بیش از اندازه داشتن گرفتاری همه ما شده است.
ما گرفتار مصرف مفرط هستیم و بسیاری از مردم حالا به این نتیجه رسیده اند که این نیاز به زیاد داشتن بهای سنگینی به همراه دارد: بچه ها به قدری با اشیاء مختلف در خانه روبه رو هستند که توانایی تمرکز کردن را از دست داده اند. خرید بیش از اندازه فشارهای مالی را افزایش داده است. زن و شوهر در جدالی پیوسته به سر می برند زیرا هیچکدام حاضر نیستند از دارایی های خود دست بکشند. خانه ها به جای فراهم آوردن تسهیلات تبدیل به انبار شده اند.
این شلوغی و انباشته شدن تنها به شکل اقلام فیزیکی نیستند که خانه هایمان را شلوغ کرده اند. ما همه روزه با انواع پیش بینی های بروز فاجعه و روبه رو شدن با ناامنی ها بمباران می شویم. بعضی از این ها واقعی هستند و بعضی دیگر ساختگی. هر روز خبری ناخوشایند را به اطلاع ما می رسانند، از زنبورهای کشنده بگیرید تا «وای ۲ کی» تا سارس و سیاه زخم و بیماری گاوی و باکتریهای گوشت خوار. این فهرست را پایانی متصور نیست. همه روزه گزارشهایی درباره جنگ، اقتصاد بی ثبات و تروریسم بین المللی را به خوردمان می دهند. جالب اینجاست که این قبیل خبرها سبب شده اند که بسیاری از خانواده هایی که با آنها کار می کنم به این صرافت بیفتند که سرانجام کنترل زندگی خود را به دست بگیرند و از شرّ شلوغی ها خلاص شوند. در یک دنیای خطرناک غیرقابل پیش بینی که از کنترل آنها خارج است، برای رسیدن به ثبات و دوام به خانه هایشان توجه می کنند. می خواهند قفسه ها، گاراژ، انباری و زندگی خود را سازمان دهی کنند. این تلاش برای سازمان دهی پاسخی شخصی به این احساس است که بقیه دنیا از حیطه کنترل آنها خارج است.
در احاطه شلوغی ها، ناراحتی ها و میل فراوان به سازمان دهی، همیشه ترجیع بند واحدی را می شنوم: به شدت کلافه کننده است. آت آشغال ها و لوازم موجودیت خود را پیدا کرده اند و خانواده ها نمی دانند از کجا باید شروع کنند. آنها از این همه شلوغی کلافه شده اند. با اغلب کسانی که برخورد می کنم می گویند: «بیش از اندازه است، به من کمک کنید.»
اگر احساس می کنید از خرت و پرتها و آنچه دارید کلافه شده اید، انتخاب ساده ای دارید: همین جا و همین حالا تصمیم بگیرید که دیگر نمی خواهید، اموال و اشیا بر زندگی شما مسلّط شوند. با من همگام شوید، تا هماهنگی را به خانواده و روابط خود بازگردانید. این کار شدنی است و من راه آن را می دانم. این ها هیچکدام نه مرا می ترسانند و نه مرا کلافه می کنند، زیرا بارها با این موضوع روبه رو شده ام. هرگز اتفاق نیفتاده به این دلیل که خانه ای بیش از اندازه شلوغ است آن را ترک کنم. امّا با کسانی که اموال را به روابط خود ترجیح می دهند، با کسانی که اموال را بهتر از رویاهای خود می دانند، رابطه ای ندارم.
اگر شما یکی از کسانی هستید که داشته هایتان ناگهان برایتان بیش از اندازه است و می خواهید از شر آنها خلاص شوید، می توانید با من همسفر شوید. داشتن زندگی سرشارتر و جالب تر هرگز دور از دسترس نیست. به من اعتماد کنید. من خیلی ها را تاکنون از این وضع نجات داده ام و شما می توانید نفر بعدی باشید.
بیش از اندازه است
اجازه بدهید با شما درباره یکی از روزهای کاری ام حرف بزنم. یکی از روزهای آفتابی ماه ژوئن جارد و لیزا مرا به خانه شان واقع در حومه مریلند دعوت کردند. از خیابان سه خط اتومبیل رو خانه شان زیبا و جذاب به نظر می رسید. چمن ها را با دقت کوتاه کرده بودند و باغچه خانه شان پر از شکوفه بود. یک اتومبیل سواری خاکستری در داخل ورودی ساختمانشان پارک شده بود. زنگ در را فشار دادم.
در خانه که به روی من باز شد، منظره وحشتناکی بود. کف ساختمان اصلاً دیده نمی شد. جای جای اتاق ها را کاغذ و روزنامه و چیزهای دیگر پر کرده بود. قفسه های دیواری پر از پرونده های مختلف بود. روی میز جای سوزن انداختن نبود. اتاق نشیمن به قدری شلوغ بود که برای پسربچه ها جای بازی وجود نداشت. دور صندلی های میز غذاخوری آشپزخانه یک ریل قطار بازی بچه ها کشیده شده بود. واگن های روی ریل معلوم بود که از مدتها قبل خراب شده و از بین رفته اند. خانه زیر انبوهی از چسب، دفترچه های یادداشت، عکس های مختلف و بسیاری اقلام دیگر مدفون شده بود. جان کلام این که گویی در آنجا فاجعه ای رخ داده بود. به جارد و لیزا نگاهی انداختم. خودشان تمیز و مرتب و سخت کوش به نظر می رسیدند. تفاوتی با من و شما نداشتند. جارد در فرودگاه کار موفقی دارد و لیزا که به خاطر بچه دار شدن چند سالی کار نکرده بود، حالا جواز بنگاه معاملات ملکی گرفته بود تا در این زمینه فعال شود. کوپر، بچه آنها سه ساله بود. او با خوشحالی با من دست محکمی داد به رغم آن همه شلوغی، خانواده خوب و موفقی بودند. اما در پس چهره های شاداب و نورانی شان، تنش احساس می شد. آنها از زندگیشان انتظار بیشتری داشتند. امّا شلوغی و به هم ریختگی خانه شان به نظر می رسید از میزان رضایت خاطر و خوشبختی آنها کاسته است. سوال مسلمی وجود داشت که باید به آن پاسخ داده می شد: چرا خانه شان به طور کامل از کنترل آنها خارج شده بود؟
از لیزا پرسیدم از زندگی کردن در این آشفتگی چه احساسی دارد. گفت: «دارم خفه می شوم. احساس می کنم وقتی به دفترم نگاه می کنم نفسم بند می آید.» لیزا احساس می کرد زیر خرت و پرتها مدفون شده است. او در ادامه حرفش گفت: «چیزی باید تغییر کند. دوست ندارم اینگونه زندگی کنم، امّا نمی دانم چه باید بکنم و از کجا شروع کنم. بیش از اندازه است.»
به همین دلیل بود که عنوان بیش از اندازه است را برای این کتاب انتخاب کردم. این پاسخی به درماندگی و دست به کار نشدن است. موضوع بر سر این است که وقتی نمی دانید از کجا شروع کنید، چه باید بکنید. وقتی با این همه به هم ریختگی و این همه آت آشغال روبه رو می شوید، مایوس می گردید و تسلیم می شوید. دلتان می خواهد به یک هتل اسباب کشی کنید و آنچه را وجود دارد پشت سر رها کنید. جالب اینجاست که من حتی به کسانی برخورده ام که به جای خلوت کردن خانه از خرت و پرتها، خانه دومی خریده اند. وقتی بالغ و بزرگ هستید، جایی برای پنهان شدن وجود ندارد. سرانجام در پایان روز باید به خانه برگردید. کتاب بیش از اندازه است حلاّل این مشکل است.
همه اش آت آشغال است
از جارد پرسیدم آیا او هم به اندازه لیزا کلافه شده است. او شانه ای بالا انداخت و گفت: «نمی گویم که این خانه مناسب «مارتا استوارت» است، امّا سرمان شلوغ است. من مشکلی در کار نمی بینم.» به سمت قفسه کتابهایشان رفتم و به عناوین آنها نگاهی انداختم. کتابهای متنوع و متعددی آنجا وجود داشتند، کتابهایی درباره برنامه های غذایی، کتابهای تمرینات ورزشی، کتابهای عزت نفس، کتابهای الهام بخش شغلی، کتابهایی درباره تربیت فرزندان، کتابهای مالی و حسابداری، کتابهایی درباره ازدواج، کتاب درباره زندگی کردن بهتر، زندگی شادتر، سرشارتر و غنی تر. کتابخانه ای پر از کتابهای خودیار برای موضوعات و زمینه های مختلف زندگی بود. زمان آن بود که واقعیت را با او در میان بگذارم. زمان آن بود آینه ای در برابر زندگی آنها و شلوغی هایشان بگیرم تا بدانند که در زندگی شان چه می گذرد. به او و لیزا گفتم: «ببینید چه می گویم: می گویی وضع این خانه مسئله مهمی نیست امّا به این همه مسئله ای که قصد حل و فصل آن را دارید نگاه کنید.» به کتابهای خودیار داخل قفسه کتابشان اشاره کردم: «خانه شما مبنایی فیزیکی و احساسی برای خانواده شماست. می خواهید تغییر کنید؟ انگیزه پیدا کنید؟ از عزت نفس بهتری برخوردار شوید. از وزن بدنتان بکاهید؟ پس نگاهی به خانه تان بیندازید.»
«شما خانه ای می خواهید که بر پایه های مستحکم بنا شده باشد. امّا حتی کف اتاق زیر پایتان را نمی توانید ببینید. می خواهید از وزن بدنتان بکاهید، امّا آشپزخانه تان پر از وسایل برقی است که حتی از آنها استفاده نمی توانید بکنید. می خواهید به کار و شغلتان نظمی بدهید، امّا دفتر کارتان عملاً شما را بیمار می کند. آیا تغییر می خواهید؟ باید از خانه تان شروع کنید. جایی که در آن زندگی می کنید، استراحت می کنید، عشق می ورزید و خلق می کنید. کتابهای خودیار را فراموش کنید. از شر شلوغی ها خلاص شوید، سازمان یافته شوید. اگر این کار را بکنید، به شما قول می دهم که همه جنبه های زندگیتان به شکلی تغییر می کند که شما حتّی تصورش را هم نمی کردید.»
جارد و لیزا مانند اغلب زوج هایی بودند که با آنها ملاقات می کنم. آنها فراموش می کنند که کی هستند و چه خواسته ای دارند. چیزهایی که می خرید، اقلامی که برایشان ارزش قایل هستید، اموالی که انباشت می کنید، همه بازتابی از شما، زندگی شما، روابط شما، حرفه شما، و آرزوهای شما هستند. لوازم و خرت و پرتهایی که دارید تا حد زیادی معرف شما هستند.

این یعنی شما
جارد و لیزا می خواستند که تغییر کنند و دقیقا به همین دلیل بود که با من تماس گرفتند. در سال ۲۰۰۳ در یک برنامه تلویزیونی متخصص سازمان دهی شدم. اسم برنامه رفت و روب کامل بود. ماموریت هر برنامه کاملاً مشخص بود. گروهی از متخصصان ۴۸ ساعت فرصت داشتند که به خانواده ای کمک کنند تا خود را از شر لوازم و اشیاء و آت آشغال های انباشت شده نجات دهند. من برای مراجعانی مانند جارد و لیزا همین کار را می کنم. امّا برخلاف ظاهر امر، مشکلات بیش از حدی است که تصور می کنید.
در اینجا با من همراه شوید تا سری به خانه جارد و لیزا بزنیم. البته شلوغی خانه شما ممکن است مانند شلوغی خانه جارد و لیزا نباشد. ممکن است شما جواهر و عتیقه جمع آوری کنید. امّا فکر می کنم شکل و شمایلی از مشکلات خود را در خانه این زن و شوهر پیدا کنید. من شخصا به این نتیجه رسیده ام که در مبحث شلوغی، بیش از حدی که فکر می کنیم به هم شبیه هستیم.
وقتی جارد و لیزا نشان دادن خانه شان را به من تمام کردند، لیزا از من پرسید «چگونه این اتفاق افتاد؟ ما خیلی تلاش می کنیم در جای مناسبی زندگی می کنیم.» نگاهی از پنجره به ساختمان های دیگر واقع در آن خیابان انداختم. از بیرون شبیه خانه جارد و لیزا بودند. مطمئن بودم آنها هم پشت درهای بسته خانه شان شرایطی مانند خانه جارد و لیزا داشتند. کسی که برایش شلوغی و داشتن خرت و پرت مسئله نباشد بسیار نادر است. همه ما به شکلی در تصاحب اموال خود درآمده ایم. وقتی سنّمان بالاتر می رود، خانواده هایمان رشد می کنند. بچه ها از حد اسباب بازیها و لباسهایشان بزرگ تر می شوند. کتابها و کاغذها و روزنامه ها انباشت می شوند. سرگرمی های تازه ای پیدا می کنیم، چیزهای جدیدی جمع می کنیم. بستگانمان فوت می کنند و کارتن ها و جعبه های آنها به ما به ارث می رسد. بسیاری از اجناس ارزان هستند. به لوازم برقی توجه کنید. تا همین چندی پیش خرید تلویزیون و کامپیوتر اقلامی اساسی و به شدت گران بودند. در تمام مدت عمر چند بار امکان داشت که آنها را عوض کنید؟ امّا امروزه مرتب و هر یکی دو سال یک بار تلویزیون و کامپیوتر خود را عوض می کنیم.
صنعت انبارداری و انبار کردن سالانه ۲۰ تا ۳۰ درصد رشد می کند. آیا می توانید تصورش را بکنید که اموال شما هم به همین سرعت رشد می کنند؟
بسیاری از اشیایی که آنها را انبار می کنیم قرار است که موقتی باشند. کاناپه خانه را انبار می کنیم به این امید که وقتی به خانه جدیدمان اسباب کشی کردیم جایی برای قرار دادن آن پیدا کنیم. انبار کردن، یک صنعت ۱۵ میلیارد دلاری است.
خانه مان بسیار کوچک است
قبل از این که بتوانم به جارد و لیزا کمک کنم تا شلوغی را تحت کنترل خود درآورند، به اطلاعات بیشتری نیاز داشتم. اموالی که آنها روی هم انباشته بودند، از چه نوع و مقوله ای بودند؟ از کجا آمده بودند؟ این اقلام برای آنها چقدر اهمیت داشت؟ چرا این آت آشغال ها را نگهداری می کردند؟

نظرات کاربران درباره کتاب بیش از اندازه است