فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ساعت آمریکایی

کتاب ساعت آمریکایی

نسخه الکترونیک کتاب ساعت آمریکایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ساعت آمریکایی

از اون‌همه آدم متعصب و افراطی که همیشه دادوبیداد راه می‌نداختن و عملاً هیچ‌وقت کوچک‌ترین کاری نمی‌کردن، خودمو کنار کشیدم. از بحث‌های پرخشم و هیاهوی کسانی که از کارگرها، جهودها، سیاه‌ها، و خارجی‌ها نفرت داشتن. بعضی وقت‌ها جوّ سیاسی کشور، بوی نفرت می‌گرفت و بدتر از همه اونکه بعد از حدود دو سال، همه فهمیده بودن که درواقع هیچ‌کس راه‌حلی برای بحران نداره. هیچ‌کس! و این موضوع قلب مردمو به درد آورده ‌بود.

ادامه...

بخشی از کتاب ساعت آمریکایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشتی بر اجرای نمایش

«ساعت آمریکایی» برای اولین بار در تئاتر هارولد کلورمان در شهر نیویورک اجرا شد و در ۲۴ می ۱۹۸۰م در فستیوال اسپلتو داک ساید، در چارلتون واقع در کارولینای جنوبی به کارگردانی دَن سالیوان(۶) به نمایش گذاشته شد.

این نمایش در ۲۰ نوامبر ۱۹۸۰م در تئاتر بالتیمور نیویورک به کارگردانی ویویان مَتالان(۷) به روی صحنه آمد.

این نمایشنامه در سال ۱۹۸۳م، هم زمان با اولین اجرا، از سوی انتشارات «Methven» در انگستان منتشر شد. ساعت آمریکایی، اولین نمایشنامه ی جدید میلر بود که از سال ۱۹۷۰م به بعد، پس از سیزده سال، در انگلستان به روی صحنه آمد.

شخصیت ها (به ترتیب ورود به صحنه):

لی بام
آرتور رابرتسون
رز بام (مادر لی)
کلارنس (واکسی)
مو بام (پدر لی)
فرانک (راننده ی مو بام)
فانی مارگولیز (خواهر رز)
پدربزرگ (پدر رز)
دکتر رزمان
جسی لیورمور (دلال بورس)
ویلیام دورانت (دلال بورس)
تونی (صاحب یک مشروب فروشی غیرقانونی)
پیشخدمت
دیانا مورگان
آرتور کلایتون (دلال بورس)
جو (دوست دوران کودکی)
دزد
هِنری تایلور (کشاورز)
بروستر
خانم تایلور
هرییِت (دختر خانم و آقای تایلور)
چارلی
قاضی بِرَدلی
فرانک هوارد (مسئول حراجی)
خریداران
کالدول (کلانتر)
ماموران مسلح کلانتر
سیدنی مارگولیز (پسر فانی)
دوریس گراس (دختر صاحب خانه)
رالف (دانشجو)
رودی (دانشجو)
کارگرانی که پیانو را می برند
ایزابل (فاحشه)
آیزاک (مالک یک رستوران کوچک)
کلانتر
رایان (مسئول اداره ی تامین اجتماعی)
متیو آر. بوش (مراجعه کننده به اداره ی تامین اجتماعی)
گِرِیس (مراجعه کننده به اداره ی تامین اجتماعی)
کاپوش (مراجعه کننده به اداره ی تامین اجتماعی)
دوگان (مراجعه کننده به اداره ی تامین اجتماعی)
ایرن (مراجعه کننده به اداره ی تامین اجتماعی)
تولاند (مراجعه کننده به اداره ی تامین اجتماعی)
لوسی (مراجعه کننده به اداره ی تامین اجتماعی)
اِدی (نویسنده ی قطعات فکاهی)
لوسیل (خواهرزاده ی رز)
استانیسلاوس (یک ملوان)

پرده ی اول

کل صحنه برای بازیگران کاملاً قابل انعطاف است. بازیگران باید چند تکه اثاثیه ای را که مورد نیاز است، عیناً به روی صحنه بیاورند. صحنه باید نمای کاملاً وسیعی را تصویر کند، به نحوی که درحقیقت تمامی کشور در این مجموعه به نمایش گذاشته شود. حتی خصوصی بودن صحنه ها نیز در جهت همین نمای کلی باید خلق شده باشد. پس زمینه ی صحنه می تواند آسمان باشد یا ابر، یا فضای خالی، یا نمایی از جغرافیای ایالات متحده ی آمریکا.
نورافکن بر روی لی بام که وارد صحنه می شود و روبه روی تماشاگران می ایستد، روشن می شود. او روزنامه نگاری پنجاه ساله است، با موهای جوگندمی که کت راه راهی پوشیده است و نگاهی مبهم دارد.

لی: در تاریخ آمریکا، فقط دو فاجعه جنبه ای کاملاً ملی داشته. این دو فاجعه، نه جنگ های جهانی اول و دوم بوده اند، نه جنگ ویتنام و نه حتی انقلاب آمریکا. فقط این جنگ های داخلی و رکود بزرگ بود که زندگی تک تک مردم آمریکا را در همه ی طبقات اجتماعی تحت تاثیر خود قرار داد. [ مکث کوتاه] من شخصاً معتقدم که ما هنوز در عمق وجودمان می ترسیم که یک مرتبه، بدون هیچ گونه اخطار قبلی، دوباره همه چیز نابود شود. همین ترس، بدون اینکه کاملاً نسبت به آن آگاه باشیم، همه ی جنبه های زندگی را...

آرتور رابرتسون وارد می شود. هفتاد سال دارد و مدیر یک موسسه است. کاپشن ورزشی آبی، بلوز یقه اسکی سفید، و کفش سفیدی پوشیده است و عصایی در دست دارد. لبخند تمسخرآمیزی بر لب دارد.

رابرتسون: ببخشید، ولی من فکر نمی کنم که همچین سقوطی دوباره اتفاق بیفته. البته منظورم سقوط قیمت های سهام نیس، منظورم سقوط روحیه س. تا سال ۱۹۲۹، مردم عموماً اعتقاد داشتند که هر آمریکایی حتماً باید هر سال ثروتمندتر از سال پیش بشه. اما حالا دیگه مردم خیلی فهمیده تر شده ن. اون ها انتظار دیدن پستی و بلندی های زیادی رو تو زندگی دارن. چون دیگه بدبین شده ن.
لی: این بدبینیه یا ترسی عمیق؟ اینکه ممکنه یه مرتبه همه چیز مثل آوار رو سرشون خراب بشه. این ترس به خاطر اینه که می دونن دیگه هیچ چیز قابل کنترل نیس.
رابرتسون: به هر طریق، هرچی که باشه باز هم اگه کسی کله ش رو به کار بندازه می تونه برای خودش راهی پیدا کنه. من تو همون دوره ی بحران، پول بیشتری از قبل به جیب زدم. فکر می کنم، اینکه من چطور در اثر رکود نابود نشدم، خیلی جالب باشه. سال ۱۹۲۷ ـ تو اوج رونق ـ من تو روزنامه خوندم که شرکت هواپیمایی رایت، هواپیمایی ساخته که لیندنبرگ(۸) می خواد با اون بر فراز اقیانوس اطلس پرواز کنه. من فوری قسمتی از سهام رایت رو خریدم. در عرض یک روز، ارزش سهام ۶۷ برابر شد. اون روز فهمیدم که این رونق دووم نمی آره. تنها یه توهم می تونه در عرض سه ساعت، خودش رو ۶۷ برابر بکنه. به همین علت، خودم رو از بازار کنار کشیدم. دو سال طول نکشید که همه چیز به هم ریخت.

رز بام ظاهر می شود. به آرامی پیانو می نوازد. این قسمت صحنه با نور رمانتیکی روشن شده است.

لی: [دیدن مادر او را متاثر می کند.] ولی کسانی هم بودن که نتونستن خودشونو کنار بکشن. چون اعتقاد داشتن! برای اونا هیچ وقت، نیمه شب از راه نمی رسه تا موسیقی و رقص متوقف بشه.
رابرتسون: [با اندوه به یاد می آورد.] بله، می دونم. اونایی که اعتقاد داشتن!

کلارنس، واکسیِ سیاه پوست، وارد می شود و جعبه ی واکس خود را می چیند. همین طور که رابرتسون به او نزدیک می شود، لی هم از سوی دیگر به سمت رز می رود.
اوضاع و احوالت چطوره، کلارنس؟ کفشش را روی جعبه می گذارد. کلاه گیس سفیدش را بیرون می آورد و به پشت صحنه پرتاب می کند. حالا به نظر چهل ساله است.

رز: [رو به لی] بخون، عزیزم!

لی کلاه گیس جو گندمی خود را به پشت صحنه می اندازد و با سر و وضعی پسرانه شروع به خواندن بیت اول تصنیف «من یک عاشق ولگردم» می کند. صحنه در قسمت رز و لی تاریک می شود.

کلارنس: [اسکناسی از جیب بیرون می آورد.] آقای رابرتسون، می خوام ده دلار دیگه از سهام جنرال الکتریک رو بخرم. شما زحمت این کار رو برام می کشید؟ [اسکناس را به رابرتسون می دهد.]
رابرتسون: حالا چقدر سهام داری، کلارنس؟
کلارنس: این ده دلار باید سهامی به قیمت هزار دلار برام برگردونه. با این حساب، فکر می کنم روی هم رفته، صد هزار دلاری سهام داشته باشم.
رابرتسون: چقدر پول نقره تو خونه داری؟
کلارنس: فکر می کنم حدود چهل، چهل و پنج دلار.
رابرتسون: [مکث کوتاه] خیلی خب، کلارنس. بذار یه چیزی بهت بگم. ولی می خوام قول بدی که این حرف رو به هیچ کی نگی.
کلارنس: من هیچ وقت راز شما رو به کسی نمی گم.
رابرتسون: ولی این اون قدرها هم یه راز خیلی مهم نیس. می تونی یه جوری غیرمحرمانه به حساب بیاریش. تمام سهامت رو بفروش.
کلارنس: بفروشم؟! چرا؟ همین امروز آقای اَندرو مِلون(۹) به روزنامه ها گفته که قیمت سهام باید باز هم بالا بره. باید!
رابرتسون: من شخصاً احترام زیادی برای اَندرو مِلون قائلم، کلارنس. ولی اون با سر افتاده تو این بازی. باید هم این حرف ها رو بزنه. حرف منو قبول کن. سهامت رو بفروش، کلارنس.
کلارنس: [بلند می شود.] آقای رابرتسون، من دوست ندارم از مشتری هام انتقاد کنم، ولی فکر نمی کنم برای مردی با موقعیت شما، گفتن این حرف ها خوب باشه. حالا، خواهش می کنم این ده دلار رو بگیرید قربان، و برای کلارنس سهام جنرال الکتریک رو بخرید.
رابرتسون: کلارنس، می خوام یه موضوع بامزه بهت بگم.
کلارنس: بفرمایید، قربان.
رابرتسون: تو مثل بانکدارهای آمریکا حرف می زنی.
کلارنس: امیدوارم همین طور باشه!
رابرتسون: خب، پس... خداحافظ. [او می رود و کلارنس جعبه ی واکس را برمی دارد و بیرون می رود. نور روی رز که پشت پیانو نشسته روشن می شود. لباس شب پوشیده است و آهنگ عاشق ولگرد را به آرامی می نوازد. دو چمدان وسط صحنه قرار دارد.]
لی: [ همان طور که کتش را درمی آورد و لبه ی شلوارش را به بالا تا می کند که آن را به شکل شلوار کوتاه دربیاورد، به رز نگاهی می اندازد.] لیندنبرگ بر فراز اقیانوس اطلس پرواز کرد، چون ایمان داشت. بِیب روت(۱۰) با گل هاش همه ی رقبا رو شکست داد، چون ایمان داشت. یه زن قوی هیکل، به اسم گرترود اِدِرلی(۱۱)، از کانال مانش با شنا گذشت و چارلی پادوک(۱۲)، سریع ترین دونده ی جهان، در مسابقه ای از یک اسب جلو زد، چون ایمان داشت. یه روز مادرم اومد خونه، درحالی که دیگه اون موهای بلند و زیبایی رو که من همیشه بهش ایمان داشتم، نداشت.

رز خط اول تصنیف عاشق ولگرد را می خواند. لی می کوشد با او همراهی کند ولی صدایش می لرزد. رز آوازش را قطع می کند.

رز: چِت شده؟
لی فقط سرش را تکان می دهد. «هیچی»
تو رو خدا بس کن! این روزها دیگه موی بلند مُد نیس. تازه به چه درد می خوره. همه ش مجبور بودم هی ببندمشون و هی بازشون کنم.
لی: خیلی خب(۱۳)! ولی هیچ فکرشم نمی کردم که یه روز... این طور بشه.
رز: ولی آخه چه عیبی داره مدل موهامو تغییر بدم؟
لی: چرا قبلاً چیزی به من نگفتی؟
رز: چون درست همون کاری رو می کردی که حالا می کنی. یه جوری رفتار می کنی که انگار من، نمی دونم چ...ی، هستم. حالا دیگه بس کن و بخون.

لی دوباره شروع به خواندن می کند.

۱. از این نمایشنامه، فیلمی در سال ۱۹۵۱م در آمریکا، به کارگردانی لازلو بِنِدِک تهیه شد که با استقبال تماشاگران روبه رو شد.
۲. وودی آلن، کارگردان و بازیگر معروف آمریکایی، فیلمی در همین زمینه با نام «بدل» ساخته است. و نشان می دهد که چگونه نویسندگان مترقی، در دوران مک کارتیسم، ناگزیر آثار خود را به افرادی تحویل می دادند تا آنان با نام خود، این آثار را جهت اجرا به سینما و تلویزیون ببرند تا شخصیت واقعی صاحب اثر پنهان باقی بماند.
۳. از این نمایشنامه فیلمی در فرانسه ساخته می شود که فیلمنامه ی آن را ژان پل سارتر می نویسد.
۴. از این نمایشنامه نیز فیلمی در سال ۱۹۶۲م با بازی مارلون براندو ساخته شده است.
۵. به دلیل اهمیت این محاکمه، جان اشتاین بک، مقاله ای بسیار باارزش در دفاع از میلر منتشر می کند.
۶. Dan Sullivan
۷. Vivian Matalon
۸. (Lindenberg) خلبان محبوب آمریکایی در دهه ی بیست قرن بیستم
۹. اَندرو مِلون(Andrew Mellon)، وزیر خزانه داری آمریکا در سال های دهه ی ۱۹۲۰
۱۰. (Babe Ruth) بازیکن معروف بیسبال آمریکایی
۱۱. Gertrude Ederle
۱۲. Charley Paddock
۱۳. برخی کلمات در این نمایشنامه با حروف «سیاه» یا به اصطلاح «بولد» از متن مجزا شده اند. این موارد همچون متن اصلی بنا به درخواست مترجم رعایت شده اند. (وـ.)

نظرات کاربران درباره کتاب ساعت آمریکایی