فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاه خاکستری چشم

کتاب شاه خاکستری چشم

نسخه الکترونیک کتاب شاه خاکستری چشم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شاه خاکستری چشم

او جوان بود، پرشور و حسود. مهرش به گرمی خورشید بود اما پرنده‌ی سفیدم را کشت چون نمی‌توانست آوازش را تز گذشته‌ها تاب آورد. شامگاهان، درون اتاق پا گذاشت: به من فرمود: " مهربورز،بخند، شعر بنویس!" پرنده را چال کردم کنار جاده، نزدیک درخت توسه. به او قول دادم دیگر گریه نکنم اما قلبم سنگ شد، واکن.ن انگار به هرجا رو می‌کنم، آواز شیرنش را می‌شنوم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شاه خاکستری چشم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



به آنا آخماتوا

ایزدهنر سوگ، زیباترین
در میان ایزدهنران، تجلی شوریده وار شب سفید.
و توفانی از برف سیاه بر سراسر روسیه به پا کرده ای.
نیزه های زاریهایت در ما خلیده است.
***
این گونه مانند اسبانی لگام بسته رم می کنیم.
بارها پیمان بسته ایم- آخ!- آنا
آخماتوا- این نام آهی است بیکران
که در ژرفناهای بی نام فرو می رود.
***
و ما تاج می گذاریم بر سر چرا که ره می سپریم
بر همان خاکی که شما پا گذاشته اید، با همان آسمانِ فرازمان.
هر که با رنج قدرت مرگبارت همدم است
جاودانه خواهد غنود در فراسوی بستر مرگش.
***
در شهر خوشنوایم گنبدها می سوزند
و آواره ی کور خداوندگار درخشانی را می ستاید.
من شهر ناقوس های بی شمارم را به تو می بخشم
آخماتوا، و با این پیشکشی: قلبم.

مارینا تسوه تایوا

شاهِ خاکستری چشم

شکوه بر تو باد، ای رنج ناگزیر!
شاه، شاهِ خاکستری چشم من مرده است.
***
نزدیک شامگاهان بود، و خورشید می سوخت سرخگون،
شوهرم به خانه آمد، و خیلی آرام گفت:
***
«برای شکار بیرون رفته بود»، پیکرش را یافتند
پای بلوط بنی بر خاک.
***
«دلگیرم که ملکه در محنت هراسناکش
زنی آن چنان جوان، یک شبه گیسوانش خاکستری شد.»
***
چپقش را برداشت و کیسه ی توتون را و رفت
شبانه تا مانند همیشه پاس دهد، و اکنون من تنهایم.
***
حالا می روم و دخترم را درجا بیدار می کنم،
و در چشمان خاکستری اش می آویزم....
***
بیرون، درختان نجوا می کنند: «هرگز
شاهت را نخواهی دید، او برای همیشه رفته است.....»

آنا آخماتوا

آشنایی و گاهشمار

آنا آندرییوا گارینکو(۱) به سال ۱۸۸۹ در اودسای(۲) اکراین زاده شد. وی بعدها نام خود را به آنا آخماتوا(۳) تغییر داد. در ۱۹۱۰ با شاعر و نظریه پرداز مهم روس نیکلا گومیلف(۴) ازدواج کرد. پس از مدت کوتاهی نشر شعرهایش را آغازید و به همراه گومیلف، یکی از چهره های اصلی در نهضت آکمه ایسم(۵) به شمار آمد. آکمه ایسم(۶) - که همانندی هایی با نوشته های تی. ای. هیوم(۷) در انگلیس و مکتب ایماژیسم(۸) دارد- بر روشنی بیان و صناعت هنری تاکید می کرد، به مثابه ی پادزهری در مقابل سبک به پایان رسیده و بیان گُنگ سمبولیسم در اواخر قرن نوزدهم روسیه.

انقلاب روسیه بر زندگانی آن دو تاثیری هیجان انگیز گذاشت، گرچه خیلی زود دلسرد شدند. آنا آخماتوا با این همه با اعدام دوست و همسر پیشینش گومیلف در ۱۹۲۱ به دست بلشویک ها در شگفتی فرو ماند. کمونیست ها مدعی بودند به انقلاب خیانت کرده است. زندانی شدن پسرشان لو (۹)گومیلف در ۱۹۳۸ تا اندازه ی زیادی او را به سکوت کشاند. وی تا مرگ استالین، در زندان و اردوگاه ها باقی ماند و بعدها با شکستن یخ ها در جنگ سرد رهایی یافت. با این همه، آخماتوا دیگر بار ازدواج کرد، و سپس بار سوم. همسر سومش نیکلا پونین(۱۰)، در ۱۹۴۹دستگیر شد و بعدها در ۱۹۵۳ در اردوگاهی در سیبری جان داد. نوشته هایش از سال ۱۹۲۵ تا ۱۹۴۰ تلویحاً تکفیر و آن گاه پس از پایان جنگ جهانی دوم دوباره ممنوع شدند. بر خلاف بسیاری از معاصران ادبی اش، هرگز نه مهاجرت کرد و نه تبعید شد.

حکومت استالینی بر او جفا می کرد. نشر کتاب هایش را باز می داشت و او را دشمنی خطرناک به شمار می آورد، اما در همان حال که به خاطر شعرهای آغازینش مورد توجه مردم بود، و حتی استالین چندان آشکارا بر او نمی تاخت، زندگانی آخماتوا سخت می گذشت. بزرگ ترین شعرش رکوییم(۱۱) (آمرزشخوانی) رنج مردم روسیه را در یوغ استالین بیان می کند- بویژه عذاب زنانی که با آخماتوا در بیرون زندان ها به صف می ایستادند، زنانی که مانند او صبورانه انتظار می کشیدند، با حسی از اندوهی عظیم و ناتوانی، تا بخت آورند و قرص نان یا پیامی کوتاه به شوهران و پسران و دلدادگان خود بفرستند. این شعر در داخل روسیه تا سال ۱۹۸۷ منتشر نشد، گرچه سرودن آن را گویا هنگام دستگیری پسرش آغاز کرد. دستگیری و حبس، و سپس دستگیری همسرش پونین، موقعیتی برای بن مایه ی ویژه ی این شعر فراهم ساخت، که رشته ای است از شعرهایی غنایی درباره ی حبس و تاثیر آن بر کسانی که عزیزان شان یا دستگیر شده بودند، یا محکوم، و یا در پشت دیوارهای زندان در بند بودند......

شاعر در سال ۱۹۶۵ از طرف دانشگاه اکسفورد دکترای افتخاری دریافت کرد. آخماتوا در ۱۹۶۶ در لنینگراد درگذشت.

گاهشمار

۱۸۸۹
آنا آندرییوا گارینکو (۱۲)۲۳ ژوئن (در گاهشماری رایج در آن روزگار ۱۱ ژوئن) زاده شد. پدرش آندره یی(۱۳) مهندس نیروی دریایی، و مادرش اینا استگفا (۱۴)، عضوی کشاورز از گروه اراده ی مردم(۱۵).
۱۹۰۳
آشنایی با گومیلف(۱۶) شاعر، همسر آتی اش.
۱۹۰۷
از دبیرستال گرامر(۱۷) در کیف(۱۸) فارغ التحصیل می شود. پس از آن چند سال در رشته ی حقوق در دانشگاه تسارسکویه سلو (۱۹) درس خواند.
نخستین شعرش در سیریوس(۲۰)، مجله ی گومیلف(۲۱)، منتشر شد. در کارگاه شاعران(۲۲) شرکت می کند، گروهی که بذر نهضت آکمه ایسم(۲۳) را می ریزند.
۱۹۱۰
با گومیلف ازدواج می کند و به پاریس می روند. آنجا با مودیلیانی(۲۴) که هنوز ناشناخته بود، دیدار می کنند. او چندین طرح از آخماتوا را کشید.
۱۹۱۲
نخستین مجموعه ی شعرش به نام شامگاه(۲۵) منتشر می شود با نام مستعار آنا آخماتوا که از نام مادربزرگ تاتاری اش گرفته بود. این مجموعه دارای لحنی است شخصی و محاوره ای و رمانتیک که ویژگی بسیاری از شعرهای آغازینش است.
پسرشان لو زاده شد.
۱۹۱۴
دومین مجموعه ی شعر خود را به نام گُلزار(۲۶) منتشر می کند. گوملیف از او جدا می شود تا به ارتش سفید بپیوندد.
۱۹۱۵
«کنار دریای راستین»(۲۷) را می نویسد.
همسر بعدی اش ماریاس ولادیمیر شیلیکو(۲۸)، اشعارش را می سوزاند تا دیگر چیزی ننویسد.
۱۹۱۷
فوج پرندگان سفید (۲۹)را منتشر می کند، که در آن دیگر مایه های سوزناک را به کار نمی گیرد و لحن کلامش خشن تر می شود.
۱۹۲۱
گومیلف به اتهام شرکت در توطئه های ضدانقلابی اعدام می شود.
۱۹۲۲
نشر آنا دومینی(۳۰) (پیش از میلاد)، که در آن مایه های مذهبی را بیشتر به کار می گیرد. دیگر نمی تواند نوشته ای منتشر کند و ناگزیر ساکت می ماند زیرا کار غیرسیاسی اش با نظام نو ناسازگار می نمود.
۴۰- ۱۹۲۶
زندگی با منتقد هنری نیکلا پونین (۳۱).
به سرودن نیزار(۳۲) می پردازد، با اشعاری برای ماندلشتایم(۳۳)، پاسترناک(۳۴)، دانته (۳۵).
۱۹۲۸
رسماً از شیلیکو طلاق می گیرد.
۴۰ -۱۹۳۵
رکوییم(۳۶) (آمرزشخوانی) را می نویسد: ارجگذاری بر رنج انسان، با الهام از دستگیری پسرش و تصفیه های سال ۱۹۳۰.
۱۹۴۰
انتشار گزیده ای از شعرهای پیشین خود به نام شش کتاب(۳۷)، اما به سرعت جمع آوری می شود.
سرودن شعر بی قهرمان(۳۸) را آغاز و تا مرگ بر روی آن کار می کند. فشرده ترین و پیچیده ترین و تودرتوترین شعر اوست.
۱۹۴۳
از لینگراد به تاشکند گسیل می شود. آنجا گزیده ی شعرها(۳۹) را منتشر می کند.
۱۹۵۵؟
پسرش از زندان رهایی می یابد و اعاده ی حیثیت می شود.
۱۹۵۸
چاپ اثر تازه اش مسیر زمان(۴۰) (گزینه ی برگردان هایش از شعر جهان) با نظارت خودش، کتاب هفتم(۴۱)، شامل شعر بی قهرمان و......
۱۹۶۴
در ایتالیا جایزه ی تائورمینا(۴۲) را می گیرد.
۱۹۶۵
دانشگاه آکسفورد به او دکترای افتخاری اهدا می کند.
۱۹۶۶
در دُمُددُوو(۴۳) در می گذرد، بزرگ بانوی شعر روس، نمونه ای برای شاعران جوانی چون جوزف برادسکی و وزنسکی(۴۴).

۱- اکنون بالش.....

اکنون بالش
از هر دو روی گرم است.
شمع دیگری
می میرد، کلاغ ها فریاد می کشند
آنجا، بی سرانجام.
همه شب هیچ نخوابیدم،
خیلی دیر است به خواب بیندیشم.....
چه سفیدی بی تابانه ای
در ژرفای سفید پرده.
سلام، بامدادان خوش!
1.From: Evening ‘Now the pillow’s,’
Now the pillow’s,
hot on both sides.
A second candle
dies, the ravens cry
there, endlessly.
No sleep all night,
too late to think of sleep…
How unbearably white
the blind’s white deep.
Hello, Morning!

۲- هملت خوانی

سمت راست، خرابه ای نزدیک گورستان،
آن سوی تر آبیِ گرفته ی رودخانه ای.
گفتی: «برو، برسان خودت را به صومعه ای
یا برس به ابلهی تا همسرت شود.....»

گرچه همیشه شاهزادگان این گونه می گویند
هنوز به خاطر می آورم سخنشان را.
به سان تن پوشی از خز بگذارشان بر آیند،
از پس او، از ورای سالیان بی پایان.
2. Reading Hamlet
To the right, wasteland by the cemetery,
beyond it the river’s dull blue.
You said: ‘Go, get thee, to a nunnery
or get a fool to marry you…’

Though that’s always how Princes speak,
still, I’ve remembered the words.
As an ermine mantle let them stream,
behind him, through endless years.

۳- دست ها گره خورده زیر شال سیاه

دست ها گره خورده زیر شال سیاه.
«امروز چرا این قدر رنگ پریده ای؟»
- چون واداشتم او را سیراب شود
از روایت گزنده ی اندوهی.
***
چگونه می توانم فراموش کنم؟ سکندری می خورد.
دهانش از درد به هم پیچیده.......
دویدم پایین تا به نرده ها نرسد،
همه ی راه را تا دروازه دویدم.
***
فریاد کشیدم نفس بریده «شوخی می کردم.
اگر ترکم کنی، خواهم مرد.»
با لبخندی شگفت، به آرامی،
گفت، «نایست در باد.
3. ‘Hands clasped under the dark veil.’
Hands clasped, under the dark veil.
‘Today, why are you so pale?’
- Because I’ve made him drink his fill
of sorrow’s bitter tale.

How could I forget? He staggered,
his mouth twisted with pain…
I ran down not touching the rail,
I ran all the way to the gate.

‘I was joking,’ I cried, breathlessly.
‘If you go away, I am dead.’
Smiling strangely, calmly,
‘Don’t stand in the wind,’ he said.

۴- خاطره ی خورشید میان قلب فرو می نشیند

خاطره ی خورشید میان قلب فرو می نشیند.
علفزار بزودی می پلاسد.
باد نخستین برفدانه ها را می آوَرَد
نرم نرم.
***
آب یخ بسته نمی تواند روان شود
در مسیر این آبراه تنگ.
هیچ اتفاقی نمی افتد اینجا، آه
امکان ندارد هیچ اتفاقی بیفتد.
***
بیدی در برابر آسمان
پره ی شفاف خود را می گسترد.
شاید بهتر باشد، اگر من
دست دوستی تان را نگیرم.
***
خاطره ی خورشید از قلب پس می نشیند.
چیست این؟ تاریکی؟
شاید!..... شبانه
زمستان ما را در بر گرفته است.
4. ‘Memory of sun ebbs from the heart.’
Memory of sun ebbs from the heart.
Grass fades early.
Wind blows the first snowflakes
barely, barely.

Freezing water can’t flow
along these narrow channels.
Nothing happens here, oh
nothing can happen.

A willow against the sky
spreads its transparent fan.
Perhaps its better, if I
don’t accept your hand.

Memory of sunlight ebbs from the heart.
What’s this? Darkness?
Perhaps!...In the night
winter has overcome us.

نظرات کاربران درباره کتاب شاه خاکستری چشم