فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جنگل جهنمی

کتاب جنگل جهنمی
جلد اول، الف دختر و زاغ پسر

نسخه الکترونیک کتاب جنگل جهنمی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جنگل جهنمی

وقتی زاغی با اِلفی آشنا شد، اسمش زاغی نبود. اسم آن دختر هم اِلفی نبود. هنوز نه. شبی که آن دوتا با هم آشنا شدند زاغی ـ که به زودی اسمش همین خواهد شد ـ مثل همیشه خوشحال و خندان نوک یک درخت بلند، یعنی بلندترین درختی که پیدا می‌شد، خوابیده بود. نصفه شب بود و هیچ صدایی از آن جنگل بزرگ و بی‌ سر و ته در نمی‌آمد. نه خفاشی به این طرف و آن طرف خیز برمی‌داشت، نه هوهوی دلهره‌آوری از دهن جغدی درمی‌آمد. خلاصه کنم، هیچ خش‌خش و پچ‌پچی نمی‌آمد. از آن سکوت‌ها که معنی‌اش این بود: بپا ـ که ـ داره ـ یه ـ اتفاقی ـ می‌افته. و عجیب است که بعد... اتفاق خیلی بدی افتاد.

ادامه...

بخشی از کتاب جنگل جهنمی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. elf، شیطانک، آدم کوچولویی که در جنگل و بیابان زندگی می کند و قدرت جادویی دارد.

یک

زاغی متخصص بالا رفتن از درخت های بلند است و حتی از سنجاب های شجاع هم بالاتر می رود.

وقتی زاغی با اِلفی آشنا شد، اسمش زاغی نبود. اسم آن دختر هم اِلفی نبود. هنوز نه.
شبی که آن دوتا با هم آشنا شدند زاغی ـ که به زودی اسمش همین خواهد شد ـ مثل همیشه خوشحال و خندان نوک یک درخت بلند، یعنی بلندترین درختی که پیدا می شد، خوابیده بود. نصفه شب بود و هیچ صدایی از آن جنگل بزرگ و بی سر و ته در نمی آمد. نه خفاشی به این طرف و آن طرف خیز برمی داشت، نه هوهوی دلهره آوری از دهن جغدی درمی آمد. خلاصه کنم، هیچ خش خش و پچ پچی نمی آمد.



از آن سکوت ها که معنی اش این بود: بپا ـ که ـ داره ـ یه ـ اتفاقی ـ می افته.
و عجیب است که بعد... اتفاق خیلی بدی افتاد.
درختی که زاغی رویش خوابیده بود، بنا کرد تکان خوردن و پس و پیش رفتن. البته اولش کم بود و پسرک را که داشت خواب بچه سنجاب می دید و تو خواب لبخند می زد، بیدار نکرد.
نوک درخت باز هم تاب خورد، یک کمی بیشتر. چیز عجیبی بود. چون کوچک ترین نسیمی تو جنگل نمی آمد. درخت تاب می خورد چون داشت می افتاد زمین!
یکمرتبه چشم های زاغی باز شدند.
«ایپ!» پسرک شیهه کشید و چنگ انداخت به شاخه ها، اما با وجود مهارت بی نظیری که در درخت سواری داشت، نتوانست کاری بکند. درخت با سرعت به طرف زمین می رفت و وسط راه، شاخه های درخت های دور و برش را هم می شکست.
پسر صدای قات قات بلند پرنده ها و صدای وحشتناک شکستن و دو تکه شدن تنه ی درخت را شنید و یکی دو ثانیه ی بعد، درخت افتاد زمین. پسر فقط توانست لحظه ی آخر از روی درخت بپرد و وقتی نگاه کرد، دید از شاخه ای نزدیک زمین آویزان است.
دوباره گفت: «ایپ.» و چشم هایش از ترس اندازه ی بشقاب غذاخوری شدند.
کمی که به شاخه آویزان ماند، فکر کرد آن بالا چه منظره ی مسخره ای پیدا کرده، هرچند که نصفه شب بود و مطمئن بود کسی نمی تواند او را ببیند.
صدایی گفت: «تو کی هستی؟ و چرا از درخت آویزونی؟ ریختت مسخره ست. و چرا؟» و بعد صدا حسابی عصبانی شد: «تو کلبه ی منو داغون کردی؟»
پسر که به زودی زود اسمش زاغی می شد، دور و برش را نگاه کرد. با اینکه تاریک بود، چون چشم هایش تو تاریکی خیلی خوب می دیدند، دختری را که باهاش حرف زده بود، دید.
پرسید: «تو کی هستی؟»
دختر ریزه و لاغری جواب داد: «من اول از تو پرسیدم. خب؟»
ـ خب که چی؟
ـ خب که تو اول اسمتو به من بگو.
ـ رسمش اینه؟
ـ بله، رسمش اینه.
پسر در موردش فکر کرد:
ـ نه.
ـ نه؟ نه، چی؟
ـ نه، اسممو بهت نمی گم.
ـ چرا نمی گی؟



پسر دوتا دلیل برای این کارش داشت. اول اینکه اسمش واقعاً مسخره بود و خیلی از اسمش خجالت می کشید. دوم اینکه چیزی نمانده بود از درخت بیفتد.
«ایپ!» پسر نزدیک دختر فرود آمد و ضربه ی پایش دختر را انداخت زمین.
دختر کفرش درآمد. دست هایش را به کمرش زد و گوش هایش سرخ شدند. انگشتش را رو به پسر گرفت و گفت: «با تواَم! چرا همه ی تنت پُر از پَره؟»
ـ تو راه که می آمدم پایین، افتادم تو لونه ی یه پرنده.
راست می گفت، اما واقعیت این بود که بیشتر وقت ها یکی دو تا پر از لای موها یا از کت کهنه اش بیرون می زد ـ خب معلوم است، وقتی بیشتر وقتت را بالای درخت بگذرانی، یک چیزهایی بهت می چسبد. پر، میوه ی کاج، برگ، جانورهای کوچک.



نظرات کاربران درباره کتاب جنگل جهنمی