فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قهرمانان المپ

کتاب قهرمانان المپ
قهرمان گمشده

نسخه الکترونیک کتاب قهرمانان المپ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قهرمانان المپ

روزِ جیسون، حتی پیش از برق‌گرفتگی‌اش هم مزخرف و کسالت‌بار بود. او ناگهان عقب اتوبوس مدرسه کنار دختری که نمی‌شناخت، بیدار شده بود و حتی نمی‌دانست کجاست. البته این بخش الزاماً مزخرف نبود. دخترک بانمک بود، اما جیسون نمی‌دانست آن دختر کیست و اینکه خودش آ‌نجا چه می‌کند. صاف نشست و چشم‌هایش را مالید و سعی کرد به یاد بیاورد. چند نوجوان جلویش روی صندلی‌های اتوبوس ولو شده بودند و به آی‌پادهای‌شان گوش می‌کردند، چند نفر با همدیگر حرف می‌زدند و بعضی‌ها هم خواب بودند. همگی هم‌سن‌وسال جیسون بودند... پانزده‌ساله، شاید هم شانزده‌ساله. خب این دیگر خیلی ترسناک بود! جیسون حتی نمی‌دانست چند سالش است. اتوبوس با سروصدای بسیار در امتداد جاده‌ای پر از چاله پیش می‌رفت. پشت پنجره‌ها، صحرا پابه‌پای اتوبوس و زیر آسمان آبی حرکت می‌کرد. سعی کرد به گذشته‌اش فکر کند... آخرین چیزی که به یاد می‌آورد...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قهرمانان المپ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

جیسون

روزِ جیسون، حتی پیش از برق گرفتگی اش هم مزخرف و کسالت بار بود.

او ناگهان عقب اتوبوس مدرسه کنار دختری که نمی شناخت، بیدار شده بود و حتی نمی دانست کجاست. البته این بخش الزاماً مزخرف نبود. دخترک بانمک بود، اما جیسون نمی دانست آن دختر کیست و اینکه خودش آ نجا چه می کند. صاف نشست و چشم هایش را مالید و سعی کرد به یاد بیاورد.
چند نوجوان جلویش روی صندلی های اتوبوس ولو شده بودند و به آی پادهای شان گوش می کردند، چند نفر با همدیگر حرف می زدند و بعضی ها هم خواب بودند. همگی هم سن وسال جیسون بودند... پانزده ساله، شاید هم شانزده ساله. خب این دیگر خیلی ترسناک بود! جیسون حتی نمی دانست چند سالش است.
اتوبوس با سروصدای بسیار در امتداد جاده ای پر از چاله پیش می رفت. پشت پنجره ها، صحرا پابه پای اتوبوس و زیر آسمان آبی حرکت می کرد. سعی کرد به گذشته اش فکر کند... آخرین چیزی که به یاد می آورد...
دخترک آهسته از او پرسید: «جیسون، حالت خوبه؟»
دختر، شلوار جین رنگ ورورفته ای پوشیده بود، کفش های پیاده روی به پا و ژاکت پشمی به تن داشت. موهای قهوه ای شکلاتی اش به هم ریخته و نامرتب، به شکل دو دسته موی بافته از دو طرف صورتش آویزان بود. صورتش آرایش نداشت، انگار دخترک تلاش می کرد توجه دیگران را به خودش جلب نکند. اما تلاشش بی فایده بود. او واقعاً زیبا بود. رنگ چشم هایش مثل شهر فرنگ مدام تغییر می کردند: قهوه ای، آبی و سبز.
جیسون کمی جابه جا شد: «اووم، من نمی...»
درست جلوی اتوبوس معلمی فریاد زد: «خب عزیزان من، گوش کنید!»
این مرد یک مربی تمام عیار بود. کلاه بیسبالش را درست تا روی چشم های کوچک براقش پایین کشیده بود. ریش بزی باریک و صورتی اخمو و درهم داشت، انگار همان لحظه غذای کپک زده خورده بود. زیرِ پیراهن کشی نارنجی اش، سینه ی فراخ و بازوهای قدرتمندش به وضوح دیده می شد. شلوار ورزشی نایلونی و کفش کتانی نایکی(۱)اش هم کاملاً سفید و بی خط وخال بودند. یک سوت از گردنش آویزان بود و بلندگویی هم از کمربندش. اگر قدش ۱ متر و ۵۲ سانتی متر نبود، مسلماً خیلی ترسناک به نظر می رسید. وقتی در امتداد راهروی اتوبوس ایستاد، یکی از دانش آموزان با صدای بلند گفت: «می شه کمی بالاتر بیایید، مربی هج(۲)؟!»
مربی برای پیدا کردن منشا صدا، سراسر اتوبوس را با نگاهش گشت و گفت: «صدات رو شنیدم!»
بعد به جیسون خیره شد و اخم هایش بیشتر درهم رفت.
در دل جیسون چیزی فرو ریخت. حاضر بود شرط ببندد مربی فهمیده او به آ نجا تعلق ندارد. نزدیک بود جیسون را گوشه ای صدا کند و بپرسد او در آن اتوبوس چه کار می کند و جیسون هم که جواب این سوال را نمی دانست.
اما مربی هج نگاهش را دزدید و گلویش را صاف کرد: «تا پنج دقیقه ی دیگه می رسیم. با هم گروهی تون بمونید و برگه های سوال تون رو گم نکنید. اگر هر کدوم از شما کوچولوهای باارزش عزیزم دردسر درست کنه، کاری می کنم که حسابی پشیمون بشه و خودم شخصاً به مدرسه برش می گردونم.»
بعد، چوب بیسبالش را برداشت و با آن، ادای ضربه زدن به کبوتری در هوا را درآورد.
جیسون رو به دختر کنار دستش گفت: «واقعاً می تونه با ما این طوری صحبت کنه؟»
دختر شانه ای بالا انداخت و گفت: «همیشه همینه. اینجا مدرسه ی وحشی هاست(۳)، جایی که بچه های مدرسه، حیوون هستند.»
دختر طوری این جملات را به زبان آورد که انگار قبلاً یکی از شوخی های متداول بین خودشان بود.
جیسون گفت: «حتماً اشتباهی شده. من نباید اینجا باشم.»
پسر جلویی اش برگشت و خندید: «آره، راست می گی، جیسون. همه ی ما رو با کلک آوردن اینجا. اصلاً برامون پاپوش دوختن! من که تا حالا شش بار فرار نکردم، پایپر(۴) هم هیچ وقت یه ماشین بی ام دبلیو ندزدیده.»
دختر قرمز شد و گفت: «من ماشین رو ندزدیدم، لئو(۵)!»
لئو گفت: «اوه آره، راست می گی. یادم رفته بود. اون داستانی که سر هم کرده بودی، چی بود؟ آها، فروشنده رو "مجاب" کردی که ماشین رو بهت بده.»
و طوری رو به جیسون ابروهایش را بالا برد که انگار می خواست بگوید: «تو که حرفش رو باور نمی کنی، می کنی؟»
لئو شبیه یکی از آدم کوتوله های سرخپوست بابانوئل بود، با آن موهای فرفری سیاه، گوش های نوک تیز، صورت خندان و بچه گانه و لبخندی شیطنت آمیز که به تان می گوید نباید او را با کبریت و اشیای تیز تنها بگذارید. انگشت های بلند و چابکش مدام تکان می خوردند؛ روی صندلی ضرب می گرفتند، موهایش را پشت گوشش می زدند و با دکمه های کاپشن ارتشی رنگ ورورفته اش بازی می کردند. این پسر یا یک بیش فعال کامل بود، یا آن قدر شکر و کافئین مصرف کرده بود که اگر یک گاومیش جایش بود، درجا سکته می کرد.
لئو ادامه داد: «به هرحال، امیدوارم تو برگه های درسی ات رو آورده باشی، چون من چند روز پیش با برگه های خودم موشک درست کردم... چرا این طوری به من زل زدی؟ نکنه دوباره کسی روی صورتم نقاشی کشیده؟»
جیسون گفت: «من تو رو نمی شناسم!»
لئو لبخندی تمساح مانند زد و گفت: «اوه البته که نمی شناسی! من بهترین دوست تو نیستم! همزاد بدجنس بهترین دوستتم!»
مربی هج از جلوی اتوبوس فریاد کشید: «لئو والدز(۶)! اون عقب مشکلی پیش اومده؟»
لئو چشمکی به جیسون زد و گفت: «حالا این رو تماشا کن!» بعد به مربی گفت: «متاسفم مربی! صداتون رو خوب نمی شنوم. می شه لطفاً از بلندگوتون استفاده کنید؟»
مربی هج لبخندی زد که نشان می داد از اینکه برای استفاده از بلندگویش بهانه ای پیدا کرده، خیلی راضی است. بلندگو را از کمربندش باز کرد و با صدای بلند، شروع کرد به توضیح دادن. اما صدایش شبیه کوتوله ها شده بود. بچه ها زدند زیر خنده. مربی دوباره امتحان کرد؛ اما این بار، بلندگو با صدای گوش خراشی اعلام کرد: «گاوه می گه ماااااااااااو!»
بچه ها قهقهه زدند و مربی بلندگو را به زمین کوبید و فریاد زد: «والدز!»
پایپر خنده اش را پنهان کرد و گفت: «خدای من! لئو چطوری این کار رو کردی؟»
لئو پیچ گوشتی کوچکی را از آستینش بیرون آورد و گفت: «من یه پسر استثنائی ام!»
جیسون ملتمسانه گفت: «بچه ها، لطفاً جدی باشید. من اینجا چی کار می کنم؟ ما داریم کجا می ریم؟»
پایپر اخمی به ابروهایش انداخت و گفت: «جیسون! داری شوخی می کنی؟»
ــ نه، من واقعاً نمی دونم...
لئو گفت: «اوه آره، داره شوخی می کنه. می خواد به خاطر ماجرای ژله ای روی لباسش، ازم انتقام بگیره. مگه نه؟»
پایپر سعی کرد دستش را بگیرد، اما جیسون دستش را پس کشید. پایپر گفت: «نه! فکر کنم داره جدی می گه.»
جیسون گفت: «معذرت می خوام. من نمی دونم... نمی تونم...»
مربی هج از جلو فریاد کشید: «دیگه کافیه! ردیف عقب همین الان برای نظافت بعد از ناهار، داوطلب شدند.»
بقیه ی بچه ها، فریاد شادی سر دادند. لئو با نارضایتی زمزمه کرد: «چه هیجان انگیز!» اما پایپر چشم از جیسون برنمی داشت، انگار نمی دانست باید ناراحت باشد یا نگران: «ببینم، نکنه به سرت ضربه خورده؟ تو واقعاً نمی دونی ما کی هستیم؟»
جیسون با درماندگی شانه بالا انداخت و گفت: «از این هم بدتر، من حتی نمی دونم خودم کی هستم!»
***
اتوبوس، جلوی ساختمانی با نمای قرمز گچی در دل ناکجاآباد پیاده شان کرد. جیسون با خودش فکر کرد شاید اینجا، همان موزه ی ملیِ ناکجاآباد بود. باد سردی در کویر می وزید. جیسون به لباس هایی که به تن داشت، توجه چندانی نکرده بود. اما لباس هایش چندان گرم نبودند: شلوار جین، کفش ورزشی، تی شرت بنفش و بادگیر سیاه نازک.
لئو که می خواست کمک کند، گفت: «خب، حالا یه دوره ی فشرده ی آموزشی برای فراموش کارها: ما در مدرسه ی ویلدرنس درس می خوانیم که یعنی: مدرسه ای برای بچه های بد! خانواده ات، دادگاه یا هر آدم دیگه ای به این نتیجه رسیدند که تو زیادی دردسرساز هستی و تو رو به این زندان دوست داشتنی، اَه ببخشید، این مدرسه ی شبانه روزی فرستادند. در صحرای نِوادا می تونی مهارت های طبیعی ارزشمند، مثل ده مایل دویدن در روز لابه لای کاکتوس ها و کلاه بافی با گل های همیشه بهار ر و یاد بگیری. جایزه مون هم با مربی هِج به گردش های علمی رفتنه. اونم که مدام با چوب بیسبالش به همه دستور می ده. حالا همه چیز یادت اومد؟»
جیسون از همان اول هم می دانست توضیحات لئو چندان مفید واقع نخواهد شد، پس با نگرانی به بقیه ی بچه های مدرسه نگاه کرد و گفت: «نه.»
هیچ کدام شان شبیه مجرم ها نبودند، اما جیسون فکر کرد این بچه ها چه کار کرده بودند که به مدرسه ی مخصوص بزهکارها فرستاده شدند و نمی دانست که خودش با این بچه ها چه وجه مشترکی داشت.
لئو چشم غره ای به او رفت و گفت: «واقعاً می خوای به این بازی ادامه بدی؟ باشه! خیلی خب. ما سه نفر، ترم پیش به اینجا اومدیم. خیلی با هم صمیمی و نزدیکیم. تو هر کاری که بهت بگم، برام انجام می دی. دسرت رو به من می دی، تکالیفم رو هم انجام می دی...»
پایپر از کوره در رفت: «لئو والدز!»
ــ خیلی خب بابا... قسمت آخر و بی خیال شو... اما ما واقعاً با هم دوستیم. البته چند هفته ای می شه که پایپر بیشتر از قبل به تو...»
صورت پایپر گل انداخت: «لئو، بس کن دیگه!»
جیسون احساس کرد صورت خودش هم گرم شده. فکر کرد اگر واقعاً دوستانی داشت، حتماً یادش می ماندند. پایپر گفت: «اون دچار فراموشی یا همچین چیزی شده. باید به یکی خبر بدیم.»
لئو با تمسخر گفت: «به کی بگیم؟ مربی هج؟ اون وقت سعی می کنه با ضربه ی جانانه به سر جیسون، حالش رو سر جا بیاره!»
مربی هج آن جلو ایستاده بود و داشت دستورهایش را سر بچه ها فریاد می کشید. مدام هم در سوتش می دمید تا آن ها را در صف های مرتب نگه دارد. اما گهگاه نگاهی به جیسون می انداخت و چشم غره ای به او می رفت. پایپر پافشاری کرد: «لئو، جیسون به کمک احتیاج داره. اون دچار آسیب مغزی یا...»
یکی از پسرها به پایپر گفت: «هِی پایپر...»
بعد خودش را بین جیسون و پایپر جا کرد و ضربه ای هم به لئو زد. همان طور که گروه دانش آموزان وارد موزه می شد، پسر به جیسون و دوستانش پیوست. بعد رو به پایپر گفت: «با این اعضای پست زنجیره ی غذایی نگرد. تو شریک درسی من هستی، یادت رفته؟»
پسر موهای مشکی اش را مدل سوپرمن درست کرده بود. پوستی برنزه داشت و دندان هایش آن قدر سفید بودند که انگار باید برگه ی هشداری به آن آویزان می کرد: مستقیماً به دندان ها خیره نشوید. خطر کوری دائمی. پسر بلوز کلاه دار گاوچران های دالاس را پوشیده بود و شلوار جین و چکمه به پا داشت و طوری لبخند می زد انگار هدیه ی خدا به تمام دخترهای مدرسه ی بزهکارها بود. جیسون بلافاصله از او متنفر شد.
پایپر غرغرکنان گفت: «برو پی کارت، دیلان! من اصلاً نخواستم با تو کار کنم.»
دیلان او را به سمت موزه برد: «اَه، این قدر بداخلاق نباش... امروز روز خوش شانسی توست.»
پایپر نگاهی به دوستانش انداخت، انگار داشت ازشان تقاضای کمک می کرد.
لئو بلند شد و خاک لباسش را تکاند: «من از این پسر متنفرم.»
بعد، دستش را دراز کرد تا جیسون را هم بلند کند، انگار هر دو باید با هم از موزه فرار می کردند و ادامه داد: «سلام! من دیلانم! من خیلی باحالم! می خوام با خودم دوست بشم، اما نمی دونم چطوری! دوست داری با من دوست بشی؟ تو خیلی خوش شانسی!»
جیسون گفت: «لئو، تو خیلی عجیب وغریبی!» لئو خندید و گفت: «آره، تو همیشه این رو بهم می گی. اما اگر واقعاً من رو یادت نمی آد، یعنی اینکه من می تونم تمام جوک ها و شوخی های قدیمی ام رو دوباره برات رو کنم. راه بیفت بریم!» جیسون فکر کرد که اگر لئو بهترین دوستش باشد، پس زندگی اش حسابی به هم ریخته، اما به هرحال، دنبال لئو وارد موزه شد.
***
آن ها داخل ساختمان قدم می زدند. گاهی می ایستادند تا مربی هج با بلندگوی ناقصش برای شان سخنرانی کند. بلندگو هم یک در میان وسط حرف مربی می پرید و اظهارنظرهای مسخره می کرد. مثلاً می گفت: «کلاغه می گه غارغار!»
لئو مدام پیچ و مهره و سیم از جیب های کاپشنش بیرون می کشید و آن ها را سر هم می کرد؛ دستانش یک لحظه آرام و قرار نداشتند.
حواس جیسون آن قدر پرت بود که هیچ توجهی به نمایشگاه و موزه نداشت. آن ها نزدیک گراند کانیون(۷) و قبیله ی سرخپوست های هُوالاپی بودند که موزه به آن ها تعلق داشت.
چند دختر مدام به پایپر و دیلان نگاه می انداختند و با هم پچ پچ می کردند. جیسون حدس زد آن ها دارودسته ی دخترهای پرافاده ی مدرسه باشند. شلوار جین ها و بلوزهای صورتی شان همه یک شکل بود و کارهایی روی صورت شان کرده بودند که انگار می خواستند در مهمانی شب هالووین شرکت کنند. یکی از دخترها گفت: «هِی پایپر، این موزه مال قبیله ی توئه؟ یعنی اگر مراسم قبیله رو به جا بیاری، می تونی مجانی از موزه بازدید کنی؟»
بقیه ی دخترها خندیدند. حتی دیلان هم لبخند زد. ژاکت اسکی پایپر، دست هایش را پنهان کرده بود، اما جیسون می توانست نیروی مشت های گره شده ی پایپر را احساس کند.
پایپر گفت: «پدر من از قبیله ی چروکیه(۸)، نه هوالاپی. البته تو برای تشخیص این دو تا قبیله از هم به یه ذره مغز احتیاج داری، ایزابل.»
چشمان ایزابل از تعجب گشاد شده بودند. دختر شبیه جغدی با بزک غلیظ بود. بعد گفت: «آها، معذرت می خوام. نکنه مامانت از این قبیله بوده؟ اوه، درسته. تو هرگز مامانت رو ندیدی.»
پایپر به سمت ایزابل حمله کرد، اما قبل از اینکه دعوا شروع شود، مربی هج فریاد کشید: «هی با شما هستم! کافیه دیگه... الگوی خوبی برای بقیه باشید، وگرنه چوب بیسبالم حال تون رو جا می آره.»
گروه به سمت جایگاه بعدی به راه افتاد، اما دخترها هنوز داشتند با متلک های شان، پاپیر را مسخره می کردند. یکی شان با لحنی تصنعی و دوستانه پرسید: «خوشحالی که برگشتی به قبیله؟»
یکی دیگر با همدردیِ ساختگی گفت: «باباش که دیگه نمی تونه کار کنه، واسه همین پایپر مجبوره دزدی کنه.»
پایپر به همه شان بی توجه بود، اما چیزی نمانده بود جیسون خودش حساب دخترها را کف دست شان بگذارد. شاید جیسون پایپر را به یاد نداشت، اما به یاد داشت که همیشه از بچه های بدجنس متنفر بود.
لئو بازوی جیسون را گرفت و گفت: «خونسرد باش. پایپر اصلاً خوشش نمی آد ما ازش دفاع کنیم. اگر این دخترا می فهمیدند پدر پایپر واقعاً کیه، همه به پاش می افتادند و جیغ زنان می گفتند: ما در مقابل تو بی ارزشیم.»
ــ چرا؟ مگه پدرش کیه؟
لئو با ناباوری خندید: «داری شوخی می کنی؟ یعنی واقعاً یادت نیست پدر دوست صمیمی ات کیه؟»
ــ ببین، آرزو می کنم می دونستم، اما من حتی خود پایپر رو به یاد نمی آرم، چه برسه به پدرش.
ــ حالا هرچی! وقتی برگردیم خوابگاه، حتماً باید با هم صحبت کنیم.
آن ها به انتهای دیگر سالن موزه رسیدند، به جایی که چند در بزرگ شیشه ای، سالن را از ایوان، جدا می کردند. مربی هج اعلام کرد: «خیلی خب کیک کوچولوهای من. دیگه چیزی نمونده به گراند کانیون برسیم. راهروی هوایی می تونه وزن ۷۰ تا جامبوجت رو تحمل کنه. بنابراین، خطری شما پَروزنان عزیز رو تهدید نمی کنه. تا حد امکان، سعی کنید همدیگه رو از اون بالا پرت نکنید پایین که این کار، فقط زحمت کاغذبازی های من رو زیادتر می کنه.»
مربی، درها را باز کرد و همگی خارج شدند. گراند کانیون پیش چشمان شان گسترده شده بود. روی لبه، راهرویی نعل اسبی از شیشه بود که می شد آن طرفش را دید. لئو گفت: «اوه پسر! این دیگه خیلی عجیبه.»
جیسون چاره ای جز موافقت نداشت. با وجود فراموشی و اینکه حس می کرد به آن مدرسه و آن گروه تعلق ندارد، ناخودآگاه تحت تاثیر زیبایی آن منظره قرار گرفت. دره های زیر پای شان، بزرگ تر و پهن تر از چیزی بود که در عکس ها می شد دید. آن ها آن قدر بالا ایستاده بودند که زیر پای شان پرنده ها در حال پرواز بودند. ۱۵۰ متر پایین تر، رودخانه ای در دل دره های پیچ درپیچ می گشت. تکه ابرهای طوفان زا بالای سرشان حرکت می کردند و روی صخره ها، سایه هایی از صورت های عصبانی به جا می گذاشتند. تا جایی که چشم جیسون در هر سمت کار می کرد، مسیل(۹) های قرمز و خاکستری چنان در دل کویر پیش رفته بودند که انگار رب النوعی دیوانه با چاقویش، زمین را تکه تکه کرده بود.
جیسون پشت چشم هایش دردی کورکننده حس کرد. رب النوع دیوانه... این اصطلاح دیگر از کجا آمده بود؟ حس کرد بالاخره به نکته ‎ای مهم از گذشته اش نزدیک شده... چیزی که باید درباره ی خودش می دانست. همچنین، حسی غیرقابل اشتباه به او می گفت که در خطر است. لئو پرسید: «حالت خوبه؟ نکنه می خوای بالا بیاری؟ چون اگر این طوری باشه، خیلی حیفه که دوربینم همراهم نیست.»
جیسون نرده ی راهرو را گرفت. می لرزید و عرق کرده بود. اما این ها ربطی به ارتفاع نداشت. جیسون چندبار چشم هایش را باز و بسته کرد و درد، فروکش کرد. بعد گفت: «چیزی نیست. فقط یه سردرده.»
رعد و برق، بالای سرشان می غرید. بادی سرد کم مانده بود او را به نرده های راهروی هوایی بکوبد. لئو با اخم به ابرها نگاه کرد و گفت: «این نمی تونه امن باشه. طوفان درست بالای سرمونه، اما هوای بقیه ی جاهای آسمان صافه. عجیبه، نه؟»
جیسون به آسمان نگاه کرد و فهمید حق با لئوست. ابری بزرگ و تیره درست بالای راهروی هوایی حلقه زده بود. اما بقیه ی آسمان از هر طرف، صافِ صاف بود. جیسون حس بدی داشت. مربی هج با اخم، نگاهی به ابرها انداخت و فریاد کشید: «بسیارخب کیک کوچولوها. ممکنه مجبور بشیم بازدیدمون رو کوتاه کنیم. پس دست به کار بشین. یادتون نره: جمله‎ های کامل.»
طوفان غرید و دوباره درد، سرتاپای جیسون را در بر گرفت. بدون اینکه بداند چرا، دستش را در جیبش برد و سکه ای بیرون آورد، سکه ای از طلا به اندازه ی یک پنجاه سنتی، اما ضخیم تر و ناصاف تر. روی یک طرفش، تصویر تبر جنگی و طرف دیگرش، تصویر صورت مردی با تاجی از برگ بو حک شده بود. نوشته ای به خط ناشناس زیر تصویر دیده می شد: IVLIVS
لئو پرسید: «یا خدا! این از طلاست؟ تا حالا نشونم نداده بودی.»
جیسون سکه را در جیبش گذاشت. اصلاً نمی دانست آن را از کجا آورده و چرا احساس کرده در آن شرایط به سکه نیاز خواهد داشت. به لئو گفت: «چیزی نیست. فقط یه سکه است.» لئو شانه بالا انداخت. شاید ذهنش هم به اندازه ی دست هایش به حرکت کردن احتیاج داشت: «بیا... اگر تونستی به اون طرف نرده ها تف کنی!»
***
جیسون و لئو روی برگه های درسی شان خیلی کار نکردند. اول اینکه طوفان حواس جیسون را حسابی پرت کرده و احساسش را به هم ریخته بود. دیگر اینکه اصلاً نمی دانست باید به سوال های روی برگه چه پاسخی بدهد: «سه لایه ی رسوبی را که می بینید، نام ببرید»، «دو مثال از فرسایش را ذکر کنید.»
لئو هم به جای اینکه کمک حالش باشد، سرش حسابی گرم هلیکوپتر ساختن با لوله پاک کن ها بود. بعد گفت: «این رو ببین.» و هلیکوپترش را در هوا رها کرد. جیسون چندان خوش بین نبود که هلیکوپتر بتواند پرواز کند، اما تیغه های لوله پاک کن شروع کردند به چرخیدن. پیش از آنکه هلیکوپتر نیرویش را از دست بدهد و سقوط کند، خودش را تا میانه های دره رسانده بود. لئو گفت: «اگر چندتا کِش پلاستیکی داشتم، باحال تر هم می شد.»
جیسون گفت: «ما واقعاً با هم دوستیم؟»
لئو در جوابش گفت: «آخرین باری که چک کردم، آره.»
ــ مطمئنی؟ اولین باری که همدیگه رو دیدیم، کِی بوده؟ درباره ی چی حرف زدیم؟
ــ اولین بار... دقیقاً یادم نیست... من بیش فعالی و سندرم کم توجهی(۱۰)دارم، پسر. نمی تونی ازم توقع داشته باشی جزئیات رو به یاد بیارم.
ــ اما من اصلاً تو را به یاد ندارم. یعنی هیچ کسی رو اینجا به یاد نمی آرم. نکنه...

نظرات کاربران درباره کتاب قهرمانان المپ

مجموعه قهرمانان المپ حرف نداره البته برای فهمیدن بعضی قسمت ها باید مجموعه قبلش( پرسی جکسون ) رو خونده باشی ولی در هرصورت مجموعه ی قشنگیه. امیدوارم کتاب های بعدیش رو هم قرار بدید
در 1 سال پیش توسط par...920
محشر ترین کتابی بود که به عمرم خوندم
در 9 ماه پیش توسط فرین فضل اللهی
جلد اولش کدومه ؟
در 1 سال پیش توسط jha...tmh
ترجمه اش با پنج گانه پرسی جکسون خیلی فرق داره ادم اعصابش خورد میشه مثلا تو اون سایکلوپسه تو این سیکلاپ
در 6 ماه پیش توسط کسری دقیقی
این ترجمه خیلی بهتر از اون نسخه ایه که انتشارات بهنام منتشر کرده. شایدم نشر افق حساسیت بیشتری روی ترجمه نشون می ده. لطفا هرچه زودتر دو جلد دیگه این مجموعه رو هم بذارید تا تکمیل شه.
در 6 ماه پیش توسط sar...amy