فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غول بزرگ مهربان

کتاب غول بزرگ مهربان

نسخه الکترونیک کتاب غول بزرگ مهربان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب غول بزرگ مهربان

آن موجود آدمیزاد نبود. نمی‌توانست آدم باشد. چون قدش چهار برابر قدبلندترین آدم دنیا بود. به‌قدری بلند بود که سرش از پنجره‌ی طبقه‌ی دوم ساختمان‌ها هم بالاتر بود. سوفی دهانش را باز کرد تا فریاد بکشد، اما صدایی از گلویش بیرون نیامد. حنجره‌اش هم، مثل همه‌ی بدنش، از ترس خشک شده بود. ساعت جادوگران که می‌گفتند، همین بود. آن هیکل بلند و سیاه داشت به‌طرف او می‌آمد. درست چسبیده به خانه‌های آن‌طرف خیابان راه می‌رفت و در گوشه و کنارهای تاریکی که مهتاب روشن‌شان نمی‌کرد، پنهان می‌شد. همین‌طور جلو و جلوتر می‌آمد و نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. اما راه رفتنش بریده‌بریده و ناگهانی بود. یعنی می‌ایستاد، بعد دوباره راه می‌افتاد و آن‌وقت دوباره می‌ایستاد. ولی آن داشت چه‌کار می‌کرد؟ آهان! تازه سوفی فهمید که آن موجود چه‌کار می‌کرد. او جلوی هر خانه‌ای که می‌رسید، می‌ایستاد و با دقت از پنجره‌ی طبقه‌ی دوم توی اتاق را نگاه می‌کرد. و راستش، قدش آن‌قدر بلند بود که برای نگاه کردن از پنجره‌ی طبقه دوم، باید سرش را کمی خم می‌کرد. آن موجود همان‌طور می‌ایستاد و از پشت پنجره نگاه می‌کرد. بعد دوباره به‌طرف خانه‌ی بعدی می‌سُرید و دوباره می‌ایستاد و با دقت نگاه می‌کرد. او داخل همه‌ی خانه‌های سرتاسر خیابان را به همین ترتیب نگاه کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب غول بزرگ مهربان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. ساعت جادوگران

سوفی(۲) خوابش نمی برد.
پرتو درخشان ماه از لای پرده های اتاق، مایل تابیده و یک راست روی بالشش افتاده بود.
بقیه ی بچه های یتیم خانه از چند ساعت پیش خوابیده بودند.
سوفی چشم هایش را بست و آرام دراز کشید. با خودش کلنجار می رفت تا خوابش ببرد.



اما فایده ای نداشت. پرتو ماه مثل شمشیری نقره ای اتاق را می شکافت و روی صورتش می افتاد.
یتیم خانه کاملاً ساکت بود. نه صدای حرفی از طبقه ی پایین می آمد و نه صدای پایی از طبقه ی بالا.
پنجره ی پشت پرده بازِ باز بود، ولی صدای پای کسی از پیاده رو شنیده نمی شد و هیچ ماشینی در خیابان حرکت نمی کرد. کوچک ترین صدایی به گوش نمی رسید. سوفی به عمرش چنین سکوتی را به یاد نداشت.
با خود گفت: «شاید این همان زمانی است که به آن ساعت جادوگران می گویند.»
روزی کسی درِ گوشی به او گفته بود که نصفه های شب، وقتی همه ی بچه ها و آدم بزرگ ها در خوابند و هفت پادشاه را خواب می بینند، زمان مخصوصی هست که به آن ساعت جادوگران می گویند. در آن ساعت، همه ی نیروهای تاریکی از مخفیگاه های شان بیرون می آیند و دنیا را تصاحب می کنند.
***
پرتو ماه، درخشان تر از همیشه، روی بالش سوفی افتاده بود. او تصمیم گرفت از جایش بلند شود و لای پرده را ببندد.
اگر بعد از ساعت خاموشی بچه ای را بیدار گیر می آوردند، حسابی تنبیهش می کردند. حتی اگر می گفت که می خواسته به توالت برود، باز هم حرفش را قبول نمی کردند و در هر صورت خدمتش می رسیدند. ولی سوفی مطمئن بود که در آن لحظه کسی آن دور و بر نیست.
دستش را به طرف عینکش برد، که روی صندلی کنار تختش قرار داشت. عینکش پنسی و ته استکانی بود و سوفی بدون آن ابداً چیزی نمی دید. عینکش را زد و از تختش پایین آمد و پاورچین پاورچین به طرف پنجره رفت.
***
وقتی کنار پرده رسید، دودل شد. خیلی دلش می خواست دزدکی از زیر پرده سرک بکشد و از پنجره خم شود و ببیند که در ساعت جادوگران، دنیا چه شکلی است.
دوباره گوش داد. همه جا سکوت مرگباری حاکم بود.
آن قدر برای دیدن دنیای بیرون اشتیاق داشت که دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و فوری از زیر پرده سرک کشید و از پنجره خم شد.
زیر نور نقره گون ماه، انگار خیابانِ دهکده ای که او مثل کف دست می شناخت، با همیشه فرق داشت. خانه ها، مثل خانه های توی قصه های پریان، یک وری و کج و کوله به نظر می آمدند. همه چیز کم رنگ، شبح وار و شیری رنگ بود.
سوفی در آن طرف خیابان، مغازه ی خانم رَنس(۳) را دید که دکمه وکاموا و از این جور خرت و پرت ها می فروخت. مغازه واقعی به نظر نمی آمد. انگار آن هم محو و تار بود.
سوفی نگاهی به انتهای خیابان انداخت و ناگهان خشکش زد. چون دید که از انتهای خیابان چیزی به طرف او می آید.

یک چیز سیاه...
یک چیز بلند و سیاه...
یک چیز خیلی بلند و خیلی سیاه و خیلی باریک.

۲. چه کسی؟

آن موجود آدمیزاد نبود. نمی توانست آدم باشد. چون قدش چهار برابر قدبلندترین آدم دنیا بود. به قدری بلند بود که سرش از پنجره ی طبقه ی دوم ساختمان ها هم بالاتر بود. سوفی دهانش را باز کرد تا فریاد بکشد، اما صدایی از گلویش بیرون نیامد. حنجره اش هم، مثل همه ی بدنش، از ترس خشک شده بود.
ساعت جادوگران که می گفتند، همین بود.
آن هیکل بلند و سیاه داشت به طرف او می آمد. درست چسبیده به خانه های آن طرف خیابان راه می رفت و در گوشه و کنارهای تاریکی که مهتاب روشن شان نمی کرد، پنهان می شد.
همین طور جلو و جلوتر می آمد و نزدیک و نزدیک تر می شد. اما راه رفتنش بریده بریده و ناگهانی بود. یعنی می ایستاد، بعد دوباره راه می افتاد و آن وقت دوباره می ایستاد.
ولی آن داشت چه کار می کرد؟
آهان! تازه سوفی فهمید که آن موجود چه کار می کرد. او جلوی هر خانه ای که می رسید، می ایستاد و با دقت از پنجره ی طبقه ی دوم توی اتاق را نگاه می کرد. و راستش، قدش آن قدر بلند بود که برای نگاه کردن از پنجره ی طبقه دوم، باید سرش را کمی خم می کرد.
آن موجود همان طور می ایستاد و از پشت پنجره نگاه می کرد. بعد دوباره به طرف خانه ی بعدی می سُرید و دوباره می ایستاد و با دقت نگاه می کرد. او داخل همه ی خانه های سرتاسر خیابان را به همین ترتیب نگاه کرد.
حالا دیگر نزدیک تر شده بود و سوفی می توانست خیلی خوب و واضح آن را ببیند.
وقتی سوفی با دقت به آن موجود نگاه کرد، به این نتیجه رسید که او باید یک کسی باشد. البته آدمیزاد نبود، ولی بدون شک کسی بود.
شاید این کس، یک غول باشد.
سوفی با دقت به آن طرف خیابان خیره شد، که نور مِه مانند ماه روشنش کرده بود. آن غول (اگر واقعاً همین بود) شنل سیاه و بلندی به تن داشت.
او شی ء بسیار دراز و باریکی شبیه شیپور را به یک دست، و چمدان بزرگی را به دست دیگرش گرفته بود.



حالا غول درست جلوی خانه ی آقا و خانم گوچی(۴) ایستاده بود. خانواده ی گوچی درست وسط خیابان اصلی، یک مغازه ی میوه فروشی داشتند و همه ی افراد خانواده بالای همان مغازه زندگی می کردند. سوفی می دانست که دو بچه ی میوه فروش در طبقه ی بالا و در اتاق جلویی می خوابیدند.
غول داشت با دقت از پنجره توی اتاقی را نگاه می کرد که مایکل(۵) وجین(۶) گوچی در آن می خوابیدند. سوفی از این طرف خیابان نگاه می کردو نفسش بند آمده بود.
***
سوفی دید که غول یک قدم عقب رفت و چمدانش را روی پیاده رو گذاشت. بعد خم شد و چمدان را باز کرد و چیزی از توی آن بیرون آورد که شبیه شیشه ی مربا بود، از همان شیشه های چهارگوشی که درِشان پیچی است. بعد درِ شیشه را باز کرد و چیزی را که توی آن بود، ته شیپور درازش ریخت.
سوفی با ترس و لرز این منظره را تماشا می کرد.
او دید که غول دوباره راست شد و سر شیپور را از لای پنجره ی اتاق بالا، که بچه های گوچی در آن خوابیده بودند، داخل برد. بعد، دید که غول نفس عمیقی کشید و پوف، توی شیپور فوت کرد.
هیچ صدایی نیامد، اما سوفی می دانست چیزی که قبلاً توی ظرف شیشه ای بود، حالا دیگر با فوت کردن شیپور وارد اتاق بچه های گوچی شده است.
یعنی توی شیشه چی بوده؟
***
همین که غول شیپور را از لای پنجره عقب کشید و خم شد تا چمدانش را بردارد، به طور اتفاقی سرش را برگرداند و نگاهی به طرف دیگر خیابان انداخت.
زیر نور ماه، سوفی یک نظر صورت دراز و رنگ پریده و پرچین و چروک و دو گوش بسیار بزرگ او را دید. دماغش مثل نوک چاقو تیز بود، و بالای دماغش دو چشم روشن و درخشان داشت که مستقیم به سوفی زل زده بودند. حالتی خشن و شیطانی در آن چشم ها بود.
سوفی جیغی کشید و فوری از پنجره دور شد. بعد، با عجله به آن سرِ اتاق دوید، روی تختش پرید و زیر پتو قایم شد.
او که از ترس مثل موش می لرزید، خود را زیر پتو جمع کرد.

۳. قاپیدن

سوفی زیر پتو منتظر ماند.
بعد از یکی دو دقیقه، گوشه ی پتو را کنار زد و دور و برش را نگاه کرد.





برای دومین بار در آن شب، از ترس خشکش زد و خواست جیغ بزند، ولی صدایی از گلویش بیرون نیامد. آن جا، نزدیک پرده های کنار رفته ی پنجره، صورت عظیم و دراز و رنگ پریده و پرچین و چروک آدم غول دیده می شد که چشم های سیاه و درخشانش را به تخت سوفی دوخته بود.
چند لحظه بعد، دست بزرگی با انگشت های رنگ پریده، آرام از لای پنجره داخل شد. دست و بازویی که اندازه ی تنه ی درخت بود، از آن سرِ اتاق به طرف تخت سوفی دراز شد.
این بار سوفی راستی راستی جیغ کشید، ولی فقط یک لحظه. چون آن دست عظیم فوری و محکم پتو را فشار داد و صدای دخترک را خفه کرد.
سوفی که زیر پتو خود را جمع کرده بود، احساس کرد انگشتانی قوی او را گرفت، بعد با پتو و ملافه از روی تخت بلندش کرد و تندی از پنجره بیرون برد.
***
گمان نمی کنم چیزی ترسناک تر از این باشد که نصف شب چنین بلایی سر آدم بیاید.
بدتر از همه این بود که سوفی نمی توانست چیزی ببیند، ولی می دانست دقیقاً دارد چه اتفاقی می افتد. می دانست که یک هیولا (یا غول) با صورتی بزرگ و دراز و رنگ پریده و پُرچین و چروک و چشم هایی خطرناک، درست نیمه شب و در ساعت جادوگران او را از تختش برداشته و حالا پیچیده در پتو از پنجره بیرون می بَرَدش.
اتفاقی که بعد افتاد از این قرار بود: وقتی غول سوفی را بیرون برد، با دست های عظیمش طوری چهار گوشه ی پتو را چنگ زد که سوفی توی آن حبس شد. بعد با آن یکی دستش، چمدان و شیپور درازش را محکم گرفت و شروع به دویدن کرد.
***
سوفی که لای پتو دست و پا می زد و به خود می پیچید، بالاخره موفق شد سرش را از لای شکاف کوچکی در زیر دست غول، بیرون ببرد. او به دور و برش نگاه کرد و خانه های دهکده را دید که در دو طرف خیابان به سرعت از جلو چشمش می گذشتند. غول داشت مثل باد روبه پایین خیابان می دوید. به قدری تند می دوید که شنل سیاهش مثل بال های پرنده ای، پشت سرش تکان می خورد.
هر قدمش به اندازه ی طول زمین تنیس بود. غول از دهکده بیرون دوید و خیلی زود وارد مزرعه هایی شد که نور ماه آن ها را روشن کرده بود. پرچین هایی که مزرعه ها را از هم جدا می کردند، مانع حرکت غول نبودند. او خیلی راحت از روی آن ها می پرید. رودخانه ی پهنی سر راهش سبز شد، اما غول با یک قدم بلند از روی آن هم پرید.
سوفی لای پتو قوز کرده بود و بیرون را نگاه می کرد. مثل یک گونی سیب زمینی، مدام به پای غول می خورد و بالا و پایین می پرید. آن ها از مزرعه ها و پرچین ها و رودخانه ها گذشتند و بعد از مدتی فکر ترسناکی به ذهن سوفی رسید. با خود گفت: «غول دارد مثل برق و باد می دود، چون گرسنه است و می خواهد زود به خانه اش برسد و مرا برای صبحانه بخورد.»

۱. Missenden
۲. Sophie
۳. Rance
۴. Goochey
۵. Michael
۶. Jane
۷. غول چون عوضی حرف می زند، به موجود بشر می گوید وجود شرّ
۸. منظور آمریکایی هاست.
۹. Hottentot
۱۰. Clonkers
۱۱. اشاره به قهرمان افسانه ی جک و لوبیای سحرآمیز.
۱۲. Figgins
۱۳. Amelia Upscotch
۱۴. Plumridge
۱۵. Simpkins
۱۶. Henry
۱۷. Grummit
۱۸. Nicholas Nickleby
۱۹. Dahl´s Chicken؛ این کتاب اثر چارلز دیکنز است. رولد دال به شوخی ترکیبی از اسم خود و اسم نویسنده ی اثر می سازد..
۲۰. نویسنده برای تاکید روی بی سوادی غ ب م می خواهد بگوید که او فکر می کند میسی سی پی زنی به نام میس سیپی (Miss Sippi) میسوری زنی به نام میس سوری (Miss Souri) است – م.
۲۱. نویسنده برای تاکید روی بی سوادی غ ب م می خواهد بگوید که او فکر می کند میسی سی پی زنی به نام میس سیپی (Miss Sippi) میسوری زنی به نام میس سوری (Miss Souri) است – م.
۲۲. Hyde Park
۲۳. Victoria Station
۲۴. Mary
۲۵. Roedean
۲۶. Eton
۲۷. Times
۲۸. Tibbs
۲۹. Monsieur Papillion
۳۰. Charles
۳۱. Dalai Lama
۳۲. شتر بی کوهان که در آمریکای جنوبی پیدا می شود و قدش حدود یک متر است و برای باربری از آن استفاده می کنند.
۳۳. Windsor

شخصیت های این داستان عبارتند از:

شخصیت های انسانی:

ملکه ی انگلستان
مِری، خدمتکار ملکه
آقای تیبس، سرخدمتکار قصر
فرمانده کل ارتش
فرمانده نیروی هوایی
و همین طور سوفی، دخترک یتیم

غول ها:

گوشت قلنبه خور
استخوان قرچ قروچ خور
آدم چسب
بچه جُو
گوشت چلان
خرخره لُمبان
دختر له کن
خون تو شیشه کن
شاگرد قصاب
و همین طور غ ب م

نظرات کاربران درباره کتاب غول بزرگ مهربان

عالیه، باور کنید رولد دال نابغه است!
در 6 ماه پیش توسط ali...ari
خیلی کتاب خوب و باهالیه
در 1 سال پیش توسط زهرا مولایی