فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رستاخیز

کتاب رستاخیز

نسخه الکترونیک کتاب رستاخیز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رستاخیز

رمان رستاخیز حماسه‌ایست از بیدارشدن وجدان آگاه عضوی از جامعه که خطایش بی‌جریمه و جرمش بی‌مجازات مانده است، جرمی که سرنوشت دختر بی‌گناهی را رقم می‌زند و او را ابتدا به منجلاب فساد و گمراهی سوق می‌دهد و بعد هم به سیبری و محکومیت به اعمال شاقه. راسکولنیکفِ جنایت و مکافات اگرچه جرمش بزرگ‌تر و وخیم‌تر است، یعنی آدم‌کشی است، اما قاضی‌ای جز خودش ندارد، دادگاه را خودش تشکیل می‌دهد، خودش می‌شود قاضی و هیأت منصفه و خودش خودش را محکوم می‌کند و بعد با رفتن به سیبری و جبرکاری و زیستن میان دزدها و آدمکش‌ها تقاصش را پس می‌دهد. دیمیتری هم دچار عذاب وجدان است و از خطایی که مرتکب شده در رنج، هیچ‌کس او را مجرم نمی‌داند، اما خودش خود را محاکمه و محکوم می‌کند و درصدد جبران آن برمی‌آید.

ادامه...

بخشی از کتاب رستاخیز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

ماجرای ماسلوا که او را به زندان کشانده بود، داستانی بود پیش پاافتاده و بی اهمیت. ماسلوا فرزند نامشروع دختری روستایی بود و با هم زندگی می کردند، کار مادرش رسیدگی و نگه داری گاو و گوسفندهای ملکی بود که به دو پیردختر تعلق داشت. مادرش همه ساله بچه ای به دنیا می آورد، از پدری نامعلوم. بنا به رسم روستاها نوزاد غسل تعمید می یافت اما چون مزاحم کار و فعالیت های مادر بود، به او شیر نمی داد و درنتیجه نوزاد از گرسنگی می مرد.
پنج نوزادِ به این ترتیب به دنیا آمده برگشتند به جایی که آمده بودند. بچه ی ششم که پدرش کولی رهگذری از آن منطقه بود، دختری بود که باید به سرنوشت بچه های دیگر دچار می شد، اما یک روز یکی از پیردخترها که به اصطبل سر زد تا مادر را به خاطر کوتاهی در رسیدگی به گاوهای شیرده ملامت کند، مادر را در آن جا نیافت و درعوض چشمش به نوزادی زیبا و سالم و دوست داشتنی افتاد. پس از ایرادگرفتن به بقیه ی کارگرها که زنی را که تازه زایمان کرده در اصطبل جا داده اند، هنگام بیرون رفتن دوباره چشمش به نوزاد افتاد، دلش به حال او سوخت، دستور داد او را غسل تعمید بدهند، خودش هم مادر تعمیدی اش شد و چون به نوزاد علاقه مند شده بود، پول در اختیار مادرش گذاشت و به او دستور داد به بچه شیر بدهد. درنتیجه، این یکی زنده ماند و به همین دلیل اسمش را هم گذاشتند: «نجات یافته.»
سه ساله بود که مادرش بیمار شد و مدتی بعد درگذشت و چون مادربزرگش هم مامور نگه داری و مراقبت از گاو و گوسفندها بود و وقت نداشت به تربیت و بزرگ کردن کودک بپردازد، دو پیردختر او را پیش خودشان بردند و مراقبت و تربیتش را به عهده گرفتند.
دخترک با آن چشم های مشکی شادابش که بی نهایت هم سرزنده و دوست داشتنی بود، به زودی مایه ی تسلای خاطر دو پیردختر شد و به زندگی سرد و بی روح شان گرما بخشید. پیردختر جوان تر، یعنی سوفی ایوانونا که باگذشت تر و دل رحم تر بود مادر تعمیدی دخترک شد، اما خواهر مسن ترش به نام ماریا ایوانونا، نسبت به دخترک سخت گیرتر و خشک تر بود. سوفی به دخترک خواندن و نوشتن یاد می داد، تربیتش می کرد و می خواست او را دخترخوانده ی خودش بکند. خواهرش، یعنی ماریا ایوانونا برعکس عقیده داشت او می تواند پیشخدمت مخصوص خوبی برای هردوشان بشود، به همین دلیل هم پرمدعا بود و از او خیلی کار می کشید. گهگاه تنبیهش می کرد و حتا اتفاق می افتاد از شدت عصبانیت کتکش بزند. کودک با این رفتار و برخوردهای دوگانه بزرگ می شد و نیمی دخترخوانده بود و نیمی پیشخدمت مخصوص. اسمی هم که رویش گذاشته بودند و با آن صدایش می زدند، چیزی بود خودمانی، میان کاتیا و کاتینکا، یعنی کاتیوشا. کارش دوخت ودوز، مرتب کردن اتاق ها، تمیزکردن مجسمه ها و تمثال های مقدس، تَف دادن قهوه، آسیاب کردن و آماده کردنش، شستن رخت ها، همنشینی با دو پیردختر و گاهی هم برای شان کتاب خواندن بود.
بزرگ که شد چندین خواستگار برایش پیدا شد، اما او ردشان کرد چون در این فکر بود که زندگی کردن با دو پیردختر به زندگی با روستایی خشن و زبان نفهمی ترجیح دارد، به ویژه که حالا به بهره مندشدن از زندگی راحت و آسوده ی دو خواهر عادت کرده بود.
به شانزده سالگی که رسید، برادرزاده ی دو پیردختر، پرنسی بسیار ثروتمند و در آن زمان دانشجو، تصمیم گرفت بیاید مدتی در روستا با عمه هایش زندگی کند. کاتیوشا با دیدن او، بی آن که جرات اعتراف کردن به او و حتا به خودش را داشته باشد عاشقش شد. دو سال بعد همین دانشجو که حالا افسر شده بود و می رفت به هنگش بپیوندد، دو روزی را پیش عمه هایش ماند و طی این مدت توانست دخترک ساده دل را پیش از عزیمت بفریبد. فرداصبح پس از این که اسکناسی صد روبلی کف دست کاتیوشا گذاشت آن جا را ترک کرد. پنج ماه پس از رفتنش، کاتیوشا مطمئن شد آبستن است.
از آن پس کوچک ترین رویدادی متنفرش می کرد. فقط یک فکر در سر داشت: از آن وضعیت شرم آوری که درانتظارش بود بگریزد. با انزجار و برخلاف میلش کارهایش را انجام می داد و حتا یک روز هم به تندی با دو پیردختر حرف زد و از آن ها خواست حقوق پرداخت نشده اش را بپردازند. بعدها از گفتن این حرف به شدت پشیمان شد. دو پیردختر هم با نارضایتی تمام طردش کردند و گذاشتند برود پی کارش.
به عنوان پیشخدمت مخصوص به استخدام رییس پلیسی درآمد اما سه ماه بیش تر پیش او نماند چون او هم اگرچه مردی پنجاه ساله بود نسبت به او سوءنظر داشت. یک روز که بیش از اندازه به این کار اصرار ورزید، با عصبانیت سرش فریاد زد دیوانه است و شیطان زیر جلدش رفته و چنان هلش داد که به زمین افتاد. به خاطر این بی احترامی از آن جا هم اخراج شد. از آن جا که بارداری اش بسیار پیشرفته شده و پنهان کردنش دیگر امکان پذیر نبود، شهر را ترک کرد و در مسافرخانه ای در یک دهکده که پیرزنی اداره اش می کرد و به کار مامایی هم می پرداخت ساکن شد. هنگام زایمان اگرچه چندان دردی متحمل نشد، اما قابله را برای زایمان زنی دیگر احضار کرده بودند و در برگشت هم تب ویژه ی زنان باردار را با خود آورد. بچه را به پرورشگاهی فرستادند که بنا به گفته ی شخصی که مامور بردنش به آن جا بود، به محض رسیدن مرده بود.
موقعی که کاتیوشا در مسافرخانه ی پیرزن مستقر شد، کل دارایی اش صدوبیست وهفت روبل بود، صد روبل را از مرد جوانی داشت که فریبش داده بود و بیست وهفت روبل را از محل کارکردن به دست آورده بود. موقعی که می خواست مسافرخانه را ترک کند شش روبل بیش تر برایش نمانده بود. پیرزن بابت دو ماه اقامتش چهل روبل از او گرفته بود، علاوه بر این به بهانه ی خریدن گاوی شیرده چهل روبل هم از او وام گرفت، بیست روبل هم صرف خرید لباس و خوردوخوراکش شد و بقیه هم خیلی سریع خرج شد به شکلی که کاتیوشا پس از این که حالش جا آمد، دیگر پولی نداشت و ناچار شد دنبال کاری بگردد.
به عنوان خدمتکار در خانه ی جنگل بانی استخدام شد، اما او هم اگرچه همسر و فرزند داشت، مانند رییس پلیس می خواست از او سوءاستفاده کند و از همان روز اول دور وبرش موس موس می کرد. این کار او متنفرش می کرد و می خواست به هر ترتیبی شده از چنگش بگریزد، اما جنگل بان مردی باتجربه و حیله گر بود و علاوه بر این هر لحظه می توانست اخراجش کند. با صبر و حوصله منتظر موقعیت مناسب نشست و سرانجام به هدف ناجوانمردانه اش رسید. همسر جنگل بان که از قضیه باخبر شده بود به کاتیوشا پرید و او هم از خودش دفاع کرد، با هم کتک کاری کردند و بعد هم بی آن که دستمزدش را بپردازند، اخراج شد. به خانه ی یکی از اقوام مادرش که در شهر سکونت داشت رفت. شوهر این زن صحاف بود و درآمد نسبتا خوبی هم داشت، ولی بعد چون مشتری هایش را ازدست داد، کم ترین پولی هم که به دست می آورد، صرف میگساری می کرد.
خویشاوند مادری اش رخت شوی خانه ی کوچکی داشت که از محل درآمد آن هزینه های فرزندانش و نیز شوهر میخواره اش را تامین می کرد. به کاتیوشا پیشنهاد کرد نزد او کار کند، اما زن جوان با دیدن زندگی مشقت بار کارگران رخت شو، دچار تردید شد. درصدد برآمد در موسسه ای که سرمایه های دیگران را به کار می انداخت به عنوان خدمتکار استخدام شود، به زنی مراجعه کرد که با دو پسرش زندگی می کرد. اما پس از یک هفته پسر بزرگ تر که در دبیرستان تحصیل می کرد و تازه سبیل روی لبش سبز شده بود، شروع کرد به پلکیدن دور و بر کاتیوشا و عرصه را به او تنگ کرد، اما مادر تقصیر را از جانب کاتیوشا دانست و اخراجش کرد. کاتیوشا نتوانست کار دیگری به دست بیاورد.
کاتیوشا در آن جا با پیرزنی آشنا شد که انگشت ها و بازوان چاقش پر از انگشتر و دستبند بود. موقعی که از وضعیت زن جوان باخبر شد، نشانی اش را به او داد و دعوتش کرد به دیدنش برود. کاتیوشا که حالا اسمش شده بود ماسلوا به او مراجعه کرد. زن با خوراندن انواع شیرینی ها و نوشیدنی ها پذیرایی مفصلی از او کرد و همزمان نامه ای را به خدمتکارش داد و او را به نشانی ای که تعیین کرده بود فرستاد. غروب بود که مردی بلندقد، با موهای فلفل نمکی بلند و ریشی سفید به آن جا آمد. مرد بی درنگ کنار ماسلوا نشست و با چشمانی شرربار و لبخند به لب، شروع کرد به شوخی کردن و ور رفتن با او. زن میزبان به زودی مرد را به اتاق دیگری برد و ماسلوا شنید دارد می گوید: «تروتازه مثل هلو و تازه هم از روستا آمده است.» بعد هم ماسلوا را به گوشه ای کشاند و گفت این مرد نویسنده است، پول فراوانی دارد و اگر مورد توجه او قرار گیرد، زندگی آسوده ای برایش فراهم خواهد ساخت.
طبعا مورد توجه مرد قرار گرفت، بیست وپنج روبل به او داد و قول داد زودبه زود به دیدنش بیاید. پول به زودی خرج شد، کرایه ی اقامت در خانه ی خویشاوند دورش را پرداخت و بقیه هم صرف خریدن لباس و کلاه و نوارهای رنگارنگ شد. چند روز بعد مرد نویسنده برای دومین بار، کسی را پی او فرستاد، دوباره بیست وپنج روبل به او پرداخت و پیشنهاد کرد در آپارتمان مبله ی کوچکی سکونت کند.
ماسلوا به زودی عاشق مرد جوان شاد و بانشاطی که برای تجارتخانه ای به این سو و آن سو سفر می کرد شد که در همان ساختمان سکونت داشت. ماجرا را برای نویسنده تعریف کرد و به آپارتمان کوچک دیگری نقل مکان کرد. مرد جوان به او قول ازدواج داده بود. اما به زودی بی آن که به ماسلوا اطلاع دهد به نیژنی سفر کرد، احتمالاً با این قصد که دیگر هرگز برنگردد. ماسلوا بار دیگر تنها ماند. خیلی دلش می خواست در همان آپارتمان بماند، اما به او اجازه داده نشد. (افسر پلیس به او اطلاع داد برای اقامت در آن جا باید کارت زرد مخصوص را بگیرد و مرتب هم توسط پزشک معاینه شود.) به ناچار دوباره برگشت پیش خویشاوند مادری اش. زن ساده دل با دیدن او در آن لباس، کلاه و سروپز فکر کرد خویشاوندش به مقام اجتماعی بالایی رسیده و با احترام تمام او را پیش خودش پذیرفت، اما دیگر جرات نکرد از او بخواهد به کار رخت شویی بپردازد.
اما برای ماسلوا دیگر این مسایل مطرح نبود، اکنون با احساس همدردی به این زن های بی نوای رخت شو، با بازوان لاغر که بعضی هاشان هم مسلول بودند نگاه می کرد که مدام مشغول شستن و اطوکشیدن لباس ها بودند و زمستان و تابستان به ناچار پنجره ها را باز می گذاشتند چون بخار داغ اطو و بوی صابون نفس شان را بند می آورد.
در این زمان بود که ماسلوا که پشتیبانی برای خودش نمی یافت، به دلاله ای برخورد که برای عشرتکده ها دنبال زنان جوان بدون پشت و پناه می گشت.
ماسلوا از مدتی پیش سیگار می کشید و پس از آن که منشی جوان تجارتخانه هم ترکش کرد به میخوارگی هم افتاد... مشروب نه تنها به علت لذت بردن از نوشیدنش، بلکه برای فراموش کردن وضعیت ناگواری که به آن دچار شده بود، به خود جلبش می کرد. علاوه براین، سرزندگی و احساس شخصیتی به او می داد که تا آن موقع برایش سابقه نداشت. موقعی هم که گیرش نمی آمد، همیشه غمگین بود و فرورفتنش در منجلاب فساد را بیش تر احساس می کرد.
دلاله ناهار مفصلی به خویشاوند مادری و نوشیدنی زیادی به ماسلوا خوراند و به او پیشنهاد کرد در خانه ی خوبی که رفاه و آسایش فراوانی برایش مهیاست ساکن شود. دو راه حل پیش پای ماسلوا بود: وضعیت تحقیرآمیز کلفتی که بی شک با سوءنظرهای مرد خانواده همراه خواهد بود، یا موقعیتی مطمئن، آرام، قانونی (تحت حمایت و مورد قبول قانون با درآمدی فراوان و دائمی.) بنابراین دومین راه را انتخاب کرد.
علاوه بر این احساس می کرد با این کار از آن جوان فریب کاری که اولین بار او را به این راه کشانده بود، از منشی دائم در سفر تجارتخانه و همه ی کسانی که با او بدرفتاری کرده بودند انتقام خواهد گرفت. آن چه در پیشنهاد دلاله در گرفتن چنین تصمیمی اثر بیش تری گذاشت، داشتن لباس های گوناگون از مخمل و حریر و لباس های ویژه ی مجالس رقص و شب نشینی بود. موقعی که ماسلوا لباسی از ابریشم زردرنگ با تزیین های مخمل سیاه به تن می کرد، سر از پا نمی شناخت، شناسنامه اش را به دلاله داد و همان شب با کالسکه به خانه ی مشهور کیتائیف رفتند.
از آن پس زندگی سراسر گناه و نکبت بار ماسلوا که با همه ی قوانین الهی و اخلاقی مغایرت داشت آغاز شد، زندگی ای که صدها و هزاران زن دیگر در موقعیت او می گذرانند (زندگی ای نه تنها همگام با قانون بلکه با پشتیبانی دولت که نگران بهداشت و سلامتی شهروندان بود!) و برای نود درصد آن ها با بیماری های خطرناک، پیری زودرس و مرگی زودهنگام خاتمه می یافت.
صبح ها و ساعت های زیادی از پیش از ظهر، پس از عیاشی ها و شب زنده داری های شبانه، در خواب و رخوت جسمی و روحی می گذشت. برنامه ی همه روزه از این قرار بود: حدود ساعت سه یا چهار بعدازظهر، بیرون آمدنی دشوار و توان فرسا از رختخواب، لیوانی آب معدنی گازدار نوشیدن، فنجانی قهوه خوردن، با لباس خواب، لباس خانه، یا حتا حوله ی حمام از این اتاق به آن اتاق پرسه زدن، از پشت پرده های جلو پنجره نگاهی گذرا به کوچه و رهگذران انداختن، مشاجره های لفظی کوتاه میان زن ها، بعد حمام گرفتن، آرایش کردن، با مواد آرایشی صورت و دور چشم ها و لب ها را آراستن، به موها و بدن عطرزدن، امتحان کردن پیراهن های جدید جلو آینه، بحث و جدل بر سر لباس ها با سرپرست خانه، و خوردن غذاهای چرب و شیرینی های خامه ای چاق کننده. سپس پوشیدن لباس شبی مجلل با یقه های زیادی باز و آستین های کوتاه، بعد هم رفتن به سالن عمومی مجلل و به طرز اغراق آمیزی روشن. بعد سروکله ی مراجعان پیدا می شد: رقص، موسیقی، پایکوبی، خوردن شیرینی ها و تنقلات گوناگون، کشیدن سیگار، مغازله کردن با مردهای جوان، میان سال، نوجوان هایی که دهان شان هنوز بوی شیر می داد و سرانجام مردانی سالخورده، مجردها و حتا مردهای زن دار، بازرگان ها، ارمنی ها، یهودی ها، تاتارها، ثروتمندان، تهیدستان، تندرست ها و بیمارها، مست ها و هشیارها، مردان خشن و بی ادب، یا بسیار ملاحظه کار و مبادی آداب، ارتشی ها و شخصی ها، دانشجوها، دبیرستانی ها، آدم هایی از همه ی طبقه های اجتماع، با خلق وخوهایی گوناگون و با هر شکل و قیافه. فریادها، حرف های درشت، ناسزاها، دست به یقه شدن ها، موسیقی، سیگار، نوشیدنی، باز هم نوشیدنی و سیگار و موسیقی از سر شب تا سپیده دم. سرانجام روشنی روز که می دمید، رهایی بود و خوابی عمیق... در تمام طول هفته، همه روزه همین برنامه اجرا می شد (و در پایان هفته معاینه ی پزشکی در موسسه ای دولتی، سرزدن به کلانتری محل، یا کارمندان دولت، پزشک ها، گاهی معاینه های جدی و سخت گیرانه، گاهی هم سرسری همراه با شوخی و خنده و دریدن پرده ی عفت و حفاظ حرمتی دست آورد طبیعت نه تنها برای آدم ها بلکه حتا برای سایر جان داران ــ معاینه کردن این زنان و سرانجام دادن گواهی بهداشت برای ادامه دادن جرم هایی که در سراسر هفته، مانند همه ی هفته های دیگر با همنوعان شان مرتکب می شوند.
ماسلوا هفت سال تمام، همه روزه، زمستان و تابستان، روزهای معمولی و تعطیل های رسمی به این زندگی ادامه داد، دوبار خانه ای را که در آن به این کار مشغول بود عوض کرد و طی این دوران، مدتی هم در بیمارستان بستری شد.
طی هفتین سال زندگی در این گونه خانه ها و هشتمین سال پس از سقوط در ورطه ی بدنامی بود ــ در آن موقع بیست وشش سال از عمرش می گذشت ــ که آن حادثه ای که به زندانی شدنش منجر شد، اتفاق افتاد و پس از گذراندن شش ماه بازداشت موقت میان دزدها و آدم کش ها، حالا روانه ی دادگاه بود تا به جرمش رسیدگی شود.

پیش گفتار

هر زمان و هر جا نام تولستوی به میان می آید، بی درنگ غولی به نام جنگ و صلح قد علم می کند و گاهی هم برعکس جنگ و صلح نام نویسنده اش را به دنبال خود یدک می کشد، هیجان ها که فروکش می کنند، پای برادر کوچک تر این غول هم به نام آنا کارنینا به میان می آید. همین؟ دیگر چی؟ یعنی تولستوی فقط با همین دو کتاب تولستوی شده؟ و غولی در ادبیات روس و ادبیات جهانی؟
انتشارات ژوبی لر در روسیه ی شوروی از سال ۱۹۲۸ تا ۱۹۵۹ کلیه ی آثار تولستوی را از رمان و داستان های کوتاه گرفته تا آثار فلسفی ـ اجتماعی، یادداشت ها، خودزندگی نامه و غیره را در نود جلد منتشر کرده است. متوجه هستید؟ نود جلد! پس بقیه ی آثار تولستوی کدام ها هستند؟ در ایران فقط این دو عنوان سر زبان ها افتاده: جنگ و صلح و آنا کارنینا. گاهی هم البته چهل، پنجاه، شصت سال پیش رستاخیز، قزاق ها، حاجی مراد، کودکی، نوجوانی، میان سالی، سونات کرویتز و چند داستان کوتاه دیگر. البته چه باید کرد؟ را هم باید اضافه کنم. پس لازم شد تولستوی را از نو بشناسیم.
اعیان زاده ای صاحب آب و ملک و رعیت، با عنوانی اشرافی، که جوانی را مانند همه ی اعیان زاده های آن زمان و هر زمان دیگر، به خوردن و خوابیدن و عیاشی و سفر می گذراند. همه ی گندکاری های این اعیان زاده ها را هم مرتکب می شود، در جنگ هم شرکت می کند، درست مانند قهرمان رستاخیز به نام دیمیتری نخلیودف. اما این من بیرونی، یا بهتر بگویم من غریزی تولستوی است، من درونی، یا من معنوی اش هنوز دوران نوباوگی را می گذراند، هنوز پخته نشده، وجدان به خواب رفته و تخدیرشده اش هنوز از خواب گران بیدار نشده تا او را تبدیل به بشردوستی بکند طغیان کرده علیه رژیم سفاک تزاری، نهادها و تشکیلات فاسد و ظلم و جوری که ارباب ها و زمین داران بزرگ نسبت به توده ی دهقان ها و رعیت ها می کنند. البته بذر معنویت و هنر را در وجودش دارد، منتها زمان لازم است و تجربه و سرد و گرم چشیدن ها تا این بذر بارور شود. بعدها هنر، مکتبی بشردوستانه برایش می شود در خدمت انسان ها.
جنگ و صلح اثری است حماسی، اما نه برای آن هایی که در جنک کشته یا زیر دست و پا له می شوند. دنیای اشرافیت است با غرورها، خودخواهی ها، فخرفروشی ها، نخوت ها، تکبرها؛ عشق هم در این میان عشقی است اشرافی، پرزر و زیور، با آرایش هایی ظاهری و فریبنده، نه آن عشق صاف و پاک حقیقی که از چشمه ی زلال احساس های واقعی انسان ها سیراب می شود.
در نیمی از آنا کارنینا، باز هم پای اشرافیت به میان است، با همان ظواهر ساختگی و سطحی، با سرخوردگی ها، خیانت ها و فریب ها و در نیمه ی دیگر دهقان زاده ای به نام لوین و دختر ساده ای اگرچه با ریشه ی اشرافی به نام کیتی. سرنوشت نیمه ی اول به زیر چرخ های سنگین قطار می انجامد و در نیمه ی دوم به زندگی پرصفا و سرشار از عشق و محبت.
خب، در این میان رستاخیز چه کاره است و در چه مرحله ای از آثار تولستوی جای دارد؟ اول این قطعه ی زیبا از همین کتاب را نقل کنم:

«انسان ها شبیه رودخانه اند. همگی از یک عنصر ساخته شده اند، اما گاهی باریک می شوند، گاه سریع، گاه آرام و گاه پهناور، زلال یا گل آلود، سرد یا ولرم. آدم ها این گونه اند. هریک جرثومه ی کیفیت ها و ویژگی های انسانی را در خود دارد، گاه یک روی سکه ی سرشتش و گاه روی دیگر، گاهی هم هردو با حفظ طبیعت ضدونقیض واقعی اش به شکلی کاملاً متفاوت با آن چه هست، جلوه گر می شوند.»

خب، این درست تصویر واقعی تولستوی است و رستاخیز آینه ی تمام نمای سراسر زندگی اش. دیمیتری نخلیودف (که من برای سادگی کار خواننده به ذکر دیمیتری در سراسر کتاب اکتفا کرده ام) خود تولستوی است و اگرچه ماجرایی را که هسته ی اصلی کتاب را تشکیل می دهد، دوستش کنی که جزو هیات منصفه ی دادگاه های پترزبورگ است برایش تعریف کرده: «در ژوئن ۱۸۸۷ زن خودفروشی به نام روزالی در پترزبورگ محاکمه و به ناحق برای جرمی که مرتکب نشده محکوم می شود. یکی از اعضای هیات منصفه که در گذشته او را فریفته، بازش می شناسد و بر اثر یک سهل انگاری و حتا سوءتفاهم میان اعضای هیات منصفه، به زندان با اعمال شاقه محکوم می شود.» اولین یادداشت هایی که تولستوی درمورد این ماجرا می نویسد، ماجرایی که باید در آینده اثر غول آسای دیگری به نام رستاخیز را به وجود آورد، در سال ۱۸۹۱ است.
اما چرا گفتم تولستوی همان دیمیتری نخلیودف است؟ ۱. تولستوی که در کودکی پدر و مادرش را ازدست می دهد، از سوی عمه هایش بزرگ می شود. ۲. عاشق خدمتکار مخصوص خواهرش در پیروگوو می شود و او را می فریبد. ۳. مانند راسکولنیکف در جنایت و مکافات هموطنش داستایفسکی، عذاب وجدان به سراغش می آید. البته در داستان این عذاب وجدان به سراغ دیمیتری می آید و می خواهد خطا و ظلم بزرگی را که در حق دختر جوان مرتکب شده جبران کند. ۴. تولستوی از رمان نویس به متفکری بشردوست تبدیل می شود که حکومت مستبدانه ی تزارها و زندگی فلاکت بار کشاورزان و به ویژه محکومان به زندان، به تبعید با اعمال شاقه و به اعدام، سخت آزارش می دهد و وظیفه ی خود می داند علیه آن قیام کند. به همین دلیل هم داستان کوتاه تجاوز جوانی اشراف زاده و خوشگذران به دختری ساده دل و معصوم، تبدیل می شود به ماجرایی تازه. قهرمان های داستان دیگر دیمیتری و کاتیوشا نیستند، بلکه زندانی های گوناگون، از دزدها و جانی ها گرفته تا زندانی های سیاسی که میان شان تعدادی بی گناه بر اثر سهل انگاری و بی تفاوتی قضات و اعضای هیات منصفه در این تور ماهی گیری بزرگ گرفتار آمده اند هم دیده می شوند.
نهادها و تشکیلات اداریِ از بیخ و بن فاسد رژیم تزاری در نظامی خودکامه که سرنوشت ملتی دردست یک نفر است که بنا به میل و دلخواه خودش ملت و مملکت را سر انگشتش می چرخاند، به ویژه بهره کشی ارباب ها از رعیت ها، فقر، بیماری و فساد به نوعی دیگر میان آن ها، امری طبیعی است که تولستوی را سخت می آزارد.
دوباره برمی گردم به رمان رستاخیز و اهمیت آن در آثار تولستوی. حماسه ایست از بیدارشدن وجدان آگاه عضوی از جامعه که خطایش بی جریمه و جرمش بی مجازات مانده است، جرمی که سرنوشت دختر بی گناهی را رقم می زند و او را ابتدا به منجلاب فساد و گمراهی سوق می دهد و بعد هم به سیبری و محکومیت به اعمال شاقه. راسکولنیکفِ جنایت و مکافات اگرچه جرمش بزرگ تر و وخیم تر است، یعنی آدم کشی است، اما قاضی ای جز خودش ندارد، دادگاه را خودش تشکیل می دهد، خودش می شود قاضی و هیات منصفه و خودش خودش را محکوم می کند و بعد با رفتن به سیبری و جبرکاری و زیستن میان دزدها و آدمکش ها تقاصش را پس می دهد. دیمیتری هم دچار عذاب وجدان است و از خطایی که مرتکب شده در رنج، هیچ کس او را مجرم نمی داند، اما خودش خود را محاکمه و محکوم می کند و درصدد جبران آن برمی آید.
رستاخیز را سال ها پیش خوانده بودم، با نگاهی سطحی و زودگذر. اما اخیرا که ترجمه ی فرانسوی آن را خواندم، به غول دیگری در آثار تولستوی برخوردم که در کشورهای دیگر مقام و منزلتش را بازیافته و در ایران در سایه ی جنگ و صلح و آنا کارنینا گم شده. البته هنگام انتشار هم در روسیه مورد استقبال چندانی قرار نگرفت. منتقدان در آغاز آن را اثری ضعیف به شمار آوردند، خب زیاد هم تقصیر نداشتند، دربرابر زرق و برق و فرّ و شکوه جنگ و صلح و صحنه های پرهیبتش که به فیلم سازان گوناگون کمک بزرگی برای جلب تماشاچی کرده، رستاخیز اثری ساده و بی پیرایه به نظر می آید، اما مانند دریاچه ی عظیمی بود با ژرفای زیاد و سطحی آرام و ساکت که شبهه ی برکه ای ساده را در تماشاچی به وجود می آورد، اما هنگامی که به آن وارد می شود، هرچه پایین می رود، پایش به زمین سفت نمی رسد تا جایی که بیم غرق شدنش به میان می آید.
رستاخیز اثری است که اگر اهمیتش بیش تر از جنگ و صلح و آنا کارنینا نباشد، دست کمی هم از آن ها ندارد، منتها در زمینه ای کاملاً متفاوت با آن دو. به خواننده توصیه می کنم با دقت بیش تری آن را بخواند تا به زوایای پنهانش، به برخوردها و ماجراهای ساده اش بیش تر پی ببرد و ارزیابی منصفانه ای از آن بکند.
یک یادآوری دیگر، تولستوی در این کتاب مانند پست مدرنیست های دوران ما، همه ی لوازم و مصالح داستان را به خواننده می دهد، اما نتیجه گیری را به عهده ی خودش وامی گذارد. از این نکته غافل نشوید.

پ. ش.
آذر ۱۳۹۴

۳

در آن لحظه که ماسلوا خسته و کوفته از این پیاده روی میان دو سرباز محافظ به دادگاه نزدیک می شد، برادرزاده ی دو پیردختری که او را فریب داده و به این راه کشانده بود، یعنی پرنس دیمیتری ایوانویچ نخلیودف، هنوز روی تشک پر قویش در تختخوابی بزرگ، شاهانه و فنردار لمیده بود. دکمه های یقه ی پیراهن خوابش را که از پارچه ی ظریف و نفیس هلندی بود و به کمک اطو چین های منظمی در آن ایجاد شده بود باز کرده و مشغول پک زدن به سیگارش بود، با نگاهی دوخته شده به نقطه ی نامعلومی در فضا، در فکر کارهایی بود که شب گذشته انجام داده بود و کارهایی که امشب باید انجام می داد.
با به یادآوردن مجلس شب نشینی شب گذشته در خانه ی کورچاگین، خانواده ای ثروتمند و مرفه که مردم حدس می زدند ممکن است با دخترشان ازدواج کند، نفس عمیقی کشید و ته سیگار کم وبیش تمام شده اش را توی زیرسیگاری انداخت. خواست سیگار دیگری از قوطی سیگار نقره ای اش بیرون بکشد، اما منصرف شد، پاهای سفید و براقش را از تختخواب پایین انداخت، دمپایی هایش را پوشید، لباس خانه ای ابریشمی را روی شانه های پهن و نیرومندی انداخت و با گام هایی منظم اما سریع به دست شویی رفت که فضای آن از عطرهای گوناگون عجین بود. آن جا، جلو دستشویی، با گردی مخصوص، دندان هایش را که بعضی از آن ها پر شده بودند، مسواک زد و با آبی معطر دهانش را شست، بعد بدنش را با حوله های گوناگون مالش داد، دست هایش را با صابونی معطر به دقت شست و ناخن هایش را که بلند نگه می داشت، با برس های ویژه تمیز کرد. گردن ستبرش را هم خوب با حوله ی زبری مالش داد، بعد رفت به اتاق سومی که وصل به اتاق خوابش بود و مخصوص دوش گرفتن. بدن ورزیده و کمی چربی گرفته اش را با آب سرد شست و با حوله ای اسفنجی خشک کرد، لباس زیر تمیز و اطوکشیده ای را پوشید، نیم چکمه هایش را که مثل آینه می درخشیدند به پا کرد و نشست جلو میز توالت تا با برسی مخصوص ریش کوتاه سیاه و مجعدش را منظم کند و موهای موج دارش را که در قسمت پیشانی کمی ریخته بودند، شانه بزند.
همه ی لوازم و اشیایی را که به کار می برد، از لوازم آرایش و لباس زیر و لباس رو و جوراب و کراوات گرفته تا سنجاق کراوات و دکمه سردست، همگی از بهترین جنس و بالاترین کیفیت، اما درعین حال ساده، محکم و گران قیمت بودند.
از میان ده دوازده کراوات و سنجاق مخصوص آن، اولی را که دم دستش بود انتخاب کرد (در گذشته برای انتخاب یکی از آن ها مدتی وقت تلف می کرد، اما حالا دیگر برایش بی تفاوت بودند). لباسی را که اطو کشیده و ماهوت پاک کن زده روی یک صندلی در دسترسش گذاشته شده بود، اگرچه کمی تنگ، اما تمیز و معطر، پوشید و رفت به اتاق ناهارخوری. اتاقی بود دراز که کفپوش چوبی اش را دیروز سه رعیت خوب تمیز کرده و واکس زده بودند، گنجه ای بسیار باعظمت و میزی که دراز و کوتاه می شد، با پایه های کاملاً دور از هم که به شکل پنجه های شیر خراطی شده و حالت بسیار باشکوهی پیدا کرده بودند در آن قرار داشتند. روی میز که رومیزی سفید آهارخورده ای با حروف اول اسمش انداخته شده بود، قهوه دانی نقره ای که عطر قهوه ی درون آن اتاق را پر کرده بود، یک قندان، ظرف کوچکی پر از خامه و سبدی پر از نان برشته و بیسکویت که همان روز صبح پخته شده بودند، چیده بودند. کنار بشقاب و کارد و چنگال نامه های رسیده و آخرین شماره ی روزنامه ی «مجله ی دو جهان» به چشم می خوردند. دیمیتری آماده می شد نامه هایش را باز کند که از دری که رو به راهرو باز می شد، زن سالخورده ی چاق و تنومندی، با لباس عزا و کلاهی توری که فرق بسیار سفید میان موهایش را می پوشاند آمد تو.
او آگرافنا پترونا، پیشخدمت مخصوص مادر دیمیتری بود که به تازه گی درگذشته بود و اکنون به عنوان گیس سفید و خدمتکار ویژه ی جوان مجرد، به او خدمت می کرد. با توجه به این که مدت ده سال همراه با پرنسس وفات یافته در خارج از کشور زندگی کرده بود، اکنون قیافه و رفتار خانمی واقعی را پیدا کرده بود. از کودکی در خانه ی آن ها به سر برده و به عنوان دایه از دیمیتری کوچک هم که در آن زمان «میتی نیکا» نامیده می شد نگه داری کرده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب رستاخیز

به جرئت میتونم بگم یکی از بهترین کتاب های تولستوی رستاخیزه
در 3 سال پیش توسط sh....125
بسیار عالی و تاثیر گذار.نمیشه این کتاب رو خوند و انتظار تحول در روح و تفکر رو نداشت.
در 3 سال پیش توسط 010...axi
عالی بود داستان روان وساده بیان شده وخواننده رو اسیر میکنه
در 1 سال پیش توسط نازنین تیموری
عالی بود عالی هم ترجمه کتاب هم داستانش
در 2 سال پیش توسط saeid
دور از واقعیته، اصلاً نمیشه درک یا باورش کرد. برای من اصلاً جالب نبود.
در 1 سال پیش توسط bit....bf
جالب بود و توصیفات خوبی از تغییرات روح دیمیتری داشت اما بعضی جاها داستان کند پیش میرفت...
در 1 سال پیش توسط نیلوفر یونسی
کتاب عجیبی بود. بیشتر به مستندی از زندان های روسیه در زمان تزار شباهت داشت... تکان دهنده و در عین حال گیج کننده. من که با پاسخی که در نهایت داده شد قانع نشدم و هنوز هم پر از سوالم!
در 11 ماه پیش توسط مریم شفیق
من این کتابو آنقدر سریع خوندم که خودمم باورم نشد خیلی قشنگ بود
در 2 ماه پیش توسط mel...017
گیرا عمیق و پر از سوژه های تفکر
در 1 ماه پیش توسط علی دارانی
یکی از بهترین هایی که خوندم... فوق العاده زیباست
در 7 ماه پیش توسط رضا بهنودی فر