فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بن‌بست نورولت

کتاب بن‌بست نورولت

نسخه الکترونیک کتاب بن‌بست نورولت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بن‌بست نورولت

در شهر ما تعداد بچه‌ها کم است و شاید به همین دلیل بچه‌های این شهر با بچه‌های شهرهای دیگر فرق دارند، مثلاً بانی یک دختر ریزه‌میزه است که بهترین دوست من به حساب می‌آید. آن‌قدر قدکوتاه است که می‌تواند بدون خم شدن از زیر میز ناهارخوری رد شود. یک‌بار سعی کردم این کار را بکنم، اما نزدیک بود گردنم قطع شود. اسم واقعی‌اش استلاهافر است و پدرش صاحب سالن عزاداری. او همه را مجبور کرده بانی صدایش بزنند. پدرش از تیم بیس‌بال حمایت می‌کرد، برای همین اسم ما را گذاشته بودند: جوخه‌ی مرگ‌ هافر. البته خیلی هم بی‌معنا نبود، چون اسم اصلی تیم ما دزدهای دریایی بود و روی کلاه‌های‌مان عکس جمجمه و اسکلت آدمیزاد.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بن‌بست نورولت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





۱

بالاخره مدرسه تمام شد. من روی میزِ پیک نیک توی حیاط پشتی ایستاده بودم و داشتم برای گذراندن تعطیلات تابستانی عالی ام آماده می شدم که سر و کله ی مادرم پیدا شد و همه چیز را خراب کرد. یکی از آن دوربین های چشمی ژاپنی جنگ جهانی دوم را جلو چشم هایم گرفتم و آن را طوری تنظیم کردم که بتوانم باغچه ی سبزیجات تازه کاشته شده ی مادرم، مزرعه ی ذرتش و بام خانه ی قدیمی دوشیزه ولکر(۱) را ببینم. در فاصله ای دورتر، می شد یکی از خیابان های نورولت(۲)، برجِ آجری مدرسه و زنگش، مرکز گردهمایی ها و سوتِ نقره ای بزرگ مرکز خدمات داوطلبانه ی آتش نشانی را دید که روی تپه ای تقریباً دور از شهر قرار داشت و تازه در همان محل پرده ی نمایشِ درایوین(۳) سینمای وایکینگ(۴) را نصب کرده بودند.
زیرِ پاهایم، تمام یادگار های ژاپنی را، که پدرم از دوران جنگ نگه داشته بود، چیدم. او دوران خدمتش را در نیروی دریایی گذرانده بود. یک بار بعد از حمله ای ناگهانی، در یکی از جزیره های اقیانوس آرام، وقتی شبانه، با بقیه ی دوست های ملوانش، سینه خیز مشغول پیشروی بودند، به سنگری زیرزمینی برمی خورند پر از اجساد سربازهای ژاپنی ، که همه تا کمر در شن فرو رفته بودند. آن ها تمام تجهیزات نظامی سربازهای ژاپنی را غارت می کنند و آن ها را تا اردوگاه شان می برند. پدرم شمشیر بلند افسری را برمی دارد که روی تیغه ی تیزش آثار خون خشک شده به جا مانده بود. چیزهای دیگری هم بود، مثل پرچم ژاپن، تفنگی پُر مجهز به صداخفه کن، قمقمه، یک جفت دستکش سفیدِ خونی کثیف که کفِ دست چپش سوراخ بود و یک عکس رنگ و رورفته از زنی ژاپنی که کیمونو پوشیده بود. و البته، دوربین چشمی ای که جلو چشم هایم گرفته بودم هم جزو همان یادگار ها بود.
می دانستم مادرم برای به هم زدن تفریحم آمده است، بنابراین تصمیم گرفتم حواسش را پرت کنم تا نقشه اش را فراموش کند.
همان طور که دوربین را جلو چشم هایم گرفته بودم، گفتم: «سلام، مامان. راستی چرا خون خشک شده روی شمشیر قرمز است، اما روی لباس سیاه به نظر می رسد؟ چرا؟»
مامان، بدون آن که حواسش پرت شود، جواب داد: «عزیزم، پدرت می داند داری با این وسایل جنگی خطرناک بازی می کنی؟»
گفتم: «خودش گفت اگر مراقب باشم، می توانم با این ها بازی کنم.» که حقیقت نداشت. درواقع، پدرم هیچ وقت اجازه نمی داد با آن وسایل بازی کنم و می گفت: «این وسایل یک روز قیمتی می شوند، نبینم هیچ وقت بهشان دست بزنی.»
مامان گفت: «خب، پس مواظب باش و به آن هایی که خونی هستند دست نزن. شاید آلوده باشند و مریضی واگیردار بگیری، مثلاً فلج اطفال ژاپنی.»
پرسیدم: «بهتر نیست به فکر این سوسک های ژاپنی باشی؟» منظورم حشره هایی بود که به باغچه اش حمله کرده بودند و داشتند در جنگ برنده می شدند.
جوابم را نداد و درعوض یک راست رفت سراغ اصل مطلب که به خاطرش آمده بود: «دوشیزه ولکر زنگ زد. صبح به کمکت احتیاج دارد، من هم گفتم مشکلی نیست و قول دادم بفرستمت.»
دوربین را به طرف صورت مادرم گرفتم، اما آن قدر نزدیک بود که نمی توانستم صورتش را واضح ببینم. درواقع بیش تر شبیه یک کیک صورتی شده بود.
ادامه داد: «و گفت درعوض کمکی که می کنی مبلغ ناچیزی به تو می دهد، اما دوست ندارم از او پول بگیری. یک تکه کیک اشکالی ندارد، اما پول نه. آدم برای کمک به همسایه اش نباید پول بگیرد.»
گفتم: «یک تکه کیک؟ فقط همین؟ اگر خودش دوست دارد پول بدهد چرا نباید قبول کنم؟»
گفت: «برای این که من دوست ندارم. تو هم نباید دوست داشته باشی. کمک کردن به مردم ارزشش بیش تر از این هاست که آدم به خاطر آن پول بگیرد.»
ترجیح دادم با او بحث نکنم و گفتم: «باشد. چه ساعتی باید بروم؟»
مامان لحظه ای صورتش را از من برگرداند و رئیس بزرگ، اسب بومی کوتوله ی(۵) دایی ویل(۶)، را نگاه کرد که داشت دندان هایش را به هم می سایید. رئیس بزرگ، جلو طویله، کنار درخت بلوطی ایستاده بود و بدن خیس از عرقش را با پوست زبرِ درخت می خاراند. دایی ویل، حدود یک ماه پیش، قبل از احضار به ارتش، به دیدن ما آمده بود. او در اداره ی راه و جاده سازی کار می کرد و روی بدن رئیس بزرگ دایره های سفید و نارنجی کشیده بود. می گفت، این طوری انگار رئیس بزرگ خودش را آماده ی جنگیدن با ژنرال کاستر(۷) می کند، اما رئیس بزرگ فقط مجبور بود با رنگ های روی تنش بجنگد، چون به هیچ وجه پاک نمی شد و این موضوع عصبانی اش می کرد. مامان فکر می کرد ارتش، برادر کوچکش، ویل را تبدیل به یک آدم بی سر و پا کرده است.
پیش از این، رئیس بزرگ خودش را به سیم های دور قفس بوقلمون می مالید، اما بوقلمونِ گردن دراز بساط رئیس را به هم ریخته و چنان نوکی به پاهای او زده بود که مجبور شدیم سم هایش را نعل بندی کنیم و از آن به بعد رئیس بزرگ مثل آدم های معلول لنگ لنگان و ناله کنان راه می رفت. خیلی دردناک بود. اگر دایی ویل رئیس بزرگ را به من می داد، می توانستم خیلی خوب از آن نگهداری کنم اما این کار را نمی کرد.
مامان گفت: «دوشیزه ولکر از ساعت شش صبح روی کمکت حساب کرده، حتی گفت اگر دوست داشتی می توانی زودتر بروی.»
آه از نهادم برآمد: «شش! فصل مدرسه هم مجبور نبودم صبح به این زودی بلند شوم چه برسد به حالا که مثلاً تعطیلات تابستان است! برای چی صبح به این زودی؟»
ــ می گفت کار مهمی دارد که باید به موقع تحویل بدهد، برای همین هرچه زودتر بروی برایش بهتر است.
دوربین چشمی را در جهتی برگرداندم که بتوانم فیلم ببینم. سربازی ژاپنی داشت از لابه لای نخل های بادبزنیِ کوتاه خودش را به آخرین تفنگدارهای دریایی در جزیره ی وِیک(۸) می رساند. یکی از تفنگدارهای جوان کتاب دعایی در دست داشت و نگاهش به سویِ بهشت بود! بعد، صحنه عوض شد و سرباز ژاپنی جوانی را نشان داد که تفنگی مثل مالِ من در دست هایش بود. وقتی دوباره نوبت تفنگ دار جوان شد روی سینه اش نقش صلیب کشید. و یک مرتبه... بنگ! سینه اش را چسبید و نقش زمین شد.
فریاد زدم: «عجب! انگار بهش برق وصل کردند!»
مامان زیرکانه به آن صحنه اشاره کرد و طوری که انگار همه چیز را دیده، پرسید: «فیلم جنگی است؟»
جواب دادم: «نه کاملاً، بیش تر عشقی ـ جنگی است.» البته دروغ گفتم، چون فیلم کاملاً جنگی بود، مگر صحنه ای که سرباز در حالِ مرگ درباره ی همسرش حرف می زد. اما من چون نگران نصیحت های بعدی مامان بودم از کلمه ی عشق استفاده کردم.
مامان دست هایش را به کمر زد و با ترشرویی گفت: «می دانی که دوست ندارم فیلم های جنگی ببینی. نباید این همه صحنه های خشن را تماشا کنی.»
تا جایی که می توانستم لحنم را عوض کردم و با عصبانیت جواب دادم: «می دانم، مامان، می دانم.»
ــ اگر فکر می کنی یادآوری لازم است، بگو. مشکل کوچولویت را که فراموش نکرده ای؟
چه طور می توانستم فراموش کنم؟ من خون دماغ می شدم. به محض آن که از چیزی هیجان زده می شدم یا می ترسیدم، خون از سوراخ های دماغم، درست مثل آتشی که از سوراخ های دماغ اژدها بیرون بزند، فواره می زد.
گفتم: «می دانم.» و بی اختیار انگشتم را زیر دماغم کشیدم. «تو همیشه مرا یاد این مشکل کوچکم می اندازی.»
مامان خیلی جدی جواب داد: «ولی دکتر فکر می کند این مشکل کوچولو ممکن است علامت مشکلات بزرگ تر باشد و اگر کمبود آهن داشته باشی، اکسیژن به اندازه ی کافی به مغزت نمی رسد.»
ــ مامان، می شود لطفاً تمامش کنی؟
ــ نباید مشکلت را دست کم بگیری.
هیچ وقت خون دماغ شدنم را دست کم نمی گرفتم و همیشه به آن وسواس داشتم. یادم می آمد وقتی موتور کامیون بابا آتش گرفت، دریایی از خون توی پیاده رو درست کردم یا وقتی از روی رئیس بزرگ افتادم، آن قدر خون از دماغم فواره زد که همه جای بدنم خونی شد. اگر شب ها خوابِ بد می دیدم تا صبح بالشم غرق خون می شد. به جای خونی که هرروز این طوری از دست می رفت، باید هر چند وقت یک بار خون تزریق می کردم، اما اوضاع مالی مان خراب بود. البته، سختی های بی پولی یک حُسن هم داشت و آن این که نمی توانستم زودبه زود دکتر بروم.
مامان صدا زد: «جک(۹)!» و انگشتش را توی زانویم فروکرد. «جک! گوشَت با من است؟ زود بیا توی خانه. فردا صبح خیلی کار داری، امشب باید زود بخوابی.»
گفتم: «باشد.» و همان طور که مامان به طرف در آشپزخانه می رفت، احساس کردم بعدازظهر خوبم نابود شده است. البته هنوز کمی وقت داشتم، چون می دانستم مامان تازه ظرف ها را توی لگن ظرف شویی خیسانده است. وقتی کاملاً از معرض دیدِ هم پنهان شدیم، سراغ کاری رفتم که کلی برایش نقشه کشیده بودم. دوربین چشمی را بالا بردم و آن را روی پرده ی نمایش فیلم تنظیم کردم. سرباز ژاپنی هنوز ماموریتش تمام نشده بود، می توانستم یکی از آن تفنگدارها باشم و از بقیه ی تفنگدارها دفاع کنم. البته می دانستم دیگر جنگی میان ما و ژاپنی ها نیست، چون حالا با هم دوست بودیم؛ اما می شد به صورت تمرینی آن ها را دشمن محسوب کرد، چون بابا معتقد بود من باید خودم را برای مقابله با کمونیست های روسی که مشغول تدارک حمله ی ناگهانی بودند، آماده کنم. دوربین چشمی را پایین گذاشتم، تفنگم را آماده کردم و آن را به طرف پرده ی نمایش نشانه گرفتم که از آن فاصله فقط تصویرهای کوچکی روی آن دیده می شد. تفنگی که در دستم بود هیچ حلقه یا وسیله ی خاصی برای نشانه گیری نداشت، تنها یک چشمی معمولی داشت ـ از همان هایی که یک شکاف v مانند دارند و آدم باید چشم و گونه اش را به بدنه ی سرد چوبی اش بچسباند و نشانه گیری کند. دست کم یک تن وزن داشت. کمی بالا و پایینش کردم، آن قدر سنگین بود که بی اختیار در دستم عقب و جلو می رفت و فرصت نشانه گیری از داخل شکاف v مانند پیدا نمی شد. بالاخره سر تفنگ را پایین گرفتم و نفس عمیقی کشیدم. می دانستم خیلی وقت بازی کردن ندارم، چون مامان خیلی زود صدایم می کرد. به همین دلیل در آخرین لحظه سعی کردم تفنگ را به طرف سرباز ژاپنی نشانه بگیرم.
اول، سرِ تفنگ را بالا گرفتم، چون فکر می کردم می توانم به تدریج آن را به طرفی که می خواهم بگردانم. بعد، با تمام قدرت، آن را پایین آوردم تا جایی که از داخل شکاف v مانند سرباز لاغر ژاپنی را ببینم و به سرعت ماشه را کشیدم.
بنگ! گلوله شلیک شد، تفنگ لگد محکمی به من زد و از دستم خارج شد. قبل از زمین افتادن، در هوا چرخی زد، با میز پیک نیک برخورد کرد، از آن جا سُر خورد و بالاخره روی زمین افتاد.
ناله ای کردم: «وای خدایا! وای خدایا!» نمی دانستم تفنگ پُر بود. من پرش نکرده بودم. گوش هایم زنگ می زد. سعی کردم خودم را سرپا نگه دارم، اما سرم گیج می رفت. لبه ی میز را چسبیدم و از بدبختی شروع به غرزدن به خودم کردم. «خیلی بد شد... خیلی بد شد.»
ــ جک...!
صدای فریاد مادرم را شنیدم و بعد هم دری که محکم پشت سرش بسته شد.
با خودم گفتم: «فاتحه ام خوانده شده، اگر از گلوله نمرده باشم، حتماً تیر ِ مامان خلاصم می کند.»
مامان خیلی سریع از روی چمن ها و محوطه ی گل های صد تومانی رد شد و مثل حیوانی زخم خورده، قبل از آن که بتوانم خودم را زیر میز پنهان کنم، خودش را به من رساند و دست انداخت و مرا که سعی می کردم از زیر دست هایش فرار کنم، محکم چسبید. «وای... خدای... من! وای خدا! خون! تیر خوردی! کجات خورده؟» بعد همان طور که نفس نفس می زد به صورتم اشاره کرد. چشم هایش داشت از حدقه بیرون می زد و فریاد توی گلویش گیر کرده بود.
مزه ی خون را در دهانم حس کردم و فریاد زدم. «یا عیسی مسیح... گلوله خورده توی دهانم!»
مامان حوله ی ظرف شویی همراهش را روی پیشانی ام فشار داد.
مثل بچه کوچولوها گریه کنان گفتم: «دارم می میرم؟ سرم سوراخ شده؟ نفس می کشم؟»
احساس کردم محکم دارد صورتم را پاک می کند و بادقت دنبال زخمم می گردد. ناگهان دست های خونی اش را پایین انداخت و ناله کنان گفت: «عجب!»
پرسیدم: «چی شده؟ خوب نمی شوم؟»
مامان با عصبانیت گفت: «چیزی نیست... خون دماغ شده ای!» بعد، حوله را جلوی صورتم گرفت و گفت: «این را سفت نگه دار تا بروم یک حوله ی دیگر بیاورم.»
مامان با قدم های سنگین به طرف خانه رفت و من چند دقیقه ی پرعذاب آن جا نشستم و با دست حوله را محکم جلو دماغم نگه داشتم و نفس عمیقی کشیدم. حتی با وجود بوی خون، می توانستم بوی تند باروت را حس کنم. با خودم فکر کردم بابا مرا می کشد. دادگاه نظامی و حکم جوخه ی آتش کم ترین مجازاتم بود. قبل از آن که تمام صحنه های غم انگیز روزهای آخر زندگی ام جلو چشم هایم رژه بروند، با صدای آژیر آمبولانس به خودم آمدم. آمبولانس جلو خانه ی دوشیزه ولکر چرخی زد و بعد همان جا توقف کرد. راننده به سرعت از آمبولانس بیرون پرید و خودش را به در ورودی خانه ی دوشیزه ولکر رساند.
اوضاع خوبی نبود، بدنم یخ زده بود. اگر تیر به دوشیزه ولکر خورده باشد، چه طور می توانم مامان را متقاعد کنم که تصادفی بوده است. حتماً فکر می کرد برای در رفتن از انجام وظایفم دست به چنین کاری زده ام.
خودم را از روی نیمکت به پایین سُر دادم و رسیدم به سبزه های باغچه که از خون لیز شده بود. بعد، چهاردست و پا خودم را به در خانه رساندم. هنوز از دماغم خون می آمد و قطره های خون روی پادری می ریخت. صد بار با خودم فکر کردم خدایا، خواهش می کنم، خواهش می کنم، نکند به دوشیزه ولکر تیراندازی کرده باشم. می دانستم باید چیزی به مامان بگویم، پس خودم را جمع و جور کردم و از پشت در گفتم: «اوم... ظاهراً آمبولانس دم خانه ی دوشیزه ولکر ایستاده.»
مامان فقط یک قدم جلو آمد و گفت: «نگران نباش. همین الان به او تلفن زدم، حالش خوب است. اگر نگرانی که به او تیراندازی کرده باشی، بگذار خیالت را راحت کنم، چون این کار را نکرده ای.»
ــ ولی فکر می کردم دوشیزه ولکر را کشته ام!
مامان از پشت در اخمی کرد و گفت: «نه، او را نکشتی، اما از شنیدن صدای شلیک خیلی وحشت زده شده و سمعکش را انداخته توی توالت ـ فکر کنم سمعک را روی آخرین درجه تنظیم کرده بود.»
ــ پس برای چی آمبولانس خبر کرده؟ دوباره دستش توی کاسه ی توالت گیر کرده؟
ــ نه. به لوله کش زنگ زده. لوله کش راننده ی آمبولانس هم هست و انگار مجبور شده با آمبولانس بیاید. خوبی این شهر این است که مردم کارهای زیادی بلدند و در هر موقعیتی می توانند به هم دیگر کمک کنند.
قبل از آن که صورتم را بشویم، به آرامی گفتم: «مامان، لطفاً در مورد اتفاقی که افتاد به بابا چیزی نگو.» بابا بیرون شهر بود و معلوم نبود کارهای ساختمانی اش چه موقع تمام می شود، به همین دلیل نمی توانستم حدس بزنم چه وقت برمی گردد.
مامان، بدون آن که قول بدهد، گفت: «تا ببینم... اما بابت تنبیه، باید بگویم تا زمانی که پدرت برگردد حق نداری از خانه بیرون بروی ـ و اگر فقط یک بار دیگر چنین کار احمقانه ای از تو سر بزند، مطمئن باش خودت از کرده ات پشیمان خواهی شد. فهمیدی؟»
ــ فهمیدم.
واقعاً دلم نمی خواست بابا چیزی از این اتفاق بفهمد، چون آن وقت آتشی برپا می شد. اول از همه این که، اصلاً دوست نداشت با لوازم جنگی اش بازی کنم و همیشه سعی می کرد موارد احتیاط را در مورد تفنگ به من یاد بدهد. حالا اگر از ماجرا باخبر می شد دیگر نحوه ی کارکردن با اسلحه را یادم نمی داد و من اصلاً چنین چیزی نمی خواستم.
مامان یک دسته دستمال کاغذی دستم داد تا آن ها را لوله کنم و در سوراخ دماغم بچپانم. «بگیر. درضمن، قبل از خواب قطره ی آهنت را دو برابرِ همیشه بخور. نباید کم خونی بگیری.»
با اوقات تلخی گفتم: «این فقط یک خون دماغ ساده است!»
مامان جواب داد: «اما ممکن است به مشکل بزرگی تبدیل شود. بهتر است هر کاری را همان طور که به تو می گویم انجام بدهی.»
هر کاری را که گفت انجام دادم. همه ی خون را از دماغم پاک کردم، دارویم را خوردم و توی تخت رفتم، اما انگار از شلیک آن گلوله واقعاً زخمی شده بودم. چه طور گلوله داخل تفنگ رفته بود؟ هرچه فکر می کردم به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم. این افکار، دستمال های توی سوراخ دماغم و نفس کشیدن با دهان خشک، خواب را از چشم هایم دور کرده بود. چراغ کنار تختم را روشن کردم و کتابی را از میان کتاب هایی که مامان آن جا گذاشته بود، برداشتم. مامان در حراج خیریه ی مدرسه ی هکلا(۱۰) شرکت کرده بود و از آن جایی که مدرسه داشت تعطیل می شد، تعداد زیادی از کتاب های تاریخی و اکتشافی مدرسه را با خودش به خانه آورده بود. من در مدرسه کمی کند بودم و مامان فکر می کرد باید بیش تر کتاب بخوانم و می دانست کتاب های تاریخی و ماجراجویانه را دوست دارم.
مشغول خواندن کتابی شدم در مورد فرانسیسکو پیزارو(۱۱) و نبردش با اینکاها در پرو. در ۱۵۳۲ پیزارو با کم تر از دویست نفر، آتاهوالپا(۱۲)، رئیس اینکاها با ارتشی متشکل از پنجاه هزار سرباز را دستگیر می کند. سربازهای پیزارو با شلیک گلوله از تفنگ های قدیمی چنان دود و سر و صدایی ایجاد می کنند که اینکاها را می ترسانند و پیزارو در یک لحظه موفق می شود به آتاهوالپا حمله کند، خنجرش را بر گردن او بگذارد و امپراتوری اینکاها را شکست بدهد. جالب است!
بعد پیزارو، آتاهوالپا را گروگان نگه می دارد تا از اینکاها مجسمه های طلا بگیرد ـ انگار اینکاها یک شاه میداس داشتند که دور شهر می گشت و وقتی به چیزی دست می زد آن را به طلا تبدیل می کرد. اما دنیا هیچ نشانی از آن مجسمه های طلا پیدا نکرد، چون فاتحان دست های حریص شان را روی منابع طلا گذاشتند و همه را ذوب کردند. آن ها همه ی مجسمه های طلای زیبا را به سکه های اسپانیایی تبدیل کردند و با کشتی برای شاه و ملکه ی اسپانیا فرستادند که عاشق طلا بودند و حرص شان پایانی نداشت.

نظرات کاربران درباره کتاب بن‌بست نورولت

کتاب خوبیه
در 7 ماه پیش توسط محمد فتاحی
ابدا جالب نبود طولانی و خسته کننده
در 7 ماه پیش توسط نیلز