فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مانفرد

کتاب مانفرد

نسخه الکترونیک کتاب مانفرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مانفرد

خواب‌های من، اگر خوابی در کار باشد، خواب نیست؛ بلکه ادامه‌ی افکار آزارنده‌ای است که در برابرشان تاب ایستادگی ندارم. در دلم همواره شب‌زنده‌داری به پاست، و این چشم‌ها بسته نمی‌شوند، مگر آن‌که به درون باز شوند، و من باز نفس می‌کشم و سر و شکل زندگان دارم. اما اندوه آموزگار خردمندان است. غمْ خود دانشی است؛ آنان که بیش‌تر می‌دانند ناگزیر باید بیش‌تر بر حقیقت مرگبار سوگواری کنند. درخت دانش بار زندگی نمی‌دهد. فلسفه و علم، علوم غریبه، و تمام دانش‌های جهان را آزموده‌ام، و در من نیرویی هست که تمام این‌ها را به فرمان خویش درآورده است، اما هیچ‌یک کمکی به من نکردند. من به مردمان نیکی کرده‌ام، و حتا بین مردمان نیکی نیز دیده‌ام، اما بی‌فایده بوده است. دشمنانی داشته‌ام که هیچ‌یک بر من چیره نشدند و بسیاری از آنان در برابرم به خاک افتادند، اما این نیز بی‌ثمر بوده است. نیکی و بدی، زندگی، قدرت، شهوات، و تمام ویژگی‌هایی که در دیگران می‌بینم، همه از پس آن ساعت شوم برایم همچون باران بر شوره‌زار بوده است. من هیچ هراسی ندارم، و سنگینی این طلسم را حس می‌کنم که هیچ ترس طبیعی، هیچ دلشوره‌ای به‌خاطر امید و آرزویی، و هیچ عشق پنهانی به هر آن‌چه زمینی است نداشته باشم. اکنون به کار خود بپردازم. ای کارگزاران مرموز! ای ارواح جهان بی‌انتها، که من در تاریکی و روشنایی به دنبال‌تان گشته‌ام!

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مانفرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. Gothic، سبک معماری گوتیک که در قرن دوازدهم میلادی در اروپا رایج بود.ـ م.
۲. اشتباه چاپی در کار نیست، همان «نوشیدن» است، نه «نیوشیدن».ـ م.
۳. Eros and Anteros
۴. The Hag of Endor
۵. Jove، خدای خدایان در آیین چند خدایی روم باستان، که ما با نام دیگرش، ژوپیتر، او را می شناسیم. مقایسه شود با زئوس، خدای خدایان در یونان باستان. ـ م.
۶. Arimanes
۷. Nemesis
۸. Kalon
۹. Coloseum، میدان مبارزه ی گلادیاتورها در روم باستان. ـ م.
۱۰. Tiber
۱۱. George Gordon Noel, 6th Baron Byron
۱۲. William Wordsworth
۱۳. Samuel Taylor Colleridge
۱۴. Newstead Abbey
۱۵. Harrow
۱۶. Anne Isabella Milbanke
۱۷. Augusta Leigh
۱۸. Hucknall
۱۹. Northrop Frye
۲۰. Faust
۲۱. Stuart Sperry
۲۲. K. McCornick Luke
۲۳. D. L. Macdonald
۲۴. Marry-Ann Chaworth
۲۵. Edinburgh Review
۲۶. English Bards and Scotch Reviewers
۲۷. John Cam Hobhouse
۲۸. Flamouth
۲۹. Childe Burun
۳۰. Leander
۳۱. Childe Harol's Pilgrimage
۳۲. Lady Caroline Lamb
۳۳. The Giaour
۳۴. The Bride of Abydos
۳۵. The Siege of Corinth
۳۶. The Prisoner of Chillon
۳۷. Beppo
۳۸. Mazeppa
۳۹. Marino Faliero

پرده ی نخست

صحنه ی نخست

مانفرد، تنها، در سرسرایی گوتیک(۱)، زمان: نیمه شب

مانفرد: روغن چراغ تمام می شود، اما اگر آن را نیز پر کنم بدان اندازه که من باید ببینم نخواهد سوخت.
خواب های من، اگر خوابی در کار باشد، خواب نیست؛ بلکه ادامه ی افکار آزارنده ای است که در برابرشان تاب ایستادگی ندارم. در دلم همواره شب زنده داری به پاست، و این چشم ها بسته نمی شوند، مگر آن که به درون باز شوند، و من باز نفس می کشم و سر و شکل زندگان دارم. اما اندوه آموزگار خردمندان است. غمْ خود دانشی است؛ آنان که بیش تر می دانند ناگزیر باید بیش تر بر حقیقت مرگبار سوگواری کنند. درخت دانش بار زندگی نمی دهد. فلسفه و علم، علوم غریبه، و تمام دانش های جهان را آزموده ام، و در من نیرویی هست که تمام این ها را به فرمان خویش درآورده است، اما هیچ یک کمکی به من نکردند. من به مردمان نیکی کرده ام، و حتا بین مردمان نیکی نیز دیده ام، اما بی فایده بوده است. دشمنانی داشته ام که هیچ یک بر من چیره نشدند و بسیاری از آنان در برابرم به خاک افتادند، اما این نیز بی ثمر بوده است. نیکی و بدی، زندگی، قدرت، شهوات، و تمام ویژگی هایی که در دیگران می بینم، همه از پس آن ساعت شوم برایم همچون باران بر شوره زار بوده است. من هیچ هراسی ندارم، و سنگینی این طلسم را حس می کنم که هیچ ترس طبیعی، هیچ دلشوره ای به خاطر امید و آرزویی، و هیچ عشق پنهانی به هر آن چه زمینی است نداشته باشم.
اکنون به کار خود بپردازم.
ای کارگزاران مرموز!
ای ارواح جهان بی انتها، که من در تاریکی و روشنایی به دنبال تان گشته ام! ای شما که به دور زمین می گردید و هستی تان از ما پنهان است! ای شما که قله های دست نیافتنی کوه ها میعادگاه همیشگی تان و غارهای خشکی و دریا مکان های آشنایی برای تان هستند! به یاری این طلسم مکتوب که مرا بر شما توانا می سازد شما را فرا می خوانم. برخیزید! ظاهر شوید!

(یک مکث کوتاه.)

هنوز نیامده اند. اکنون، به صدای کسی که نخستین در میان شماست، به واسطه ی این نشانه که لرزه بر اندام تان می افکند، و به فرمان کسی که نامیراست: برخیزید! ظاهر شوید! ظاهر شوید!

(مکث.)

حال که چنین است، ای ارواح زمین و هوا، شما را از من گریز نیست. اکنون با نیرویی شگرف تر از هر آن چه تاکنون به کار گرفته ام، با نیروی این طلسم بی رحم که در ستاره ای نفرین شده ــ خرابه ی سوزان یک جهان ویران شده، و یک دوزخ سرگردان در فضای بی انتها ــ زاده شده است، به واسطه ی نفرینی که روحم گرفتار آن است، و به واسطه ی اندیشه های درون و پیرامونم شما را به فرمان خود در می آورم. ظاهر شوید!

در انتهای تاریک تر تالار، ستاره ای ظاهر می شود که در جای خود ثابت است، و صدایی در حال آوازخواندن به گوش می رسد.

روح نخست: میرا! در برابر خواسته ی تو سر خم کردم،
هرچند خواهشت ممنوعه باشد،
و از قصر باشکوهم در ابرها
که از نفس گرگ و میش ساخته شده
و غروب تابستان زراندودش کرده است
و با رنگ های نیلی و سرخ آراسته شده،
بر پرتو ستاره ای نشستم و به سویت آمدم
و به فرمان تو سر خم کردم.
میرا! خواسته ات برآورده باد!
روح دوم: «مون بلان» پادشاه کوهستان هاست
مدت ها پیش تاج این سلطنت را بر سرش نهاده اند.
بر اریکه ای از صخره ها نشسته، ردایی از ابر بر تن دارد
و تاجی از برف بر سر.
شالی از درختان جنگلی بر کمر بسته
و بهمن را به دست گرفته است.
اما آن توده ی غلتان غرنده، پیش از آن که فرو غلتد،
باید گوش به فرمان من بایستد.
یخ رود سرد و ناآرام هر روز در حرکت است،
اما این منم که او را فرمان به رفتن یا ایستادن می دهم.
من روح کوهستانم،
می توانم کوه ها را خم کنم
یا تا بن بلرزانم،
از من چه می خواهی؟
روح سوم: در اعماق آبی آب ها،
آن جا که موج ناتوان می شود،
آن جا که باد غریبه است
و اژدهای دریا می زید،
آن جا که پری دریایی
گیسوان سبزش را با صدف می آراید،
صدای طلسم های تو
همچون طوفانی که بر سطح دریا می وزد
طنین انداز شد
و قصر آرام مرجانی مرا دربر گرفت.
اکنون خواسته هایت را
برای روح دریا بازگو!
روح چهارم: آن جا که زمین لرزه بر بالشی از آتش خفته
و دریاچه های قیرجوشان
بالاتر و بالاتر می آیند،
آن جا که ریشه های «آند» در عمق زمین فرو رفته،
و قله هایش سر بر آسمان می سایند،
زادگاهم را در آن جا ترک گفتم
تا در انجام فرمان تو بکوشم،
طلسم تو مرا تسخیر کرده،
و خواست تو راهبر من خواهد بود!
روح پنجم: من آنم که سوار بر بادم،
و طوفان را به جنبش درمی آورم.
طوفانی که هم اکنون پشت سر بر جای گذاشتم
هنوز از غرش رعدوبرق می جوشد.
تا به سوی تو آیم، در خشکی و دریا
بر بال تندباد نشستم.
کشتی هایی دیدم، که گرچه با مهارت دریا را می نوردیدند،
اما پیش از آن که شب بگذرد، جملگی غرق خواهند شد.
روح ششم: سایه های تاریک شب آرامشگاه من است،
از چه رو طلسم تو مرا با نور می آزارد؟
روح هفتم: ستاره ای که بر سرنوشت تو فرمانروایی می کند
پیش از آن که زمین پدیدار شود
به فرمان من بود.
ستاره ای زیبا و شاداب،
زیباترین ستاره ای
که تاکنون به دور خورشید گشته است،
در مداری منظم و درعین حال آزاد.
ستاره ای که تاکنون زیباتر از آن در فلک پدیدار نشده است.
ناگاه آن ساعت فرا رسید، و ستاره ی تو
به توده ی سرگردان و بی شکلی از آتش بدل شد؛
ستاره ای سرگردان در فضا، یک نفرین مجسم،
و خاری در چشم عالم.
بدون داشتن مدار یا مسیری مشخص،
هنوز با نیروی درونی خود در حرکت است؛
ناهنجاری آشکار فلک،
و عفریت آسمان ها.
و تو، تحت تاثیر آن زاده شدی.
تو ای کرم! که من خوار می شمارمت
اما نیرویی (که اکنون در دست توست، اما از آن تو نیست
و در نهایت تو را از آن من خواهد ساخت)
وادارم می کند تا از تو فرمانبرداری کنم.
اکنون دمی فرود آمده ام
و این ارواح ناتوان را می بینم که بر تو تعظیم کرده اند،
و با موجود بی ارزشی چون تو گفت وگو می کنند.
هان! ای زاده ی خاک! تو را با من چه کار؟
ارواح هفتگانه: زمین، اقیانوس، آسمان، شب، کوه ها، باد، و ستاره ی سرنوشت تو
همه آماده و گوش به فرمان تواند، ای فرزند خاک!
همه در حضور تو و آماده ی فرمان توایم،
ای زاده ی میرایان، از ما چه می خواهی؟
مانفرد: فراموشی.
روح نخست: از چه چیز؟ چه کس؟ و چرا؟
مانفرد: از آن چیزی که در درونم نقش بسته است، همان جا بخوانیدش.
خود آن را می دانید، و من نمی توانم بر زبان بیاورمش.
روح: ما تنها آن چه را که در اختیار داریم می توانیم به تو دهیم.
از ما هر چیز مادی را بخواه؛ قدرت مطلق، حکومت بر بخشی از زمین یا تمامی آن، یا نشانه ای که با آن بتوانی نیروهای گوش به فرمان ما را به خدمت خود درآوری. هر کدام از این ها و یا تمامی این ها را اگر بخواهی از آن تو خواهد بود.
مانفرد: فراموشی، از خود بی خبری! آیا از تمام قلمروهای نهانی تان، که این چنین خیره به من پیشکش می کنید، نمی توانید آن چه را که من می خواهم بیرون آورید؟
روح: این در ذات ما و در توان ما نیست، اما اگر خواهان مرگ باشی، خواهی مرد.
مانفرد: آیا مرگ آن را به من ارزانی خواهد داشت؟
روح: ما نامیراییم و فراموش نمی کنیم. ما ابدی هستیم و برای ما گذشته، همانند آینده، حاضر است. آیا پاسخت داده شد؟
مانفرد: شما مرا به سخره گرفته اید، اما نیرویی که شما را بدین جا آورده، شما را از آنِ من کرده است. برده ها! خواست مرا به ریشخند نگیرید! روح و ذهن من، اخگر خدایگانی و آتش هستی من به همان روشنی، به همان درخشش و به همان دورپروازی شماست، و شما را بر روح من، هرچند در قفسی از خاک گرفتار آمده است، چیرگی نیست! پاسخم دهید، وگرنه به شما خواهم آموخت که من که ام!
روح: پاسخ ما همان است. ما به زبان خودِ تو پاسخت را دادیم.
مانفرد: چرا چنین می گویید؟
روح: اگر آن چنان که تو می گویی گوهر وجودی تو همانند ما باشد، ما پاسخت را داده ایم. آن چه میرندگان مرگش می نامند با ما سروکاری ندارد [ و ما از چه گونگی آن بی خبریم].
مانفرد: پس شما را بیهوده از قلمروهای تان فرا خواندم، شما نمی توانید و یا نمی خواهید یاری ام کنید.
روح: از ما بخواه، هر آن چه داریم از آنِ تو خواهد بود. پیش از آن که ما را بازگردانی باز هم بیندیش. دوباره بخواه! پادشاهی و فرمانروایی، قدرت، روزهای درازتر...
مانفرد: مرا با روزهای درازتر چه کار؟ نفرین بر این روزها! خود بیش از اندازه درازند. بروید! دور شوید!
روح: لختی درنگ کن. اکنون که ما این جاییم، می خواهیم تو را خدمتی کنیم. نیک اندیشه کن، آیا از آن چه در توان ماست، هیچ نیست که در نظرت بی ارزش نباشد؟
مانفرد: نه، هیچ! اما اندکی درنگ کنید. دوست دارم پیش از آن که بروید شما را رودررو ببینم. من صدای شما را چون ترانه ای شیرین و سوزناک می شنوم، همچون موسیقی آب ها، اما آن چه می بینم تنها ستاره ای بزرگ و درخشان است و نه بیش تر. اینک آن چنان که هستید نزد من آیید. یک یا همگی تان به همان شکلی که هست بر من ظاهر شود.
روح: ما شکلی نداریم، تجلی ما در همان عناصری است که ما گردانندگان آن هاییم. تو خود صورتی را برگزین تا ما به همان صورت بر تو درآییم.
مانفرد: هیچ صورتی بر روی زمین برایم چندان زشت یا زیبا نیست تا از آن میان برگزینم. بگذارید تواناترین شما با صورتی که بر او برازنده تر است بر من جلوه گر شود. پدیدار شو!

نظرات کاربران درباره کتاب مانفرد

در میان این مجموعه ، نمایش قرن نوزدهمی مانفرد با رویکردهای مکتب رومانتیک ، تحول نمایشنامه نویسی را در طول دهه ها نشان می دهد .
در 4 هفته پیش توسط حمید پورعلی
شعر بسیار زیبایی است از زبان یک شخصیت فوق العاده جذاب بایرونی.
در 5 ماه پیش توسط jib...yar