فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک روز بلند طولانی

کتاب یک روز بلند طولانی

نسخه الکترونیک کتاب یک روز بلند طولانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب یک روز بلند طولانی

کلمه خدا را با مکث بر زبان آورد. درست مثل همان روزی که به سیمین گفت: «هیچ می‌دانی اسامی خداوند ۹۹تا هستند؟» سیمین گفت: «خدا؟!» آن روزها به دنبال پیدا کردن نشانه‌هایی برای ۹های داخل خوابش بود. این را تازه در جایی خوانده بود: صدمین اسم، نام اعظم خداست. سیمین بلند خندید و گفت: «تو واقعا به خدا اعتقاد داری عزیز؟» و به سیمین نگفت که همه ۹۹ اسم را می‌شناسند جز صدمین نام که فقط یکی بیشتر از ۹۹ است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب یک روز بلند طولانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک

اگر موجودی بتواند در آینه خودش را تشخیص بدهد، می توان گفت خودآگاه است.

نام اولین داستان، «دایره تباهکار ۹۹» بود:

روزگاری در هند مرد آرایشگری بود که هر روز برای خدمت پیش پادشاه می رفت. او همیشه آن قدر شاد بود که پادشاه به او حسادت می کرد. روزی پادشاه به وزیرش گله می کند که چطور این مرد با این زندگی فقیرانه این قدر شاد و آرام و راضی است؟ وزیر می گوید: «بگذارید او را گرفتار دایره تباهکار ۹۹ کنیم.» او دستور می دهد که در خانه مرد کیسه ای با ۹۹ سکه بگذارند. مرد در برگشت به خانه کیسه را پیدا می کند اما تمام شب نمی خوابد چون چندین بار سکه ها را می شمرد و هر بار متعجب می شود که چرا ۹۹ سکه؟ البته که او از داشتن سکه ها خوشحال می شود اما حالا که صاحب ۹۹ سکه شده، چرا ۱۰۰ تا نباشند؟ اصلاً ۹۹ سکه یک جور نقص است، نشان می دهد که چیزی از کیسه کم شده. برای همین از روز بعد تلاشش برای به دست آوردن آن یک سکه شروع می شود. سعی می کند بیشتر کار کند تا معادل یک سکه پول درآورد. حتی فکر می کند روزهایی روزه بگیرد تا غذا نخورد و پول بیشتری دستش بیاید. کم کم احوالاتش تغییر می کند. کار بیشتر و غذای کمتر، سختگیری و وسواس برای جمع آوری پول یک سکه، خسته و عصبانی و غمگینش می کند. پادشاه از او علت ناراحتی اش را می پرسد. آرایشگر می گوید: «باید چیزی را کامل کنم.» پادشاه دلش به حال او سوخته می خواهد یک سکه را به او بدهد اما وزیر نمی گذارد، می گوید: «اگر می خواست می توانست از همان ۹۹ سکه اش لذت ببرد و استفاده کند. بهتر است آن ۹۹ سکه را هم از او بگیرید تا به حال اولش برگردد. وگرنه دایره تباهکار ۹۹ نابودش خواهد کرد.»
***
کتاب را بست، آمد جلوِ فروشنده و با زبان فرانسه شکسته بسته گفت: «می شود این کتاب را برایم پست کنید؟»
وقتی جواب مثبت فروشنده را شنید تازه یادش افتاد که هیچ نشانی ای از بابک ندارد.
از کتابفروشی آمد بیرون. توی کتابفروشی که می چرخید فکر کرد شاید این همان کتابفروشی ای باشد که پدرش در جوانی به آن جا می رفته و خودش در تمام دوران نوجوانی به این فکر می کرده که کاش یک روزی آن جا را ببیند. آن وقت آن کتاب به چشمش خورده بود، حکایت های قدیمی. آن را برداشته بود و همان جا ولو شده بود روی زمین تا بخواندش چون عنوان اولین داستانش عدد «۹۹» داشت. بایستی این را به بابک نشان می داد. بابک کجا بود؟ نبایستی به جای این کارها می رفت و بابک را پیدا می کرد؟
به ۹ها فکر کرد. همان دو ۹ که او را به این جا کشانده بودند. هنوز هم داشتند نشانی می دانند. بابک آنچه را می خواست پیدا کرده بود؟ اصلاً بابک دنبال نشانی بود؟
آن قدر غرق این فکرها بود که نفهمید کی به زیر برج ایفل رسیده.
سرش را بالا کرد تا بلندترین نقطه برج را ببیند. اگر کلاه سرش بود می افتاد اما کلاه نداشت. اگر سیمین بود اصرارش می کرد آن کلاه بافتنی را که دوستش دارد بردارد، اما برنداشت، می خواست موهایش هوا بخورند. حالا گوش هایش یخ کرده بود.
این موقع سال پاریس سرد است. یک بار که می خواست این موقع سال با بابک به پاریس بیاید همین را بهش گفته بود: «می روی پاریس دلت می گیرد؛ همه اش ابر و باران.» و او جواب داده بود: «بهتر، می خواهم دلم بگیرد.» سیمین خندیده بود. به دیوانگی هایش عادت داشت. برای همین از جوابی که به بابک داده بود تعجب نکرد. فقط گفت: «ژانویه بروید، همه جا شور و شوق سال نو دارد.»
ژانویه نیامده بود. نمی توانست بیاید چون قرارش زودتر بود. ولی نه زیر برج ایفل. یک بار از بابک پرسیده بود: «کدام سمت ایفل مجسمه آقای ایفل هست؟» بابک گفته بود: «کنار همان پایه هاست، زود پیدایش می کنی.» چیزهای دیگری هم گفته بود. شاید این که آدم بکوبد بیاید پاریس، بعد بخواهد مجسمه آقای ایفل را ببیند؟! آن هم کسی که آن همه سرکوفت شنید بابت ساختن این برج و آخرش هم در انزوا مرد و حالا فرانسه میلیون میلیون بابت جاذبه توریستی همین آهن پاره غول آسا پول درمی آورد.
«آهن پاره غول آسا؟! نگو تو رو خدا.» این را سیمین گفت. پشت بندش هم آهی کشید که معلوم بود دلش می خواست خودش پای برج ایفل می بود. حالا او ایستاده بود پای برج ایفل. کنار مجسمه آقای ایفل که از قیافه اش معلوم نبود بابت ساختن این برجی که زندگی اش را تباه و نامش را جاودانه کرده خوشحال است یا ناراحت. هنوز اول صبح بود اما او از خیلی وقت پیش زده بود بیرون. در اولین کافه سر راهش یک قهوه بدون شیر خورد. پیاده از کناره رود سن آمد و روی پل عشاق ایستاد. باز هم عشق.
به قرارش فکر کرد که مربوط به عشق بود. دست کشید به قفل های روی نرده پل و به دست هایی فکر کرد که گرمایشان هنوز روی قفل ها بود. سیمین اگر بود می گفت برایم عکس بگیر. عکس نگرفت. نمی خواست مثل توریست ها به نظر بیاید. بابک اگر بود می گفت: «بیخود از همه چیز عکس نگیر. هزار تا عکس قشنگ ترش همه جا هست. حالا چه فرقی می کند عکس این پل را خودت گرفته باشی یا یکی دیگر؟»
فرقی نمی کرد. برای همین نرفت آن طرف سن تا همان کافه ای را پیدا کند که پدرش تعریف کرده بود اولین روزی که به پاریس آمده آن جا نوشیدنی خورده. یک دانشجوی بورسیه غریب و تنها؛ که آمده توی یکی از معروف ترین کافه های پاریس نشسته و به هوای نوشیدنی طبیعی خنک، یک نوشیدنی الکلی قوی را درجا و یک ضرب رفته بالا طوری که پیشخدمت نتوانسته خودش را کنترل کند و چند بار برگشته و با تعجب نگاهش کرده. چقدر با پدرش به این خاطره خندیده بودند. کافه هنوز همان جا بود اما او رفت سراغ اولین کافه سر راهش و بیرون روی صندلی سبزی نشست. سردش بود اما توی کافه نرفت. فکر کرد شاید یک روز که پدرش از این جا رد می شده، همین جا نشسته. نمی شود؟ می شود. سیمین می گفت که اصلاً هر جای پاریس یک جور خاطره است. یک جور زندگی. زندگی آدم هایی که پاریس را ساخته اند. شاید هم پاریس آن ها را ساخته. بیخود که پاریس، پاریس نشده.
بابک پوزخند می زد: «پاریس هم جایی است مثل بقیه دنیا. از دور که نگاهش می کنی قشنگ است، جادویی است. اما اگر آن جا زندگی کنی معلوم می شود چقدر دلگیر و افسرده کننده است.» او نمی خواست در پاریس زندگی کند. می خواست به قرارش برسد. تا آن موقع خیلی وقت داشت اما دلش می خواست اول برود پای مجسمه ایفل، و درست مثل عکس قدیمی پدرش بنشیند روی چمن هایی که در پس زمینه اش ایفل بی اعتنا و ثابت مانده. پاکت سیگارش را نگاه کرد. فکر کرد یک سیگار دیگر بکشد. سیگار را روشن کرد و بلند شد. می خواست راه برود و سیگار بکشد. سیمین بود حتماً ازش عکس می گرفت. عکس آدمی در کناره رود سن که راه می رود و سیگار می کشد، در پس زمینه یک روز ابری که معلوم نیست قرار است بارانی بشود یا نه. پسر سیاهپوستی که یکدفعه جاکلیدی هایی با طرح ایفل را گرفت جلوش هم به همین مشکوک بود چون کلاه سویی شرتش را کشیده بود روی سرش. دسته جاکلیدی ها را جلوِ رویش تکان تکان داد و انگشت اشاره اش را به نشانه یک یورو گرفت بالا. حتماً ایستاده بود که پسر فکر کرده بود خریدار است. اما او جاکلیدی برج ایفل نمی خواست. دلش می خواست بداند پسر سیاهپوست پاریس را چه شکلی می بیند. بابک می گفت: «الآن سیاهپوست ها توی پاریس از خود فرانسوی ها بیشترند.» سیمین قبول نمی کرد، مطمئن بود پاریس پر است از زنان و مردانی با پوست مهتابی و نگاه عاشقانه. می گفت: «عکس ها که همین را نشان می دهد!» ایستاد جلوِ یک کتابفروشی و از توی شیشه اش آدم هایی را که از پشت سرش می گذشتند نگاه کرد. قیافه هایشان جدی بود. می خواست بشمرد ببیند سیاه ها بیشترند یا سفیدها. نتوانست چون همان موقع باران گرفت و خیلی ها دویدند. بابک اگر بود می گفت خوبی باران در این است که کثافت های خیابان ها را می شوید.
***
بابک باز هم نگذاشت او از باران لذت ببرد، رفت توی کتابفروشی. و آن کتاب را دید. شاید برای همین اول فکر کرد که باید کتاب را برای بابک بفرستد، که ناخواسته او را باز به ۹ها وصل کرده بود.
حالا کنار برج بود. کتاب را خریده بود. باران آرام تر شده بود و با وجود این آدم ها ایستاده بودند جلوِ باجه بلیت تا سوار آسانسور شوند و بروند بالای برج. حتماً دوست داشتند پاریس را در یک روز بارانی از بالای برج ایفل ببینند. دوست داشتند بگویند نمی دانید دیدن پاریس زیر پایتان، زیر باران، چه حالی می دهد.
یک نفر گفت: «عزیز.» یک لحظه قلبش فشرده شد. برگشت. فکر کرد شاید سیمین باشد. نگاه کرد. نفهمید چه کسی گفته عزیز. شاید یکی بود مثل سیمین که تا چیزی هیجان زده اش می کند فوراً بگوید عزیز. هرکه بود سیمین نبود. فقط توهم بود، توهم داشتن لحظه ای که سیمین دنبالش تا این جا آمده باشد و با شیرینی و قهقهه بگوید عزیز، عزیز....
به تقویم کامپیوتر مچی اش نگاه کرد: ۹ / ۹. درست بود.
هنوز تا زمان ملاقات چند ساعت وقت داشت. آن قدر که بتواند از کنار مجسمه آقای ایفل به دوردست ها نگاه کند، خیلی دور، جایی که دیگر خط افق با آسمان یکی می شد.
روی چمن های خیس ولو شد. به بابک و سیمین فکر کرد، که خودش رهایشان کرده بود. به خاطر دو عدد ۹.
بابک اگر بود پوزخند می زد و می گفت: «بالاخره نقش آدم بده قصه را گرفتی.»

نظرات کاربران درباره کتاب یک روز بلند طولانی

یکی از بهترین کتاب هایی که خوندم
در 11 ماه پیش توسط
عـالی بود ، حتما لذت خواهید برد
در 1 سال پیش توسط