فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پوینده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تصویر زیبا

کتاب تصویر زیبا

نسخه الکترونیک کتاب تصویر زیبا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تصویر زیبا

آندرا: بدون تو دلم می­گیره. البته روزای اول فقط دلم می‌گیره... ولی وقتی کاملاً تو گل گیر کردی و بدبخت شدی می‌تونی رو من حساب کنی. می­تونی بیای پیشم. شاید اون موقع هنوز به‌طور احمقانه­ای منتظرت باشم. بوریس: به نظرت من بدبخت میشم؟ آندرا: نه... فکر نکنم. بوریس: از پسش برمیام؟ سکوت. آندرا: نمی­دونم...

ادامه...

بخشی از کتاب تصویر زیبا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

یک عصر بهاری که هوا هنوز روشن است.
پارکینگ رستوران (که رستوران دیده نمی­شود)
مردی ایستاده است.
ماشینی که درِ سمت مسافرش باز است، پاهای زنی از ماشین بیرون آمده­.
زن سیگاری روشن می­کند.
زمانی می­گذرد و بعد مرد شروع به صحبت می­کند.

بوریس: خب بریم ایبیس یک اتاق بگیریم و من بدون معطلی... این­طوری دوست دارم!
آندرا: ایبیس!
بوریس: یا هر جای دیگه!...(چند لحظه سکوت می­کند)... اگه بتونی تو ماشین سیگار نکشی خیلی بهتره.

آندرا پکی به سیگار می­زند و دودش را در ماشین پس می دهد. سرش را جلو عقب می­کند تا دود همه ماشین را پر کند.

بوریس: خب چه کار کنیم؟
آندرا: برام مهم نیست...
بوریس: بمونیم؟ چه کار کنیم آندرا؟
آندرا: خودت بگو. به نظرت عجیب نیست با تو به رستورانی اومدم که زنت پیشنهاد کرده؟
بوریس: اون که رستوران رو پیشنهاد نکرده، فقط گفت که رستوران خوبیه.
آندرا: دوتاش یک معنی میده.
بوریس: نه...!
آندرا (به آرامی از ماشین بیرون می­آید): بهش گفتی با کی می­خوای بری رستوران؟
بوریس: شخص خاصی رو اسم نبردم... چه می­دونم با چند تا از مشتری­هام.
آندرا: از زنت اسم یک رستوران رو پرسیدی در حالی که می­دونستی می­خوای با من بری اونجا؟
بوریس: من نپرسیدم... درموردش حرف زدیم. مشکلش چیه؟
آندرا: اگه می­خواستی برام یک شال هم بخری، ازش می پرسیدی از کدوم مغازه بخریش؟
بوریس: این دو هیچ ربطی بهم ندارند.
آندرا: دقیقاً هم ربط دارند.
بوریس: آندرا، من دارم سعی می­کنم ببرمت رستوران...
آندرا: سعی می­کنی؟
بوریس: منظورم این نبود...
آندرا: سعی می­کنی منو ببری رستوران؟!
بوریس: آره سعی می­کنم. وقتمون کمه. تو همیشه منو سرزنش می­کنی که فقط در چهارچوب روابط جنسی می­بینمت و هیچ­ وقت با هم ناهار یا شام درست حسابی نخوردیم. منم می­خوام یک کاری بکنم که خوشحالت می­کنه با اینکه در موقعیت سختی قرار گرفتم و تازه باید ادا اطوار هم تحمل کنم...
آندرا: دارن بهم یک شام صدقه میدن، آخ که چقدر من ناشکرم!
بوریس: نمی­خوام که از من تشکر کنی فقط می­خوام خوشحال باشی...
آندرا: از خوشحالی تو پوستم نمی­گنجم.
بوریس: بریم یک جای دیگه؟ می­خوای کجا بری؟
آندرا: نمی­تونی بفهمی چقدر برام ناخوشاینده که زنت قاطی کوچیک­ترین مسئله­ای شده که فقط به من و تو مربوطه؟
بوریس: درک می­کنم... درک می­کنم، ولی کمی اغراق می کنی.
آندرا: خب حالا زنت اون رستوران رو از کجا می­شناسه؟ نکنه با معشوقش میره اونجا؟
بوریس: خیلی جالب بود!
آندرا: می­دونه امشب می­خوای بری اونجا؟
بوریس: نه.
آندرا: بهش گفتی امشب برنامت چیه؟
بوریس: انقدر سیگار نکش دیگه بسه.
آندرا: چرا؟
بوریس: زیادی سیگار می­کشی.
آندرا: خوشم میاد وقتی نگرانم میشی. حتی برای اینکه نگرانم بشی زیاد سیگار می­کشم.
بوریس: خوبه!
آندرا: شده یک کاری رو زیادی انجام بدم فقط بخاطر اینکه کسی نگرانم بشه.
بوریس: من نگرانت میشم.
آندرا: ولی نگرانیت واقعی نیست.
بوریس: چرا.
آندرا: نه.
بوریس: آندرا چه کار کنیم؟ ببین، اینجا خوبه. محیطش زیباست و پر درخته. میریم روی بالکن می­شینیم، شام می­خوریم، سعی می­کنیم خوش باشیم و بخندیم. خوبه؟
آندرا: از دامنم خوشت میاد؟
بوریس: عالیه.
آندرا: زیادی کوتاه نیست؟
بوریس: نه.
آندرا: دخترم میگه زیادی کوتاهه.
بوریس: اون چه میدونه. بچه­ها تو این سن اصلاً سلیقه­ی این چیزا رو ندارند.
آندرا: اون دوست داره مثل خانوم­های متشخص لباس بپوشم.
بوریس: برای این کار وقت زیاده. تو هنوز خیلی جوونی. بیا بوسم کن.
آندرا: نه.
بوریس: بوسم کن. (بوریس، آندرا را بغل می­کند و یکدیگر را می­بوسند)
آندرا: فکر می­کردم امشب خیلی بهمون خوش بگذره.
بوریس: منم همین فکر رو می­کردم.
آندرا: کسی که داره خرابش می­کنه من نیستم. به زنت گفتی امشب چکار می­خوای بکنی؟
بوریس: حتماً باید این بحث رو ادامه بدیم؟
آندرا: بهش چی گفتی؟
بوریس: هیچی.
آندرا: ازت نپرسید کجا میری؟
بوریس: رفته ولانسین.
آندرا: رفته ولانسین! منم احمقم و باور کردم!
بوریس: داری خستم می­کنی.
آندرا: پیش­بینی می­کردم.
بوریس: الان تو شرایطی نیستم که بتونم این نوع چرت و پرت­ها رو تحمل کنم.
آندرا: پس تمام شب رو می­تونیم با هم باشیم؟
بوریس: نه.
آندرا: خوبه... اون وقت چرا؟ اگه زنت ولانسینه چرا نمی تونیم تمام شب رو با هم باشیم؟
بوریس: چونکه نمیشه. خودت می­دونی.
آندرا: چرا نمیشه؟
بوریس: چون من یک مرد مجرد آزاد نیستم! چون خانواده دارم و به دنبالش یک سری مسائل رو باید اجرا کنم. می­دونستی استعداد خیلی خوبی تو اینکه بتونی لحظات خوب رو خراب کنی داری؟
آندرا: پشه­ها تمام بدنم رو نیش زدند!
بوریس: یک اسپری تو داشبورده.
آندرا اسپری را از داخل ماشین برمی­دارد و به خودش می زند.
بوریس: به منم بزن.
آندرا به صورت و بدن بوریس هم اسپری می­زند.
بوریس: دیوونه شدی!... آندرا کورم کردی!
آندرا: نه... می­دونی یک بار با یکی از همکارام یک شب کامل با هم تو داروخونه بودیم؟
بوریس: آها، خوبه...
آندرا: به نظر میرسه که دارم به رابطه جنسی اعتیاد پیدا می­کنم. دارم جایگزین پارالازول کدئین می­کنمش!
بوریس: پارالازول کدئین؟ جدیده؟
آندرا: حالمو خوب می­کنه.
بوریس: تو امشب تصمیم گرفتی منو عصبی کنی.
آندرا: دوست دارم همچین نیرویی داشته باشم.
بوریس: این همکارت دیگه از کجا پیداش شد؟
آندرا: همکاره دیگه!
بوریس: حالا چی شد که تو سر از تخت همکارت درآوردی؟
آندرا: اینجور نوآوری­ها رو دوست دارم.
بوریس: منم به این نوآوری­هات امشب نیاز دارم.
آندرا: ترجیح می­دادی بهت نگم؟
بوریس: چند سالشه؟
آندرا: بیست­وشش سال...
بوریس: بیست­وشش سال... به فکر بقای نسل افتادی...
آندرا: کسی چه می­دونه؟
بوریس: حالا من چه عکس­العملی باید نشون بدم؟ مثل یک مرد مدرن عمل کنم و کارت رو بی­شرمانه تحسین کنم؟
آندرا: بوریس!... بالاخره یک کلمه­ی خوب گفتی!
بوریس: چشمم رو کور کردی.
آندرا: ببینم... یکم قرمز شده... یک محلول چشم تو کیفم دارم...
بوریس: نه، نه... ولش کن...بیست­وشش ساله. پسره از پیرها خوشش میاد؟
آندرا: شاید.
بوریس: این دامن جلف رو هم برای اون پوشیدی؟
آندرا: تو که گفتی قشنگه!
بوریس: خیلی خسته­ام.
آندرا: پس جلفه؟
بوریس: یه کم.
آندرا: خب، بریم این رستورانه؟... می­خوای شبو تو پارکینگ بگذرونیم یا اینکه بالاخره میای بریم شام بخوریم؟
بوریس: دیگه گشنم نیست.

آندرا داخل ماشین می­رود و رادیو را روشن می­کند. کانال های رادیو را تندتند عوض می­کند تا اینکه بالاخره روی یک کانال می­ایستد. آهنگ Under My thumbاز des Stones در حال پخش شدن است. آندرا هیجان­زده می­شود و شروع به خواندن آهنگ می­کند. سپس به آرامی می­رقصد.
بوریس نزدیکش می­شود و رادیو را خاموش می­کند.

نظرات کاربران درباره کتاب تصویر زیبا

یک نمایشنامه خوب و عالی
در 1 ماه پیش توسط ray...mmd
ای کاش امکانی بود که تعداد پرسوناژ را هم ببینیم و بتونیم بر اساس شخصیت ها و تعدادشون تصمیم بگیریم میخوایم نمایشنامه را یا نه . برای دوستانی که قصدشون بروی صحنه بردن عست این قضیه مهمه قطعا
در 1 سال پیش توسط yasna poursina