فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب لئوناردو داوینچی

کتاب لئوناردو داوینچی

نسخه الکترونیک کتاب لئوناردو داوینچی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب لئوناردو داوینچی

در این کتاب نویسنده با قلمی توانا و در قالبی پرنقش و نگار از پس و ورای «اسطوره» لئوناردو به شخصیت و ذات درون این بزرگمرد می‌پردازد و هنرمند را در مقاطع گوناگون زندگی‌اش می‌کاود و روح ناآرام و مزاج دمدمی این پیشاهنگ و پرچمدار دنیای نو را درمتن و زمینه عصر و دورانی می‌پژوهد که تصورات انسان از جهان و خلقت متزلزل و دگرگون گردیده است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۲۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب لئوناردو داوینچی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. Cipriano Buonacorsi
۲.Messer، مشتق از واژه فرانسوی missire (معادل مادام برای بانوان)؛ عنوانی است معادل آقا یا جناب، رایج در اواخر قرون وسطی و دوران رنسانس ایتالیا، که برای شوالیه ها، قضات و کارمندان عالیرتبه استفاده می شد. ــ م.
۳.  (Girolamo Savonarola(1498-1452: راهب دومینیکنی ایتالیایی. او با انتقاد شدید از نحوه زندگی اشرافیت و انحطاط اخلاقی حاکمین اروپا جنبشی به وجود آورد و قدرتی به هم زد و در فاصله سال های ۱۴۹۴ تا کمی قبل از اعدامش در سال ۱۴۹۸، عملاً حکمران فلورانس و مرد قدرتمند این جمهوری بود. از بیست و دوسالگی وارد فرقه دومینیکنی ها شد و چون علیه فساد و انحطاط حاکمین نطق های آتشین ایراد می کرد، مردم به طرفداری از او برخاستند. او از سرسخت ترین مخالفین اومانیسم دوران رنسانس بود. ساوونارولا در ۲۵ ژوئیه سال ۱۴۹۲ در جمع مردم، تاریخ دقیق مرگ پاپ اینوسنت هشتم را پیشگویی کرد و صحت این پیشگویی شهرت او را در مقام پیامبری جدید و پیشگو بر سر زبان ها انداخت و بر شهرتش افزود. او علنا از شارل هشتم، پادشاه فرانسه، حمایت کرد و الکساندر ششم، پاپ جدید (رودریگو بورجا)، را به چالش طلبید. پاپ در سال ۱۴۹۵ او را ممنوع المنبر کرد، اما ساوونارولا همچنان به انتقاد تند از فسادِ دستگاه واتیکان ادامه داد. در سال ۱۴۹۷ دسته های بزرگی از نوجوانان و کودکان (fanciulli) در فلورانس به راه انداخت که خانه به خانه می گشتند و «به نام عیسی مسیح» همه آنچه را ساوونارولا مظهر و نماد فساد و انحطاط می دانست ضبط و مصادره می کردند ــ از جمله مصادیق این «نمادهای فساد» نه تنها کتب و تصاویر ضاله، بلکه همه نوع «کالای لوکس» مانند تابلوی نقاشی، زیورآلات، لوازم آرایش، آینه، اکثر سازهای موسیقی، ورق، مبل قیمتی و البسه گرانبها بود. به فرمان ساوونارولا همه این اشیا و وسایل را در روز ۷ فوریه ۱۴۹۷ و ۱۷ فوریه ۱۴۹۸ در میدان مرکزی فلورانس آتش زدند. پاپ فرقه فرانسیسکن را به مقابله با او واداشت و از سوی دیگر شارل هشتم هم به فرانسه برگشت و ساوونارولا از حمایت او محروم گردید. مردم فلورانس هم به تدریج، عمدتا در نتیجه سختگیری های متعصبانه و بی رویه، از او برگشتند. پاپ در ۱۳ مه ۱۴۹۷ ساوونارولا را به عنوان «ملحد» و «منافق» خلع لباس و از کلیسا طرد و اخراج کرد. ساوونارولا اعلام کرد حاضر است برای اثبات صحت نظراتش «داوری را به خدا واگذار» کند و از خرمن آتش بگذرد؛ و چون این آزمایش عملی نشد، مردم بر او شوریدند و او را به زندان انداختند. ساوونارولا را روز ۲۳ مه ۱۴۹۸ در فلورانس و در همان میدانی که «نمادهای جاه طلبی و غرور و انحطاط» را آتش زده بود به دار آویختند و جسدش را سوزاندند. ماکیاولی که چندین بار به خطابه های ساوونارولا گوش داده بود، برخی از عقایدش را می پسندید، اما با تعصب خشک و افراطی او مخالف بود. پروتستان ها ساوونارولا را «شهید» می دانند و روز اعدامش را گرامی می دارند. در کلیسای کاتولیک هم تلاش هایی برای تقدیس او به عمل آمده است. ــ م.
۴. Ecce Homo! ــ Ecce Deus!
۵.:Elle واحد قدیم طول در اندازه های مختلف. در دوران رنسانس هر اِل ۶۶ تا ۷۰ سانتیمتر طول داشت. ــ م.
۶. به روایت انجیل یوحنا، پونتیوس پیلاطس، حاکم رومی ایالت یهودیه، مسیحِ شکنجه شده و زجردیده را که تاجی از خار بر سرش نهاده بودند به مردم نشان داد و، چون او را مستحق مرگ بر صلیب نمی دانست، این جمله را بر زبان راند. اما بزرگان یهود مرگ او را طلبیدند و حکم تصلیبش را از حاکم گرفتند. ــ م.
۷. Oleum Veneris
۸. casta meretrix
۹. در اکثر تواریخ علت مرگ دوک جیان گاله آتسو نه مسمومیت، بلکه اصابت ضربه خنجر به سر و سینه اش ذکر شده است. ــ م.
۱۰. واژه پرهیب را به عنوان برگردان و جانشین واژه silhouetteیا خطِ کناره نما برگزیده ام. ــ م.
۱۱. Dyonis
۱۲. Fortuna: الهه خوشبختی و سرنوشت در اساطیر روم باستان است. ــ م.
۱۳. Trattato sulla Pitura
۱۴. کلوفون: راتیانه، صمغ درخت کاج. ــ م.
۱۵. «اگر می بینی پترارکا لاورا (Laura، هم به معنای درخت برگ بوست و هم نامی برای دختران) را این قدر دوست داشت، به این علت بود که برگ آن ادویه خوبی است برای سوسیس و کباب تیهو. اما من اصلاً حوصله چنین حماقت هایی را ندارم». ــ م.
۱۶. ufficiali di notte e monasteri
۱۷. Mercato Nuovo
۱۸. Fragilita
۱۹. Pazzia bestialissima
۲۰. ژانوس ایزد دروازه ها و گذرگاه ها در اساطیر رومی است و نیز ایزد موکل بر ماه ژانویه. آن را با صورت مردی نشان می دهند با دو سر و دو چهره که یکی رو به جلو و دیگری به پشت سر می نگرد، یعنی هم آینده را می بیند و هم گذشته را؛ هم آنان را که می آیند و هم آنان را که می روند. ــ م.
۲۱. در جریان جنگ های صلیبی، و پس از آن، شوالیه های صلیبی پس از بازگشت از سرزمین مقدس اشیای زیادی را، عمدتا با شناسنامه و تاریخچه مجعول، با خود به اروپا بردند و به نام «اشیای مقدس ِ» متعلق به مراسم تصلیب حضرت مسیح در ازای مبالغ گزاف به کلیساها فروختند. تعداد زیادی پارچه که ادعا می شد از لباس و کفن آن حضرت کنده شده، صدها تکه چوب که ادعا می شد از صلیب مسیح جدا شده و ده ها میخ آهنی که ادعا می شد با آن ها مسیح را به صلیب کوبیده بودند، از این جمله است. ــ م.
۲۲. «گوشت شکافته از ضربه میخ/ دستی که زخم پهلو را نشانه رفته است/ به خاطر رستگاری (نوع بشر) / این قربانی (که خونبهای گناه ابوالبشر است) به درگاهت تقدیم می شود». ــ م.
۲۳. Halleluja
۲۴. جمع الهه. ــ م.
۲۵. سیفلیس. ــ م.
۲۶. Balnea Aponitana
۲۷. Libro de las Profecías
۲۸. Apophthegma (apojqedma)
۲۹. «همه به دنبال وحدت». ــ م.
۳۰. گایوس ماریوس؛ سردار و کنسول رومی که در دوره فرمانروایی اش (۱۰۹ ـ ۸۸ ق.م) بر سر اصلاحات نظامی و سیاسی با سنای روم اختلاف شدید داشت. ــ م.
۳۱. Laude del Sol
۳۲. ambrosianische Republik: جمهوری کوتاه مدتی که مردم میلان پس از مرگ شهریار ویسکونتی، در سال ۱۴۴۷ برپا کردند. این جمهوری در سال ۱۴۵۰ به دست فرانچسکو اسفورتسا سرکوب و ملغی گردید. نام این جمهوری از «امبروزیوس»، قدیس محبوب شهر، اخذ شده بود. ــ م.
۳۳.il Colosso یا «غول» نامی است که میلانی ها بر مجسمه فرانچسکو اسفورتسای سوار بر اسب نهاده بودند که به سفارش لودویکو اسفورتسا قرار بود به دست لئوناردو ساخته و در باغ کاخ سلطنتی میلان مستقر شود. لئوناردو، طبق عادت، کار ساختنِ این مجسمه را سال ها به تعویق انداخت و به مطالعه و طراحی ساختمان بدن اسب ها بسنده کرد. استاد سرانجام در سال ۱۳۹۳ و زیر فشارِ شهریار میلان مُدلی از بزرگِ خاندان اسفورتسا از جنس گل کوزه گری به ارتفاع هفت متر ساخت که قرار بود بعداً با مفرغ قالب گیری شود. اما یکصد تُن مفرغ مورد نیاز آن، که تهیه و آماده کار شده بود، با شروع حملات فرانسه به ایتالیا برای ساخت توپ و سایر سلاح های آتشین به فرارا حمل شد و قالب گیری مُدل به تاخیر افتاد. و نهایتا هم در سپتامبر سال ۱۴۹۹، که فرانسوی ها میلان را فتح کردند، مجسمه گلین «غول» به دست سربازان فرانسوی کاملاً تخریب و نابود گردید. اکثر طرح های مربوط به این اثر در موزه های اروپا نگهداری می شود. ــ م.
۳۴. نام واقعی این شخصیت توماسو ماسینی (Tommaso Masini) است (زوروآسترو داپره تولا نام هنری اوست). فلزکار، کیمیاگر و دوست و همراه نزدیک لئوناردو بود. رنگ های روغنی دیوارنگاره شام آخر و رنگ های دیوارنگاره نبرد آنگیاری را برای لئوناردو ساخت و در تدارک ریخته گری مجسمه فرانچسکو اسفورتسا (که عملی نشد) شرکت داشت. مخترع آلیاژ ویژه ای از جنس مس و قلع است که لئوناردو در نوشته هایش به آن اشاره دارد. ماسینی در سال ۱۵۰۵ با دستگاه ساخته شده توسط داوینچی در ارتفاعات شمال شرقی فلورانس پروازی آزمایشی انجام داد و لئوناردو نوشته است که در این آزمایش پا و چند دنده ماسینی شکست. ماسینی یک سال پس از مرگ لئوناردو، در سال ۱۵۲۰، در رُم درگذشت. ــ م.
۳۵. این پیش بینی نویسنده به حقیقت نپیوست. شام آخر حتی در دوره حیات داوینچی به علت اشتباه نقاش و استفاده او از رنگ های روغنی بر روی دیوار مرطوب ترک برداشت و آسیب جدی دید و حتی رنگ بخش بزرگی از آن طبله کرد و پوسته پوسته شد، اما تلاش های پرشماری برای جلوگیری از پیشرفت تخریب به عمل آمد (در سال های ۱۷۲۶،۱۷۷۰، ۱۸۱۹ و...) و آخرین تلاش مجدانه و همه جانبه، که با استفاده از تکنیک های مدرن انجام شد (از ۱۹۷۸ تا ۱۹۹۹)، توانست روند تخریب را متوقف کند، به طوری که اکنون دوباره دیدار از دیوارنگاره شام آخر البته هر ساعت تنها صد نفر، به مدت پانزده دقیقه، آن هم با نام نویسی قبلی امکانپذیر است. ــ م.
۳۶. Camera obscura: «دوربین تاریکخانه ای» در اصل اتاقک تاریکی است که عدسی (لنز) ندارد و فقط یکی از سطوح آن روزنه بسیار ریزی دارد که نور از آن می گذرد و از صحنه روبه رو، بر روی صفحه مقابلِ روزنه، تصویری نسبتا واضح، اما برعکس می سازد. «اتاقک تاریک» پیشگامِ دوربین عکاسی است و در پیدایش و گسترش دانش «ژرف شناسی» یا پرسپکتیو نقش موثری داشته. اما این دستگاه از اختراعات لئوناردو نیست: اصول آن را از دوران ارسطو و اقلیدس می شناختند و تئوری دقیق آن را نیز در سده پنجم هجری ابن هیثم (Alhazen)، پدر علم فیزیک نور، تدوین کرد. اما البته نقاشان ایتالیایی دوره رنسانس، و مشخصا داوینچی، که از این دستگاه بهره فراوان می برد، هم در تکامل آن نقشی بسزا داشتند. ــ م.
۳۷. سختکوشی پیگیرانه. ــ م.
۳۸. Adda
۳۹. Ser: عنوانی است محترمانه (مانند جناب) برای دفترداران و تجارِ متعین ایتالیایی در قرون گذشته. ــ م.
۴۰. در سال های اخیر برخی از پژوهشگران و مورخانِ موجه و صاحب نظر به این نتیجه رسیده اند که کاترینا، مادر لئوناردو، کنیز عربی بوده که غسل تعمید یافته و مسیحی پرورش یافته بوده و موقتا به عنوان کلفت در خانه سِر پی یرو زندگی و کار می کرده. اما این فرضیه هنوز کاملاً اثبات نشده و همچنان مورد تشکیک و دعواست. ــ م.
۴۱. مخفف اسم لئوناردو است. ــ م.
۴۲. Antipod: آنتی پود به نقاطی اطلاق می شود که درست در دو سوی مخالف کره زمین قرار دارند (مانند قطبین شمال و جنوب). ــ م.
۴۳. در انجیل یوحنا آمده است مسیح پس از تصلیب و رستاخیز، ابتدا بر جمعی از حواریونش ظاهر شد که توما در میان آنان نبود. توما هنگامی که گزارش دیگران را درباره معجزه رستاخیز شنید، گفت تا شخصا جای زخم نیزه را در پهلوی عیسای مسیح نبیند و انگشتش را در آن فرونکند، داستان این معجزه را باور نمی کند. و آن گاه که عیسی دیگر بار بر حواریونش ظاهر شد، توما را فراخواند تا انگشت در زخم پهلوی پیامبر فروکند و ایمان بیاورد. و تازه در آن جا بود که تومایِ «دیرباور» به عیسی گفت: «ای سرور و ای خدای من، باور آوردم.» این صحنه بارها در هنرهای تجسمی تصویر شده است. ــ م.
۴۴. Rotella
۴۵. Medusa: از شخصیت های اساطیری یونان باستان ــ عفریته ای است زشت رو که بر سرش به جای مو، مار روییده است، پوستی پوشیده از فلس دارد و نگاهش چنان هولناک است که بیننده را به سنگ تبدیل می کند. ــ م.
۴۶. Lorenzo il Magnefico
۴۷. کورتیزان، همان طور که از اسم آن پیداست، (دربار = Court) به معنای «بانوی درباری» است و به ویژه در دوران رنسانس به زنانی اطلاق می شد که با نام محبوبه به درباریان و نجیب زادگان ثروتمند «خدمت» می کردند. این رسم، که سنت آن به یونان باستان می رسد، تا قرن نوزدهم جنبه علنی و نیمه رسمی داشت. برخی از کورتیزان ها افزون بر این «وظیفه رسمی»، در هنر و ادب هم دستی داشتند و ادیبه و هنرمند به حساب می آمدند. شناخته شده ترین و مشهورترین کورتیزان در دنیای ادبیات، شاید مادام کاملیا اثر الکساندر دومای پسر باشد. ــ م.
۴۸. Phalanx: به نوعی آرایش جنگی اطلاق می شود که از صفوف کاملاً بسته و فشرده پیاده نظام سنگین اسلحه تشکیل شده است. این صفوف چسبیده به هم در پناه سپرهای بلند به صورت خطی به دشمن یورش می بردند. آرایش نظامی فالانکس به ویژه در یونان باستان و سپس در امپراتوری روم رایج بود، هرچند قدمت آن به دوران سومری ها می رسد. ــ م.
۴۹. Basilisk: موجودی افسانه ای موسوم به «شاه مارها» که بالاتنه اش خروس است و تاج بر سر دارد و پایین تنه اش مار است. ــ م.
۵۰. در اساطیر یونان، کریون پسر کرونوس و برادر ناتنی زئوس و یکی از قنطورس های اساطیری است که نیمی انسان و نیمی جانورند. ــ م.
۵۱. ژولیوس سزار روز دهم ژانویه سال ۴۹ میلادی، علی رغم منع قانونی، ظاهراً به بهانه دفاع از مصوبات سنای رُم در برابر خودسری های پمپئوس، رقیب اصلی سزار، ولی در حقیقت برای اعلام نامزدی مجدد در رهبری سه نفره امپراتوری از رودخانه روبیکون که مرز سرزمین گُل (فرانسه) و ایتالیا بود گذشت و خطر جنگ داخلی را به جان خرید. روایت شده که سزار در آن روز این جمله را به نشانه قبول خطر و انجام یک کار بی بازگشت بر زبان آورده بود (به معنای تصمیم گرفته شد و کار از کار گذشت). ــ م.
۵۲. (1372-1415)Jan Hus: مصلح دینی چک و رئیس دانشگاه پراگ بود. هوس تحت تاثیر افکار جان ویکلیف، فیلسوف انگلیسی، به مخالفت با سلطنت مطلق پاپ پرداخت و فساد و انحطاط اخلاقی و مالی روحانیت مسیحی را به چالش طلبید و خواستار اصلاحات و دگرگونی بنیادی در کلیسا شد. هوس را در شهر کنستانس آلمان محاکمه و به مرگ محکوم کردند و در آتش سوزاندند. ــ م.
۵۳. «چزاره» در زبان ایتالیایی همان «سزار» یا «قیصر» است. ــ م.
۵۴. مادر غرق در ماتم بود: سروده ای است مذهبی در وصف سوگ مریم عذرا که می گویند در مراسم تصلیب مسیح حضور داشت؛ مرثیه ای است بر ماتم آن حضرت، بازمانده از سال های قرون وسطی. ــ م.
۵۵. فوروم رمانوم، قدیمی ترین «فوروم» («محوطه») رُم باستان و مرکز سیاسی، اقتصادی و مذهبی امپراتوری روم بود. آن را از قرن پنجم پیش از میلاد به بعد و به تدریج در دره میان سه تپه از هفت تپه باستانی رُم (کاپیتول، پالاتین و اسکوویلین) ساختند. در سال های اوج امپراتوری مهم ترین معابد، بزرگ ترین تالارهای اجتماعات، سنای رُم، باشکوه ترین طاق نصرت ها و معتبرترین تجارت خانه ها در آن جا متمرکز بود. خرابه های فوروم رومانوم هنوز هم یکی از جاذبه های توریستی شهر رُم است. ــ م.
۵۶. Campo Vaccino
۵۷. Trattato Sulla Pittura
۵۸. 12 Buonomini
۵۹. لئوناردو اجرای دیوارنگاره نبرد آنگیاری را در سال ۱۵۰۳ آغاز کرد، اما در سال ۱۵۰۶ که به میلان رفت، آن را ناتمام رها کرد. جورجو واساری در سال ۱۵۶۳ تالار شورای شهر فلورانس را دوباره و از نو تزیین کرد و از این تاریخ دیوارنگاره لئوناردو گمشده و مفقود به حساب می آید. اما پژوهش های جدید نوید داده که این نقاشی در پشت تزیین دیوار شرقی تالار احتمالاً سالم و دست نخورده همچنان باقی است. تلاش هایی برای دستیابی دوباره به آن در جریان است. ــ م.
۶۰. Santa Trinità
۶۱. Santa Croce
۶۲. Tabula Samaragdina
۶۳. Erasistratus
۶۴. Herophilus
۶۵. «حرمت تدفین».ــ م.
۶۶. De Principatibus
۶۷. «آن کس که...». ــ م.
۶۸. «نمی گوید». ــ م.
۶۹.Maitre: به فرانسوی یعنی استاد. ــ م.
۷۰.sire: لقب پادشاهان فرانسه. ــ م.
۷۱. Della Natura

چشمه کجاست؟

انبارهای صنف رنگرزانِ شهر فلورانس در کنار کلیسای اورسان میکله قرار داشت. بر فراز دروازه هر یک از انبارها ردیفی از نمونه های رشته پشم هایی آویزان بود که به سرزمین های بیگانه و گوناگون تعلق داشتند و در فلورانس رنگ شده بودند.
در یکی از این انبارها، در محاصره کوهی از مدارک و نامه ها و صورت حساب ها، جناب سینیور سیپریانو بوناکرسی،(۱) بازرگان ثروتمند فلورانسی، نشسته بود. قلمی پشت گوشش گذاشته و در حالی که از سرمای اوایل ماه مارس کمی در عذاب بود، با چشم های نزدیک بینش، به ظاهر گذرا و سرسری اما در واقع بسیار دقیق و موشکافانه، یکی از طومارهای دخل و خرجش را بررسی می کرد.
پس از جمع و تفریق آخرین اعداد، نفس عمیقی کشید و بوی عدل های پشم، زنجبیلِ عربی و دارچین هندی را به ریه اش فرستاد، به پشتی صندلی اش تکیه داد و در ذهن به طراحی نامه ای پرداخت که می خواست برای نماینده اش در مونپلیه فرانسه بنویسد.
در این لحظه کسی به دفتر آمد. مِسر(۲) سیپریانو چشم گشود و گریلو، کشاورز میانسال، را دید که در یکی از تاکستان های او اجاره دار بود.
«ها، گریلو، تویی؟ چه خوب که آمدی. بگو ببینم پیشرفت کار چطور است؟ تا پیش از طلوع آفتابِ فردا کار تمام خواهد شد؟»
گریلو آه بلندی کشید و به عصایش تکیه داد: «همه چیز آماده است و کارگرِ کافی هم در اختیار داریم. ولی ارباب، پیشنهاد می کنم باز هم کمی صبر کنیم و کار را به تاخیر بیندازیم.»
«ولی خودِ تو پیشنهاد کردی زودتر و تا کسی پیش دستی نکرده، دست به کار شویم!»
«درست است. ولی من می ترسم. اکنون ماه صیام است و کاری که می کنیم کراهت دارد...»
«من گناهش را به گردن می گیرم. نترس، تو را لو نخواهم داد. ولی سوال این است که آیا واقعا چیزی گیرمان خواهد آمد؟»
«چرا نیاید؟ همه نشانه ها مثبت است. حتی پدران و پدربزرگ هایمان هم تپه پشت آسیاب را می شناختند. شب ها هم نورهای مرموزی در سن جووانی مشاهده می شود. در این اطراف از این جور چیزها خیلی زیاد پیدا می شود. دهاتی ها می گویند همین اواخر در جریان حفر یک چاه در تاکستانِ مارینیولا مجسمه یک شیطان را در خاک پیدا کرده بودند.»
«چه می گویی؟ چه شیطانی؟»
«مجسمه ای از جنس مِس که شاخ داشت و پاهایش مثل پای بز بود؛ انگار می خندید. روی یک پا می رقصید و با انگشت دست بشکن می زد. آن قدر قدیمی بود که کاملاً زنگار گرفته و سبز شده بود.»
«خب، با آن چه کار کردند؟»
«ذوبش کردند و از مس ِ آن به افتخار میکائیل قدیس یک ناقوس ساختند.»
مسر سیپریانو با خشمی آشکار پرسید: «چرا قبلاً این ماجرا را به من نگفتی، گریلو؟»
«در آن روزها شما در سفر بودید. برای معامله به سی ینا رفته بودید.»
«خب، می توانستی برایم نامه بنویسی. فوراً برمی گشتم. حاضر بودم پول ده ناقوس را به این مردم احمق بدهم و مجسمه را از آنان بگیرم. چه حماقتی! یک مجسمه باستانی را ذوب می کنند و از آن ناقوس می سازند!»
«واقعا احمق اند! شما ناراحت نشوید، مسر سیپریانو. تقاص حماقتشان را پس داده اند؛ از روزی که ناقوس جدید را به برج کلیسا آویخته اند، آفت به جان سیب ها و گیلاس هایشان افتاده و زیتون هایشان هم نارس از درخت می افتند. تازه، ناقوس هم صدای بدی دارد و به درد نمی خورد.»
«یعنی چه؟»
«خب، بدصداست و هیچ احساس روحانیتی در شنونده ایجاد نمی کند. این هم طبیعی است: از مس ِ مجسمه شیطان که ناقوس خوبی برای مسیح درست نمی شود. نمی خواهم ارباب را عصبانی کنم، ولی شاید کشیش حق دارد که می گوید از جنس نجس نمی توان کالای پاک و منزه ساخت. بنابراین باید کار را با احتیاط پیش ببریم. باید از صلیب و کتاب دعا کمک بگیریم، چون شیطان خیلی مکار است. شیطان با همان دست مرمرینی که پارسال پای تپه زیر آسیاب پیدا کردیم هم ما را فریب داد. جز بدبختی چیزی نصیبمان نشد.»
«بگو ببینم چطوری آن دست را پیدا کردید؟»
«پاییز بود. مشغول صرف شام بودیم که زاکلّو دوان دوان به خانه آمد و خبر آورد که هنگام قطع کردنِ تنه درختی خشک، مُرده ای سر از خاک بیرون آورده. به محل حادثه رفتیم و من در آن جا، در میان خاک و سنگ، دست سفیدی را دیدم که مثل دست دخترانِ اربابْ انگشتان موزون و ظریفی داشت. چراغ را بالا گرفتم و دیدم که این دست با انگشت به من اشاره می کند. نعره زدم و فرار کردم. اما قابله روستا که پیرزن دنیادیده ای است، به من و دیگران نهیب زد که: احمق ها، چرا می ترسید؟ مگر نمی بینید که این دست نه زنده است و نه مرده! 'این دست از سنگ است!' دست را گرفت و آن را مثل بوته چغندر از خاک بیرون کشید. دست درست از مچ شکسته بود. به او گفتم: 'به این سنگ دست نزن! شگون ندارد!' اما پیرزن گفت: نه، نترس، باید آن را به کلیسا ببریم تا کشیش با آب مقدس نجسی آن را زایل کند.' اما پیر سگ دروغ گفت، دست را به کلیسا نبرد و آن را در گوشه خانه اش مخفی کرد. و از آن روز به بعد چه معجزه ها که نکرد! هر بار که کسی با دندان درد به سراغش می رفت، با دستِ سنگی گونه بیمار را لمس می کرد و ورم دندان فوراً می خوابید. تب و شکم درد و صرع را هم به همین ترتیب درمان می کرد. حتی برای گاوهایی که مشکل زایمان داشتند هم معجزه می کرد: دست سنگی را به شکم ماده گاو می زد و گاو فوراً و بی دردِسر فارغ می شد. از این راه پول زیادی به جیب زد، اما پولش برکت نداشت و ماجرا برای من هم بدبختی به بار آورد. دون فاوستینو، کشیش روستای ما، روزگارم را سیاه کرد. در کلیسا از فراز منبر و در حضور همگان آبرویم را برد و مرا نوکر شیطان و فسادِ مجسم نامید! تهدید کرد که از من نزد اسقف شکایت خواهد کرد و شعایر مقدس را از من دریغ خواهد نمود. کودکان خردسال در کوچه ها پشت سرم می دویدند و فریاد می زدند: 'گریلو آمد! گریلوی جادوگر آمد! هم خودش جادوگر است و هم مادربزرگش!' باور کنید حتی شب ها هم آرام نمی گرفتم. بالاخره یک روز که قابله برای چیدن داروگیاهی به جنگل رفته بود، قفل درِ خانه اش را شکستم، دست مرمرین را پیدا کردم و آن را برای شما آوردم ــ هرچند که شما بیشتر از هشت سولدی به من ندادید، در حالی که لوتوی عتیقه فروش حاضر بود ده سولدی به من بدهد.»
«فراموش کن. خب، پس از این قرار در پای تپه حتما چیزی پیدا خواهیم کرد.»
گریلو آهی کشید و پاسخ داد: «بله، چیزی پیدا خواهیم کرد، اما باید مواظب باشیم که دون فاوستینو از ماجرا بو نبرد. اگر بفهمد، هم مزاحم شما خواهد شد و هم این بار مرا به خاک سیاه خواهد نشاند.»
«نگران نباش، گریلو، نمی گذاریم کشیش مزاحممان شود. در امان خدا، برو. سر شب منتظرم باش.»
***
همزمان با این گفتگو، در انبار پشتی، آن جا که عدل های پارچه تا سقف روی هم تلنبار شده بود، میان کارآموزان جوانِ سینیور سیپریانو هم گفتگویی جریان داشت. جووانی بلترافیو جوان نوزده ساله میلانی و خجالتی ای بود که به درخواست عمویش، که نقاش ِ روی شیشه بود، برای خرید رنگ هایی که تنها در این شهر ساخته و توزیع می شد به فلورانس آمده بود. جووانی در حقیقت کارآموز نقاشی بود و اکنون موقتا در انبار رنگرزی سیپریانو کار می کرد. عموی جووانی او را برای فراگیری هنر نقاشی به راهب پیری به نام فرا بنه دتو سپرده بود که فقط شمایل قدیسین را می کشید ولی در این عرصه، علی رغم تلاش بسیار، موفقیت چندانی نداشت. جووانی با آن که به آموزگار پیرش علاقه مند بود، اما می دانست که در مکتب او به جایی نخواهد رسید و از ته دل آرزو داشت روزی در مکتب استادی به نام مسر لئوناردو، که به ادعای طرفدارانش نابغه دوران بود، شاگردی کند.
آنتونیو، یکی دیگر از کارگران جوان انبار، گفت: «امروزه چه چیزهایی که به گوش آدم نمی رسد. اینک حتی تندیس ایزدانِ ملحدینِ باستان را هم از زیر خاک بیرون می کشند و تقدیس می کنند!»
نفر سوم پاسخ داد: «علتش روشن است؛ یوحنای قدیس در دوران تبعیدش در جزیره پاتموس رویایی دید: خواب دید فرشتگان شیطان را به بند کشیده و او را برای هزار سال در زیرِ زمین زندانی کرده اند تا مردم از شرِ وسوسه هایش در امان باشند، اما اکنون این هزار سالِ موعود به سر آمده است. شیطان از زندان رها شده است و فتنه می آفریند. امروزه پیشگامان دجالِ ضدمسیح دوباره در سراسر گیتی در تاخت و تازند.»
جووانی وحشت زده و کنجکاو پرسید: «منظورت چیست؟ آیا این علایم نشانه ظهور دجال...»
«بله! هیچ معنای دیگری ندارند! مگر نشنیده ای که فرا ساوونارولا(۳) به صراحت گفته: 'بیدار شوید! دوره آخرالزمان نزدیک است! 'امروز نه تنها بت های سنگی کهنه را از زیر خاک بیرون می کشند، بلکه بت های جدیدی می سازند که با بت های عهد باستان تفاوتی ندارند. نقاشان و مجسمه سازانِ امروزی خادم شیطان اند؛ کلیسای مسیح را به بتخانه و منزل شیطان تبدیل کرده اند. به آثارشان نگاه کن: سرتاسر الحاد و کفرند. باید آن ها را سوزاند و خاکسترشان را بر باد داد!»
جووانی خاموش ماند. ترسید چیزی بگوید که به مذاق آن جوانِ آتشین مزاج خوش نیاید. مطلب دیگری پیش کشید و خطاب به آنتونیو گفت: «آنتونیو، شنیده ام که لئوناردو داوینچی ــ که می دانم خویشاوند توست ــ دوباره در کارگاهش شاگرد می پذیرد. مدت هاست که آرزو دارم...»
آنتونیو سخن او را قطع کرد و گفت: «اگر می خواهی روحت را به شیطان بفروشی، به سراغ مِسر لئوناردو برو.»
«چرا؟ منظورت چیست؟»
«او خویشاوند من و بیست سال بزرگ تر از من است، اما در کتاب آمده: اگر یک بار و دو بار ملحدی را نصیحت کردی و او به راه راست برنگشت، از او روی بگردان و دوری کن! نخوتِ شیطان مغزش را بیمار کرده. می خواهد با ریاضیات و جادوی سیاه اسرار طبیعت را کشف کند. به قول ساوونارولا، چنین حکیمانی رو به خانه شیطان دارند!»
جووانی دوباره با حجب و احتیاط گفت: «نمی دانم شنیده ای یا نه؛ مِسر لئوناردو به فلورانس آمده!»
«برای چه؟»
«شهریارش او را به فلورانس فرستاده تا از ماترک لورنتسو دِ مدیچیِ مرحوم چند تابلو بخرد.»
«بود و نبودش برای من فرقی نمی کند.»
***
جورجو مِرولا، واقعه نگارِ دربارِ شهریار میلان، هم موقتا در خانه جناب سیپریانو دوست قدیمش به سر می برد. او نیز به نمایندگی از سوی اربابش به فلورانس آمده بود تا از ماترک لورنتسو دِ مدیچی برای کتابخانه حضرت دوک چند کتاب قدیمی و گرانبها انتخاب و خریداری کند. و در جریان همین دیدار کوتاه بود که جووانی بلترافیو را دید و استعداد و قریحه او را پسندید و از او خواست به عنوان کاتبِ خوشنویس با او به میلان برگردد. اما جووانی آرزوی دیگری در سر داشت و مِرولا از این آرزو آگاه بود.
جووانی آن روز صبح سراسیمه از خواب پرید و مرولا را دید که بالای سرش ایستاده است.
«برخیز! برخیز! وگرنه دیگران بدون ما به راه می افتند. وقت تنگ است!»
جووانی خواب آلوده گفت: «کجا؟ چه شده؟ باید کجا برویم؟»
«فراموش کرده ای؟ مگر به تو نگفتم که قرار است به ویلای مسر سیپریانو در بیرون شهر برویم؟ به تو گفتم که می خواهند امشب پای تپه زیر آسیاب را حفاری کنند.»
«شما بفرمایید، من نمی آیم...»
«نمی آیی؟ یعنی من بی جهت تو را بیدار کردم؟ و بی جهت قاطری را برایت زین کردم؟ پسر خوبی باش و بیدار شو و راه بیفت! لجبازی نکن! از چه می ترسی؟»
«از چیزی نمی ترسم، فقط این که دوست ندارم...»
«خب، پس خوب گوش کن جووانی! استاد محبوب تو لئوناردو داوینچی هم آن جاست!»
جووانی، به محض شنیدن نام استاد، از جا پرید، لباس پوشید و همراه مرولا به راه افتاد.
***
باران بند آمده و بادِ شمال ابرها را از آسمان رانده بود. شبْ مثل قیر سیاه بود و ستاره ها بر پهنه آسمانِ بدون ماه مثل دانه های الماس می درخشیدند و سوسو می زدند.
در آن سوی تپه، در پشت مرداب، دیوار سفید ویلای روستایی مسر سیپریانو در تاریکی و از لابه لای درختان به زحمت دیده می شد. در ساحل رودخانه یک آسیاب آبی قرار داشت.
گریلو جایی را نشان داد که به عقیده او حفاری در آن جا شانس موفقیت داشت. کارگران به فرمان سیپریانو کار حفاری را آغاز کردند. کلنگ و بیل به کار افتاد. بوی خاک مرطوب در فضا پیچید. خفاشی از ارتفاع کم از بالای سرشان گذشت. جووانی ترسید و تکان خورد.
مرولا دستی به شانه جووانی زد و گفت: «نترس، نترس، از دل این خاک نه شیطانی بیرون می آید و نه شبحی. فقط این که... خدا کند این الاغ، این گریلو، اشتباه نکرده باشد. من در حفریات زیادی حضور داشته و همکاری کرده ام. در دوره زعامت پاپ اینوسنت هشتم، کارگران ساختمانی در ویا آپیا ضمن خاکبرداری تابوتی سنگی پیدا کردند که روی آن کتیبه ای دیده می شد با این متن: 'جولیا، دختر کلادیوس.' در این تابوت جسد مومیایی شده دختر پانزده ساله ای قرار داشت که گویی تازه به خواب رفته بود. تازگی جسد و زیبایی این دختر چنان خیره کننده بود که مردم از همه جا برای دیدنش به رُم آمدند. به پاپ خبر دادند که مردم از همه جا به زیارت یک دختر مُرده، آن هم ملحده ای کافر، می آیند. ترسید و فرمان داد تابوت را مخفیانه سربه نیست کردند. بله، دوست من، چنین کشفیاتی هم گاهی میسر می شود.»
اما از حفره ای که گریلو و کارگرانش کنده بودند جز مشتی استخوان چیزی به دست نیامد. ساعت ها گذشت. ستاره ها یک یک ناپدید شدند و تنها ناهید بود که هنوز در اوج آسمان نورافشانی می کرد. اما گریلو، گرچه شرمنده به نظر می رسید، دست بردار نبود. هوا تقریبا روشن شده و خروس ها برای بار دوم بانگ زده بودند که ناگهان نعره گریلو از عمق حفره برخاست: «وای، وای، مرا بگیرید، دارم فرومی روم!»
فانوس آوردند. گریلو تا کمر در شکاف گنبدی خشتی فرو رفته بود که ظاهراً سقف زیرزمینی قدیمی بود و در زیر وزن بدن گریلو فرو ریخته بود.
دو کارگر قوی هیکل با احتیاط برای کمک به گریلو به عمق حفره رفتند. اما گریلو، با آن که پایش به شدت درد گرفته بود، بدون کمک آنان به درون زیرزمین خزید، در تاریکی به زمین و دیوارها دست کشید و سرانجام شادمانه فریاد زد: «یک بت سنگی! یک بت سنگی! مسر سیپریانو، من تندیس سنگی و خیلی قشنگ یک بت را پیدا کرده ام!»
«داد نزن! شاید اشتباه می کنی و دوباره جمجمه یک الاغ را جای مجسمه گرفته ای!»
«نه، نه، فقط یکی از دست هایش کنده شده... اما پاها، تنه، سر، همه جایش سالم است.»
کارگران پایین رفتند و تندیس سنگی را با احتیاط با طناب بالا کشیدند.
مسر سیپریانو فرمان داد: «کنار بروید و بگذارید ببینم!»
مرولا هم کشف جدید را با دقت ورانداز کرد و سپس گفت: «ونوس است! یکی از مجسمه های ونوس و کارِ دستِ 'پراکسیتِلِس' است. به شما تبریک می گویم، مسر سیپریانو! خوشا به حالتان! اگر شاه نشین میلان و جنوا را با هم به شما داده بودند هم تا این حد به شما رشک نمی بردم!»
ناگهان صدای ناقوس کلیسای روستای سن جرواسیو به آسمان برخاست. همه ناخواسته و نگران به هم نگریستند و سر جایشان خشک شدند. صدای ناقوس در آن سکوت صبحگاهی به نعره ای خشمگین می مانست. صدای زنگ کلیسا گاهی برای چند لحظه خاموش می شد و بعد، دوباره، خشمگین تر و مصمم تر نعره می زد.
گریلو، که تازه با سر و روی گل آلود از حفره بیرون آمده بود، دست بر سر کوبید و فریاد زد: «یا عیسای مسیح، به ما رحم کن. همین الساعه دون فاوستینوی کشیش به سراغمان می آید. آن مردان را در جاده روستا می بینید؟ سر و دست تکان می دهند و فریاد می زنند... ما را دیده اند! بدبخت شدم، از دست رفتم، خاک بر سرم شد...!»
بلترافیو نگاه گذرایی به اطراف انداخت. با آن که غرق تماشای مجسمه بود، نتوانست از دیدن چهره یکی از حاضرین چشم بپوشد. دقت و آرامش و خونسردی آن مرد ناشناس و توجه علاقه مندانه او به مجسمه ونوس، در تضادی کامل و آشکار با هیجان و ترس و پریشان فکری جووانی قرار داشت.
مسر سیپریانو گفت: «گوش کنید؛ این کار را می کنیم: این جا تا ویلای من چند قدم بیشتر فاصله ندارد. دروازه ویلا محکم است و می تواند در برابر هر یورشی مقاومت کند...»
گریلو هم گفت: «درست است. پس زود باشید دوستان. تندیس را بلند کنید.»
دسته جمعی مجسمه را بلند کردند و به ویلا بردند؛ هنوز آن را زمین نگذاشته بودند که هیکل دون فاوستینو بر فراز تپه آشکار گردید که دست ها را به آسمان برداشته بود و نعره می زد. کارگران تندیس ونوس را در طبقه همکف با احتیاط روی بستری از کاه خواباندند.
تازه درها و پنجره ها را بسته بودند که فریاد دون فاوستینوی کشیش به گوش رسید: «باز کنید! باز کنید! به نام خدای زنده به شما فرمان می دهم؛ دروازه را باز کنید!»
مسر سیپریانو از پنجره طبقه بالا سرک کشید، جمعیتِ پشت دروازه را ورانداز کرد و به این نتیجه رسید که تعدادشان چندان زیاد نیست. لبخندزنان و مودبانه با کشیش به چانه زنی پرداخت. اما دون فاوستینو اهل معامله نبود و با لجاجت اصرار ورزید و از صاحبخانه خواست بُت سنگی را به او تحویل دهد.
سیپریانو به یک حیله جنگی قدیمی متوسل شد و با لحنی مطمئن و محکم گفت: «پدر، مواظب باشید و جان مردم را به خطر نیندازید! من پیک سریع و سواره ای به شهر فرستاده و از فرمانده نیروهای مسلح درخواست کمک کرده ام. سوارانِ مسلح تا دو ساعت دیگر به این جا می رسند. هرکس که بی اجازه پا به خانه من بگذارد، با جان خود بازی کرده است.»
کشیش نعره زد: «در را بشکنید! نترسید! مسیح با ماست! در را بشکنید!»
پیرمرد یک چشم و آبله رویی با تبری در دست کنار کشیش ایستاده بود. کشیش تبر را از او گرفت و آن را با همه قدرت بر چوب دروازه کوبید. اما دیگران از او پیروی نکردند.
همان پیرمرد آبله رو با حُجب و تواضع آستین کشیش را کشید و آهسته گفت: «دون فاوستینو، ما مردم فقیر و تنگدستی هستیم و همیشه محتاج نان شبیم. سربازان همه کاسه کوزه ها را بر سر ما خواهند شکست و دمار از روزگار ما درخواهند آورد!...»
«مجسمه را از زیر خاک مِلک خودشان بیرون کشیده اند، قانونا نمی توان معترضشان شد...»
«کدام قانون؟ برای ما بدبخت ها که قانونی وجود ندارد...»
در این میان جووانی با دقت آن مرد ناشناس را زیر نظر گرفته بود. این مرد اکنون در کنار تندیس ونوس زانو زده بود و، با دقت و آرامش و پشتکار، با خط کش و پرگار و نقاله فلزی یک یک اعضای بدن مجسمه را اندازه می گرفت؛ و هنگام کار سرش را چنان روی تندیس خم می کرد که ریش بور و بلندش بر مرمرِ مجسمه می افتاد.
جووانی با کنجکاوی و شگفتی ای فزاینده به حرکات تند و آزموده دستِ مرد ناشناس خیره شد که با دقت و مهارت بر اعضا و جوارح و بر برجستگی ها و فرورفتگی های تندیس سنگی می دوید و گویی می خواست تا آخرین گوشه از اسرارِ زیبایی آن را کشف و برملا کند ــ و حیرت زده از خود پرسید: این مرد کیست؟ چه می خواهد و چه می جوید؟
جمع دهقانانی که جلوی ویلا اجتماع کرده بودند، سریعا رو به زوال رفت. دون فاوستینو نعره زد: «ایست! ایست! ای دین فروشان دنیاطلب، به کجا می روید؟! به همین آسانی مسیح را می فروشید و فراموش می کنید؟ از سربازان داروغه می ترسید، اما از قدرت دجال ضدمسیح باکی به دل راه نمی دهید؟»
اما گوش کسی بدهکارِ فریادهای او نبود.
«این دون فاوستینوی ما عجب حنجره ای دارد! ماندن ما چه سودی دارد؟ گنجی که پیدا نکرده اند...»
«ولی می گویند این مجسمه هم از جنس نقره است...»
«نقره؟ من آن را با چشم خودم دیدم! از جنس مرمر است و کاملاً عریان...»
«پناه بر خدا... پس حتی دیدن آن هم گناه است... بهتر است به سراغ کار و زندگی مان برویم. شخم مزرعه ام نیمه تمام مانده...»
«من هم باید به سراغ تاکستانم بروم. برو، خدا قوت!»
***

جورجو مرولا در گوشه خلوت ویلا، آن جا که تندیس الهه باستانی روی بستری از کاه آرام گرفته بود، به سراغ ناشناسی رفت که تندیس را اندازه می گرفت.
«می خواهید تناسب آرمانی' هنرمندان باستان را پیدا کنید؟ می خواهید زیبایی را با معادلات ریاضی اندازه بگیرید؟»
مرد ناشناس، خاموش و شگفت زده، به مرولا نگریست؛ گویی متوجه منظور و پرسش او نشده بود. به کارش ادامه داد. پایه های پرگار باز و بسته شد؛ نقاله و گونیا در جای جای چهره و اندام تندیس جابه جا شد؛ مرد ناشناس فواصل و زوایا را با دقت و مهارت اندازه گرفت و اعداد را در کتابچه ای ثبت کرد.
مرولا تلاشش را پی گرفت و دوباره پرسید: «اجازه می خواهم سوالی مطرح کنم: نقاله شما چند درجه دارد؟»
ناشناس با بی میلی و اکراه پاسخ داد: «وسایل اندازه گیری من متاسفانه دقت کافی ندارند. من برای اندازه گیری تناسب ها، چهره انسانی را معمولاً به درجه و دقیقه و ثانیه و ترز تقسیم می کنم. هر یک از این واحدها دوازده برابر واحد بعدی است.»
مرولا با تعجب گفت: «که در این صورت کوچک ترین واحد از ضخامت یک تار مو هم کوچک تراست!»
مرد ناشناس، که هنوز هم میلی به گفتگو نداشت، به سردی پاسخ داد: «یک ترز، یک چهل وهشت هزار و هشتصدوبیست وسوم طولِ کل صورت است.»
مرولا ابرویی بالا انداخت و لبخند زد: «چیز تازه ای یاد گرفتم! هرگز باورم نمی شد که این همه دقت امکانپذیر باشد!»
«هرچه دقیق تر، بهتر.»
«اوه، بله، البته!... ولی، خب، در عرصه هنر، در سنجش ِ زیبایی... این همه محاسبات ریاضی... درجه، دقیقه و ثانیه...! راستش را بخواهید من نمی توانم بپذیرم که یک هنرمند در اوج فورانِ قریحه، در لحظه آفرینش و الهامِ هنری، به فکر استفاده از پرگار و نقاله باشد...»
مرد ناشناس با بی حوصلگی پاسخ داد: «بله، بله، البته حق با شماست، ولی دانستن بهتر از ندانستن است... آگاهی و شناختْ فی نفسه فضیلت است...»
دوباره خم شد و با پرگار فاصله میان رستنگاه موی تندیس تا نوک چانه آن را اندازه گرفت.
جووانی با خود گفت: شناخت! آگاهی! انگار که انسان قادر است الهام را اندازه بگیرد! چه جسارتی! آیا واقعا این حقیقت را نمی داند و نمی فهمد؟
مرولا، که ظاهراً می خواست رقیب ناشناسش را تحریک کند و به محاجه و مجادله وادارد، درباره کمالِ دانش و هنرِ بزرگانِ عهد باستان داد سخن داد و تاکید کرد که هنرمندان باید در همه موارد از قدما تقلید کنند.
اما مرد ناشناس خاموش ماند و هنگامی که سخنان مرولا به آخر رسید، لبخندزنان گفت: «آن کس که از سرچشمه آب می نوشد، آبِ مانده را بر آبِ تازه ترجیح نمی دهد.»
مرولا فریاد زد: «شما که حتی بزرگانِ باستان را هم آبِ مانده 'می دانید، لطفا مرا ارشاد کنید و بگویید چشمه' چیست و کجاست؟»
ناشناس، ساده و مختصر، در یک جمله پاسخ داد: «طبیعت! استاد اعظمْ طبیعت است.» و پس از آن حاضر نشد به بحث و جدل ادامه دهد. خاموش و صبور به استدلالات مرولا گوش سپرد و مودبانه برایش سر تکان داد؛ اما نگاهش لحظه به لحظه سردتر شد و در وجناتش آثار ملال فزاینده ای آشکار گردید.
هنگامی که جورجو هم بالاخره از سخن سرایی خسته شد و خاموش گردید، مرد ناشناس توجه مرولا را به خراش ها و فرورفتگی های بسیار ظریفی در شانه و گردنِ تندیس جلب کرد که نه در نور تند دیده می شدند و نه در سایه و انسان تنها با حس بساوایی قادر به لمس آن ها بود و از ظرافتِ بی نهایت کار حکایت داشت. جووانی با خود گفت: و منِ نادان تصور کردم این مرد احساس ندارد! اما اگر واقعا احساس دارد و قلبش برای هنر می تپد، چرا نقاله و پرگار به دست دارد و می خواهد زیبایی را با عدد و رقم اندازه بگیرد؟ این مرد کیست؟
جووانی آستین مرولا را کشید و آهسته در گوشش به زمزمه پرسید: «مسر جورجو! این مرد کیست؟ نامش چیست؟»
«اوه، تو هنوز این جایی؟ فراموشت کرده بودم. خب، این مرد همانی است که ندیده دوستش داری! او را نشناختی؟ این مرد مسر لئوناردو داوینچی است!»
و جووانی را به استاد معرفی کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب لئوناردو داوینچی

به دلیل علاقه شخصی به این هنرمند بزرگ کتاب رو خوندم.اینکه نویسنده سعی کرده از مستندات تاریخی استفاده کنه خیلی خوبه و واقعا هم زیبا نوشته.رمان برخلاف اسمش قهرمان محور نیست و فقط به شخصیت اصلی نپرداخته و در تعدادی از فصل ها حتی سایه حضور داوینچی هم دیده نمیشه.در کل خوب بود جز تکرار بیش از حد و گفتن حکایت های چندباره برای تاکید کردن به شخصیت دوگانه (فرشته و شیطان توامان) داوینچی.تنها مشکلی که موقع خوندن داشتم پراکندگی داستان بود..خط تاریخی داستان و روند سفرهای لئوناردو و شاگردانش مبهم بود.که حدس میزنم به علت خلاصه شدن رمان باشه در ابتدای کتاب مترجم علنا گفته این ترجمه بخشی از رمان ...است.
در 1 سال پیش توسط
رمانی بسیار خواندنی، شخصیت داوینچی و خاطراتش از زوایای جدید بررسی شده. داستانی هنری تاریخی. با ترجمه فوق‌العاده آقای سیداشرف
در 2 سال پیش توسط