فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک تراژدی در فلورانس و سالومه

کتاب یک تراژدی در فلورانس و سالومه

نسخه الکترونیک کتاب یک تراژدی در فلورانس و سالومه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یک تراژدی در فلورانس و سالومه

اتاقی فرش شده در طبقه‌ی بالای خانه‌ای قدیمی در فلورانس که به مهتابی باز می‌شود. میزی برای صرف غذا، چرخ بافندگی، فرموک، و سایر وسایل بافندگی، تعدادی صندوقچه، صندلی و چهارپایه. پرده بالا می‌رود. بیانکا و خدمتکارش، ماریا، وارد می‌شوند. ماریا: شک ندارم آن جوان گُیدو باردی است، یک لرد، یک لرد دوست‌داشتنی، یک نجیب‌زاده! بیانکا: او تو را کجا به حضور پذیرفت؟ ماریا: آن‌جا، در آن کاخ، در تالاری نقاشی شده! تالاری که دیوارهایش با تصاویر زنان عریان نقاشی شده‌اند، نقاشی‌هایی که سبب شرم و یا تبسم مردان می‌شوند. اما او که یک لرد بود به‌نظر می‌رسید هیچ اعتنایی به آن‌ها نمی‌کند. بیانکا: از کجا می‌دانی او یک لرد است؟ ماریا: از کجا می‌دانم در آسمان خدایی هست؟

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یک تراژدی در فلورانس و سالومه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. یادداشت های ربرت راس بر چاپ گوتنبرگ مجموعه آثار اسکار وایلد.
۲. Lucca، شهری در شمال غربی ایتالیا در غرب فلورانس.
۳. Bellogurdo، شهری در ایالت سالمو در ناحیه ی کامپانیا در جنوب غربی ایتالیا.
۴. Fiesol، شهری در ایالت فلورانس در ایتالیا.
۵. Decameron، صد قصه کتابی است که نویسنده ی ایتالیایی، بوکاچیو (Boccaccio)، در سال ۱۳۵۳ نوشته است.
۶. Diana، در اسطوره های روم الهه ی ماه و شکار. یونانی ها او را آرتمیس (Artemis) می نامیدند.
۷. در اسطوره های یونان باستان مِدیا (media) دختر آایتیس (پسر هلیوس، خدای خورشید) و پادشاه کولکیس (گرجستان امروزی) است. با نقشه ی هِرا، آفرودیت مدیا را شدیداً عاشق جیسون کرد. جیسون برای عزیز کردن خود نزد کرئون پادشاه کریدت، مدیا را طلاق داد و با گلاس دختر او ازدواج کرد. مدیا برای انتقام، گلاس را به کمک فرزندان خود زنده زنده سوزاند. مدیا فرزندان خود را نیز قربانی این انتقام کرد.
(“Who’s Who IN Classical Mythology” by Micheal Grant & John Hazel)
۸. بنونوتو سلینی (Benvenuto Cellini)، مجسمه ساز، موسیقی دان و هنرمند ایتالیایی در قرن شانزدهم.
۹. لورنزو دی مدیچی (Lorenzoi De Medici)، حاکم فلورانس در قرن شانزدهم.
۱۰. موجودی افسانه ای که نیمی انسان و نیمی اسب است.
۱۱. بنا بر افسانه ای در روستایی در بخش نامعلومی از اروپا، وقتی زنی فرزند نامشروعی به دنیا می آورد، همه ی اهالی روستا مراسمی برپا می کردند و طی نمایشی برای خوار شمردن آن ها، شوهر بیچاره ی آن زن خیانت کار را مجبور می کردند به نشانه ی تحقیر شاخ گوزن بر سر بگذارد.
۱۲. Antonio Costa
۱۳. Lucretia، لوکریشا همسر لوسیوس تارکوینیوس کولاتینوس، رهبر رومیان. هنگامی که ارتش روم آردیا (Ardea) را محاصره می کرد، او و فرماندهان تحت امرش در مورد شایستگی های همسران شان صحبت می کردند. کولاتینوس پیشنهاد کرد که به روم بروند تا ببینند همسران شان در غیاب آن ها چه می کنند. لوکریشا تنها کسی بود که در خانه ی شوهرش در حال بافتن پارچه بود و بقیه، همه بیرون از خانه ی شوهران شان، در حال عیاشی بودند.
Who’s who by Micheal Grant & Johan Hazel
۱۴. Maenad، زنانی که در مهمانی های دیونس، خدای شراب و خوش گذرانی، شرکت می کردند و لباسی از پوست آهو و تاجی از برگ تاک و یا مخروط کاج بر سر می گذاشتند و با ساز و آواز در دامنه ی کوه ها می رقصیدند.
۱۵. Tuscan، ایالتی در ایتالیا.
۱۶. Ahab، سلطان نیمه افسانه ای قوم یهود در قرن نهم پیش از میلاد.
۱۷. Naboth، داستانی در کتاب عهد عتیق. نابوت قطعه زمینی داشت که دارای تاکستان های مرغوب در نزدیکی قصر آحاب بود و آحاب آرزو داشت آن زمین ها را بخرد یا معاوضه کند. نابوت امتناع می کرد. آحاب مریض گشت و در بستر افتاد. ایزابل همسر آحاب چاره ای اندیشید و نابوت را به کفر به خدا و پادشاه متهم کرد و او را سنگسار کردند و آحاب زمین ها را متصرف گردید. (ف. دهخدا)
۱۸. Ferrara، شهری در شمال و مرکز ایتالیا.
۱۹. Padua، شهری در ایتالیا.
۲۰. گل زنبق (Lily) به معنی گل سوسن هم هست. در افسانه های سینه به سینه ی یونان این گل بیانگر تولد و نماد «مادری» است، زیرا گفته می شود این گل از شیر پستان هرا، همسر زئوس، به وجود آمده است. هنگامی که هرکول، پسر زئوس، سینه ی هرا را می مکید، شیر بر روی زمین ریخت و در آن جا سوسن های سفید روییدند. (مترجم)
۲۱. (Maurice Maeterlinck (۱۸۶۲ -۱۹۴۹، شاعر و نویسنده ی بلژیکی.
۲۲. (Gustave Flaubert (۱۸۲۱-۱۸۸۰، نویسنده ی فرانسوی.
۲۳. مقدمه ی سیلوان بارنت Sylvan Barnet بر The Best Of Oscar Wilde چاپ پنگوئن.
۲۴. مقدمه ی آن وارتی (Anne varty) بر The Plays of Oscar Wilde چاپWORDSWORTH
۲۵. Covent Garden
۲۶. این نوشته از مقدمه ی آن وارتی(Anne Varty) بر The Plays of Oscar WILdeو مقدمه ی سیلوان بارنت (Sylvan Barent) بر The Best of Oscar Wilde و یادداشت های ربرت راس Ross Robert بر مجموعه آثار وایلد چاپ گوتنبرگ ترجمه و یا اقتباس شده است.
۲۷. Johanann، (لفظ یونانی یوحانان است. اصل عبرانی کلمه ی یحیی است.) پسر زکریا، پیامبری معروف. ف. دهخدا زکریا پسر برخیا و پدر یحیی با عمران پسر ماثان پدر مریم، دو خواهر بزنی داشتند و آن که زن زکریا شده بود، مادر یحیی بود و آن دیگر که زن عمران پسر ماثان شده بود مادر مریم بود، و وقتی عمران پسر ماثان بمرد، مادر مریم باردار بود و چون مریم تولد یافت، زکریا از پس مرگ مادر سرپرست وی شد از آن رو که خاله ی وی، خواهر مادرش، زن زکریا بود... (تاریخ طبری، ص ۵۰۱) معروف به یحیی تعمیددهنده (Johan the Baptist). (مترجم)
۲۸. اقتباس از تاریخ تمدن، ویل دورانت، جلد ۳، فصل بیست و ششم، صفحه ی ۶۵۹.
۲۹. تاریخ طبری، جلد۲، صفحه ی ۵۰۴ و ۵۰۳.
۳۰. فاخته از کبوتر کوچک تر و نشانه های او با کبوتر تباین دارد. صدایش نرم و حزن انگیز است. چشمانش شیرین و خوش نگاه است (ف. دهخدا). نماد بی گناهی است.
۳۱. کاپادوکیه (Capadocia) یونانی شده ی «کَت پَ توکَ katpatuk» پارسی قدیم است. داریوش اول در کتیبه های بیستون و نقش رستم و تخت جمشید این مملکت را چنین نامیده است. کاپادوکیه در قسمت شرقی آسیای صغیر (ترکیه ی کنونی. مترجم) از قرن سیزدهم ق. م به بعد آسوری ها بر این مملکت تسلط یافتند. بعد از انقراض آسوری ها کاپادوکیه جزء دولت ماد شد و پس از آن جزء دولت هخامنشی. (ف. دهخدا)
۳۲. جزیره ی ساموترِس (Samothrace) در دریای اژه، متعلق به یونان است.
۳۳. Nubia، ولایتی از بلاد سودان از اقلیم اول به جنوب مصر بر کنار رود نیل، و آن واسطه است میان صعید مصر و حبشه. (از انجمن آرا) و مردم آن جا نصاری باشند. (از معجم البلدان)، (ف. دهخدا).
۳۴. عهد جدید: لوقا، باب ۳، آیه ی ۱۶.
۳۵. متی، باب ۳، آیه ی ۴.
۳۶. سنتورها یا قنطورس ها (Centaurs) موجوداتی با بدن و پاهای اسب و نیم تنه و دستان و سر انسان. آنان فرزندان قنطورس یکی از پسران آپولو(Apollo) و استیلب (Stilb) و یا از نوادگان ایکسون(Ixion) و یک ابر بودند که زئوس به شکل هرا درآورد تا ایکسون (که عاشق هرا بود. مترجم] را فریب دهد. آن ها در مونت پلیون(Mount Pelion) در تسال (Thysal) زندگی می کردند و گوشت خوار بودند. (WHO IS WHO IN CLASSICAL MYTHOLOGY By Michale Garent & Jhon Hazel pub. Routledge چاپ ۲۰۰۵.)
۳۷. سیرن (Ciren) زنانی شبیه پرنده که آواز خوشی داشتند. (ولی متفاوت با هارپی ها که موجودات کثیف و حریص با سر و بدن زن و بال و پاهایی شبیه پرندگان دارند) در جزیره ای نزدیک تنگه ی مسینا و گرداب کاربیدس و صخره ی سیلا زندگی می کردند. وقتی آواز می خواندند دریانوردان برای همیشه توقف می کردند و به آواز آن ها گوش می کردند. (WHO IS WHO IN CLASSICAL MYTHOLOGY By Michale Garent & Jhon Hazel Routledge pub,2005).
۳۸. Elias، نام پیغمبری است مشهور و او پسرزاده ی سام بن نوح و عم خضر است (برهان قاطع). الیاس پیامبر بنی اسرائیل است که به تقویت دین موسی آمده است (حبیب السیر). در صحیفه ی ملاکی نبی، مسطور است که الیاس قبل از آمدن مسیح فرموده است که یحیی تعمیددهنده ی همان الیاس است. (ف. دهخدا)
۳۹. اشعیا، ۱۴ـ۲۹ (ای فلسطینی ها از مرگ پادشاهی که بر شما ظلم می کرد شادی نکنید، زیرا پسرش از او بدتر خواهد کرد! از مار افعی به وجود می آید و از افعی اژدهای آتشین!)
۴۰. Chaldeans، مردم منسوب به ناحیه ی کلده، ناحیه ای که بین سواحل دجله و فرات قرار دارد. در حدود چهار هزار سال پیش از میلاد مسیح در این ناحیه تمدنی درخشان به وجود آمد که از حیث قدمت و شکوه همپای تمدن مصر می باشد. (ف. دهخدا)
۴۱. Tyre، شهر باستانی فینیقی، امروزه یکی از چهار شهر بزرگ لبنان است. (ف. دهخدا)
۴۲. یهودیه بخش کوهستانی جنوب سرزمین تاریخی فلسطین است، منطقه ای باستانی که در قرن ششم پیش از میلاد قلمرو پادشاهی هرود بود. در سال ۶۳ پیش از میلاد، روم آن را تصرف کرد. در برخی بخش بندی های جغرافیایی بخشی از اردن را نیز جزء سرزمین باستانی یهودیه می دانند. (مترجم)
۴۳. Sodom، نام قاضی شهر لوط است که فتوای به لواط داده بود. (برهان قاطع) نام شهری است از شهرهای قوم لوط که قاضی آن را سدوم می گفتند. (ف. دهخدا) بر اساس تورات این شهر در کنار رود اردن قرار داشت. (تورات، باب۱۳، آیات ۱۱ تا ۱۳) به دلیل گناه قوم لوط مردم شهر مورد عذاب الهی قرار می گیرند و نابود می شوند. کلمه ی sodomy به معنی عمل لواط در زبان های اروپایی از نام همین شهر برگرفته شده است. یحیی در این جا آن را به کنایه به کار برده است. (مترجم)
۴۴. Edom، (عبرانی به معنی سرخ) این سرزمین به نام ادوم یعنی عیسوبن اسحاق چنین خواندند. حدود جنوبی آن از دریای مرداب تا خلیج عقبه و غربی آن از وادی عربه تا دشت عربستان که در شرق است، می باشد. (ف. دهخدا)
۴۵. جایی حوض مانند که انگور در آن ریزند و با پای بکوبند تا آب انگور گرفته شود. (ف. دهخدا)
۴۶. شِنگرف گیاهی است خاردار و بر زمین چسبیده. بیخی سطبر و سرخ دارد (رشیدی ـ نقل از ف. دهخدا) رنگی است سرخ که از سرب و جیوه و گوگرد می سازند و نقاشان آن را به کار می برند، نام دیگرش سرنج است. (ف. دهخدا)
۴۷. Moab، کشور پادشاهی قدیمی در کنار «بحرالمیت» که امروزه بخشی از اردن است. بر اساس تورات، باب ۱۹، آیه ی ۳۰ تا ۳۸، مردم آن از نسل لوط بودند.
۴۸. مَر درختی است که در عربستان و آفریقای شرقی می روید با دانه های سپید و زرد خوشبو که برای تهیه ی عود و عطر از آن استفاده می کنند. (ف. دهخدا)
۴۹. دریای جلیل (Galiliee sea) در شمال فلسطین در نزدیکی بلندی های جولان واقع است.
۵۰. Manasseh، پیشخدمت هرود.
۵۱. یشم نام سنگی است قیمتی، مایل به سبز که از هند یا چین آن را می آورند و گویند هرکه آن را با خود دارد از آفت برق ایمن خواهد بود. (ف. دهخدا)
۵۲. رواقیون: جمعی از فلاسفه که کیش بت پرستی داشتند و به فریسیان شبیه بودند. موسس فلسفه ی آنان زنون بود. (ف. دهخدا)
۵۳. Galilee، سرزمینی در شمال فلسطین است. این منطقه در قسمت عمده ای از استان شمال و استان حیفا واقع شده است. از گذشته تاکنون ناحیه ی الجلیل به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شده است.
۵۴. Capernaum، شهری در شمال دریای جلیلیه است.
۵۵. Jairus، جایروس مردی بود که از مسیح خواست دختر در حال مرگش را شفا دهد. (متی، باب۹، آیه های ۱۸ تا ۲۵)
۵۶. Bozra، شهری است در شمال سوریه که در دوران باستان رونق فراوان داشت.
۵۷. مورد درختی است همیشه سبز و دارای برگی خوشبو و گلی سپید، کوچک و... (ناظم الاطبا). درختی است که برگ آن به غایت سبز باشد و به سبب سبزی آن را به زلف خوبان نسبت داده اند... (ف. دهخدا)
۵۸. Moonstone، سنگ قمر، سنگی است که آن را در بلاد عرب شب ها در افزونی ماه یابند. و آن سفید و شفاف می باشد. اگر بر درختی بندند که بار و میوه ندهد، بار آورد. آن را به عربی حجرالقمر می گویند. (برهان قاطع)
۵۹. umidia N، یک قلمرو پادشاهی از مردم بربر در شمال آفریقا شامل الجزایر کنونی و بخشی از تونس کنونی می شد. با فتح شمال آفریقا به دست رومیان این کشور ضمیمه ی خاک روم شد.
۶۰. Sere، سرزمینی در کشور مالی.

یک تراژدی در فلورانس

اشخاص:

گُیدو باردی: شاهزاده ای اهل فلورانس
سیمون: یک بازرگان
بیانکا: همسر سیمون
ماریا: خدمتکار بیانکا

داستان در فلورانس رخ می دهد.

صحنه

اتاقی فرش شده در طبقه ی بالای خانه ای قدیمی در فلورانس که به مهتابی باز می شود. میزی برای صرف غذا، چرخ بافندگی، فرموک، و سایر وسایل بافندگی، تعدادی صندوقچه، صندلی و چهارپایه.
پرده بالا می رود. بیانکا و خدمتکارش، ماریا، وارد می شوند.

ماریا: شک ندارم آن جوان گُیدو باردی است، یک لرد، یک لرد دوست داشتنی، یک نجیب زاده!
بیانکا: او تو را کجا به حضور پذیرفت؟
ماریا: آن جا، در آن کاخ، در تالاری نقاشی شده! تالاری که دیوارهایش با تصاویر زنان عریان نقاشی شده اند، نقاشی هایی که سبب شرم و یا تبسم مردان می شوند. اما او که یک لرد بود به نظر می رسید هیچ اعتنایی به آن ها نمی کند.
بیانکا: از کجا می دانی او یک لرد است؟
ماریا: از کجا می دانم در آسمان خدایی هست؟ از آن جا که فرشتگان حتماً سروری دارند، به همین دلیل هم همه ی مردم به این لرد جوان تعظیم می کردند، تا سنگ فرش مرمر خم می شدند و کلاه شان را که با پر تزیین شده بود از سر برمی داشتند. از آن جا که به نظر می رسید فکر می کرد من هم جزء همان مردم هستم و احتمالاً شما دیگر هرگز او را نخواهید دید، پس با اطمینان به من گفت: «خانم، پس بانوی شما کیف چهل هزار کرونی را برمی گرداند، نظر او پنجاه هزار کرون است؟ بیا و قیمت را بگو، می خواهم دل او را به دست بیاورم.»
بیانکا: چه، چهل هزار کرون داخل کیف بود؟
ماریا: کیف سنگین بود، می دانم همه ی آن ها طلا بودند.
بیانکا: باید خودش باشد، هیچ کس دیگر نمی تواند این قدر پول بدهد.
ماریا: خودش است، او سرورم گُیدو است، گُیدو باردی.
بیانکا: به او چه گفتی؟
ماریا: من، من گفتم بانوی من اصلاً به طلا ها نگاه نکرد، حتی کیف را باز هم نکرد. یک سکه هم نشمرد. او فقط آ ن چه را که پیش از این هم پرسیده بود، دوباره پرسید: «ایشان چه قدر جوان هستند؟ عالی جناب، آیا خوش قیافه هستند؟ اعلی حضرت چه نیم تنه ای پوشیده اند؟» و زانویم را به احترام خم کردم و...
بیانکا: او چه گفت؟
ماریا: من احترام گذاشتم و او گفت: «پس کنار آن شوهر پیر و ترش رویش، به کسی دیگر دل بسته است. یا خدای من، نکند واقعاً او شوهرش را دوست دارد. او را دوست دارد؟»
بیانکا: خوب؟
ماریا: من به احترام زانویم را خم کردم و گفتم: «نه، نه شما و نه هیچ مرد دیگری را دوست ندارد. سرورم شما ثروتمند هستید و از خانواده ای ممتاز، ولی او نه آن قدر ثروتمند است و نه از خانواده ای ممتاز.»
بیانکا: احمق، تو احمقی، من هرگز نگفتم این حرف ها را بگو.
ماریا: من این حرف ها را نگفتم، شما گفتید، من گفتم سرورم، او نه همسرش و نه هیچ مرد دیگری را دوست ندارد، با وجود این، شاید بدش نیاید کسی دوستش داشته باشد، به شرطی که او هم از کسی که دوستش دارد خوشش بیاید. او از این که مدت ها تنها بنشیند و بافندگی کند خسته شده است. او نه ثروتمند است نه فقیر، اما جوان است. سرورم، او و شما هردو جوان هستید.

مکث. لبخند می زنند.

بیانکا: زود، زود!
ماریا: آرام، آرام. فقط می خواستم نشان بدهم که چه طور لبخند زدم، وقتی گفتم لرد جوان است. او هم خوشش آمد. چون گفت: «خوب، از قول من به او بگویید اگر امشب برای ادای احترام به ملاقات بانوی دوست داشتنی مان بیایم، مرا به حضور می پذیرند؟» و من گفتم: «آری.» او گفت: «پس بگو می آیم و اگر هیچ مشکلی نبود وقتی من از پایین می گذرم هدیه ای و یا چیزی را که خیلی دوست دارد برایم پایین بیندازد، اگر هم وقتی من از پایین می گذرم شوهرش آن جا باشد، از ایوان به پایین نگاه کند! پس اگر او به پایین نگاه کند یعنی شوهرش آن جاست.»
بیانکا: یک هدیه. درست است. این روبان با این سنجاق خوب است. ماریا، همین اطراف باش، مواظب باش تا صدایت نزدم وارد اتاق نشوی. برو پایین و اگر لرد در زد او را راهنمایی کن. (ماریا خارج می شود.) او می تواند از میان زنان ممتاز، محبوب خود را انتخاب کند. با این حال هنوز به... کشیده می شود، آه، ترس من همین جاست! آیا این عشق است که او را به سوی من می کشد؟ تنها نیروی جوانی و عشق؟ این همان جایی است که اگر مطمئن بودم که او مرا دوست دارد، آن وقت ممکن بود همان کاری را بکنم که زنان برجسته تر کرده اند و از شوهری که چشمانش برای دیدن زیبایی ها کور است، انتقام بگیرم. اما اگر...! آه، اگر او زنبور ولگردی باشد، فقط یک مزمزه کننده با ظاهر فریبنده که گل های فقیر را مسخره می کند...

ماریا در را برای گُیدو باردی باز می کند و خود کنار می رود.

بیانکا سرورم، ما این جا، در این خانه ی فقیرانه، چیزی داریم که شنیده ام شما مایلید آن را بخرید. شوهرم در خانه نیست، اما سرنوشت بد سبب شد من قیمت مخمل ها، ابریشم ها و پارچه های زربفت و رنگارنگ را کاملاً بدانم. فکر می کنم شما چهل هزار و یا پنجاه هزار کرون برای چیزی که ما این جا داریم پیشنهاد داده اید؟ باید آن جامه ی بافته شده ی شگفت انگیزی باشد که سیمون من به تازگی به خانه آورده است، ابریشمی از شهر لوکا(۲)، تار و پودش از نقره است و با گل رز تزیین شده است. از آن جایی که شما پنجاه هزار کرون پیشنهاد کرده اید باید همان باشد. لطفاً صبر کنید آن را بیاورم.
گُیدو: نه، نه، تو آن کالای شگفت انگیز و جذابی، بسیار جذاب تر از ابریشم لوکایی، من در فکر آن پارچه ی ابریشم نقره ای نیستم که کوژپشتی، با رنج بافته است. اگر چنین پارچه ای پنجاه هزار کرون می ارزد، شرم بر من که می خواستم پارچه ای را بخرم که صد هزار کرون برایش کم بود.
بیانکا: گفتید صد هزار؟ نه، سیمون بیچاره برای چنین مبلغ زیادی هرچه را که در خانه هست به شما می فروشد. فکر چنین مبلغی تاجرهایی را که زندگی شان مثل زندگی ماست، گیج و شگفت زده می کند.
گُیدو: هر چیزی را که در این خانه هست می فروشد؟ و هرکس، او هرکسی را هم می فروشد؟
بیانکا: همه چیز و همه کس را، سرورم. به جز خودش. او برای یک زن ارزشی به اندازه ی پارچه ی مخمل هم قایل نیست، و یا حتی برای همسرش به اندازه ی نصف قیمت پارچه ای که با پود نقره بافته شده باشد.
گُیدو: پس باید با خود او مستقیم معامله بکنم.
بیانکا: او خانه نیست و ممکن است برای خواب همان جا بماند؛ اما، سرورم، من می توانم همه ی چیز هایی را که داریم به شما نشان دهم و می توانم آن ها را متر کنم و قیمت شان را هم حساب کنم.
گُیدو: بیانکا، این تو هستی که من می خواهم بخرم.
بیانکا: آه! سرورم، پس باید با خود سیمون معامله کنید، زیرا فروش خودم، کاری است که واقعاً از آن بیزارم. شب به خیر، سرورم، عمیقاً متاسفم که نتوانستم در مقابل عالی جناب انجام وظیفه کنم.
گُیدو: نه، خواهش می کنم بگذارید این جا بمانم و مرا به خاطر رفتار ناپسندم ببخشید، گویی دست فروشی بودم و می خواستم کالای ارزشمندی را مفت بخرم.
بیانکا: سرورم، دلیلی ندارد شما بخواهید این جا بمانید.
گُیدو: تو دلیل ماندنم هستی، تو بی همتایی، بی عیب و نقص، به خاطر توست که این جا هستم، تو هدف من در زندگی هستی، زیرا من برای عشق ورزیدن به زیباترین چیزها به دنیا آمدم...
بیانکا: خریدن چیزهای زیبایی که خریدنی باشند.
گُیدو: بیانکای سنگدل، مرا مسخره کن، من گفتم به دنیا آمدم تا چیزهای گران بهایی چون خود تو را که هرگز نمی توان آن ها را در بازار یافت، دوست بدارم، همان قدر که ارواح بالدار اوج می گیرند و در میان ستاره ها و به دور ماه پرواز می کنند.
بیانکا: تو آن قدر به خرید و فروش عشق و برچسب زدن به آن عادت کردی که به سختی می توانی مفهوم عشق گران بها را بفهمی. با وجود آن که من در یک بازار خرید و فروش شدم، اما عشق من هرگز فروختنی نیست.
گُیدو: این معمایی است که ذهن زیبای تو طرح کرده است تا مرا گیج و باز هم تحقیر کند.
بیانکا: ازدواجم آقا، من حالا از ازدواج حرف می زنم و آن بازار ساده، جایی که شوهرم رفت و افتخار می کند که در آن جا چنین معامله ای انجام داده است.
گُیدو: آن دست فروش منفور، چه قدر از آن آدم متنفرم.
بیانکا: او پیشنهاددهنده ی بهتری بود و می دانست با چه کسی معامله می کند، او حرفی از طلا با من نزد، سکه های طلایش در گوش پدرم جلینگ جلینگ می کردند، اما با من سخن از عشق می گفت. درستکار، سخاوتمند، آزاده، بی آن که سخن از قیمت بگوید.
گُیدو: آه بیانکای نازنین، بیانکای دوست داشتنی، بیانکای ماه، روشنایی روح پاک و افکار درخشان تو سبب می شود که آ ن چه پیش از این بودم چون سایه ای دزدانه از پشت آ ن چه خود را می نمایم برون آید و مرا شرمگین کند.
بیانکا: سرورم! حقیقت خود را چنان که هست نشان دهید، در اندیشه ی این نباشید که بدی های تان نمایان شوند. بدی ها نمی توانند نیکی ها را در سایه ی خود پنهان کنند، به طوری که از خاطر ناپدید شوند و نتوانند جانی دوباره بگیرند؟
گُیدو: اشرافیت این جاست، نه در دربار. ستارگان دروغین در آن جا و ماه که درخشندگی آرامش شب را روشن می کند، این جاست. من شیفته ی زنان بودم، جز آنان چیزی نمی دیدم، سخن از روشنایی و سرفرازی چنان مرا دگرگون کرد که اینک ماه را می بینم.
بیانکا: مرا که آن همه سکه ی طلا را نپذیرفتم با سخنان آب و رنگ دار و فریبنده هم نمی توانید بخرید.
گُیدو: ایستادگی نکن بیانکای شیرین سخن، بیانکای زیبا، دیگر ایستادگی نکن. ببین من ساز خود را آورده ام! در را ببند و آن را قفل کن. ما با ماه شام خواهیم خورد، هم چون شاهزاده های پارسی که در بابل در باغ های معلق شاه شام می خوردند. من نوایی می نوازم که می تواند روح را به اندازه ی برج های باغ های معلق در آسمان به پرواز درآورد.
بیانکا: خطرناک است. شوهرم ممکن است برگردد.
گُیدو: مگر نگفتی شب همان جا می ماند؟
بیانکا: مطمئن نبود، گفت شاید شب همان جا بماند. قرار بود اگر آن جا بماند عمه ام را بفرستد تا شب پیش من بخوابد، اما او هنوز نیامده است.
گُیدو: (یکه می خورد. با دقت گوش می دهد.) این چیست؟

گوش می دهند. صدای ضعیف و خشم آلود ماریا که با کسی حرف می زند، به گوش می رسد.

بیانکا: ماریاست، پیرزنی وراج را سرزنش می کند.
گُیدو: فکر می کنم با یک مرد صحبت می کند.
بیانکا: همه چیز دوباره آرام شد. صدای پیرزن ها معمولاً خشن است. سرورم! شما باید بروید.
گُیدو: بیانکای عزیز! چه طور می توانم از تو دل بکنم، زیبایی تو چشمانم را اسیر کرده است و من شیفته ی نگریستن به قامت رعنای تو شده ام. اینک لطافت طبع تو عطر برخاسته از گلی است که روزگاری غنچه ای بود، غنچه ای که اینک شکفت و می تواند اصل خود را فراموش کند. حال من که روزگاری شکوفه را دوست می داشتم چه طور می توانم گل را رها کنم؟ من تاکنون ثروتمندترین شاهزاده ی فلورانس بودم، حالا عاشقی هستم گریزان از مردم که کشورش را رها کرده است و به دنبال جایی آرام در بلوسگاردو(۳) یا فیسول(۴) می گردد، آن جا که رزهای فراوان خانه های ییلاقی مرمرین را پوشانده اند، خانه هایی که دیوار های سبزشان به خانه های قصه های دکامرون(۵) می خندند، جایی که خنده های تو نیز باید همان قدر شاد بنماید. بگو می توانی مرا دوست بداری و با بوسه ای آرام، آتش در جانم بیندازی و عشق را در کامم؟
بیانکا: می توانی بگویی عشق چیست؟
گُیدو: عشق توافق است. یگانگی دو اندیشه، دو روح، دو قلب؛ یگانگی در فکر و احساس و آرزوهای شان.
بیانکا: چنین عاشقانی می توانند لال هم باشند، زیرا کسانی که مثل هم فکر می کنند، احساس می کنند و آرزو می کنند، نمی توانند چیزی برای گفتن به هم دیگر داشته باشند.
گُیدو: عشق؟ عشق تلاقی دو دنیا با تفاوت های بی پایان و رویارویی این تفاوت هاست.
بیانکا: بنابراین همسر من بازار پارچه فروشی را ستایش می کند، جایی که دو دنیای شرق و غرب داد و ستد می کنند.
گُیدو: عشق، عشق است، یک بوسه، یک هم آغوشی صمیمانه. عشق...
بیانکا: برای همسر من عشق پر کردن دفتر حساب هفتگی اش است.
گُیدو: به نظر می رسد برای تو مرد خوش طبعی چون من با آن پیرمرد بدخلق فرقی نمی کند. اما بی گمان زیبایی و نشاط و سرور تو با جوانی و نیرو و اشرافیت من سازگارتر است تا با ناتوانی و چشم تنگی مردی سالخورده.
بیانکا: آری، آری، فکر می کنم او شهامت ندارد با شما روبه رو شود، هم چون جغد که از خورشید می گریزد. حتی سایه ی شما هم می تواند از او بهتر باشد. او شبحی بی شکل است، چیزی شبیه سایه ی نجیب زاده ای چون شما که بر جایی کم ارزش بیفتد.
گُیدو: بازرگانِ تو از ترس زیان، ناگزیر بزدلی شده است که غصه می خورد. آنان روح های ملال آوری هستند که هم چون زندانیان در قفس، شادی دیگران را می نگرند و بر آنان رشک می برند. آن ها مزه ی هیچ غذایی را نمی دانند، فقط قیمت آن را به خاطر می سپارند.
بیانکا: در نظر او من دختر پدرم هستم، دختری خام و کم تجربه که فقط یاد گرفته است ریسندگی کند. گویی هرگز باور ندارد که من هم زنی جوان و زیبا هستم که شاهزاده ای را شیفته ی خود کرده و سبب شده هر کجا می روم مرا همراهی کند.
گُیدو: شب تو تاریک تر از شب هایی است که من فقط ستارگان تابناک را در خواب می بینم.
بیانکا: با هیچ کس روشن و بی پرده حرف نمی زند، منتظر می شود، می ایستد و زیر لب غر می زند. به طور چندش آوری به چشمان من زل می زند، در چنین موقعی یقین دارم قیمت لباسی را که پوشیده ام حساب می کند.
گُیدو: او را کاملاً فراموش کن. بیا، بیا هم چون پروانه ای شاد و با نشاط که در دام عنکبوتی افتاده، تارها را پاره کن و خود را، این زندگی غم انگیز را رها کن تا با هم در میان آلاچیق هایی از گل های سرخ آشیانه ای بسازیم. جایی که به یک دیگر عشق بورزیم. گویی زندگی ما که تا دیروز کابوسی اهریمنی بود با شروع فوق العاده ی یک زندگی ساده و شاد دگرگون شود.
بیانکا: من نمی آیم.
گُیدو: بیا، شک نکن. آنان که به آرزوهای واهی دل بسته اند عمرشان را هدر می دهند. ما به تپه های پوشیده از گل سرخ می رویم. حتی اگر کسانی که این کابوس های اهریمنی را ساخته اند هنوز زنده باشند، برای رهایی، آن قدر از آن ها دور خواهیم شد تا به اندازه ی خوشه ی ذرتی به نظر برسند که با عبور پرنده ای بر خود می لرزد، آن قدر دور که صدا های ناخوشایندشان هم به گوش نرسد. وقتی از روی تپه ها، از میان گل های سرخ به عقب می نگریم، از خود می پرسیم آیا آ ن چه می بینیم فقط تصویری بیش نیست، آیا آن جا زندگانی فقیرانه و غبارآلودشان هم چنان با بدخواهی خفه شان می کند؟ تو نمی آیی بیانکا؟ نمی آیی؟

صدایی در راه پله.

گُیدو: صدای چیست؟

در باز می شود، آن ها گناهکارانه از یک دیگر جدا می شوند و شوهر وارد می شود.

سیمون: همسر خوبم، آهسته می آیی، بهتر نبود به پیشباز سرور خود می دویدی؟ بیا، شنل مرا بگیر. اول این بسته را بگیر. سنگین است. به جز لباسی خزدار به پسر کاردینال، چیزی نفروخته ام، او می خواهد وقتی پدرش می میرد آن را بپوشد و امیدوار هم هست که خیلی زود آن را بپوشد. این کیست؟ چرا دوستت را به خانه آوردی؟ بی گمان خویشاوندی است که به تازگی از غربت برگشته و به خانه ای درآمده است که میزبانی برای خوشامدگویی به او ندارد. خویشاوند، من صمیمانه از شما پوزش می خواهم، زیرا خانه ی بدون میزبان خانه ای است متروکه، بدنام، بی حرمت؛ جامی تهی از مِی، غلافی بدون شمشیر که آن را راست نگه دارد، باغی بی گل، بی آفتاب. باز هم صمیمانه پوزش می خواهم، عموزاده ی عزیزم.
بیانکا: او نه خویشاوند است و نه عموزاده.
سیمون: نه خویشاوند است نه عموزاده! مرا شگفت زده می کنی! کیست که چنین شاهانه بزرگواری کردند و به خانه ی ما آمدند؟
گُیدو: من گُیدو باردی هستم.
سیمون: چه! پسر لرد بزرگ فلورانس، که برج های تیره و کم نور او هم چون سایه هایی در زیر نور ماه سرگردان، نقره فام شده اند، برج هایی که من هر شب از پنجره می بینم! جناب گُیدو باردی خوش آمدید، واقعاً خوش آمدید. سرورم، همسر درستکارم، همسر بسیار نجیب و درستکارم اگرچه زیبا به نظر نمی رسد، اما امیدوارم چنان که عادت زنان است با وراجی های احمقانه اش شما را کسل نکرده باشد.
گُیدو: همسر مهربان و جذابِ شما که ستارگان در برابر زیبایی اش رنگ می بازند و دایانا(۶) در برابر او پرتوافشانی نتواند کرد، با چنان ادب و نزاکت دلپذیری از من استقبال کردند که اگر او میل داشته باشد و شما نیز بپذیرید، من اغلب به خانه ی ساده ی شما می آیم. و وقتی لازم می شود شما برای تجارت به سفر بروید، من این جا خواهم ماند و تنهایی اش را برایش مسرت بخش خواهم کرد، تا مبادا به خاطر دوری شما غصه بخورد. نظرت چیست؟ سیمون عزیز.
سیمون: سرور ارجمندم، مرا چنان سرافراز کردید که زبانم چون زبان برده ای بند آمده است و نمی توانم آن چه که شایسته است، بگویم. این که تاکنون از شما تشکر نکردم، بسیار بی ادبانه بود. بنابراین، از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. چنین چیزهایی است که یک مملکت را متحد می کند، وقتی شاهزاده ای از خانواده ای اشرافی و از جایی مجلل، تفاوت غیرعادلانه بین فقیر و ثروتمند را فراموش می کند و به عنوان دوستی بسیار صادق و شرافتمند به خانه ی آبرومندانه ی شهروندی درستکار می آید. سرورم! هنوز می ترسم بیش از حد گستاخ باشم. امیدواریم شبی دیگر به عنوان دوست به این جا بیایید. امشب برای خرید آمدید. درست است؟ ابریشم، مخمل، هرچه بخواهید. من پارچه های ظریف و زیبایی دارم که بدون شک شما آن ها را خواهید پسندید. می دانم، دیروقت است، اما ما فروشنده های فقیر شب و روز جان می کنیم تا سود ناچیزمان را به دست آوریم. عوارض بالا هستند و هر شهری هم مالیات خود را می گیرد؛ شاگرد ها وارد نیستند و همسران هم کم خرد و مکار هستند؛ با این حال بیانکا امشب مشتری ثروتمندی برایم آورده است. این طور نیست بیانکا؟ اما من دارم وقت تلف می کنم. کیسه ی من کجاست؟ می گویم کیسه ی من کجاست؟ آن را باز کن همسر خوبم. بندهایش را بگشای. بنشین روی زمین. این طور بهتر است. نه، این نه، آن یکی. تندتر، تندتر! مشتریان اغلب بی تابند. ما جرئت نمی کنیم آن ها را معطل کنیم. آی! همان است. آن را به من بده؛ مواظب باش. خیلی باارزش است. با دقت آن را بگیر. و حالا، سرور ارجمندم، مرا ببخش! من این جا حریری دارم که از شهر لوکا آورده ام؛ تار و پودش از نقره و گل سرخ، بسیار ماهرانه بافته شده و فقط رایحه ای کم دارد تا آدم های خوش گذران را بفریبد. سرورم! به آن دست بزن، به نرمی آب و سختی فولاد نیست؟ و به علاوه، گل های سرخ! آیا با ظرافت و عالی بافته نشده اند؟ فکر می کنم دامنه ی تپه های بلوسگاردو و فیِسول که بیش ترین دلبستگی را به گل های سرخ دارند، چنین شکوفه هایی در دامان بهار نرویاندند، و اگر هم رویاندند شکوفه های شان خشکیده و پژمرده اند. چنین است سرنوشت همه ی چیزهای خوب و زیبا که در آب و باد می رقصند. طبیعت خود علیه جذابیت های خود می جنگد و فرزندان خود را، هم چون مدیا(۷)، قربانی می کند. اما نه، سرورم! با وجود این از نزدیک تر نگاه کنید. زیرا در این پارچه همیشه تابستان است و سوز سرمای زمستان هرگز این غنچه ها را تباه نخواهد کرد. من برای هر زرع آن یک سکه ی طلا دادم. طلای سرخ، طلای ناب، که به سختی صرفه جویی کرده بودم.
گُیدو: سیمون شریف، کافی است. خواهش می کنم؛ فردا خدمتکارم را پیش شما می فرستم که دو برابر قیمتی را که می گویی بپردازد.
سیمون: شاهزاده ی سخاوتمندِ من! دست تان را می بوسم. همین حالا یادم آمد که گنجی دیگر در خانه پنهان کرده ام که شما باید آن را ببینید. جامه ای مخصوص صاحب منصبان دولتی است که یک ونیزی بافته است؛ جنس آن از مخمل، نقش و نگارش انار و هر دانه ی آن با مروارید بافته شده است. یقه اش سفیدتر از ماه های تابانی که دیوانگان، صبح زود از پشت میله های زندان می بینند. یاقوت سرخ مردانه ای، چون زغالی افروخته، بر روی سنجاق آن می درخشد، نه پاپ اعظم هم چنین سنگی دارد و نه در هند می توان آن را یافت. سنجاق خود ظریف ترین اثر هنری است که سلینی(۸) هرگز مانند آن را برای خشنود کردن لورِنزو(۹) نساخته است. هیچ چیز در فلورانس گران بهاتر از آن نیست، شما باید آن را بپوشید. برازنده ی شما خواهد بود. در یک طرف آن ساتیر(۱۰) شاخ دار باریک اندام طلایی بافته شده است که برای گرفتن پری سیمین فام خیز برمی دارد. در طرف دیگرش، آن ساتیر ایستاده، خاموش، با کریستالی در دست، کریستالی به اندازه ی کوچک ترین خوشه ی ذرت که با عبور پرنده ای به رقص درمی آید، و حتی چنان هنرمندانه بافته شده اند که آدم فکر می کند دارند نفس می کشند و یا نفس خود را حبس کرده اند. بیانکای عزیز، این جامه ی اشرافی و گران قیمت کاملاً مناسب لرد گُیدو نیست؟ نه، از او خواهش کن آن را بخرد؛ او هیچ چیز از تو دریغ نمی کند، حتی اگر قیمت خون شاهزادگان باشد. سود تو کم تر از سود من نخواهد بود.
بیانکا: مگر من شاگرد تو هستم؟ چرا باید برای جامه ی مخمل تو چانه بزنم؟
گُیدو: نه، بیانکای زیبا، من ردای تو و هر چیز دیگری که این فروشنده ی درستکار دارد، خواهم خرید. شاهزادگان عالی رتبه باید خون بهای شان را بپردازند، و چه نیک بختند نجیب زادگانی که در دستان دشمنی چنین با انصاف گرفتار می شوند.
سیمون: من سرزنش را تحمل می کنم. اما شما هم اجناس مرا می خرید؟ نمی خرید؟ پنجاه هزار کرون ناچیز به من بازپرداخت کنید. اما سرورم، شما با چهل هزار کرون هم آن ها را صاحب خواهید شد. خیلی زیاد است؟ شما پیشنهاد خودتان را بدهید. میل عجیبی دارم شما را در این جامه ی شگفت انگیز در میان زنان نجیب زاده ی دربار ببینم، گلی در میان گل ها. سرورم، می گویند این بانوان نجیب زاده چنان شیفته ی عالی جناب شده اند که به هر کجا می روید چون پرنده دور شما جمع می شوند و هرکدام سعی می کنند توجه شما را به خود جلب کنند. هم چنین شنیده ام که شوهران شان شاخ بر سر می گذارند(۱۱) و شجاعانه لباس هایی با مد های خارق العاده بر تن زنان شان می پوشانند.
گُیدو: سیمون، جلو زبان گستاخ شما باید گرفته شود. از این گذشته تو این بانوی محترم را این جا فراموش کردی که یقین دارم گوش های نازنینش با شنیدن چنین موسیقی ناخوشایندی آزرده می شوند.
سیمون: درست است، فراموش کرده بودم، دیگر او را آزار نخواهم داد. اما سرور نازنینم، آن ردای اشرافی را خواهید خرید. آن را نمی خواهید بخرید؟ فقط چهل هزار کرون... برای وارث جیووانی باردی چیزی نیست.
گُیدو: این حرف ها را بگذار برای فردا با مباشر من، آنتونیو کوستا(۱۲). او نزد تو خواهد آمد، و صد هزار کرون به تو خواهد داد اگر مشکلت را رفع می کند.
سیمون: صد هزار! گفتید صد هزار؟ مطمئن باشید برای همیشه و در همه چیز مدیون شما خواهم بود. آه! از این پس خانه ی من و هرچه در خانه ی من هست مال شماست، فقط شما. صد هزار! سرم گیج می رود. من ثروتمندتر از همه ی تاجر های دیگر خواهم بود. تاکستان، زمین و باغ خواهم خرید. همه ی کارگاه های بافندگی از میلان تا سیسیل مال من خواهد بود، همه ی مروارید هایی که دریای عرب در غارهای خاموش و آرام خود اندوخته است، مال من خواهد بود. شاهزاده ی سخاوتمند! این شب، ثابت خواهد کرد که پیکِ عشقِ من چنان شگرف است که هر آ ن چه شما درخواست کنید دریغ نخواهد کرد.
گُیدو: اگر من همین جا بیانکای پاک سرشت را درخواست کنم چه؟
سیمون: شوخی می کنید، سرورم، او شایسته ی چنین شاهزاده ی گرانمایه ای نیست. او فقط برای خانه داری و بافندگی ساخته شده است. این طور نیست، همسر خوبم؟ هست، ببین! دَشکی ات آن جاست، بنشین و ریسندگی کن. زنان نباید در خانه ی خود تنبل باشند، زیرا انگشتان تنبل دل را بی عاطفه می کند. می گویم بنشین.
بیانکا: چه باید ببافم؟
سیمون: آه! جامه ای ارغوانی بباف، شاید غم را تسلی بخشد، یا پارچه ای شرابه دار، شاید نوزاد ناخواسته ای که از بی توجهی ناله می کند در آن آرام گیرد. و یا پارچه ای که به طور دلپذیری با رایحه ی گیاهان خوشبو عطرآگین شده تا مرده ای را در آن بپیچند. هرچه می خواهی بباف، برایم فرق نمی کند.
بیانکا: نخ پاره شده است، چرخ کهنه درست نمی چرخد، دَشکی قدیمی ضعیف شده است؛ امشب نمی توانم ببافم.
سیمون: مهم نیست. فردا باید ببافی، باید هر روز تو را پای فرموک بافندگی ببینم. همان طور که تارکوینیوس، لوکریشا(۱۳) را دید. شاید لوکریشا منتظر تارکوینیوس بود، کسی چه می داند. من چیز های عجیبی در مورد زنان شوهردار شنیده ام. خوب، سرورم، از خارج، از شهرهای دیگر چه خبر؟ شنیده ام امروز در شهر پیزا برخی از بازرگانان انگلیسی پارچه های پشمی شان را حراج کرده اند، و درخواست کرده اند تا مسئولین به وضع آن ها رسیدگی کنند. این درست است؟ آیا بازرگانان باید مثل گرگ ها به جان هم بیفتند؟ و بیگانگانی که در سرزمین ما زندگی می کنند با زور امتیاز بگیرند و ما را از سود خود محروم کنند؟
گُیدو: من چه کار باید بکنم؟ باید بروم و با مسئولین به خاطر شما جروبحث کنم؟ و لباسی را که شما از احمق ها می خرید و به احمق ترها می فروشید بپوشم؟ سیمون شریف، جمع آوری پشم و پشم فروشی کار توست. فکر من دنبال شکار دیگری است.
بیانکا: سرور بزرگوارم، درخواست می کنم همسر خوب مرا ببخشید، روح او همیشه در بازار است و قلبش فقط برای قیمت پشم می تپد. او هنوز در زندگی معمولی اش درستکار است. (رو به سیمون) و شما، شرم ندارید؟ شاهزاده ای گران قدر به خانه ی ما آمده است و شما باید او را با این همه تعهدات بی جا خسته کنید. از او پوزش بخواهید.
سیمون: فروتنانه از او پوزش می خواهم. ما امشب از چیزهای دیگر سخن می گوییم. شنیدم پاپ نامه ای برای پادشاه فرانسه فرستاد و از او صلیبی را که برف اندود شده باشد، و کوه های آلپ را خواست، و این که با ایتالیا صلح کند که این بدتر از جنگ برادرکشی، و بسیار خونین تر از غارت و چپاول و دشمنی داخلی است.
گُیدو: آه! ما از پادشاه فرانسه خسته شدیم، او همیشه از آمدن حرف می زند، اما هیچ وقت نمی آید. این چیزها به من چه ربطی دارد؟ چیزهای نزدیک تر و بسیار مهم تر هست، سیمون عزیز.
بیانکا: (به سیمون) من فکر می کنم تو مهمان بسیار مهربان مان را خسته کردی. پادشاه فرانسه و بازرگانان انگلیسی با پشم های شان، به ما چه ربطی دارند.

[...]

نظرات کاربران درباره کتاب یک تراژدی در فلورانس و سالومه