فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رامونا و مادرش

کتاب رامونا و مادرش

نسخه الکترونیک کتاب رامونا و مادرش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رامونا و مادرش

چیزی که رامونا لازم داشت، هدیه‌ای برای ویلاجین بود؛ آن‌هم هدیه‌ای که آن‌قدر سفت و سخت پیچیده شده باشد که باز کردنش کلی وقت بگیرد! رامونا گذشته از هدیه گرفتن، از هدیه دادن هم خوشش می‌آمد. فکر کرد، اگر امروز هدیه‌ای به ویلاجین بدهم، هم از هدیه دادن لذّت می‌بَرَم، و هم از اظهارنظر مهمان‌ها درباره‌ی خودم!! مهمان‌ها توی دل‌شان می‌گویند: «وای...، رامونا چه‌قدر مهربان است!؟ چه‌قدر دست و دلباز است که به ویلاجین هدیه داده؛ آن‌هم درست بعد از کریسمس!» آن‌ها به رامونا که شلوار چهارخانه‌ی نوِ قرمز و سبز، و بلوز یقه اسکیِ قرمز پوشیده، نگاه می‌کنند و می‌گویند: «رامونا شده عین پری کوچولوهای وَردستِ بابانوئل!»...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رامونا و مادرش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





هدیه ای برای ویلاجین



رامونا کوییم بی، که به جای گردگیریِ اتاق پذیرایی داشت دورِ خودش می چرخید تا سرش گیج برود، پرسید: «پس کی می رسند این جا؟» رامونا به قدری هیجان زده بود که نمی توانست گردگیری کند!
مادرش از آشپزخانه داد زد: «تا نیم ساعت دیگر.» مادر و خواهرِ بزرگِ رامونا، بئاتریس، در آشپزخانه، یک بند درِ یخچال و فِرِ اجاق گاز را باز می کردند، می بستند، به هم تنه می زدند، پیِ دستگیره ها می گشتند، آن ها را پیدا می کردند و تازه...، بعد از همه ی این ها، قاشق های اندازه گیری را گُم می کردند!
آن روز، روز عید(۱) بود و خانواده ی کوییم بی، به مناسبت این که آقای کوییم بی، پس از ماه ها بیکاری، در فروشگاهی کاری پیدا کرده بود، همسایه هاشان را برای چاشت(۲) دعوت کرده بودند. رامونا از کلمه ی چاشت خوشش می آمد و تهِ دلش احساس می کرد که همگی، خانوادگی، به مهمان ها کلَک زده اند! چون آن ها قبلاً صبحانه ی واقعی شان را خورده بودند تا برای پذیرایی از مهمان ها، جان داشته باشند!
خانم کوییم بی همان طور که تَر و فرز ظرف های غذا را روی میز ناهارخوری می چید، گفت: «در ضمن، رامونا! با ویلاجین مهربان باش، باشد!؟ مواظب باش مزاحم کسی نشود.»
آقای کوییم بی که داشت بخاری دیواری را روشن می کرد، گفت: «هِی...، رامونا! حواست کجاست؟ داشتی می خوردی به آباژور.»
رامونا دیگر نچرخید، سرش گیج رفت، تلوتلو خورد و یواشکی برای پدرش شکلک در آورد! ویلاجین، خواهر کوچولوِ نامرتبِ دوستش، هُوی کمپ، بچه ای تُخس و بهانه گیر بود و همیشه می خواست حرف خودش را به کرسی بنشانَد.



آقای کوییم بی گفت: «مودب هم باش! ویلاجین، مهمان ماست.»
رامونا که هنگام بازی در خانه ی هُوی، دائم ویلاجین را می دید، توی دلش گفت: «مهمان من نیست!» و پرسید: «خُب، اگر هُوی به خاطر سرماخوردگی نمی تواند به مهمانی ما بیاید، چرا نمی شود ویلاجین هم، توی خانه پیش مادربزرگ شان بماند؟»
مادرش گفت: «واقعا نمی دانم. راستش قرار نبود این طوری بشود. ولی وقتی پدر و مادرش پرسیدند که می شود ویلاجین را بیاورند، نتوانستم بگویم، نه!»
رامونا پیش خود گفت: «من می توانستم!» و تصمیم گرفت حالا که قرار است ویلاجین، خواسته یا نخواسته، برای چاشت بیاید، بهتر است برود و دار و ندارش را از جلوِ چشم بردارد! بنابراین به اتاقش رفت، بهترین مداد شمعی ها و کاغذهای نقاشی اش را در کشویی پنهان کرد و روی شان را با لباس خوابش پوشاند. بعد، کفش اسکیت کریسمس و اسباب بازی های مورد علاقه اش؛ یعنی حیوانات عروسکی توپُر و کهنه ای را که فقط گاهی با آن ها بازی می کرد، ولی هنوز دوست شان داشت...، در گوشه ی کمدش گذاشت. حوله ی پالتویی اش را هم روی آن ها کشید و درِ کمد را کاملاً بست.
خُب، حالا چه جوری می توانست ویلاجین را سرگرم کند؟ می دانست اگر ویلاجین چیزی را برای بازی کردن پیدا نکند، خبرچینی اش گُل می کند و به بزرگ ترها می گوید: «رامونا اسباب بازی هایش را قایم کرده!»
رامونا یک مارِ پارچه ایِ توپُر را روی تختش گذاشت. اما بعد، به سرش زد که نکند ویلاجین اصلاً از مار پارچه ای خوشش نیاید!
چیزی که رامونا لازم داشت، هدیه ای برای ویلاجین بود؛ آن هم هدیه ای که آن قدر سفت و سخت پیچیده شده باشد که باز کردنش کلّی وقت بگیرد! رامونا گذشته از هدیه گرفتن، از هدیه دادن هم خوشش می آمد. فکر کرد، اگر امروز هدیه ای به ویلاجین بدهم، هم از هدیه دادن لذّت می بَرَم، و هم از اظهارنظر مهمان ها درباره ی خودم!! مهمان ها توی دل شان می گویند: «وای...، رامونا چه قدر مهربان است!؟ چه قدر دست و دلباز است که به ویلاجین هدیه داده؛ آن هم درست بعد از کریسمس!» آن ها به رامونا که شلوار چهارخانه ی نوِ قرمز و سبز، و بلوز یقه اسکیِ قرمز پوشیده، نگاه می کنند و می گویند: «رامونا شده عین پری کوچولوهای وَردستِ بابانوئل!»
رامونا در آیینه به خود لبخند زد و حَظ کرد! البته دو تا از دندان های پیشش، نصفه نیمه در آمده و او را شبیه فانوس کدو حلوایی(۳) کرده بودند، اما او نگران نبود. می دانست وقتی دندان هایش حسابی در بیایند، قیافه اش رو به راه می شود!
رامونا بالای تصویر شانه اش در آیینه، تصویر یک جعبه دستمال کاغذیِ نیمه خالی را روی زمین دید. دستمال کاغذی!! آهان! این، همان هدیه ای است که جان می دهد برای ویلاجین! رامونا به آشپزخانه دوید و دید بئاتریس دارد مایه ی کیک را هم می زند، پدرش دارد سیب زمینی سرخ می کند و مادرش دارد به زحمت، سالاد ژله ای بزرگی را در ظرفی پوشیده از کاهو خالی می کند.
موقعی که رامونا برای هدیه دادن به ویلاجین از مادرش اجازه گرفت، مادرش گفت: «هدیه دادن کارِ خوبی است، ولی فکر نکنم یک جعبه دستمال کاغذی به درد هدیه دادن بخورد!» و قالب سالاد را تکان تکان داد. اما سالاد، از قالب جدا نشد. خانم کوییم بی، با صورت برافروخته، نگاهی به ساعت اجاق گاز انداخت.
رامونا اصرار کرد: «ویلاجین خوشش می آید! مطمئنم خوشش می آید!» وقت نبود که توضیح بدهد جعبه ی دستمال کاغذی به چه دردِ ویلاجین می خورد!
خانم کوییم بی که گرفتار جدا کردنِ سالادِ بدقِلِق بود، رضایت داد و گفت: «باشد. یک جعبه ی اضافی توی قفسه ی دست شویی هست.» سالاد، به نرمی از قالب جدا شد و سبز و برّاق روی برگ های کاهو جا خوش کرد.
همین که رامونا کار بسته بندی یک جعبه دستمال کاغذی بزرگ را با کاغذ کادوهای اضافیِ کریسمس تمام کرد، کم کم سر و کلّه ی مهمان ها پیدا شد. اول از همه خانواده ی هاگینز، مَک کارتی و خانم سوینک ریزنقش که کت و شلوار سبز روشن پوشیده بود، از راه رسیدند. چترهاشان را بیرون درِ ورودی تکیه دادند، کت هاشان را در اتاق خواب گذاشتند و شروع کردند به احوالپرسی و تعارف و تعریف.
ــ سال نو مبارک.
ــ خوشحالم که می بینم تان.
ــ از بس باران تند است، فکر کردیم مجبوریم شنا کنان بیاییم این جا!
ــ فکر می کنید این باران، بند آمدنی است؟
ــ باران کجا بود!؟
ــ این هوا، هوای آفتابیِ اُرِگون(۴) است!
رامونا احساس می کرد تا حالا این لطیفه را یک میلیون بار شنیده است و تازه... کلاس دوم است!
بعد، آقای هاگینز به پدر رامونا گفت: «تبریک! شنیدم کار تازه ای پیدا کرده ای.»
آقای کوییم بی گفت: «بله، کارم از فردا شروع می شود.»
آقای هاگینز گفت: «عالیه!» و رامونا در دلش حرف او را تایید کرد. بیکاریِ پدر برای تمام افراد خانواده سخت بود.
آن وقت، خانم سوینک به رامونا لبخند زد و گفت: «وای، جوانیتا، چه دختر بزرگی شدی. چند سالته؟ حافظه ام یاری نمی کند!»
آیا رامونا بایست به خانم سوینک می گفت که اسمش جوانیتا نیست!؟ نه! خانم سوینک خیلی مُسن بود و بایست با او با احترام رفتار می شد. اگر پارسال بود، رامونا صدایش را بلند می کرد و می گفت: «اسم من جوانیتا نیست، راموناست!»، ولی امسال، نه!
به محض این که رامونا گفت: «همین الان، هفت سال و نیمه هستم.» یک باره، اتاق در سکوت فرو رفت. رامونا از این که آن قدر مودّبانه صحبت کرده بود، احساس غرور کرد.
اما با شنیدن صدای خنده ی آرامِ مهمان ها دستپاچه شد! کجای حرفش خنده دار بود؟ خُب...، او همین الان هفت سال و نیمه بود؛ همیشه که هفت سال و نیمه نمی ماند!
سپس خانواده ی گرامبی، و پشت سرشان پدر و مادرِ هُوی، و البته ویلاجین وارد شدند. با آن که ویلاجین به راحتی می توانست راه برود، پدرش بغلش کرده بود تا کفش و جوراب های کوچولو و سفیدش خیس نشوند. البته، خودِ ویلاجین هم یک خرس پارچه ای بزرگ بغلش بود. همین که آقای کمپ دخترش را پایین گذاشت، مادرش کتش را در آورد؛ اول یک آستین، بعد آستین دیگر را، تا خرسش از دستش نیفتد.
ویلاجینِ همیشه کثیف، با پیراهن صورتی ای که روی یقه اش گل های کوچولویی گلدوزی شده بود، همان جا ایستاد. موهای بور و فِرفِریِ تازه شسته اش دورِ سرش پَر کشیده و مثل دایره ای نورانی شده بود. چشم های آبی اش، رنگ دسته ی پلاستیکی مسواک رامونا بود، وقتی می خندید، دندان های شیری کوچولو و مرواریدی اش معلوم می شد. ویلاجین حالا دیگر به هیچ عنوان دختر کثیف و نامرتّبی نبود!

نظرات کاربران درباره کتاب رامونا و مادرش