فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز دسته‌گل رز

کتاب راز دسته‌گل رز

نسخه الکترونیک کتاب راز دسته‌گل رز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب راز دسته‌گل رز

اتاقی خصوصی در کلینیکی ویژه. بیمار روی تخت دراز کشیده است. روز آفتابی و روشنی است. پرده‌ها بسته‌اند. نور خیلی کمی از لای پرده به اتاق می‌تابد. بیمار، سفید موی است و در خود فرو رفته، با چشمانی بی‌حالت که از گریه قرمز شده‌اند. پرستاری ایستاده و به بیمار نگاه می‌کند. بیمار کاملاً بی‌حرکت است. پرستار به او نزدیک می‌شود، روتختی را مرتب می‌کند و منتظر عکس‌العمل بیمار است. بیمار هیچ عکس‌العملی از خود نشان نمی‌دهد. پرستار ناگهان جرئت پیدا می‌کند و به طرف میز کنار تخت بیمار می‌رود. با احتیاط بسیار زیاد کشوی میز را باز می‌کند و دو شیشه قرص بیرون می‌آورد. بیمار: (از عصبانیت منفجر می‌شود. باخشم) برگردون‌شون سر جاش! (شیشه‌ها را از دست پرستار می‌قاپد.) پرستار: (وحشت‌زده از عکس‌العمل ناگهانی بیمار) ببخشین. بیمار: اینا قُرصای خواب منن.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز دسته‌گل رز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
Mystery of The Rose Bouquet
Manuel Puigs

شخصیت ها:

بیمار
پرستار

پرده ی اول

اتاقی خصوصی در کلینیکی ویژه. بیمار روی تخت دراز کشیده است. روز آفتابی و روشنی است.
پرده ها بسته اند. نور خیلی کمی از لای پرده به اتاق می تابد.
بیمار، سفید موی است و در خود فرو رفته، با چشمانی بی حالت که از گریه قرمز شده اند.
پرستاری ایستاده و به بیمار نگاه می کند. بیمار کاملاً بی حرکت است. پرستار به او نزدیک می شود، روتختی را مرتب می کند و منتظر عکس العمل بیمار است. بیمار هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهد. پرستار ناگهان جرئت پیدا می کند و به طرف میز کنار تخت بیمار می رود. با احتیاط بسیار زیاد کشوی میز را باز می کند و دو شیشه قرص بیرون می آورد.

بیمار: (از عصبانیت منفجر می شود. باخشم) برگردون شون سر جاش! (شیشه ها را از دست پرستار می قاپد.)
پرستار: (وحشت زده از عکس العمل ناگهانی بیمار) ببخشین.
بیمار: اینا قُرصای خواب منن.
پرستار: الان سینی رو می برم. ببرم؟ (بیمار جواب نمی دهد. پرستار سرک می کشد و می بیند که بیمار دست به غذایش نزده است.) دیگه نمی خواین غذا بخورین؟ (بیمار به او نگاه می کند. ساکت است.) پس می تونم سینی رو ببرم؟
بیمار: دکتر درباره ی من توضیح نداده؟
پرستار: (مطیع، اما متین) ببخشین خانوم.
بیمار: پس تو تازه کاری؟
پرستار: حالا یادم اومد، آره، دکتر گفت که شما فقط به غذاتون یه ناخُنکی می زنین.
بیمار: اصلن دست بهش نمی زنم. اصلن نمی تونم نگاش کنم.
پرستار: پس می برمش. شاید ترجیح می دین به جاش یه چیزی بنوشین؟
بیمار: من ساعت پنج چای می خورم. دکتر این رو هم توضیح نداده؟
پرستار: چرا، حالا یادم اومد.
بیمار: تو فراموش کاری.
پرستار: نه، اصلن این طور نیست.
بیمار: (با ریشخند) پس اصلن چه طوره؟
پرستار: نمی دونم، شاید به خاطر این که روز اول کارمه عصبی ام.
بیمار: این منم که برای اعصاب این جا هستم. یکی مون کافیه.
پرستار: البته، حق با شماس.
بیمار: (عبوس) بِشین، دکتر درباره ی من دقیقاً به تو چی گفت؟
پرستار: (این پا آن پا می شود. نمی نشیند.) یه چیزایی.
بیمار: (عصبانی، با ترش رویی فریاد می زند.) بِشین. (می بیند که پرستار را ترسانده و او اکنون نشسته است.) ببخشین نمی خواستم دستپاچه ت کنم.
پرستار: دکتر گفت که اتفاق بدی براتون افتاده که افسرده تون کرده. خیلی ضعیف شده بودین و باید شما رو به کلینیک می آوردن.
بیمار: باید منو می آوردن به کلینیک!!؟ خودم اومدم!! با میل خودم اومدم.
پرستار: اوه، بله، این رو می دونستم. دخترتون می خواسته که پیش او بمونین.
بیمار: و فرصت کرد بگه چرا من قبول نمی کنم که کارکنان بیمارستان از من مراقبت کنن؟
پرستار: راستش نه...
بیمار: پرستارای این جا حقوق شون کمه و منم مایلم که تحت مراقبت ویژه باشم. به همین دلیله که چنین حقوقی به تو می دم.
پرستار: خیلی ممنون.
بیمار: و من ممنون می شم اگه با کارکنای این جا قاطی نشی. درست مثل این که تو خونه م هستی رفتار کن.
پرستار: ببخشین خانوم، ولی چیزای دیگه ای هم بود که دکتر توضیح نداد... و... گمانم تقصیر منه که نپرسیدم، ولی... خوب، به هرحال، چرا ما خونه ی شما نیستیم؟
بیمار: این مرد احمقه. من تصمیم گرفتم که بیام این جا چون نمی خواستم به خاطر کمبود مراقبت های پزشکی بمیرم؛ نه به خاطر این که زنده بودن چیز ویژه ایه، فقط این که من مطمئناً از ندونم کاری نخواهم مرد. من نسبتاً زود می میرم، ولی نه از روی غفلت.(سکوت، پرستار نمی داند که چه بگوید. بیمار ادامه می دهد، با عصبانیت بیش تر) حالا اعصابت در چه حاله؟
پرستار: (مکث می کند.) هنوز عصبی ام... ولی کم تر از قبل.
بیمار: خوب، این ممکنه دادشون رو دربیاره.(سکوت) تو این هفته تو چهارمین پرستاری هستی که گرفتم، بذار یه رازی رو بهت بِگم، هیچ چیز بیش تر از آدم کم حافظه عصبیم نمی کنه.
پرستار: ولی من کم حافظه نیستم، بر عکس، من اصلن هیچ چیزی رو فراموش نمی کنم. بعضی وقت ها این خودش یه گرفتاریه.
بیمار: گرفتاری مال منه، تو حقوق نمی گیری که گرفتاریت رو به من تحمیل کنی. (سکوت) به علاوه، طوری که سندیکای شما جیبَم رو خالی می کنه، تو واقعاً نمی تونی توقع داشته باشی که دلم برات بسوزه. هر بار که یکی از شما رو رد می کنم، باید یه هفته اضافی حقوق بدم، تعجب نمی کنم اگه برای صندوق بازنشستگی و عیدی کریسمس هم تقاضای پول کنن.
پرستار: (با تردید) دکتر یه چیزی گفت... ولی گفت که با شما حرفشو نزنم...
بیمار: با من حرفشو نزنی؟! چی بود؟
پرستار: یه کم پیچیده به نظر می اومد.
بیمار: (کنجکاو) خوب، همین حالا باید به من بگی. مصرانه می خوام که بدونم.
پرستار: دکتر اول نمی خواست که منو استخدام کنه. به دلیل مدرک پرستاریم... در حقیقت من واقعاً مدرکی ندارم، ولی از اون جا که سال های زیادی تجربه ی کار دارم، سندیکا به من کارت پرستاری داده. ولی من در واقع درس پرستاری نخوندم.
بیمار: (با طعنه) به نظر امیدوارکننده می آد. ادامه بده.
پرستار: دکتر گفت که من رو آزمایشی استخدام می کنه. می دونین، خواهش کردم که استخدامم کنه، برای این که پولشو احتیاج دارم.
بیمار: یه نفر که پول احتیاج داره! چه خلاق!
پرستار: راست می گم، دارم دوره ی آزمایشی رو می گذرونم. اگه تا دو روز دیگه چیزی نخورین، اخراج می شم و بازم تو خیابونم.
بیمار: (با نیشخند) هنوز یه روز دیگه داری.
پرستار: گفت که اگه بتونم حواس شما رو پرت کنم، شاید بی اختیار شروع به خوردن کنین.
بیمار: خبر بدی برات دارم. هر روز که می گذره غذا حالمو بیش تر به هم می زنه.
پرستار: (پس از یک لحظه سکوت) بله، خوب نگران این نباشین خانوم. راستش اینه که... به هرحال من اصلن فکر نمی کردم که این کار خیلی هم دوام داشته باشه.
بیمار: دکتر احمق دیگه چه چیزی بهت گفت؟
پرستار: چیز زیادی نگفت. به گمونم فکر نمی کرد من اون اندازه این جا باشم که بیرزه به من چیزی بگه. البته گفت که شما مبتلا به افسردگی حاد شدین، گرچه مستعد این جور چیزها نبودین.
بیمار: مستعد این چیزا نبودم! چه حرف مزخرفی! بهتره که داستان رو از خودم بشنوی. چهارده ماهی می شه که نوه م تو تصادف مرده. بیست و دو سالش بود. نهم ماه دقیقاً چهارده ماه می شه. تنها دخترم، فقط یه بچه داشت که... تمام چیزی بود که یه نفر می تونست آرزو کنه. اولش دخترم حالش بد بود، ولی اون هیچ وقت توانایی داشتن احساساتی عمیق رو نداشته. به محض این که از شوهر اولش خسته شد با یه نفر دیگه رفت. به خاطر همین پسرش اومد و با من زندگی کرد. من بیش تر از دخترم مادرش بودم. حالا هم برای خودش نامزد دیگه ای پیدا کرده. با این یکی حتی به خودش زحمت کلیسا رفتن رو هم نداده.
پرستار: اسمش چی بود؟ اسم نوه تون؟
بیمار: (سعی می کند احساساتش را کنترل کند.) اسمش ویکتوره. اصلن کسی نباید بگه اسمش چی بود. اسمشو که از دست نداده. تنها چیزیه که ازش باقی مونده، به نشانه ی تمام خاطره ها. اسمش ویکتوره.
پرستار: دوست دختر داشت؟

سکوت.

بیمار: بله... و در این مورد کاملاً درسته بگیم «داشت». برای این که دیگه نداره. دوست دخترش ماه گذشته ازدواج کرد. و ما فکر می کردیم که او هرگز از غم مرگ ویکتور درنمی آد. ما همه اولش ترسیده بودیم، برای این که بعد از مرگ ویکتور از رختخوابش بیرون نمی اومد.من حتی رفتم آپارتمان شون برای دیدنش ـ با این سن و سال. دیدن وسایل شخصی ویکتور جگرم رو خون می کرد. ولی من این کار رو کردم. می دونی، من فکر می کردم که دختره یه بلایی سر خودش بیاره... و اگه حامله باشه، سر بچه ش هم. من وحشت داشتم که چنین کاری بکنه. التماس کردم که بچه رو نگه داره. رسماً بهش قول دادم که من زندگی هر دوی اونا رو تامین می کنم، که اصلن نباید نگران چیزی باشه، ولی... حامله نبود. (سکوت) وقتی که برگشت پیش پدر و مادرش تمام وسایل خودش رو از آپارتمان برد. هیچ کس دل این رو که به وسایل ویکتور دست بزنه نداشت. من رفتم و خودم ترتیب همه چیز رو دادم. اون موقع هنوز تواناییم رو داشتم. ولی خیلی زود پس از اون، احساس کردم که حالم داره بد می شه... دیگه خوب نشدم.
پرستار: خانوم، فکری به سرم زده، گرچه نمی دونم که شما تاییدش می کنین یا نه.
بیمار: چه فکری؟
پرستار: امیدوارم فکر نکنین که دارم گستاخی می کنم، اما اگه شما اجازه بدین که من غذاتونو بخورم، دکتر فکر می کنه که شما خوردین، اون وقت من می تونم یه روز دیگه هم سر کار بمونم.
بیمار: (روی سینه اش صلیب می کشد.) می خوای تا خرخره بخوری؟ اضافه بر ناهارت؟
پرستار: شاید تمام روز یه لقمه م نخورده باشم. باید غذامو تو رستوران مخصوص ملاقات کننده ها بخورم و اون جا هم صف بود، تازه اون جا خیلی هم گرونه.
بیمار: غذایی که مثل سنگ سرده رو که نمی تونی بخوری، مریضت می کنه. دست بهش نزن.
پرستار: می تونم یه قاشق امتحان کنم... اجازه می دین؟
بیمار: نه، این گول زدن دکتره. نمی تونم قبول کنم.
پرستار: کاملاً حق با شماست، نباید مطرحش می کردم.
بیمار: (سکوت) اگه گرسنه ای می تونم چیزی برات سفارش بدم.
پرستار: نه، متشکرم. سفارش دادن غذای اضافی اسرافه. می دونم، قیمتا رو دیده م.
بیمار: (عبوس) من می تونم از پسِش بربیام، پولش مشکلی نیست.
پرستار: خیلی سپاس گزارم... ولی من فقط غذایی که این جا تو سینی هست رو قبول می کنم. چیز دیگه ای نه.
بیمار: مهمون من. خودتو مسموم کن. (به سینی غذا اشاره می کند.)
پرستار: ممنون. (شروع به خوردن می کند.)
بیمار: اگه همه ی غذای توی سینی رو بخوری دکتر مشکوک می شه، نه؟
پرستار: نونش خوشمزه ست، بِرِشته.
بیمار: من حتی سعی نکردم ببینم چیه. چیه؟
پرستار: یه سینه ی مرغ عالی با پوره ی سیب زمینی و سالاد، و کمپوت سیب.
بیمار: بدون شک ما واقعاً توی بیمارستانیم.
پرستار: اصلاً بد نیست.
بیمار: نمی خوام درباره ش بشنوم. حتی اسم غذا هم حالمو به هم می زنه.

سکوت.
نور عوض می شود. همان شب. چراغی معمولی اتاق را روشن کرده است.

بیمار: (تقریباً به حالت نشسته روی تخت، کمی خودش را نسبت به صحنه ی قبل بالاتر کشیده است.) شماره تلفن وکیل توی دفترچه تلفن کوچیکمه. توی کیفم، تو گنجه پیداش می کنی. یادت نره که یادداشتش کنی.
پرستار: (نشسته روی یک صندلی معمولی بیمارستان. تکیه داده و راحت نشسته است. در یک دستش دفترچه یادداشت و در دست دیگرش یک مداد است.) چی باید بگم؟
بیمار: (زل زده به سقف، به او دیکته می کند.) فروش آپارتمان خیابان «آ ریبِنوس» را برای مدتی نامعلوم لغو کنید خط تیره تا زمانی که سلامت من ویرگول به مرحمت خدا ویرگول کاملاً اجازه ی نظارت بر مذاکرات فروش را به من بدهد نقطه. (به پرستار نگاه می کند.) می تونی صبح از باجه ی تلفن توی راهرو بهش تلفن بزنی که مزاحم من نشی. مستقیم با خودش صحبت کن، اجازه نده که با مزخرفاتی مثل «پیغام تون رو به ایشون می رسونم» گولت بزنن.
پرستار: می تونم بگم که شما در اداره ی امور خیلی خبره این.
بیمار: از دستور دادن لذت نمی برم. (سکوت)
پرستار: ولی شما می دونین چه طور دستور بدین، و دستوراتی واضح.
بیمار: (کمی ملایم تر) من از اون زنایی نیستم که دوست دارن مثل مردا رفتار کنن. من کاملاً از این که یه زن خونه دارم راضی ام. عاشق آشپزی ام. من همیشه آشپزی رو خلاقانه ترین بخش اداره ی یه خونه دونسته م. موافق نیستی؟
پرستار: بدون شک.
بیمار: من هرگز مشتاق کارای خونه نبودم. البته همیشه به اندازه ی کافی خوش شانس بودم که بتونم خدمتکار داشته باشم. تو چه طور؟ از خونه داری لذت می بری؟
پرستار: نمی دونم. من همیشه باید برای کار از خونه بیرون می رفتم. وقتی نداشتم که چندان لذتی ازش ببرم.
بیمار: پس کی به کارای خونه ت می رسه؟
پرستار: قبلاً همه ی کارا رو مادرم می کرد. ولی مادرم پارسال فوت شد.
بیمار: چه ماهی؟
پرستار: مرداد. همون ماهی که نوه ی شما هم از دنیا رفت. دکترتون به من گفت.
بیمار: کِی این رو بهت گفت؟
پرستار: وقتی برای کار با من مصاحبه کرد. فکر کنم چون که ما هر دو در یه زمان داغدار شده بودیم کار رو به من داد.
بیمار: مرتیکه احمقه. این دو چه ربطی به هم دارن؟ یکی شون در آستانه ی زندگیش بود. مادرت چند سالش بود؟
پرستار: هفتاد و یک، و من حدوداً چهل و هشت سالمه.
بیمار: اما تو تنها نیستی.
پرستار: شما دخترتونو دارین.
بیمار: داشتن اون مثل اینه که هیچکی رو نداشته باشی. تو کی رو داری؟
پرستار: هیچ کس.
بیمار: (تا حدی با تمسخر) یه پیردختر. با این حال هنوزم می تونی ازدواج کنی... (تمسخر بیش تر)...خیلی پیر نیستی.
پرستار: مطلقه م. دو سالی می شه. فکر نمی کنم که با کس دیگه ای ازدواج کنم، و یا مرد مناسبی رو پیدا کنم که به درد من بخوره.
بیمار: اولی بهت خوب می خورد، بعد بد دراومد. چرا ایراد می گیری؟ با یکی ازدواج کن.
پرستار: من نوع دیگه ای از زندگی رو می خوام، نه زندگی یه زن خونه دار.
بیمار: (با دلخوری) خوب، که ترجیح می دی پرستار باشی و از آدمای غیرقابل تحملی مثل من مراقبت کنی. به سلیقه ت هم فکر نکنی.
پرستار: من پزشکی رو دوست دارم. همیشه دوست داشتم، ولی هیچ وقت شرایط درس خوندن درست و حسابی رو نداشتم. به سختی هم مدرسه رو تموم کردم.
بیمار: (با خشمی که نمی تواند پنهان کند.) اگه درس نخوندی دلیلش واضحه، علتش اینه که نمی خواستی. می تونستی مدرسه ی شبانه بری.
پرستار: درسته. فکر نمی کردم که توانش رو داشته باشم.
بیمار: و حالا افسوسشو می خوری.
پرستار: تا وقتی زنده م حسرتشو می خورم.
بیمار: (با لحنی خشن، دلخور از موضوع صحبت) همه ش رو هم تقصیر خودت می دونی.
پرستار: از کجا فهمیدین؟
بیمار: (بی حوصله به ساعتش نگاه می کند.) داره شش و نیم می شه، برو شامت رو بخور و بعدش برگرد.
پرستار: صبر می کنم تا شما اول شام تون رو بخورین.
بیمار: نه، می دونم که چشمت دنبال سینی منه. الان برو.
پرستار: هرچی شما بگین. بعداً برمی گردم خانوم. (صبر می کند که ببیند آیا بیمار رفتنش را تایید می کند. نه، نمی کند.)
بیمار: قبل از این که بری... نمی خوام که یه بار دیگه قُرص های خوابم رو از روی این میز برداری. فوراً بذار سرجاشون.
پرستار: باشه. (از جلو کمد رد می شود.)
بیمار: و من تمایلی به خودکشی ندارم. اهل این کارها نیستم. اگرم یه موقع خواستم از این کارها بکنم، اون وقت این کلاً به خودم مربوطه. ولی نباید با من مثل یه بچه رفتار بشه.
پرستار: بفرمایین. (با نگرانی، شیشه ی قرص ها را به بیمار می دهد.)
بیمار: چرا این قدر ادا و اطوار، آتیشت که نمی زنن.
پرستار: من با قرصای خواب میونه ای ندارم، خیلی قوی هستن... فقط یه کم غفلت کافیه که...
بیمار: غفلت نقشی تو این کار نداره. اگه بخوای خودتو بکشی، شیر
آبو باز می کنی، یه لیوان رو پر از آب می کنی، شیر آب رو می بندی، یه مشت قرص رو بالا میندازی. منظورت از غفلت چیه؟
پرستار: این قُرصا خیلی خطرناکن، خیلی ها خویشتن داری شما رو ندارن.
بیمار: (حرف پرستار را قطع می کند.) تو نمی دونی چی داری می گی. فعلاً تنهام بذار. برو.
پرستار: خیلی خوب، زیاد طولش نمی دم. (می رود.)

بیمار سعی می کند که خودش را روی تخت جابه جا کند، ولی ناگهان دچار اضطراب می شود. جیغ می زند و خود را روی تخت بالا می کشد. نور کم رنگ شده است. بیمار پاهایش را از زیر ملافه بیرون می کشد و روی زمین می گذارد. نور، کمد لباس را روشن می کند و در آن آهسته باز می شود.

بیمار: (به پاهایش نگاه می کند و به کمد لباس بی توجه است.) این همه چیز تو کله ی آدم می چرخه... چه فایده ای داره که بتونی همه رو به یاد بیاری؟

پرستار از کمد بیرون می آید. وسط دایره ای از نوری کم رنگ قرار می گیرد، یکی یکی سنجاق های کلاه پرستاری اش را از روی سرش درمی آورد و به شیوه ی معمول خودش حرف می زند.

پرستار: شاید چیزای فراموش شده، در حقیقت چیزای به دردبخوری باشن.
بیمار: (بی آن که به بالا نگاه کند، به طعنه و با طنز از حسرت های گذشته اش حرف می زند.) هر بار که به تو فکر می کنم اشارپ پوست روباهت تنته و اون کلاه با یه خوشه ی گیلاس. چه قدر از این که کلاه مون رو درست کنیم لذت می بردیم!
پرستار: (نه در حسرت گذشته و نه احساساتی) درسته، لذت داشت، هر دو خواهر مشغول وصل کردن اون گیلاس های مصنوعی.
بیمار: (هنوز با طعنه) کاغذ سلفون قرمز پررنگ، و لایی نخی ـ پشمی به سرخی خون. (یک رخت آویز از کمد بیرون می آورد، مدل قدیمی با تراشکاری و پیچ و تاب، که کلاهی با گیلاسهایش و اشارپی نقره ای رنگ از پوست روباه به آن آویزان است.) می خوام کلاه رو سرت بذارم. دقیقاً یادم می آد مدلی که تو کلاهو تا روی پیشونیت پایین می کشیدی. چه جالب!
پرستار: می تونی به یادش بیاری چون که خوابی، ولی وقتی بیدار شدی هیچ چیز یادت نمی آد. چه بد.

نظرات کاربران درباره کتاب راز دسته‌گل رز

دو پرسونای زن میانسال متن قوی بود و دوست داشتنی و ترجمه هم خوبه ارزش مطالعه داشت
در 5 ماه پیش توسط وحید یعقوبیان