فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آماندا

کتاب آماندا
نمایش‌نامه در پنج پرده

نسخه الکترونیک کتاب آماندا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آماندا

آماندا دختر جوانی که به حال انتظار روی یک صندلی نشسته است، و در مقابل او یک چمدان مقوایی قرار دارد. به نظر می‌رسد که مدت زیادی در انتظار مانده است. دهان‌دره می‌کند و گاه‌گاه مجسمه‌ی کریستال سیاهی را که مقابل او روی پایه‌ای قرار گرفته است، نوازش می‌کند. ناگهان خانم ضعیف‌الجثه‌ای که عینک یک چشمی در دست دارد، وارد می‌شود. این خانم دوشس است. دوشس اول به طرف مجسمه‌ی کریستال سیاه می‌رود و آن را کمی جابه‌جا می‌کند، بعد به طرف دختر جوان که از جای برخاسته است، پیش می‌رود. دوشس: شما هستید؟ آماندا: بله. مثل این‌که. دوشس: صاف بایستید! آماندا متعجب صاف می‌ایستد. دوشس: چرا قدتون بلندتر نیست؟

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آماندا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پرده ی اول

دکور، یک اتاق کوچک پذیرایی که بیش از اندازه مجلل است. آماندا دختر جوانی که به حال انتظار روی یک صندلی نشسته است، و در مقابل او یک چمدان مقوایی قرار دارد. به نظر می رسد که مدت زیادی در انتظار مانده است. دهان دره می کند و گاه گاه مجسمه ی کریستال سیاهی را که مقابل او روی پایه ای قرار گرفته است، نوازش می کند. ناگهان خانم ضعیف الجثه ای که عینک یک چشمی در دست دارد، وارد می شود. این خانم دوشس است. دوشس اول به طرف مجسمه ی کریستال سیاه می رود و آن را کمی جابه جا می کند، بعد به طرف دختر جوان که از جای برخاسته است، پیش می رود.

دوشس: شما هستید؟
آماندا: بله. مثل این که.
دوشس: صاف بایستید!

آماندا متعجب صاف می ایستد.

دوشس: چرا قدتون بلندتر نیست؟
آماندا: نمی دونم. کاریش نمی شه کرد.
دوشس: (آمرانه) پس بیش تر سعی کنید. (آماندا به او نگاه می کند.) دخترم... من شصت سال دارم و در تمام زندگیم کفش های پاشنه بلند عهد لوئی پانزدهم به پا کردم. (کفش آماندا را نشان می دهد.) نه این طور کفش که فقط به درد دوچرخه سواری می خوره. شما فکر می کنید قد من بدون کفش چه قدر باشه؟
آماندا: تقریباً یک متر و چهل سانتی متر.
دوشس: (کمی دلخور) خیلی خب... قدِ من یک متر و سی و هشته. اما این خیلی مهم نیست، چون شما منو هیچ وقت بدون کفش نمی بینید دختر خانم. هنوز هیچ کس منو بدون کفش ندیده. البته به استثنای دوک، شوهرم. اما اون این قدر نزدیک بین بود که نوک دماغ خودش رو هم نمی دید. (به طرف آماندا می رود و با تندی می پرسد.) این چیه؟
آماندا: (کمی خودش را گم کرده.) دستکش!
دوشس: بیندازیدش جلوی سگ ها.
آماندا: جلوی سگ ها؟
دوشس: این یک اصطلاح بود که گفتم. حتی سگ ها هم از این دستکش ها خوش شون نمی آد. تنفر من از رنگ سبز به سگ های قصر هم سرایت کرده. اونا ترجیح می دن قیمه قیمه بشن، ولی روی یک بالش سبز رنگ نخوابن. باید بگم که سگ های من هنوز چیزی که رنگش سبز باشه ندیدن، چون در تمام این قصر به جز دستکش های شما چیز سبزرنگ دیگه ای وجود نداره. (دستکش ها را درون آتش می اندازد.)
آماندا: خانم، من اونا رو خیلی گرون خریده بودم.
دوشس: بی خود کردید. (دست آماندا را در دست می گیرد.) خب، دست ظریفیه. درست همون طوره که من فکر می کردم. این دست در حقیقت کلاه دوخته، اما ظرافت داره. تازه کیه که توی این زمانه کلاه ندوخته باشه؟ شاید فقط خود من. ولی من از یک محیط دیگه هستم. راستی... در تلگرافی که به شما رسید ذکر شده بود موضوع احضار شما به این جا چیه؟
آماندا: مثل این که قراره این جا شغلی به من پیشنهاد کنید.
دوشس: شغل! خیلی از این حرف خوشم اومد. این دختر چه قدر نازه! (به طرف آماندا می رود و توی روی او می گوید.) ناز! (بدون این که نگاهش را از آماندا بردارد.) این طور نیست گاستون؟ (چون هردو در اتاق تنها هستند، آماندا با تعجب به اطراف می نگرد. دوشس برای توضیح اضافه می کند.) با دوک صحبت کردم. اون سال هزارونهصدوسیزده مرد. اما من اون قدر گیج هستم که هنوز هم از این عادت دست نکشیدم و با او حرف می زنم. (هنوز آماندا را نگاه می کند. پهلوی او می نشیند.) چه ناز است! (ناگهان با زبان گرم و مهربان، مثل این که با یک توله سگ صحبت می کند.) و شما خوشحال هستید از این که ـ این طور که اسمش رو می ذارید ـ یک شغل پیدا کردید؟
آماندا: چه جور هم! چون موسسه ای که در اون کار می کردم به من رضایت نامه ی خوبی داده، بهتره به شما بگم... من دو روز پیش شغلم رو در سالن کلاه فروشی «خواهران رزدا» از دست دادم.
دوشس بلند می شود و به طرف در می رود.
دوشس: می دونم. می دونم دخترم. من خودم باعث شدم شما رو اخراج کنن.
آماندا: (با ناراحتی از جای خود بلند می شود.) شما این کار رو کردید؟ عجب رویی دارید!
دوشس: (با شنیدن این جمله لبخندی می زند و درحالی که از اتاق خارج می شود تکرار می کند.) عجب رویی دارید! عجب رویی دارید! گاستون به تو گفتم که این دختر خیلی نازه.

آماندا از اقرار دوشس در مورد اخراج او از کلاه فروشی یکه خورده و در صندلی فرو می رود. هنوز چمدان مقوایی جلویش قرار دارد. مانند اشخاص بی کس و بی پناه به اطراف نگاه می کند و نزدیک است اشکش سرازیر شود. پیش خدمت وارد می شود و تشریفاتی تعظیم می کند.

پیش خدمت: خانم دوشس امر فرمودند که از دختر خانم محترم سوال بشه آیا تا مراجعت خانم دوشس، خانم محترم میل دارند غذای سبکی میل بفرمایند یا خیر؟
آماندا: مرسی! گرسنه م نیست.
پیش خدمت: ببخشید دختر خانم، این سوال فقط از نظر حفظ آداب و رسوم بود. خانم دوشس امر فرمودند برای دختر خانم محترم غذای مختصری آماده بشه. حالا فرق نمی کنه که دختر خانم با این کار موافق باشند یا نباشند.

چند نوکر غذای مفصلی را که همراه کارد و چنگال و ظروف نقره ای بسیار زیادی روی یک میز متحرک چیده شده است، به درون می آورند. آماندا از دیدن این همه شیرینی و شکلات و میوه های تازه اشتهایش به کلی از بین می رود. بالاخره با خجالت یک نارنگی برمی دارد و شروع به پوست کندن آن می کند. دوشس مثل فرفره چرخ زنان به درون می آید. هکتور هم که جوانی عصا قورت داده است، به دنبال اوست. دوشس به طرف آماندا می رود و نارنگی را از دست او می قاپد و درون آتش می اندازد.

دوشس: نه نارنگی، نه پرتقال، نه لیموترش. این ها چیزهایی هستن که آدم رو لاغر می کنن و شما نباید بذارید حتی یک گرم از وزن تون کم بشه. این شباهت عجیب نیست هکتور؟ فقط اگه یک کمی آب زیر پوستش بره دیگه خودشه. نه؟

هکتور عینک یک چشمی خود را به چشم می گذارد که آماندا را بهتر ببیند، ولی فرصت جواب دادن را پیدا نمی کند، زیرا دوشس به طرف آماندا می رود که دستورات لازم را به او بدهد.

دوشس: تخم مرغ، غذاهای نشاسته ای. غذاهای نشاسته ای، تخم مرغ. (صدا می زند.) تئوفیل!
پیش خدمت: (فوراً داخل می شود.) بله خانم دوشس.
دوشس: همه ی این ها رو ببرید و یک تخم مرغ بیارید.
آماندا: (تصمیم می گیرد و از جا بلند می شود.) نه خانم دوشس.
دوشس: (متعجب برمی گردد.) چه طور نه؟ برای چی؟
آماندا: برای این که اولاً گرسنه م نیست، در ثانی تخم مرغ دوست ندارم.
دوشس: (در حال خروج از اتاق به هکتور) خیلی نازه.
هکتور: (با صدایی شبیه صدای خانم دوشس) نازه!

دوشس و هکتور بیرون می روند. این بار آماندا دیگر نمی تواند خود را کنترل کند. چمدانش را به طرفی پرتاب می کند. پیداست که نزدیک است هرچه در دستش است خرد کند و یا این که گریه کند.

آماندا: (خطاب به نوکرها که وارد اتاق شده اند و تحت نظر پیش خدمت ظرف ها را برای بیرون بردن جمع می کنند.) بالاخره یک نفر پیدا می شه که به من بگه چرا منو این جا آوردن؟
پیش خدمت: (قبل از خارج شدن، پشت سر نوکرها) دختر خانم محترم باید بنده رو عفو بفرمایند... هیچ کدوم از پیش خدمت ها اطلاع ندارند. بهتره دختر خانم محترم مستقیماً از خانم دوشس و اگه نشد از آقای بارون هکتور سوال بفرمایند.
آماندا: (در اتاق تنها مانده است، دوباره چمدانش را به طرفی پرتاب می کند و با عصبانیت پاهایش را به زمین می کوبد.) اه! اه! اه! اه!
دوشس: (از در دیگر وارد می شود. با بیان ساده) بهتر بود حرف خیلی زشتی می زدید! (مانند خانم موقری که در محیطی پرشکوه زندگی می کند، می نشیند.) من خیلی متاسفم که شما رو توی این سالن نگه داشتم. فکر می کنم خیلی میل دارید بدونید اتاق تون کجاست و برید کمی استراحت کنید تا خستگی مسافرت تون رفع بشه. اما یک نفر که فعلاً نباید شما رو ببینه هر لحظه ممکنه سر برسه. اگه شما از این جا تکون بخورید نقشه های من به هم می خوره.
آماندا: (می نشیند. کمی آرام گرفته است. تصمیم می گیرد موقعیت خودش را شرح بدهد.) امروز صبح تلگرافی از طرف شما به من رسید که اطلاع داده بودید که به من شغلی می دید. اما حالا من تردید پیدا کردم و فکر می کنم که شاید اشتباه کرده باشم.
دوشس: هر چیزی که تصور کرده باشید حتماً اشتباهه.
آماندا: این طور نیست؟ آخه من کلاه دوزم، و غیر از کلاه دوزی کار دیگه ای بلد نیستم.
دوشس: شما عقیده دارید که به من نمی آد یک کلاه دوز در منزلم استخدام کنم؟ این جا یک نمره ی بیست آوردید!
آماندا: اجازه بدید از همین اول خدمت تون عرض کنم که من حاضر نیستم کارهایی مثل خدمتکاری یا ندیمگی برای کسی رو قبول کنم. و با این که منو از مغازه ی «خواهران رزدا» بیرون کردند و این قضیه برایم خیلی ناراحت کننده س، ولی من دلم می خواد به شغل خودم ادامه بدم.
دوشس: گاستون تو درست می گی، این دختر باشخصیته. (بلند می شود و درحالی که قصد خروج دارد اضافه می کند.) اینم یک نمره ی بیست دیگه!
آماندا: (می ایستد.) نه! این دفعه دیگه نمی ذارم بیرون برید.
دوشس: نمی ذارید برم؟ این موضوع دیگه برام تازگی داره گاستون. ما توی خونه ی خودمون زندانی هستیم. درست مثل زمان فرانسوای اول.
آماندا: (کمی جا می خورد.) زمان فرانسوای اول؟
دوشس: بله. مثل زمان فرانسوای اول. آخه یک دفعه ما رو توی املاک مون زندانی کردن، از بی کاری نزدیک بود بمیریم.
آماندا: به حرف من توجه کنید. من قصد ندارم شما رو این جا زندانی کنم. من با ترن ساعت دو و شانزده دقیقه اومدم، حالا دیگه تقریباً ساعت پنجه و تنها ترنی هم که می تونه منو به پاریس برسونه پنج و سی و نه دقیقه حرکت می کنه و اگه من، همون طوری که فکر می کنم کاری در منزل شما ندارم، بایستی حتماً به این ترن برسم.
دوشس: شما با این ترن نمی رید طفل من.
آماندا: ممکنه از حضورتون سوال کنم چرا؟
دوشس: این ترن از برنامه حذف شد.
آماندا: اما توی برنامه ی حرکت قطارها نوشته شده.
دوشس: با وجود این حرکت نمی کنه. دیروز از برنامه حذف شد.
آماندا: (حالا دیگر از هیچ چیز تعجب نمی کند.) حتماً این ترن رو هم شما دستور دادید از برنامه حذف کردند تا من نتونم از این جا برم. این طور نیست؟
دوشس: اگه زمان لودویک پانزدهم بود می تونستم این کار رو بکنم و بدون شک هم می کردم. اما بدبختانه از سال هشتاد و نه به بعد فامیل من نفوذ خودشون رو در ادارات از دست دادند. نه جانم، کار من نیست. کار کار مخالف های منه! بله. فکرش رو بکنید... (آماندا را دوباره می نشاند.) اون ها فهمیده بودن که مردم به وسیله ی این ترن به قصر من می آن تا نمازخانه ی قصر رو تماشا کنند. کم کم درآمد من از این کار شروع شده بود. چون من بچه ی زمان خودم هستم و ارزش تبلیغات رو می دونم. این بود که اون جا اشیای مقدس کوچک به مردم هدیه می دادیم. اما مخالف های من بدون این که من شستم خبردار بشه سوسه اومدند و باعث شدند که این ترن کوچولوی من از برنامه حذف بشه. ولی من شکست نخوردم. می دونید چه کار می کنم که این کار اونا خنثی بشه؟ من؟ که یکی از افراد طایفه ی «راندین ـ راندن» هستم؟ من با شرکت اتومبیل سیتروئن کنار می آم.
بعد از این ملاقات پرهیجان برمی خیزد که برود.
آماندا: (کاملاً از جا دررفته است.) اما من از حرف های شما هیچی نمی فهمم. نه از نمازخانه ی شما، نه از ترن شما و نه از دشمن هاتون. من فقط می دونم که از ساعت دو تا حالا این جا معطلم، درحالی که امروز صبح اون قدر عجله داشتم که حتی صبحانه هم نخوردم.
دوشس: صبحانه نخوردید؟ صبحانه نخوردید؟ من که گفتم براتون تخم مرغ بیارن تا آب زیر پوست تون بیفته. تخم مرغ، غذاهای نشاسته ای. غذاهای نشاسته ای، تخم مرغ. فکر نکنید که این یک دوا درمان آبجی خانمیه. این نسخه ایه که یک متخصص مشهور اتریشی به من داده و برام هزار فرانک تمام شده. پس این تخم مرغ چی شد؟ خودم برم ببینم. (باز می خواهد خارج شود.)
آماندا: اوه... نه! خواهش می کنم تا به من نگفتید موضوع چیه از این جا بیرون نرید. من دارم دیوانه می شم.
دوشس: (موقرانه در آستانه ی در توقف می کند. با متانت مخصوص) دخترک من! مثل این که تازه داره چشم و گوش تون باز می شه. من مجبورم در مقابل شما اقرار کنم که شصت و هفت سال دارم، نه شصت سال. من ژنرال بولانژه، اختراع هواپیما، دمده شدن کرست، موهای آلاگارسون و جنگ بین المللی رو دیده م. حالا اگه به شما بگم که من پیرزنی هستم که در زندگیم هر جور دوز و کلکی رو دیده م لابد باور می کنید، نه؟
آماندا: (خسته) بله خانم.
دوشس: بنابراین اگه من از دو ساعت پیش تا حالا مثل یک فرفره توی این سالن این طرف و اون طرف می رم، علتش فقط اینه که جرئت ندارم بگم برای چه کاری شما رو به این جا خواستم!

دوشس بیرون می رود. آماندا مات و مبهوت بیرون رفتن او را نگاه می کند. بعد خشمگین و در ضمن با ترس به طرف چمدانش می رود و آن را برمی دارد.

آماندا: اما این دفعه دیگه منو می شناسید، دیوانه های زنجیری! ترجیح می دم پای پیاده به پاریس برگردم.

آماندا یک در شیشه ای را باز می کند و به اطراف نگاه می کند تا مطمئن شود کسی او را نمی بیند. سپس به طرف باغ از صحنه خارج می شود. صدای موزیک مضطربی شنیده می شود. صحنه چند لحظه خالی می ماند. بعد خانم دوشس و هکتور وارد می شوند.

دوشس: هکتور! هکتور! کجاست؟ واقعه ی سوئی رو پیش بینی می کنم.
هکتور: (احمقانه زیر مبل ها را می گردد.) به نظرم برای اولین بار درست پیش بینی می کنید. دختره فرار کرد!
دوشس: (بازوی او را می گیرد.) هکتور! اگه هم دیگه رو در باغ ببینن افتضاح می شه.

دوشس به سرعت بیرون می رود. صحنه کم کم تاریک می شود. موزیک ملایمی که آهسته آهسته به صدای پرندگان تبدیل می شود به گوش می رسد. در پرده ی بعد وقتی دوباره صحنه روشن بشود منظره ی یک پارک بزرگ به چشم خواهد خورد.
***
پرده

نظرات کاربران درباره کتاب آماندا