فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چین خوردگی

کتاب چین خوردگی

نسخه الکترونیک کتاب چین خوردگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چین خوردگی

آن شب مهمانیِ شلوغی بود؛ از آن عروسی‌های با خرج‌های عجیب و غریب. عباسی خیلی پاچه آن داماد دندان‌خرگوشی را لیسیده بود تا کار را گرفته بود. کلاسش به این عروسی‌ها نمی‌خورد. هیچ‌وقت نتوانسته بود از اواسط نقشه بالاتر برود. خیلی بهم سفارش کرده بود که بارانی رنگ و رورفته‌ام را نپوشم و ریشم را بتراشم و کلاً حالی اساسی به خودم بدهم، چون این عروسی با عروسی‌هایی که تا آن موقع رفته بودیم فرق داشت. آن شب بارانی‌ام را به‌زور از تنم درآورد و آن کت و شلوار آهارخورده ایتالیایی را تنم کرد و همان‌جا توی دفتر مسخره‌بازی راه انداخت. باز هم داشت خودش را با من سرگرم می‌کرد. همه دست می‌زدند و دستم می‌انداختند. عباسی خودش آینه را مقابلم گرفته بود و با لحنی که فقط بی‌رگ و ریشه بودنش را ثابت می‌کرد گفت: «ببین چه لعبتی شده‌ای!»
مرتیکه لوده یکی دو بار نزدیک بود پیش بچه‌ها شوخی‌ای بکند که نباید. داغ شده بودم و دیگر با لبخند هم نمی‌توانستم سر و ته لوده‌بازی‌هایش را هم بیاورم. مردک تمامش نمی‌کرد. کم مانده بود وسط دفتر مثل عنتر بالا و پایین بپرم و پوریا و امیر هم برایم دست بزنند. ولی انگار واقعا با آن کت و شلوار آدم دیگری شده بودم.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چین خوردگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به مادرم،
که بودنش نهایت دلگرمی است.

این بار با اتوبوس نرفتم؛ مثل یک جنتلمن دستم را بلند کردم و یک سمند زرد را با اقتدار نگه داشتم و سر کرایه اش هم کمترین چانه ای نزدم. لم دادم عقب ماشین، صدایم را انداختم توی گلو و گفتم: «آجودانیه.»
رگ منفی بافم ورقلمبیده بود و مدام ساز مخالف می زد. بعد از آن تلفن، یک جمله تکراری را صد بار توی گوشم خوانده بود که آخه تو رو چه به این غلطا!
آن قدر گفت تا بالاخره چشم بستم و بهش چیزی گفتم که رفت توی لاک خودش و حالی اش شد که امشب هرقدر هم زر زر کند، فقط خودش را سنگ روی یخ کرده و حریفم نمی شود.
چه خوب بود که راننده سمند زرد از بدبختی و سیاست حرف نمی زد. اصلاً برایم اهمیت نداشت که چی گران شده یا قرار است بشود. اصلاً دلم نمی خواست بشنوم زمان شاه این حاج آقای عزیز، که الآن راننده است، چطور توی کاباره ها بدمستی می کرده و با جمیله و مهستی و هر کس و ناکسی عکس دارد. چه خوب بود که می گذاشت با گرمایی که از زیر صندلی می خورد به کفش هایم حال کنم و چشم هایم را هم بگذارم و فقط به این قرار دور از انتظار فکر کنم که بدجوری چرتم را پرانده بود. سکوت و گرمای توی ماشین می گفت که امشب را بی خیال کیان! فقط چشم هایت را ببند و برو به همان آدرسی که کف دستت نوشته ای.
خیلی ها می گفتند از خط های کف دست هر آدمی می شود سیر تا پیاز سرنوشتش را فهمید. خط های کف دست من اما بدجوری پیچ در پیچ بودند، شبیه شهری کوچک با سه جاده اصلی و هزار راه فرعی که بی هیچ نظمی از هم گذشته بودند. و حالا دور و درازترین جاده کف دستم رسیده بود به کلمه ای که از عرق کف دست هایم کمرنگ شده بود: آجودانیه.
همه اش تقصیر عباسی بود که این را گذاشت توی کاسه ام، وگرنه حالا به جای این تاکسی گرم و نرم به میله اتوبوسی تکیه داده بودم که بعد از ده پانزده ایستگاه می رساندم پشت چراغ قرمز چهارراه ولیعصر. و در تمام مسیر سعی می کردم هرقدر هم از پشت سر بهم فشار می آورند از جایم تکان نخورم و میله وسط اتوبوس را از دست ندهم. مردک دلقک با آن کت و شلوار ایتالیایی آمد دفتر و گفت: «کیان... دوربین سوم.»
خودش می دانست از جمع های شلوغ چقدر بدم می آید، ولی بی خیالم نمی شد. حتی یک بار هم ندیده بودم از راش های من استفاده کند. ولی هرطور بود می کشاندم توی هر مراسم کلاس بالایی که به چنگش می افتاد، که مثلاً بگوید فیلم بردار سومش نره خری صد و هشتادسانتی است که کت و شلوار ایتالیایی پوشیده.
حالا به همان پلاک سیزدهی رسیده بودم که انتهای فرعی ترین جاده کف دستم نوشته بودم. از آن ساختمانْ هالیوودی ها بود که فکرش را می کردم، بلند و سر به آسمان کشیده، با نورهایی زرد و قرمز که از پشت پنجره هایش چشم را می زدند. از آن هایی که وقتی پشت میز تدوین می دیدم، خودم را آماده می کردم تا یکباره کات بزند به یک هم آغوشی جانانه و کارم رسما شروع شود: صحنه های بی حیا را برش بزنم و با فشار دکمه deleteترتیب همه شان را بدهم و همه چیز را از صبح روز بعد شروع کنم؛ یعنی درست زمانی که همان زن دیشبی، که فقط من می دانم چه شبی را گذرانده، قهوه می ریزد برای همان مرد دیشبی، که فقط من می دانم توی تناسب اندام چیزی کم و کسر ندارد، و از پنجره هم نوری کمرنگ و اُریب روی میز صبحانه شان می تابد.
زنگ در را که فشار دادم، بی آن که جواب دهد در را باز کرد. هنوز داخل نرفته بودم که مهتاب توی جیب بارانی ام شروع کرد به ونگ زدن.
«زود بگو مهتاب، کار دارم.»
همیشه همین طور جوابش را می دهم. به دل نمی گیرد. خیال می کند کارم فکری است، کار هنری. از دور و بری هایش شنیده هنرمندها روحیه شان حساس است. به زور می خواهد به خودش بقبولاند که شوهرش هنرمند است. من هم تصورش را خراب نکرده ام. وقتی او این طور دوست دارد، من چرا بدم بیاید. چرا باید بهش می گفتم کارم اصلاً به هنر مربوط نمی شود. که کار هنری تعریف دارد. آخر دست و پای این زن های خوش تراش غربی را محو کردن که هنر نمی خواهد. ولی او به همه می گوید شوهرش فیلمساز است. من هم لبخند می زنم و چیزی نمی گویم. حرف هایش فقط توی آرایشگاه خریدار دارد.
«کاری ت ندارم کیان جان. فقط برگشتنی نون بخر.»
لابد می مرد اگر این زنگ را نمی زد. من که همیشه سر راه نان می گیرم. همیشه هم توی سفره کپک می زند. نمی دانم این دل ضعفه اش برای نان از کجا می آید. وقتی نان های توی سفره به دو سه تا می رسد، انگار اضطراب می گیرد. انگار احساس می کند پشتش به جایی گرم نیست.
«نگران نون نباش، می گیرم.»
دکمه آسانسور را فشار دادم. می خواستم تلفن را قطع کنم که ماکان گوشی را از دست مهتاب چنگ زد. فقط باباگفتنش را شنیدم. ماکان ته نداشت. قطع کردم. باز هم قصه عروسک باربی بود. خودش را هم می کشت برایش نمی خریدم. پدرسگ پررو شده بود. هر دفعه برایش تفنگ می خریدم، اما دوست نداشت، فقط عروسک باربی می خواست. همه اش تقصیر مهتاب احمق است که صبح تا شب با دختربچه های توی آرایشگاه همبازی اش می کند.
آسانسور که بالا می رفت، توی آینه خودم را ورانداز کردم. به میت می ماندم. اگر این بار با این سر و وضع ببیندم، حتما جا می خورد. این بارانی آن کت و شلوار ایتالیایی عباسی نیست. این بارانی چیزی نیست که او به همین راحتی ازش سر درآورد.
دستی روی موهایم کشیدم، ولی ناجورتر از آن بود که با همین دست کشیدنِ الکی روبه راه شود. چشم هایم مثل همیشه به خاطر آن مانیتور عهد بوقی سرخ بودند... نمی دانستم چرا هیجان زده نیستم. از رگ منفی بافم هم خبری نبود. با همان فحش اول دمش را گذاشته بود روی کولش و بی خیال حرف های همیشگی اش شده بود.
از آسانسور که بیرون آمدم، درِ واحد بیست را دیدم که باز بود. تپ تپِ پاشنه های لاستیکی کفشم را حتما شنیده بود. شاید همین که وارد می شدم، دو سه تا نره خر قلچماق یقه ام را می گرفتند و سرم را بیخ تا بیخ می بریدند. اصلاً به خط و ربط منطقی اش کاری نداشتم که مثلاً چرا باید این کار را بکنند. مهم فقط این بود که طرفشان من بودم و این غلط های اضافه به من نیامده بود. خودم را برای هر اتفاقی آماده کرده بودم و به خودم گفته بودم هرچه می خواهد بشود. اصلاً سرم را بیخ تا بیخ ببرند و از شوتینگ زباله پرت کنند پایین، ولی من امشب تا ته خط می روم.
به داخل خانه سرک کشیدم و گفتم: «صابخونه!»
صدایم چقدر شبیه صدای جرج بود، قبلاً دقت نکرده بودم. مرتیکه هیزِ هفت خط همه اش با مارگارت می پرید. همیشه هم به بهانه ای پیراهنش را درمی آورد و ماهیچه هایش را می انداخت بیرون. اوایلِ فیلم نقشش مثبت بود، ولی می دانستم به آخرها که برسد دستش رو می شود که همه چیز زیر سر خودش بوده. آن وقت مارگارت، با آن پاهای کشیده و قلمی که می مردم برای حذف کردنشان، توی نمای کلوز اشک هایش جوری از آن چشم های درخشان قل می خورد پایین که من هم با همه بی رگی ام بغض می کردم. شاید بعدا که همه این فیلم را دیده اند، دلیل این اشک های مارگارت را دقیقا نفهمیده باشند، ولی من می دانستم که او توی رابطه شان هیچ کم و کسری برای آن لندهور نگذاشته.
صدایش را قاتی صدای سشوار، گنگ و نامفهوم، شنیدم: «بیا تو دیگه، در که بازه!»
چقدر از نور مهتابی بدم می آمد. برعکس مهتاب که عاشق مهتابی است. درست مثل نور بیمارستان: سفید و یکدست، بی هیچ سایه روشنی. چند بار ازش خواسته بودم بی خیال نور مهتابی شود، ولی اصلاً توی باغ نبود و من هم حال نداشتم موضوع به این ظریفی را بهش بفهمانم. همان بهتر که سکوت می کردم و روی زمین دراز می کشیدم و خیال می کردم روی تخت سی سی یوی بیمارستانی دولتی ام. می گفت: «تاریکه. دلم می گیره.» ولی من از توی سی سی یو بودن دلم می گیرد مهتاب. به نور خانه این زن نگاه کن. اصلاً دلگیر نیست. آن لوستر چلچراغی وسط هال را ببین که چطور همه چیز را توی سایه روشن های ظریف غرق کرده. به این تخت سنتیِ گوشه هال نگاه کن. یا این قالیچه ترکمنی که روی تخت را پوشانده. آخر تو چه جور آرایشگری هستی که این چیزها را نمی فهمی مهتاب!
نه، آن قدرها هم هالیوودی لباس نپوشیده بود. پیش از هرچیز نگاهم قوزک پاهایش را شکار کرد. خوب که فکر کردم دیدم با کمی زوم می شود مشکلش را حل کرد. تاپ قرمز پوشیده بود و شلوار جین آبی. مهتاب هم همیشه همین طور لباس می پوشد، شلوار جینی کهنه و یکی از آن تاپ های حراجی، که از وقتی خودش را لاغر کرده آن قدرها هم بهش نمی آید.
حالا که هوشیار بودم و می دیدمش، سه چهار سالی ازم بزرگ تر می زد. چروک ظریف گوشه دهانش این را می گفت. روی یکی از مبل ها که ولو شدم، بوی پاهایم یکدفعه خورد زیر دماغم. مهتاب همیشه موقع شستن لباس هایم جوراب ها را جدا می گذارد و می گوید: «این ها رو چندشم می شه، خودت بشور.»
جُم نخوردم. همیشه بدم آمده از آدم هایی که پاهایشان بو می دهد، ولی چه می دانستم آن وقت شب از آن جا سر درمی آورم. اصلاً هیچ وقت هیچ چیز آن طور که خواسته ام پیش نرفته. همیشه یک جای کار می لنگد. همیشه یک چیزی هست که اعتمادبه نفسم را بیندازد کف پایم.
«چای یا نسکافه؟»
«چای.»
دلم می خواست بروم دستشویی و جوری که تابلو نباشد از شر این جوراب ها راحت شوم. ولی نمی شد. تقصیر پوتین های لعنتی ام بود که مثل پشم بز پا را گرم می کرد.
«چرا این قدر ساکتی؟! چیزی ناراحتت کرده؟!»
حالم از این صورت ساده لوح به هم می خورد که دار و ندارش همیشه روی دایره است.
«فکر می کردم امشب هر جایی باشم جز این جا. مثلاً تبت، کلیمانجارو، بیروت، یا هر جای دیگه!»
نباید این را می گفتم تا او هم این طور نمی خندید و ردیف دندان های سفید و مرتبش را این جور به رخم نمی کشید. او که نمی دانست چقدر ذلیل خنده های این تیپی ام. او که نمی دانست چطور یکدفعه دست و پایم شل می شود وگرنه شاید نمی خندید. مهتاب با همه خوشگلی اش خنده های قشنگی ندارد. خودش هم این را می داند، چون هیچ وقت ندیده ام موقع خندیدن دهانش را از حدی بیشتر باز کند. همیشه می شود از دندان های هر آدمی رگ و ریشه اش را فهمید و دندان های این زن بدجوری صدفی بود، آن قدر که به درد تیزر می خورد. مثلاً تبلیغ خمیردندان اُرال بی یا سنسوداین.
«اون شب گفتی یه چیزی هست که فقط تو می دونی!»
آن شب مهمانیِ شلوغی بود؛ از آن عروسی های با خرج های عجیب و غریب. عباسی خیلی پاچه آن داماد دندان خرگوشی را لیسیده بود تا کار را گرفته بود. کلاسش به این عروسی ها نمی خورد. هیچ وقت نتوانسته بود از اواسط نقشه بالاتر برود. خیلی بهم سفارش کرده بود که بارانی رنگ و رورفته ام را نپوشم و ریشم را بتراشم و کلاً حالی اساسی به خودم بدهم، چون این عروسی با عروسی هایی که تا آن موقع رفته بودیم فرق داشت. آن شب بارانی ام را به زور از تنم درآورد و آن کت و شلوار آهارخورده ایتالیایی را تنم کرد و همان جا توی دفتر مسخره بازی راه انداخت. باز هم داشت خودش را با من سرگرم می کرد. همه دست می زدند و دستم می انداختند. عباسی خودش آینه را مقابلم گرفته بود و با لحنی که فقط بی رگ و ریشه بودنش را ثابت می کرد گفت: «ببین چه لعبتی شده ای!»
مرتیکه لوده یکی دو بار نزدیک بود پیش بچه ها شوخی ای بکند که نباید. داغ شده بودم و دیگر با لبخند هم نمی توانستم سر و ته لوده بازی هایش را هم بیاورم. مردک تمامش نمی کرد. کم مانده بود وسط دفتر مثل عنتر بالا و پایین بپرم و پوریا و امیر هم برایم دست بزنند. ولی انگار واقعا با آن کت و شلوار آدم دیگری شده بودم. خیلی بهم می آمد. ولی نمی خواستمش. فقط می خواستم این بی بته های روده بُرشده دست از سرم بردارند و بروند پی کارشان. از همه شان عقم می گرفت، ولی لبخندم همیشه طور دیگری وانمود می کرد.
آن شب حتی با آن کت و شلوار هم هیچ کس توجهی به من نکرد. حال خیلی بدی است که میان آن همه آدمِ عطر و ادکلنی اصلاً به چشم نیایی. فقط همین زن بود که نیم نگاهی بهم انداخت و من هم دیگر ولش نکردم. آن قدر ازش فیلم گرفتم که منتظر بودم فردای آن روز عباسی فحش خواهر و مادر را ببندد به نافم که چرا، به جای عروس و داماد، همه فیلم فقط از یک نفر است. آن لحظه اصلاً برایم مهم نبود که بعدا چه می شود. زوم کرده بودم روی جزئیات صورتش، بی خیالِ این که حداقل ضبط دوربین را قطع کنم تا آتو دست عباسی نداده باشم که به این بهانه باز دهان گشادش را باز کند.
«چرا ازم خواستی بهت زنگ بزنم؟»
آن شب هم همین سوال را کرد: «چرا باید بهت زنگ بزنم؟» درست لحظه ای که سرم داغ شده بود؛ انگار صدای جریان خون را توی سرم می شنیدم که قاتی شده بود با صدای خواننده ای که از خوشگلی به زن ها شبیه بود: «بچرخونش کمَرو...»
همه کمرشان را می چرخاندند، ولی من توی حال خودم نبودم و در آن جمعِ چندصد نفری فقط همین زن دم به تله داده بود. کمترین مشکل پخش را داشت. حتی آرایش صورتش به قدری کم بود که برای کمرنگ کردنش هیچ نیازی به گزینه color balanceنداشت. فقط با دامنش کمی مشکل داشتم، که آن هم خیالی نبود. با کمی بستن کادر همه چیز حل می شد. برای زوم کردن روی جزئیات صورتش دنبال دلیل نبودم. همین که فقط یک بار بهم نگاه کند کافی بود. ولی او بیشتر از یک بار نگاه کرده بود و من هم بیشتر از دو تا نوار چهل دقیقه ای خرجش کرده بودم.
آن شب که وسط مهمانی با سوال صریح و آزاردهنده «چرا باید بهت زنگ بزنم؟» روبه رو شدم، ناخودآگاه چیزی به ذهنم رسید: «می خوام یه چیزی بهتون بگم که مطمئنم نمی دونید.»
و حالا با آن چشم های کنجکاو منتظر بود تا آسم را برایش رو کنم. ولی بوی گند جوراب ها داشت همه چیز را خراب می کرد و تمرکزم را کاملاً از دست داده بودم. نمی توانستم آن طور که دلم می خواهد فکرم را جمع وجور کنم و چیزی بگویم که مناسب سن و سالم باشد و مثل این پسربچه های بی دست وپا به نظر نرسم.
«یه کم گیجم. فکرشو نمی کردم زنگ بزنی... اونم امشب.»
از این حرف هر توقعی داشتم جز خنداندنش. آن هم با آن ردیف دندان های همه چیز تمام که موقعیت را نابرابرتر می کرد.
«معلومه... وگرنه حتما جوراباتو می شستی، یه دستی هم به سر و روت می کشیدی. از سر کار اومده ای، آره؟»
از آدم های این قدر رک خوشم نمی آید. مهتاب توی ده سال زندگی مان فهمیده باید با من چطور حرف بزند، همیشه در لفافه. مثلاً وقتی پاهایم بو می دهد و می خواهد فکری برایش بکنم، به حساب خودش خیلی غیرمستقیم این را بهم می فهماند: «نمی دونم از کجا بو می آد، شاید از چکمه های ماکان باشه!»
خودش هم می داند که چکمه های یک بچه شش ساله هیچ وقت آن قدر بو نمی دهد، ولی من همیشه مزد رک نبودنش را می دهم و با کمی تاخیر می روم دستشویی و پاهایم را توی کاسه توالت می شورم.
این بار اما از رک بودن این زن بدم نیامد. طوری گفت که حس نکردم می خواهد تحقیرم کند. غیر از این اگر بود، ممکن بود دلم بخواهد چشم هایم را ببندم و دهانم را باز کنم و او، مبل های پایه بلند احمقانه اش و پرده های پرچین و شکن متظاهرانه اش را به باد فحش هایی بگیرم که دیگر فکر تحقیر کسی به سرش نزند. البته خودم هم می دانستم این ها همه زرِ اضافه اند. اگر آدمِ این کارها بودم، اول از همه، یک بار جد و آباد عباسی را می آوردم پیش چشم هایش که دیگر هوس نکند به چشم عنتری دست آموز نگاهم کند.
فقط لبخندی زدم و گفتم: «اگه بخوای، می تونم مشکلو حل کنم.»
«این لطفو بکنی بد نیست... آب داغه. فکر کنم لباس تمیزم داشته باشم.»
ولی من منظورم این نبود، فقط می خواستم جوراب هایم را دربیاورم و بروم توی دستشویی آبی روی پاهایم بگیرم و برگردم. همین.
دراز کشیدم توی وان. تنم داغ شده بود و از صورتم عرق می ریخت. مثل تکه یخی که انداخته باشند توی آب جوش، تنم کپ کرده بود. پلک هایم را روی هم گذاشتم، نه برای این که عصبی بودنم را ندید بگیرم و توی ذهنم به کسی فحش خواهر و مادر بدهم، فقط می خواستم چیزی نبینم تا راه تخیلم باز باشد.
«لباس تمیز پشت دره.»
اگر توی چهارده پانزده سالگی می خواستم صدای زن آینده ام را تصور کنم، حتما همچین صدایی بود. همین قدر نازک و همین قدر زنگدار. مهتاب، با همه خوشگلی، صدایش کمی دورگه است که زیاد ازش خوشم نمی آید.
اگر قرار بود همه چیز مثل هر روز باشد، الآن باید نزدیک پارک دانشجو می بودم. باید توی کوچه پس کوچه های تاریک قدم می زدم تا می رسیدم به بن بست خارک. قبل از آن هم باید از نانوایی چند تا نان ماشینیِ خمیر می خریدم و می انداختم روی دستم و تا خانه با گرمایش حال می کردم. ولی گرمای نان ماشینی خمیر کجا و گرمای این آب ولرم توی وان کجا. گرما مثل مار توی تن صد و هشتادسانتی ام پیچ و تاب می خورد و قلقلکم می داد و بالا می رفت و آرام آرام یخ مغز منجمدشده ام را باز می کرد.
بالاخره خودم را جمع و جور کردم و از وان بیرون آمدم. در آینه قدی بخارگرفته حمام هیبت دراز و لاغرم را می دیدم. عجب موجود بی قواره ای! دست های دراز، پاهای دراز، گردن دراز.
خودم را توی حوله پالتویی اش پوشاندم و از حمام زدم بیرون. لباس ها را پشت در گذاشته بود. تی شرتی لیمویی و شلوارک سرمه ای تمیزی که انگار هنوز پای کسی بهش نخورده بود. پشت پنجره ایستاده بود و دود غلیظ سیگار را از دماغ و دهان ظریفش بیرون می داد. بر ذات هالیوود لعنت که دیگر نمی گذاشت هیچ چیزی را باور کنم. لاکردار جایی نبود که انگشت توی آن نکرده باشد. همیشه خیال می کردم همه دارند ادا و اصول درمی آورند. با آن فیگور سیگار گرفتن و آن حلقه های دود بالای سرش مثل آدم های فلسفه باف به نظر می رسید. از آن ها که می خواهند قبل از هرچیز ترتیب باورهایت را بدهند.
«می دونستی درست طرف راست گردنت، همون جایی که گردنت به شونه ت وصل می شه، یه خال کوچیک داری؟ خیلی کوچیک.»
طوری نگاهم کرد انگار حریفش را پیدا کرده. دستی روی گردنش کشید و ابروهای نازکش را توی هم تاباند که یعنی جدی می گی؟!
سیگارش را بی خیال از پنجره پرت کرد بیرون و رفت سمت آینه ای که نزدیک در ورودی بود. ایستاد جلوِ آینه و خیره شد به گردنش، ولی انگار نتوانست ببیند.
«ازش فیلم گرفتم. زنگ که زدی یادم رفت جورابامو عوض کنم، ولی حواسم بود فیلمو بیارم برات.»
رفتم به سمت بارانی ام. طوری نزار روی مبل افتاده بود که یک لحظه به مهتاب حق دادم هی بگوید پارچه اش به درد دم کنی می خورد.
سی دی را از جیب بارانی بیرون آوردم و به طرفش گرفتم. جوری نگاهم کرد که انگار خوشش آمده. گرفت و، با همان لبخندی که روی لب داشت، رفت سمت ال سی دی پنجاه اینچی که نصف دیوار را گرفته بود.
آن قدر زوم کرده بودم که تصویر به شدت می لرزید، ولی آن خال کوچک درست پایین گردنش دیده می شد. نشست روی مبل و با دقت خیره شد به تصاویری که از دست های مادر هم بیشتر می لرزید. لبخند روی لبش پررنگ تر شد. کنترل را برداشت و تصویر را نگه داشت. بلند شد، دوباره رفت جلوِ آینه ایستاد و خیره شد به گردنش. «ایناهاش! دیدمش!»
باز هم با همان خنده ای که ماموریتش شل کردن دست و پای من بود نگاهم کرد و گفت: «بشین.»
همه چیز تمام شده بود. از برق چشم هایش فهمیدم مسیر را درست آمده ام. زده بودم توی خال. لباس ها را از پای در برداشتم و گفتم: «الآن برمی گردم.» و رفتم توی اتاق و تی شرت لیمویی را تنم کردم. بوی خوبی می داد، بوی عطری گرانقیمت، ولی چشم های مردی که از توی قاب عکس بهم خیره شده بود بوی خوش تی شرت را زهرمارم کرد. چشم های درشت و نگاه نافذی داشت. پوست سبزه و پیشانی بلند و موهای صافی داشت که تا سر شانه اش می رسید. آن طرف تر، عکس زنی بود که ناهید نبود. صورتی استخوانی و سبزه داشت با چشم هایی کشیده و نگاهی وحشی. گونه های برجسته و موهای فر و آن لب های نازک شبیه ماده شیرش کرده بود. از اتاق زدم بیرون و این بار بی هیچ باید و نبایدی سوال کردم.
«اون عکس کیه، ناهید؟»
همیشه حرف هایم را از صد تا صافی ریز و درشت می گذرانم بعد از دهانم می ریزم بیرون، ولی این بار فرق داشت. ترسیده بودم. دلم می خواست هرچه سریع تر بدانم صاحب آن عکس چه نسبتی با او دارد و اگر مردی حضورش را به این بزرگی به دیوار اتاقش آویزان کرده، من این جا چه می کنم.
گفت: «چای می ریزم، نسکافه م تموم شده.»
«تو که متاهل نیستی؟»
لبخندی زد که معنایش را نفهمیدم. از آن هایی نبودم که هر کاری ازشان برمی آید. هنوز هم توی خانه نو، اول، آینه و قرآن می بردم و بعد اثاث را. حالا درست که مذهبی دوآتشه نیستم، ولی، مثل این جاهل های مگسی که بالاخره به یک چیزی اعتقاد دارند، برای خودم خط قرمزهایی دارم. اصلاً تا همان جا هم زیادی پیش رفته بودم. اگر همان موقع راه می افتادم، شاید دو ساعت بعد می رسیدم خانه. آن وقت حتما نانوایی بسته بود و مهتاب دست های بدون نان مرا که می دید، چشم هایش مضطرب می شد. حتما تاپ صورتی اش را هم پوشیده بود و با آن رژ تایوانیِ بدطعمِ روی لبش انتظارم را می کشید تا کنج آشپزخانه گیرم بیندازد و مهر لب هایش را روی گونه ام بزند و بعد خودش دستی روی آن بکشد و با خنده بگوید: «چقدر آرایش بهت می آد!»
«چرا گفتی من بیام خونه ت؟»
ترسیده بودم، ولی او با آن پلک های خمار معلوم بود که بدجوری بی خیال است. مردمک چشم هایش کمترین لرزشی نداشتند. دستی روی خال گردنش کشید و گفت: «اومده ای تا آدرس اینو بهم بدی.»
از شیشه بوفه به لباس هایم نگاه کردم. خیلی عوض شده بودم، تر و تمیز و شیک. یادم نمی آمد هیچ وقت توی خانه این قدر به خودم رسیده باشم. شلوارک هایی که معلوم بود بابت هیچ کدامشان پولی خرج نشده؛ همه شان اشانتیون جنس هایی بودند که مهتاب برای آرایشگاهش می خرید. با مارک درشت کوکاکولا یا پر از نقش های رنگارنگ با عکس میکی ماوس که همیشه می خندید، حتی وقتی از سر غیظ دیر به دیر می انداختمش توی سبد لباس های نشسته تا بوی شاش خفه اش کند. اگر عباسی این جا بود با آن چشم های نفرت انگیزش سر تا پایم را ورانداز می کرد و می گفت: «ببین چه لعبتی شده ای!»
«اینا لباسای اونه؟»
دوباره لبخند زد. چای را گذاشت روی عسلی کنار مبل و پهن شد روی کاناپه قرمز و چشمک زد. فکر کردم بهتر است که هرچه زودتر جل و پلاسم را جمع کنم و به بهانه ای بزنم بیرون که از پشت در صدایی آمد. شبیه وقتی که کسی سعی کند توی تاریکی با نوک کلید قفلِ در را پیدا کند. صدای فرورفتن کلید توی قفل، لحظه ای، انگار خون را از همه تنم بیرون کشید و تنم طوری کرخت شد که سنگینی ام را روی پاهایم حس نکردم. رگ منفی بافم در لحظه آن قدر میدان پیدا کرد که بهم پوزخند مسخره ای بزند و سرش را چند بار تکانی بدهد. اولین بار بود که تحویلش نگرفته بودم و بدش نمی آمد که آخرین بار هم باشد.
همان ماده شیری بود که عکسش را توی اتاق دیده بودم، با قد بلند و شانه های پهن. در را که بست، نیم نگاهی بهم انداخت و بعد سوال کنان رو کرد به ناهید. پیش از آن که چیزی بگوید، ناهید با خونسردی گفت: «دیر اومدی!»
نگاهش دوباره برگشت سمت من. لبخندی تحویلش دادم و گفتم: «سلام خانوم.»
جواب سلامم را نداد. سرش را تکانی داد و با کیسه بزرگی که دستش بود رفت توی اتاق. کیسه پر بود از کتاب.
از اتاق صدایش را شنیدم که گفت: «ناهید، این یارو کیه؟»
ناهید بهم چشمکی زد و گفت: «همین طوری حرف می زنه، دلخور نشی.»
بعد هم صدایش را بلند کرد و با خنده گفت: «به تو ربطی نداره.»
دلخور نشده بودم، بدم آمده بود.
دوباره صدایش را از اتاق شنیدم که با خنده گفت: «دیگه مرد می آری تو خونه زنیکه؟!» و بعد زد زیر خنده. ناهید هم خندید، ولی من فقط لبخند زدم. این همان لبخند همیشگی بود که هر وقت عباسی هوس می کرد پیش همه بچه ها با هر نفسش بهم ثابت کند که آدم احمق ساده لوحی بیشتر نیستم می انداختمش روی لبم تا نقشم را درست بازی کرده باشم.
ناهید گفت: «خفه شو آشغال!... همه شونو خریدی؟»
دوباره صدایش را از اتاق شنیدم: «اون بدبختم با همین کارات سر به کوه و بیابون گذاشت.»
ناهید دوباره دهانش را باز کرد و دندان های صدفی اش را بیرون انداخت و خندید.
از اتاق که بیرون آمد، تی شرت مردانه گشادی تنش کرده بود با یک شلوارک نایک قرمز، شبیه همانی که پای من بود. خودش را ول داد روی مبل و گفت: «از صبح واسه همین چهار تا کتابِ تو دهنم گچی شده ضعیفه!»
ناهید نیم نگاهی به من انداخت و نمی دانم به حرف آن زن خندید یا بهتی که توی صورت من دید. بعد، با چشم و ابرو، طوری که بخواهد به او بفهماند کمی خودش را جمع و جور کند، اشاره ای کرد و گفت: «راستی معرفی تون نکردم.»
«این همون فیلم برداره نیست؟ تو عروسیِ اون شب دیدمش... من اسمم نازنینه.»
این جا همه رک تر از حدی بودند که من تحملش را داشته باشم. چشم های تخسی داشت، درست مثل عباسی. می دانستم حریفش نمی شوم، فقط نمی دانستم چطور بند و بساطم را جمع کنم و جوری که تابلو نباشد، بزنم بیرون.
لبخندی زدم و گفتم: «خوشوقتم. منم فتوحی هستم.»
دوباره دهانش را باز کرد و خندید. دندان هایش درشت بود، مثل دندان های اسب. نفهمیدم چرا خندید. اصلاً این رسمش نبود. باید الآن به جای این خنده پت و پهن یک لبخند ظریف می انداخت روی لب ها و خیلی باوقار و خانمانه می گفت: «من هم از آشنایی تون خوشوقتم.»
«یعنی توقع داری بهت بگم آقای فتوحی؟!»
نه، چنین توقعی نداشتم، فقط می خواستم کمی مبادی آداب رفتار کند و برای چند دقیقه سعی نکند بهم درس زندگی بدهد که باید همه تعارف های پایین شهری را بگذارم کنار. دنبال یک نقطه کات مناسب می گشتم. مثلاً یکی شان به ساعت نگاه کند یا یکی نفس عمیق بکشد یا یک چیزی که حس تمام شدگی بدهد. آن وقت معطل نمی کردم، آنی بلند می شدم و می گفتم: «خب دیگه، من یواش یواش برم بهتره. کلی کار دارم که انجام نداده م.»
«اسمم کیانه.»
خنده اش آرام آرام توی صورتش ته گرفت. عجب چانه پهنی داشت. چشم هایش حالت ثابت نداشتند؛ گاهی شوخ بودند و گاهی چنان جدی که خیال می کردی الآن است که حمله کند. زل زده بود توی چشم هایم و من هم با همان لبخند همیشگی سعی می کردم توی چشم هایش نگاه کنم، ولی تحمل نگاه های این زن سخت تر از نگاه های عباسی بود. خیلی خونسرد به نظر می رسید. از آن هایی بود که برای هر کاری حریف می طلبند. اگر مثل خودش به چشم هایش خیره نمی شدم، قافیه را باخته بودم، ولی نگاه او کجا و نگاه من کجا. آن قدر سنگین و حقیرانه نگاهم می کرد که همه وجودم داشت زیر سنگینی آن چشم های وحشی نشست می کرد.
ناهید گفت: «نازی، می دونستی...؟»
نازی نگاهش را آرام از من گرفت و رو کرد به ناهید. درست در یک لحظه انگار باری چندتُنی از روی شانه هایم برداشته شد.
ناهید گفت: «می دونستی تنت بوی لاشه سگ می ده؟ یه دوش بگیری بد نیست.»

نظرات کاربران درباره کتاب چین خوردگی

من که خوشم اومد، نثر روان و جذابی داشت.
در 1 سال پیش توسط