فیدیبو نماینده قانونی طلوع ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گرگهای سیاه

کتاب گرگهای سیاه
جلد اول

نسخه الکترونیک کتاب گرگهای سیاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گرگهای سیاه

کلیس با نیزه‌ای در دست، سر جایش بر روی شاخه درخت نشسته و به همراه حس آشنای خارش آزاردهنده ما بین شانه‌هایش و مشکل کمینگاهی که در آن بودند و همچنین راز پنهانش و این فکر که هیچ چاره‌ای جز ادامه مأموریتش ندارد به درختان بریده‌شده‌ی تپه‌ی روبرویش زل زده بود... اگر قاچاقچیان لعنتی خودشان را نشان نمی‌دادند، چاره‌ای نداشت جز اینکه درحالیکه حتی سر سوزنی به حقیقتی که دنبالش بود نزدیک نمی‌شد تا آخر کار وضعیت فعلی را تحمل کند. دلیلی که حدود یک ماه پیش باعث شد به گروه گرگ‌های سیاه بپیوندد تا اینکه خائن موردنظرش را پیدا کند. نسیمی از ارتفاعات نزدیک به صورتش وزید که بوی سبزه‌ی باران‌خورده را برایش تداعی می‌کرد. پرندگانی که آوازشان با ورود شش مرد قطع‌شده بود، دوباره آوازخوانی‌شان را، از سر گرفته بودند. سربازها در موقعیت‌های خودشان در کمین نشسته بودند. طبق خبری که گروه داشت، احتمالاً کالاهای دزدیده‌شده توسط گروهی که تحت فرماندهی عفریت‌ها بودند و با ارتش هم‌پیمان شده بودند، از این مسیر به‌طور قاچاقی رد می‌شدند...

ادامه...
  • ناشر طلوع ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گرگهای سیاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:









بخش اول

فصل اول

کل ماموریت به درد لای جرز میخوره

کلیس(۱) با نیزه ای در دست، سر جایش بر روی شاخه درخت نشسته و به همراه حس آشنای خارش آزاردهنده ما بین شانه هایش و مشکل کمینگاهی که در آن بودند و همچنین راز پنهانش و این فکر که هیچ چاره ای جز ادامه ماموریتش ندارد به درختان بریده شده ی تپه ی روبرویش زل زده بود... اگر قاچاقچیان لعنتی خودشان را نشان نمی دادند، چاره ای نداشت جز اینکه درحالیکه حتی سر سوزنی به حقیقتی که دنبالش بود نزدیک نمی شد تا آخر کار وضعیت فعلی را تحمل کند. دلیلی که حدود یک ماه پیش باعث شد به گروه گرگ های سیاه بپیوندد تا اینکه خائن موردنظرش را پیدا کند.
نسیمی از ارتفاعات نزدیک به صورتش وزید که بوی سبزه ی باران خورده را برایش تداعی می کرد. پرندگانی که آوازشان با ورود شش مرد قطع شده بود، دوباره آوازخوانی شان را، از سر گرفته بودند.
سربازها در موقعیت های خودشان در کمین نشسته بودند. طبق خبری که گروه داشت، احتمالاً کالاهای دزدیده شده توسط گروهی که تحت فرماندهی عفریت ها بودند و با ارتش هم پیمان شده بودند، از این مسیر به طور قاچاقی رد می شدند.
معاون فرمانده، دنی(۲)، این نقطه را به خاطر سایبان افراشته ی درخت ها و زمین وسیعش به عنوان کمینگاه انتخاب کرده بود که این امکان را به آنها می داد تا در آنجا گودالی حفر کنند. تقریباً اواسط بعد از ظهر بود ولی هنوز خبری از قاچاقچی ها نبود.
موقعیت عالی کلیس در بالای درخت به او این امکان را می داد تا تمام همراهانش را که دور تا دور کمین کرده بودند، زیر نظر بگیرد. او مطمئن بود که یکی از این پنج نفر، همان خائنی است که باعث لو رفتن اطلاعات گرگ های سیاه شده که این اطلاعات به دست قاچاقچی هایی افتاده که قصد دستگیری آن ها را داشتند.
کدوم یکی؟»
ایزان(۳) بر روی شاخه ی پایینی کلیس خودش را استتار کرده بود، نفسهایش صدادار بود، اَیارد(۴) و باتس(۵) مدام در حال تغییر مکان بودند و این سروصدای زیاد آنها بر روی آبها و برگها حتی از صدای جریان آب در نهر هم بلندتر بود. همهمه لعنتی زیادی بلند بود.
مثل این بود که فریاد بزنی: «هی ما اینجاییم.»
در سمت کوه، آیکار(۶) که فکر می کرد نسیم، پیام هشدارش را به بقیه می رساند، زیر لبی به دنی غرغر می کرد.«احمق! نمیدونه چطوری تو روز روشن، بی سر و صدا و یواش جابجا بشه؟»
کلیس آرزو می کرد تا به آیکار بگوید خفه شود، اما نمی توانست چراکه دنی فرمانده این گروه بود نه او و با کوچکترین عکس العمل، هویت خودش را لو می داد. پس به عنوان تازه کار سکوت کرد.
افراد ناآرام و بی قرار بودند که این باعث می شد شک کنی آیا آماده حمله هستند یا نه؟ دنی با زحمت طنابی را که زیرپوشش خاک بود، امتحان کرد. افراد گروه فکر می کردند که گیر انداختن یکی از شیاطین درگودال تله و کندن پوستش ایده خوبی است، البته اگر درست از آب در می آمد.
گوشهای کلیس با صدای جدیدی تیز شدند، شبیه صدای پایی بر روی برگهای خشک و زمین خاکی بود، خرچ خرچ و بعد صدای صحبتی که در هوا طنین انداخت.
«آره، شاه فکر میکنه بهترینها رو برای حفاظت و پشتیبانی فرستاده. ماها هم بی عرضه هایی هستیم که فقط خونه و مخارجشون میده در حالیکه قبلش برای همش مالیات دادیم.»
ناگهان ظاهر شدند، دو نفر بودند که هر دو نیزه شکار حمل می کردند.
«شاه مثل نونوایی میمونه که درظاهر نون رو ارزون می فروشه، اما بعدش تازه متوجه میشی که تمام این مدت خاک اره با آرد به خوردت می داده.»
کلیس در تلاش بود تا تعداد افرادی را که از چشمش مخفی مانده بود بشمارد که درخشش لباس روشنی چشمش را زد.
«گندش بزنن!»
مشهورترین و بدنام ترین افراد شیاطین، ردای سفید می پوشیدند؛ یعنی آن زن شخصاً قاچاقچی ها رو هدایت می کرد؟
در هشت سال اخیر کلیس، کارهای زیادی انجام داده بود اما هیچ وقت، مستقیم با عفریتی ردا پوش درگیر نشده بود. چراکه این افراد، صاحب جادوی خطرناکی بودند. طنین فریادی از سر هیجان تمرکزش را به هم ریخت، اما خودش را با شمردن نفسهایش آرام کرد. دو نیزه دار جلوی گروه بدون توجه به زمین از روی تله گودال گذشتند و به سمت سایبان عریض درخت چوب نیزه ای آمدند.
خودش بود. زنی با ردای سفید و مسلح به تیر و کمان، عفریت در دیدرس به کسی در پشت سرش که دیده نمی شد علامتی داد. از سمت راست هدف، بتس و ایارد هر یک از مخفیگاه تیری به سمتش رها کردند. هر دو تیر به سینه ی زن اصابت کرد.
در همان حال چهارده نوجوان که کمان ها و نیزه هایی را حمل می کردند به دنبال آن ها ظاهر شدند. درخواست های احمقانه قاچاقچیان از کودکان این بود تادر سفر های مهیج شان به همراه آنها، کیسه هایی از تیر و کمان را حمل کنند. کسی که در جلو ایستاده بود با اخطار شیطان ایستاد و ساکت شد. قیافه ی نخراشیده و ترسناکشان که بسیار اندوه آور بود باعث شد تا جرقه ای از عصبانیت کلیس را به لرزش بیندازد با این حال باز هم سرجایش ایستاد.
شیاطین از نوجوان ها استفاده می کردند تا ردشان را بپوشانند، دقیقاً همین محاسبات خونسردانه شان باعث شده بود که شیاطین رداپوش به خطرناک ترین شیاطین سرزمین صد(۷) تبدیل بشوند، در حقیقت تهدیدی برای قوانین صلح آمیز پادشاه محسوب می شدند.
زن دومی از عقب گروه پدیدار شد. او هم یک ردای سفید پوشیده بود.
با شوک شدیدی کلیس متوجه شد که هر دو زن سربندهای توری و رداهای سفید تشریفات مذهبی پوشیده اند که نشان دهنده دستیار بانوی وحش بودن است. کسی که هم شکارچی است و هم شفادهنده.
هیچ کدام از آن دو زن شیطان نبودند. آن راهبه هایی بودند که خود را وقف الهه شان کرده بودند و رهبری یک تمرین نفرین شده ی شکار برای آموزش جوانانشان را بر عهده داشتند.
کلیس فریاد زد: «بایستید! همونجا که هستید بایستید! دنی، همین الان تله رو بکش قبل از اینکه بچه ها داخلش بیفتند!»
به طنابی که او را از شاخه ی بالاتر درخت چوب نیزه ای آویزان کرده بود، چنگ انداخت، شاخه را خم کرد، به پایین تاب خورد، درحالی که پاهایش را جمع می کرد، فاصله و عمق تا زمین را اندازه گیری کرد. در سینه ی هردو مرد لگدی نشاند. شدت ضربه به قدری بود که درحالی که آنها به پایین می افتادند او را متوقف کرد. وقتی طناب را رها می کرد معلقی در هوا زد و پشت سر آنها روی پاهایش فرود آمد.
دنی ضربه ی محکمی به طناب زد تا تله را آزاد کند. شکافی در زمین نمایان شد که گودال و نیزه های مرگبار آن آشکار شدند.زمانی که کودکان با گیجی فریاد زدند، زن مجروح مثل مست ها تلوتلو خورد، بعد به داخل گودال لیز خورد. وقتی یکی از نیزه ها او را به سیخ کشید فریادی سر داد.
یکی از مردهایی که کلیس بر زمین انداخته بود شروع به تقلا کرد، با نیزه اش به او ضربه زد و کلمات خشنی را با دندان های به هم فشرده گفت: «ترسوهای لعنتی! ادرارهای سگ! شما قول داده بودید که به هیچ کس آسیبی نمیرسه!»
یک جفت تیر – تیرهای آیکار – به پشت مرد اصابت کرد و مرد از جلو به زمین افتاد.
راهبه مجروح همچنان نعره میزد، فریادی از درد شکافته شدن گوشت بدنش.
زن سرِ گروه پشتش فریاد زد: «فرار کنید! فرار کنید!» بچه ها در سربالایی جاده پراکنده شدند.
دنی فریاد زد: «بگیرینشون! همشون بازداشتن!»
نیزه دار دیگر روی پاهایش پرید و به پشت کلیس ضربه زد. کلیس با چرخشی کنار رفت و همزمان شمشیرش را از پشتش درآورد. مرد دوباره ضربه ای زد. کلیس با کف دستش تیغه شمشیر را به سمت پایین و با دسته ی شمشیر ضربه ای به چانه ی مرد زد. مرد به عقب تلوتلو خورد، تواما" با نوک نیزه اش سر کلیس را خراش داد. کلیس دوباره تیغه شمشیر را رو به پایین گرفت، با دسته ی شمشیرش ضربه ای دیگربه گلوی مرد زد. مرد به طرف کلیس هجوم آوردتا او را به زمین بکوبد. کلیس اجازه داد تا وزنش مرد را پایین بکشد، حین زمین خوردن نیزه دار با چابکی به سمت دیگر غلتید.
در حال غلتیدن، کلیس، بتس، اَیارد، آیکار و ایزان را دید که در جاده به دنبال بچه ها می دویدند.
کلیس قسمتی از طناب آویزان شده را برید و با آن دست و پای زندانی را بست. دنی با احتیاط در گودال به طرف زن که پوستش کنده شده بود سُرخورد. چاقو را درون چشمان زن فرو کرد؛ در واقع به او لطف کرد، دید که چطور نیزه شکم زن را شکافته، زخمی که هیچ کس نمیتوانست شفا ببخشد. سپس به پارچه ی ردای زن چنگ زد و با تکان دادن سرش به بالا نگاه کرد.
رو به کلیس گفت: «فقط پشم معمولیه، پوست شیطان نیست.»
شکارچی توسط آیکار به جلو پرت شد،مرد به خاک چنگ زد و قبل از بیهوش شدن کلمه ی نامفهومی گفت. کلیس خودش را مجبور کرد تا مردن مرد را نگاه کند. بعضی از شیاطین میتوانند خارج شدن روح از بدن افراد در حال مرگ را ببیند. کلیس هیچ چیز بجز خون قرمز، برگ های خشک و مگس هایی که جمع شده بودند ندید.
چهار نفر دیگر در معرض دید قرار گرفتند، بچه های وحشت زده را هدایت می کردند، به همراه زن دوم که محکم طناب پیچ شده بود طوری که وقتی آیکار او را به جلو هل می داد به سختی میتوانست راه برود. یکی از نوجوان ها گم شده بود.
ایزان فریاد زد: «هی، کِل، نمیتونستی طبق دستورات به ما تو گرفتن اینا کمک کنی؟ چیکار می کردی؟ وایساده بودی کنار و تماشا می کردی؟»
دنی گفت: «کدوم آدمای بی عاطفه ای بچه هاشون رو توی همچین راه خطرناکی فرستاده اند؟» دقیقاً حرفی بود که کلیس می خواست بپرسد. از بین همه ی چیزهای وحشتناکی که او در این هشت سال خدمت به شاه دیده بود، این یکی که آدم ها از فرزندان خودشان سوءاستفاده کرده یا از آن ها به عنوان طعمه استفاده می کردند و یا در عوض پول معامله می کردند، بیشتر از همه نفرت داشت.
اَیارد جوان درحالی که لب هایش را متفکرانه جمع کرده بود چانه ی صافش را خاراند. به نظر نمی آمد سنش خیلی بیشتر از آن نوجوان هایی باشد که دستگیر کرده بودند. «یکی بهمون اطلاعات غلط داده.»
کلیس کوتاه و مختصر گفت: «همه کیف هاتون رو روی زمین بذارید.» و البته که نوجوان ها اطاعت کردند. آنها فقط ذخیره مختصری برای غذای چند روزشان را حمل می کردند: نانی بی مزه، برنج سرد که در برگ نیلوفر آبی پیچیده شده بود و کلوچه های پنیری سفت و ترش.
اِیزان مثل همیشه مسخره بازی درآورد و به شوخی گفت: «چیه، دوباره گشنته؟»، زن مرده و بچه های گریان را نادیده گرفت، طوری که انگار غم و رنج آنها برایش پشیزی ارزش ندارند.
کلیس با عصبانیت رو به ایِزان که فکر می کرد خیلی بامزه است خرناس کشید. «نه. فقط میخوام چک کنم ببینم چیز باارزشی قاچاق نکرده باشن. فکر می کنم قاچاقچی های اصلی جای دیگه ای باشند. اونا از عمد این گروه آموزشی رو تو این راه فرستاده اند، حدس زدند که اینجا جای خوبی برامونه که کمین کنیم و نقش سربازای شاه رو که به دو تا راهبه و شاگرد هاشون حمله نمی کنند بازی کنیم.»
اِیزان با تمسخر خندید. «هه هه، از کی تا حالا یه جنایتکار پاره وقت مثل تو اینقدر باهوش شده؟» کلیس نیشخندی زد، درحالی که داشت روی دروغی قابل باور آماده می کرد تا سوءظن اینکه ممکن است حرفه ای باشد را، منحرف کند. الکی خجالت کشید. «اَه، مچمو گرفتی، من و کارهای شرم آورم. پس خبر داری واسه قاچاق دستگیر شدم، از من و یه گروه از پسربچه ها، واسه جمع کردن بچه های محله استفاده می کردند تا مجبورشون کنند که چیزهای ارزشمند رو با خودشون حمل کنند. درحالی که سربازا به جاشون مارو دنبال می کردند. تا یه مدتی این کار جواب می داد ولی یکی از بچه ها زخمی شد و همسایه ها حالمون رو جا آوردند و به خاطر اینکه بچه هاشون رو در خطر انداخته بودیم با سربازا متحد شدند.»
امّا درحال صحبت، چشم های مرد و زنی که زنده مانده بودند را می پایید، امید داشت که شاید آنها در یک آن به دیگری خیانت کند، اما هر دوی آنها نگاهشان میخکوب زمین بود. هردوشبیه کسانی بودند که نمی دانند چه اتفاقی در حال افتادن است. جای تعجب داشت اگر جزو مردم عادی باشند و از همه جا بی خبر به عنوان طعمه استفاده شده باشند. با اینکه دنی آنها را کتک زده و ازشان پرسیده بود که درباره ی قاچاقچی ها چه می دانند، حتی اگر نقشه انحرافی هم بودند، تا آن موقع که با سماجت چیزی نگفته بودند.
ایزان قپی آمد: «میتونم کاری کنم که به حرف بیان.»
دنی گفت: «خفه اِیز، بریم.»
حرفاش باعث شد سکوت راهبه نجات یافته بشکند. «مرده هامون چی؟»
دنی نگاهی به او انداخت که باعث شد از ترس خودش را جمع کند. «اونا رو ول می کنیم. رئیس جگی(۸) تصمیم می گیره که باید چیکار کنیم حتی ممکنه اجازه بده افرادتون برگردن و اونا رو ببرن.»
عده ای از نوجوانان گریه کردند و بقیه نیز از آنها تقلید کردند، راهبه مرده را در ردایش پیچیدند و طبق سنت تشریفاتی که برای مرده ها انجام می دادند، دست هایش را روی سینه هایش گذاشتند.
درحالی که از سرازیری دره پایین می آمدند؛ دسته با گریه های نوجوانان و دو بزرگسال کم حرف، تبدیل به گروه ناراحتی شده بود. کلیس که حکم تازه کار را در میان آنها داشت، و همینطور جدیدترین و کم تجربه ترین و درآخر قابل مصرف ترین فرد دسته، محافظت از عقب دسته را بر عهده گرفت. مطمئن بود که آنها تحت نظرند چرا که هنوز یک نوجوان دستگیر نشده بود، به جز کلاغی که روی تنه ی درخت قطع شده ای نشسته بود.هیچ چیزی شنیده و دیده نمی شد، چشم های سیاه کلاغ اهلی و با ذکاوت غیر بشری آن ها را زیر نظر گرفته بودند. وقتی کلیس به طرفش برگشت و با کمانش او را نشانه گرفت، بال هایش را باز کرده و در بالای درخت ها ناپدید شد.
پوزخند کوتاهی زد. شاید بعضی مردان لذت کشتن کلاغ را به مبارزه ترجیح بدهند، ولی او هیچوقت کلاغ نمی کشت. به خودش اجازه داد سه نفس عمیق بکشد تا بوی جاده را حس کند، هوا خوش عطر و جنگل آرام بود. ستونی از نور خورشید کنده درختی را که روی زمین جنگل افتاده بود را روشن کرده بود. این تابش فروزان برگل های رنگارنگ نیز افتاده بود،که به نام گل نور مشهور بودند، که از شانس خوبش تازه شکوفه داده بودند. زیبایی بی تکلفشان کلیس را مانند لذت غیرقابل توصیف اولین بوسه، مبهوت کرده بود.
صدای شکستن شاخه ای آمد، اما وقتی کلیس به آن سمت نگاه کرد چیزی را ندید که بین درختان حرکت کند. وقتی کم کم صدای بقیه محو شد، او نورخورشید و گل ها را پشت سر گذاشت تا از آنها عقب نیفتد.
پس مدتی از مزرعه های ییلاقی یک زوج گذشتند که توسط حصارهایی احاطه شده بود که بیشتر به درد محافظت از آهوی کوهی می خورد تا غارتگرهای مسلح.
فرمانده شان، رئیس جگی، به همراه افراد تحت فرمانش پشت روستا، جایی که راه به سه قسمت منشعب می شد منتظر بود. او گزارش آنها را دریافت کرده و به گروه دیگری مسئولیت گشتن دو جسد را محول کرده و گفته بود آنها را تا چهارراهی که به تقاطع شهر تجاری شرا (۹) منتهی می شد به دار بِکشند تا درس عبرتی برای مردم شوند.تا قوانین شاه را نشکسته و صلح پادشاه را دچار دردسر نکنند.
دنی پرسید: «فکر می کنی که اونا با قاچاقچی ها همدستند، رئیس؟»
مثل همه فرمانده هایی که در انجمن گرگ های سیاه بودند، جگی یک شین بود، یک سرباز خارجی که شانزده سال پیش به همراه مردی که آرامش و صلح را به سرزمین صد آورد، قدم به این سرزمین گذاشت. در این یک ماه که کلیس به همراه این انجمن بود هیچوقت نشنیده بود که رئیس جاگی صدایش را بلند کند، حتی یک بار؛ اما تحت فشار صدای دلنشین و طبع مهربانش هرکسی بدون هیچ تعللی کاری را که او می خواست انجام می داد. نگاهش را به سمت زندانی ها چرخاند که هنوز هم مثل خرگوش هایی حرکت می کردند که سنگینی سایه ی یک شاهین را روی خودشان حس کرده باشند.
«این اتفاق زمانی افتاده که درست همین امروز صبح یه خبر دریافت کردم، درحالی که ما اینجا کمین کرده بودیم، بخشی از اقلام پادشاه که خیلی برای ایشون مهم بودن و در انباری نزدیک اِلگانت فالز(۱۰) ذخیره شده بود، گم شده. زمانیکه ما منتظر قاچاقچی هایی بودیم که هیچوقت نیومدن، یک دهم مالیاتی که برای پادشاهه دزدیده شده. اونایی که در این به دام انداختن مشارکت داشتن در یک توطئه دست داشتن پس جنایتکارن. مگر اینکه تو مایل به صحبت و قانع کردن من باشی در غیر این صورت من باید فرض کنم که این بزم شکار بخشی از نقشه بوده که یعنی این به این معنیه که کسایی که امروز مردن برای جنایتی که برعلیه شاه انجام دادن گناهکارن. طبق قانون، جسد جنایتکار ها بعد از اعدام باید در ملاء عام به نمایش گذاشته بشه تا درس عبرتی باشه برای اونایی که ممکنه بخوان راه اونها رو در پیش بگیرن.»
کلیس نمی توانست کمکی کند اما مداخله کرد. «مردم محلی دوست ندارن ببینن یکی از زنهای مقدسشون از جایی آویزون شده باشه تا گوشت تنش از هم بپاشه و استخوناش مثل آشغال به زمین بیفته. مردم اینو بی حرمتی تلقی می کنن.»
«پس نباید از زنان مقدس و بچه ها به عنوان گروگان توی بازیهاشون استفاده کنن، اینطور نیست؟ به دار زدن اجساد یه قانونه.» رئیس جگی نگاه سنگ دلانه زن مقدس، عصبانی، نجات یافته و همچنین نفس نفس زدن نیزه دار دیگر که به سمت دنی می چرخید را نادیده گرفت. «زندانی ها رو تا قلعه اسکورت کنید. بزرگسال ها باید تا قبل از محاکمه نگه داشته بشن و قضاوت بشن. مباشری رو تعیین کن تا والدین بچه ها رو پیدا کنه. به مباشر بگو والدینشون باید هزینه ی خوبی بدهند تا اونا رو پس بگیرند. بعد از اون تو و گروهت تا مسئولیت معین شده ی فرداتون مرخصید.»
آنها زندانی ها را به قلعه هدایت کردند و آنها را به نگهبانان – سربازهای معینی که تحت فرماندهی فرمانده ای که در سرزمین صد به دنیا آمده بود، بودند نه گرگ های سیاهی که تحت فرماندهی رئیس شین که مسئول قفس ها بودند- تحویل دادند. به جای استراحت ودراز کشیدن، با آب تشت ها در حالیکه نگهبانها دورشان جمع شده بودند،تا ازقضایا خبردار شوند، به شستشو پرداختند.
یکی از مرد هایی که در دوئلی در حال پیشرفت با اِیزان بود گفت: «بهت گفته بودم که هیچی تو تپه ها نیست؛ اما ما یه سری خبر گرفتیم. کنار اشیا دزدیده شده، یه کشاورز از الگانت فالز دیده که روح یه زن در شب بیرون قدم میزنه.»
اِیزان پرسید: «مثل بقیه؟ با رداهای روشن به رنگ پوست شیطان؟»
«فکر کردی شانس این رو داری که یه شیطان رو بکشی، اِیز؟» دنی درحالی که موهای عرق کرده و خیسش را میشست خندید:. «پونزده ساله که گرگها دنبال چهارتا از آخرین شیاطین رداپوش دویدن و هیچ وقت نتونستن یکیشون رو پایین بکشن. هی، بچه، چطوره بریم پایین به اون میخونه خراب شده و اتفاقات قبل رو با یه شراب برنج درست و حسابی توی هوای سرد این روستای لعنتی از سر بگذرونیم؟»
رئیس جگی به ندرت گرگ های زیر دستش را تمجید و ستایش می کرد، اما راه های دیگری برای نشان دادن تمجیدش در مقابل عملکرد آنها داشت. برای همین کلیس با تکبر به همراه دیگران به بیرون رفت – با تکبر راه رفتن ضروری بود – و آنها شنل های آب و هوای سردشان را پوشیدند و با عجله از جاده به سمت روستای تاج دره (۱۱) پایین رفتند. پیاده روی دلپذیری بود که با خورشید در حال غروب همراه بود.
رئیس جگی معامله ای با یکی از میخانه هایی که در حوالی روستا بود کرده بود. مردان او میتوانستند زمان استراحتشان را تا زمانی که با محلی ها دعوا نکنند و چیزی را نشکنند، آنجا بگذرانند و مباشر رئیس حسابشان را در آخر هر هفته تسویه می کرد. میخانه جای خاصی نبود: دالان بزرگی داشت جایی که مردم صندل ها و چکمه هایشان را قبل از وارد شدن به آنجا، در می آوردند.
اتاق های انفرادی میخانه از قالیچه های قدیمی گرانبها پوشیده شده و با میز های کوتاه و پشتی های نخ نما برای نشستن به جای راحتی تبدیل شده بودند. اینجا در تپه ها واقعا شب های سردی در فصل آسمان سرد وجود داشت، برای همین اتاق ها به طور زیرکانه با دیگ های آهنی درپوشیده و کوچکی که منفذ و کف های مشبکی داشتند و بشقابی زیرشان برای جمع کردن خاکسترها بود، پر شده بود. داخلشان زغال سوزانده می شد تا پاهای مردان را گرم کند.
آیکار به خودش زحمت نداده بود که شنل بپوشد. هیچکدام از محلی ها برای جمع شدن دور هم و نوشیدنی خوردن شنل نمی پوشیدند. در واقع برای افراد خوگرفته این هوا مثل هوای ییلاقی بود. دو زنی که در میخانه کار می کردند سینی های چوبی بزرگی حمل می کردند و در لیوان های شیشه ای بزرگ کشاورزها شراب برنج می ریختند. دود بخاری های گرم چشم کلیس را می سوزاند. تصویری از جنگ جزئی ای که در جنگل داشتند به ذهنش خطور کرد: برگ سرخسی که به خون آغشته شده بود. آیکار به مردی که داشت صحبت می کرد تیری رها کرده بود. نوجوان گم شده. آنگونه که جرقه ی زندگی از کالبدی که زمانی زنده بود ناپدید می شد. چطور میرفت؟ کجا میرفت؟
برای اقلیمی که با دزدی و قاچاق به ستوه آمده بود، مردم این حوالی در مورد امنیتشان طلسم شده بودند، حتی نمی توانستند حصار مناسبی بسازند یا نگهبانی برای یکی از میخانه هایی که ذخیره نوشیدنی زیادی در انبارش داشت، بگذارند. چشم هایش را بست تا گوش دهد.
محلی هایی که در میز پشتی آنها بودند با صدای آرامی صحبت می کردند. «به اندازه ی کافی بد هست که گرگ ها توی جنگل هامون شکار می کنن. اگه درباره ی مرز شکسته بشنون هیچ وقت اینجا رو ترک نمی کنن.»
مرز شکسته. بهتر شد. حالا تنها چیزی که نیاز داشت این بود که بفهمد مرز شکسته کجاست. شراب برنج گرمش می کرد و بی میلی نسبت به اختلاط درجه سه اطرافیانش را افزایش می داد.بی حوصلگی اش خواب آلوده اش کرده بود. بیداری شب و روز گذشته؛ یواش یواش،داشت گرفتارش می کرد. با کوچکترین صدایی چرتش پاره می شد، گوش به زنگ هر تغییری در افراد اطرافش بود. با تکان سری، فوری هوشیار می شد تا نظری بی ارزش را زمزمه کند:«اینطوریه، اِیز؟ واقعا این کارو انجام دادی؟» و دوباره بیهوش می شد.
محلی ها درباره ی یک عروسی در آینده نزدیک بحث می کردند. صدای بسته شدن در آمد. یک بار، دوبار، سه بار. مردی استفراغ کرد. صدای ریختن آب روی زمین که خرابکاری را تمیز می کرد از دالان بیرونی می آمد. این صدای فریاد چه چیزی بود که از فاصله ی دور می آمد؟
کاملاً هشیار شد، امّا این فقط یک صدا بود که میان خوابش دویده بود. گاهی یک صدای تصادفی یا تصویری کوتاه یادآور آخرین ماموریت است. یک سال پیش، هنگامی که در حال از بین بردن کشیش های معبد آمورایی بود که در حال توطئه بر علیه شاه بودند، تا چندین روز خاطرات صدای شیپور ها و تعقیب محلی های عصبانی در ذهنش بودند.
«همینطور باد می وزید واینم بگم، وقتی که باد می وزه، آب رو خطرناک تر میکنه.» اِیزان در حال تعریف کردن داستانی از یک تعقیب و گریز با قایق در حاشیه خلیج مسالیا (۱۲) بود، خودش در یک قایق و چند فراری در قایقی دیگر. لهجه ی اِیز جنوبی بود - حروف صدادارش به اشتباه منحرف می شد و نصف «ب» هایش به «و» های ملایمی تبدیل می شد- و جوری لاف میزد که انگار همین الان با داستانش آنجاست؛و کاملاً مطمئن بود که مخاطب هایش، کسانی که بیشتر از آن حدی که باید مست بودند و در این تاریکی شب باید راه بین اینجا تا قلعه را می پیمودند را تحت تاثیر قرار میدهد.
«بعد از طی کردن ده مایل روی آب اونها خسته شدن، بهتون میگم.» ایزان ادای مرد هایی را که بازوها و کمرشان از زور فشار به پارو ها خسته و نفس نفس زنان بودند، را درآورد. «بعد ما نزدیک صخرِه های جزیره ی سوری(۱۳) که درست رو به موج های اقیانوس بزرگ قرار داره شدیم. لعنت بهشون اگه سکاندارشون کنترل اعصابش و پارو رو از دست نمی داد. قایقشون به سمت راست کج شدو همشون رو تو اقیانوس انداخت. هر پنج تاشون قبل از اینکه به قایق غرق شده برسیم به صخره ها برخورد کردند؛ اما خدایان با ما بودند، چون تونستیم مردی که دنبالش بودیم رو از آب بیرون بکشیم و به بندر شنی(۱۴) برگردونیم تا برای جنایتهایی که کرده محاکمه بشه.»
اَیارد با خرناسی از سر ناباوری پرسید: «اُوهه! ده مایل رفت و ده مایل برگشت و شما اصلاً برای نوشیدنی یا استراحت توقف نکردید؟ تمام مدت پارو میزدید؟» علاوه بر اینکه او جوانترین گرگ در سومین انجمن بود، سریع ترین فردی بود که سوالاتی می پرسید که بقیه فکر می کردند به جاست.
اِیزان طعنه زد: «چیه؟ باور نمیکنی؟» فنجان شراب برنجش را پایین آورد و روی میز کوبید، بقیه را ترغیب کرد که وی را همراهی کنند.
کلیس به اطراف میخانه نگاهی انداخت. دیروقت شده بود و بیشتر محلی ها به خانه رفته بودند، اما دو زنی که میخانه را می گردانند هنوز جرئت نکرده بودند که از سربازها بخواهند تا قهوه خانه را ترک کنند.
«هیچکدوم از شما ها مناسب انجام این ماموریتا نیستید؟ هستید؟» اِیزان ادامه داد. «یه روزی مجبور میشن تا شمشیر های شکسته شون رو به گرگ های سیاه بدن. شماها به غیراز در بردن جونتون از تمرینها سخت چه شاهکار دیگه ای زدین؟ باور کنید، رییس جگی مهربون ترین فرمانده یه که میشه بهش خدمت کنید.»
اِیزان که فهمیده بود برنده کسی است که لاف بیشتری برای زدن داشته باشد، گذاشت که فکش کمی استراحت کند و باقی مردها با جدیت سوالش را بررسی کردند.
آیکار گفت: «من توی تپه ها بزرگ شدم»
کلیس با صدای مست و ملنگی پرسید: «چی، شبیه همین دور و بر؟»
آیکار شانه هایش را بالا انداخت: «به هر حال تا موقعی که برای تمرین به نسومارا(۱۵) فرستاده شدم هیچوقت دریا رو ندیده بودم.»
دنی، بتس و ایارد پسر هایی بودند که در دشت و مزرعه بزرگ شده و تا موقعی که به ارتش شاه پیوسته بودند آزارشان به یک مورچه هم نرسیده بود و همین آنها را از ماموریتهای عالی ای که سربازان شاه می گیرند، محروم کرده بود، شکار شیطان، کشتن راهزن ها، کارهای بی رحمانه ی گرگ های سیاه.
کلیس گفت: «به سلامتی یه همچین داستان لعنتی گیرایی. فکر کنم تو لب دریا بزرگ شدی اِز؟ نه؟ به پارو زدن تو فواصل طولانی عادت داری.»
«آره دارم؛ یعنی این کاری بود که همه می کردن، به نقاط ماهیگیری میرفتن، به جزایر موج شکن برای جمع کردن حلزون های صدف دار و لونه های پرنده ها.» اِزان از آن آدم هایی بود که هرچه بیشتر حس می کرد که شما را تحت تاثیر قرار داده خوش رو تر می شد. «هیچ دلیلی نداره که هیچکدوم از شما روی آب بوده باشید. تو چطور، کِل؟»
یکبارکلیس درتاریکی شب، برای نفوذ به دفترکلانتری در حاشیه ی خلیج مسالیا پارو زده و شنا کرده بود. جاییکه یکی از هم دستانش کلانتر چلاق را به قتل رسانده بود تا کیسه ای از مکاتبات را بدزدند. دوباره راه رفته را شنا کنان و پارو زنان برگشته بودند، هیچ کس بهتر از او نبود. ولی سرش را به نشانه ی "نه" تکان داد،یعنی خبر نداردکه فاصله ی بین بندر شنی تا جزیره ساری ده مایل نیست و بلکه سه مایل می باشد.
«من فقط یه پسر شهری از تُسکَلامم(۱۶)، ایز. منو می شناسی که. یه مدت از جایی به جای دیگه
می رفتم، دستگیر شدم، بهم فرصت انتخاب پیوستن به ارتش یاکار در گروهی از کارگران داده شد. ارتش رو انتخاب کردم، بعدش توگروه گرگ ها افتادم و اونا هم منو به اینجا فرستادند تا به عنوان یه تازه کار توگروه رییس جگی خدمت کنم.»
ایارد که هیجده سالش بود پرسید: «مگه سی سالت نیست؟ برای تازه کار بودن زیاده.»
دنی با خنده گفت: «مثل تو که درباره ی سنش دروغ نگفته تا به گروه بپیونده.»
«من شاگرد کند ذهنیم.» کلیس لبخند احمقانه ای زد که توجه زن جوانتر را جلب کرد. نزدیک آمد، مرد های دیگر را با یک نگاه دوستانه به کلیس نادیده گرفت.
«یه نوشیدنی دیگه میخوای، جوونک؟»
«نه چون برای اون باید تو رو بیشتر از اونچه که بهش عادت کردی نگه دارم، خانم.» این را در حالی گفت که بقیه اعتراض می کردند که نوشیدنی دیگری میخواهند. «ما آخرین افراد اینجاییم.»
زن گفت: «اگه دوست داری که سکه های رئیست رو برای یه نوشیدنی دیگه خرج کنی، برات میارم. بذار بهت بگم. اون شین های عجیب غریب خیلی درستکارند جوری که یه تاجر میتونه کل صندوق های طلا جواهراتش رو بدون اینکه لازم باشه وقتی پسشون گرفت بشمرتشون بهشون بسپاره.»
لبخند دیگری به کلیس زد و به پشت پیشخوان برگشت.
دنی غرغر کرد: «بین تو و اون زن خبریه؟ اونقدرا هم خوش قیافه نیستی.»
«یه ذره قدرشناسی نشون میدم.» برای اولین بار نتوانست لحن تحقیرگونه را از سخنش دور کند. «چیزی که شما جوونا فکر می کنین نشون میدین، نگه داشتن تمام شب این دو تا زن برای لذت خود خواهانتونه.»
اِیزان با خنده ی چندشی گفت: «نگو که چشمت دنبال جوون تره نیست و بهش فکر نکردی تا تمام شب واسه لذت خودخواهانه ی خودت نگهش داری.»
«نمیتونم چیزی که پیشکش نشده رو قبول کنم.»
لعنت این حرف ایزان باعث شروع داستانسرای ایارد از زن هایی شد که آنها را دوست داشته یا از دست داده یا پولش را تمام کرده اند. چیزهای دیگری هم بودند که مرد جوان لاف زنی می کرد و همینطور گستاخیش، درمورد رابطه هایی که او به خوبی با آنها آشنا بود، موضوعات خسته کننده بودند؛ ولی بی محتوا بودن رجز خوانیشان او را بیشتر ناراحت می کرد.
در همان حال که ایِزان در حال صحبت بود زن با ظرفی شراب گرم شده برگشت.
گفت: «به هیچ وجه، فکر نمیکنم که بخوام...» و من گفتم: ما این همه راه رو برای شنیدن نه نیومدیم، این طور فکر نمیکنی دختر؟ و برای همین من...»
صورت خسته ی خوش مشرب زن، هنگامیکه اِیزان از بالا تا پایین او را برانداز کرد به تنفری پنهانی رنگ عوض کرد. کلیس میز را با پاهایش تکان داد.
«آیی!» لبه ی میز به شکم اِیزان برخورد کرد.
کلیس بسیار بلند گفت «میرم دستشویی.» و تظاهر کرد که به سمت در تلوتلو می خورد.
همانطور که امیدوار بود، بقیه به دنبالش آمدند، همگی به یاد مثانه های پرشان افتاده بودند. در آسمان بیرون قهوه خانه ستاره ها و ماه نیمه شب، یادشان آوردکه دیروقت شده و فاصله برگشت تا قصر چقدرزیاد است. آنها به سرعت عازم راه پیمایی شدند. کلیس برگشته و نگاهی به زن جوان ایستاده در ایوان میخانه انداخت که رفتن آنها را تماشا می کرد. خیره به نگاهی آشنا شد که اگر بر می گشت از او استقبال گرمی می کرد.
اما افرادی اعضای مخفی گرگ های سیاه – گرگ های خاموش – با سه قانون زنده بودند، سومی این بود که: در طول ماموریت هوس رانی ممنوع.این قانون هرگز نباید فراموش می شد. خودداری قبل از هرچیز بود. این به آنها تعلیم داده شده بود: خودداری و توانایی تحمل درد.
زن فتیله ی روشن چراغ را خاموش کرد و در را پشت سرش بست. طولی نکشید که مرد ها میخانه و روستا را پشت سر گذاشتند، کلیس عقب بود تا چشم از مردی که الان تقریباً مشخص شده بود که خائن است، برندارد.
گویا برای مقابله با داستان اِیزان، دنی شروع کرد به تعریف کردن داستان اینکه چگونه توانست مقام فرماندهی گروهش را در یک مسافرت داخلی طولانی برای مقابله با یاغی ها در تپه های سُها(۱۷) به دست آورد. بعد از آن مالک های ثروتمندی که متحمل بیشترین غارت از سمت یاغی ها شده بودند، برای آنها ضیافتی سه روزه ترتیب دادند. شراب برنج سخاوتمندانه روان بود، عاشقان مشتاق بودند، موسیقی مانند رودی در کوهستان جاری بود، همانطور که در افسانه ها گفته می شود. از همه بهتر، انجمن آنها از خود شاه آنجیهوش تقدیر دریافت کرده بود که به همراه افسران و پسرش برای دیدن شورای محلی آمده بود.
دنی گفت: «اینو بگم، پرنس آتانی درخششی تو صورتش داره. واقعاً، شاه مرد قابل توجه ایه، پسر نظر کرده خدایانه، این نظری هست که شاه دربارش داره. نگاه با ملاحظه ای داره که بیشتر به یک مرد بالغ میخوره نه پسربچه ای که فقط شانزده سالشه.»
کلیس به دروغ گفت: «هیچوقت پسر شاه رو شخصاً ندیدم. شبیه پدرشه، نه؟»
خیلی نه بقیه هم تایید کردند، البته شاید بجز چشم ها و موهایش. شاید شبیه مادرش است، اما از آنجایی که هیچکس چهره مادرش را در عموم ندیده گفتنش غیر ممکن است، اینکه با مردم بیگانه باشد برای رسمی عجیب و غریب مبنی بر نگه داشتنش پشت دیوار های قصر است؛ اما همه بر این باور بودند که پسر شاه دارای قدرت و درخشندگی ذاتی خاصی است.
دنی گفت: «سرنیاکانی ها(۱۸)درباره ی خداشون چی میگن؟ درخشان؟ یه همچین چیزی.»
ایزان یک دستش را با تحقیر تکان داد. «اون جنوبی ها میتونند خدای بلتاکشون رو پشت کوه ها نگه دارند. هیچ صدایی به یه خدای دورافتاده نمیرسه که به اینجا سفر کنه.»
دنی گفت: «منم اینو نگفتم، نه جایی که رئیس جاگی میتونه صدات رو بشنوه.»
«هوی! اون سرنی نیست. اون شینه. هیچکدوم از شین ها اون خدای درخشان رو نمیپرستند، میپرستند؟ به خاطر اون حرمسرا های مخفیشون و روش خاصشونه که بلتاک ها به سرزمین صد اومده ان. هیچ وقت نشنیدم که رئیس جاگی درباره ی خدایان چیزی بگه، بجز یه باری که درباره ی وقف گل هایی که روی صخره نشانده شده بودند برای یکی از خدایان بخشایشگر صحبت کرد و همینطور به این خاطر که اون زن داره. او یکی از شایسته ترین زنان سرزمین صده و خیلی هم خوشگله حتی با اینکه از بزرگ ترین ما اینجا، کِل هم چند سال بزرگ تره، البته اگه درست گفته باشم.»
دنی گفت: «من این فکرو نمیکنم و مخصوصاً جایی که رئیس میتونه صدات رو بشنوه.»
مجبور بود؛ تظاهر کند تا همراهانش متوجه نشوند جاسوسی آن ها را میکند که خیلی اعصاب خورد کن بود. موضوع را عوض کرد. «موقعی که یه پسر بچه بودم هیچوقت هاسیبال(۱۹) رو خدای بخشنده صدا نزدم. هاسیبال خدای بی ریخت بود. نمیدونم اسم این بخشنده از کجا اومده. شما میدونید؟»
مثل همیشه اِیزان یک نظریه داشت. «مال جنوب سرزمین صده، اولو اوسان ۲۰ و مار...»
صدای جیغی سکوت را شکست. سه نعره، یک انفجار طولانی، سه نعره، یک انفجار طولانی، سه نعره. با اولی آنها شروع به دویدن کردند. طولی نکشید که صدای سُم شنیدند و سوسوی نور چراغی را در سمت راستِ شان دیدند. سوارکارها از حومه ی شهر می آمدند.
آیکار فریاد زد «لعنتی!» سر جایش خشکش زد.
ایزان فریاد زد: «یه شیطانِ! ای بابا! اونم موقعی که من خارج از خدمتم! شانسم برای شهرت خراب میشه!»
به صورت ناگهانی اِیزان راهش را از جاده به سمت یک مزرعه ی تازه درو شده تغییر داد. کلیس فقط به اندازه ی یک نفس تامل کرد، بعد به سرعت به دنبالش رفت. پوشال هایی که ساق پایش را خراش می داد کند و زیر پایش له کرد. چشم هایش را با محیط وفق داد. سایه ها را تخمین زد و حتی موقعی که اِیزان سکندری خورد و با زانو در نهر کم عمقی افتاد از جایش تکان نخورد. صدای بال زدنی از پشت سرشان آمد که مثل صدای بال پرنده ای بود که ناامیدانه در حال تلاش برای بلند شدن از روی زمین با یک بال مجروح بود. برای یک لحظه چهره ای در معرض دید قرار گرفت. یک زنِبا ردایی مواج در حال فرار بود. پارچه ی در نوسان ردایش درخشندگی ای به رنگ سفید استخوانی و غرشی بهنگام فرار داشت. اِیزان بر روی زانوهایش پرید و قوزک پای زن را گرفت. با انگشتانش لبه ی ردای بلند را چنگ زد. موقعی که پارچه روی صورت اِیزان افتاد، جرقه های آبی رنگی در پارچه زده شد. اِیزان از درد فریاد کشیده و به جلو ضربه زد.
زن تلوتلو خورد، وزنش را روی یک زانویش انداخت تا بتواند بایستد و مستقیم به کلیس نگاه کرد.
گندش بزنن!
با نگاهش در حال بلعیدن کلیس بود که این حقه مخصوص شیطان های ردا پوش بود. مثل این بود که کسی با چکش به سرت ضربه بزند و بعد خنجر هایی را از چشم هایت خارج کند که افکارت را در هوا جاری می کند.
صدای زن خونسرد و صاف بود. «تو یکی از گرگ های خاموش پادشاهی. بذار ببینم چی میدونی.»
او خیلی آسان در ذهن کلیس نفود کرد تا راز هایش را کشف کند: مغازه ی ساده ی شراب فروشی در تسکالا که جایی بود که گرگ های خاموشی مثل او به آنجا میرفتند تا دستورهایشان را بگیرند؛ صورت مرد های بی نامی که دستورات او برای ماموریت هایش را به او می دادند؛ اسیشا ۲۱ که همکار او در ماموریت های مختلفی بود و دو سال پیش مرده بود؛ یک پناهگاه در کانال رز طلایی در نسومارا که او سه روز در آنجا بعد از غرق شدن کشتی ای که مملو از بار مشخصی برای سالیا ۲۲ بود خوابیده بود...
سالیا جوری بود که اگر یک چراغ دریایی بود کلیس حشره ای بود که به سمت نور جذب می شد، افکارش چرخیدند و او را درون خاطره ای از هشت سال پیش کشیدند. به یاد غرورش از نگاه تحسین برانگیز یک زن زیبا در خیابانی پرازدحام در بندر شلوغ سالیا افتاد. پوستش به یاد آغوش نمکین آب های گرم خلیج مسالیا افتاد، موقعی که در آن به سمت تالار برنز در اولین ماموریت جدی اش شنا کرده بود. هیچ وقت فشار گرمای لذت بخش پیروزی ای زمانیکه خودش را از لبه ی کشتی بالا کشیده بود و همراه با کیسه ی نامه ها که در کیسه ای پارچه ای پیچیده شده بود و به پشتش بسته بود، داخل قایقِ منتظر شد احساسی که کرده بود را فراموش نمی کرد، اگرچه شک داشت، اگر الان آن زن زیبا را در حال عبور از جاده ببیند، بتواند بشناسد.
بالاخره توانست پلک بزند، تلاشش باعث شد سرش از درد تیر بکشد. گرگ های شاه برای همین رویارویی ورزیده می شدند، آموزش دیده بودند تا با شیاطین بجنگند. با پلک زدن نگاهش را از زن دور کرد. برای آزاد شدن از قدرت جادوی زن، خودش را وادار کرد تا موج ها و چرخش هایی که با پوست و ردای شیطان شکل می گرفت، را دنبال کند. در زیر آنها، زن شلواری چرم و جلیقه پوشیده بود، که از هر دو گِل می چکید. او بدنی ورزیده داشت. می توانست زنی معمولی باشد که تازه در یک روز سخت، کارشان در مزرعه شالیکاری برنج تمام شده بود، دراین وقت سال، قسمتی از سرزمین صد هنوز آب در شالیزار های برنج داشتند. این فریب شیاطین بود که قبل از اینکه قلب قربانی هایشان را بخورند به آنها خیره شده و راز های آنها را می دزدیدند؛ وادرات می کردند باور کنی که آن ها یکی درست مثل تو هستند.
کلیس شمشیرش را بیرون کشید. بقیه فریاد می زدند، جاییکه او و اِیزان در آن بودند، در معرض دید بقیه نبود. گروهی دیگر در فاصله ای دور یورتمه می رفتند، سوسوی فانوس هایشان دیده می شد.
همینطور که نسیم خاطراتی را که به نظر می رسید چند لحظه ی پیش زنده بودند را دور می کرد، عَرق، خودسرانه از پیشانی اش سرازیر شد. «با کمال شرمندگی، خانمی، مجبورم بکشمت.»
کلیس شمشیر کوتاهش را داخل شکم زن کرد. شمشیر فولادی سریع به شکمش فرو رفت. زن به بازو های کلیس چنگ زد و او را با زحمت نزدیک خود کشید تا موقعی که رودررو شدند. ردا روی موهای کلیس افتاد، جرقه های درخشانی از درد در سرش به وجود آمد که باعث شد تلوتلو بخورد. با اینکه زن شمشیری در شکمش داشت، ولی کلیس را نگه داشته بود.
چشم های زن از درد تیره شده بودند؛ اما با این حال کلیس را به ریشخند گرفت.«خیلی با ادبی، مطمئنم مادر و خاله هات خیلی خوب بزرگت کردند؛ اما تو امشب من رو نمیکشی. تو همین الان هم همه چیزی که نیاز داشتم رو به من گفتی؛ وچیزی در مرز شکسته پیدا نمی کنی چون ما همین الان تمام برنجی که اونجا انبار شده بود رو برداشتیم.»
کلیس را با قدرتی بیشتر از یک انسان معمولی به عقب هل داد. شمشیر کلیس از گوشت او در آمد.زن با کف دستش ضربه ای به سینه ی کلیس زد. شدت ضربه راپاهایش تحمل نکرد و با کمر به زمین خورد و آنجا دراز کش ماند، به خاطر بال های بزرگی که دیدش را پوشانده بودگیج شده بود. اِیز هنوز کنارش روی زمین ناله می کرد، صورت و دست هایش در اثر سوختگی شدید تاول زده بود، اما با این حال سرباز جوان تلاش می کرد تا بایستد.
کلیس با زحمت،گیج و تلوتلو خوران، روی پاهایش ایستاد، اما خیلی دیر شده بود. شیطان در حالیکه سوار بر اسب بالدار شد، به سرعت در تاریکی شب گم شد.
سُم ها روی زمین کوبیده می شدند و مردان فریاد میزندند. چراغ ها بر اثر مستی شان در هوا تاب می خورد. سربازها نزدیکتر شدند.
با یک ناسزا اِیزان روی چکمه های کلیس بالا آورد.
صدای عوق زدنش؛ دنی، بتس و اَیارد را با فانوسی روشن به سمت آنها کشاند. دو برابر،بیشتر از اِیز زردآب بالا آورده بودند. کِل قدمی از آنها دور شده بود، که رئیس جگی رسید، اِیز با ادا و تظاهر به دردی ساختگی که سخت می شد دید، روی پا ایستاد.
«این رشته وارفته ی جهنمی، شیطونی رو که گیر انداخته و راهش رو بسته بودم بعد از سوختنم، گرفته بود؛ اما الان از دستش فرار کرده. احمق لعنتی!»
رئیس جگی نگاهی به اِیزان و بعد به کلیس انداخت. مثل همه ی سربازهای شینی که برای وارد شدن به گروه شاه آنجیهوش به سرزمین صد آمده بودند، او هم به سختی احساساتی از خودش بروز می داد. نگاهی کوتاه و بی رحم کافی بود؛ تو رئیسِ شینت را ناامیدکُن و او هم خیلی راحت با فرض اینکه بی مصرفی، تو را از گرگ های سیاه حذف می کرد.
جگی پرسید: «از کدوم طرف فرار کرد؟»
کِل گفت: «سوار یه اسب پرواز کرد» سرش تیر می کشید. نور فانوس به خون و استفراغ روی شمشیرش که رگه هایی ایجاد کرده بود، تابید. «من شمشیرم رو تو شکمش فرو کردم. لعنتی هیچ تاثیری نداشت.»
«احمق بیشعور» اِیزان این را گفت و بعد از درد بیهوش شد، خدا را شکر.

نظرات کاربران درباره کتاب گرگهای سیاه

این کتاب عالیه !! به همه طرفدارای فانتزی پیش نهاد میکنم از دستش ندن ترجمه اثر هم واقعا با کیفیت بود پشیمون نمیشید
در 2 سال پیش توسط امیرحسین محمدی
ترجمه افتضاحه. ۸۰ درصدشو خوندم و نفهمیدم خیلی جاها دقیقا چی شد یا داشت از کدوم کاراکتر حرف میزد.
در 6 ماه پیش توسط min...474
متاسفانه نه فیدیبو نه ناشر انقدر شعور نداشتند که دو خط در معرفی رمان بنویسند، گرگهای سیاه جلد اول یک سه گانه حماسه فانتزی است، جلد دوم به نام امپراطوری مرده هنوز ترجمه نشده و جلد سوم حتی نوشته نشده. ترجمه هم بد است و پر از غلطهای دستوری و تایپی، نمی دانستم داستان، دنباله دار است و در خماری مانده ام.
در 8 ماه پیش توسط فاطمه موسوی
بد نیست، سرگرم کننده بود
در 2 سال پیش توسط Ham...man