فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بالزن‌ها

کتاب بالزن‌ها

نسخه الکترونیک کتاب بالزن‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بالزن‌ها

نور تندی از جایی می‌خورد توی چشمم. دمر افتاده بودم کف کلبه‌ی چوبیِ درب و داغانی. قصد مردن نداشتم، چون تازه یک تکه بشکن" پیدا کرده بودم. بشکن‌ها پلاستیک‌های مخصوصی بودند که کارخانه‌ها دور بعضی از دستگاه‌های نو می‌پیچیدند تا جلو ضربه‌های احتمالی را بگیرند. پلاستیک‌هایی که میانش پر از حباب‌های یک‌اندازه‌ی هوا بود. گاهی که می‌خواستم حسابی کیف کنم، می‌نشستم یک جایی که منظره‌ی قشنگی جلوش باشد و بعد یکی‌یکی حباب‌های هوا را می‌ترکاندم. وقتی آدم یک تکه‌ی بزرگ بشکن دارد، نباید برای مردن این‌قدر عجله کند. حتی یک کف دست بشکن برای زندگی کردن یک آدم درب و داغان مثل من بس بود.
به هر زحمتی بود غلت زدم و به پشت شدم. به دست‌هایم دستبند قلبی‌شکلِ عجیبی زده بودند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بالزن‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. از دور قضیه این طور به نظر می آمد که صید با هزار کلک توانسته بود تردست را وادار به جنگ کند. و تردست برای آن که صید را نابود کند مجبور شده بود او را تمام و کمال بشناسد. و تردست به مرور توانسته بود آن قدر به صید و افکارش نفوذ کند و در او جلو برود که دیگر خودِ خود او بشود. شاید این تنها راهی بود که می شد به وسیله ی آن صید را از بین برد. چون صید هم همین را می خواست و فقط این راه را برایش باز گذاشته بود. می خواست تردست برای شکست او مجبور شود خود او بشود. در این صورت اگر تردست، صید را می کشت با حیرت می دید ممکن است صید را بشود کشت، اما هیچ جوری او نابود نمی شود. چون بعد از مرگ صید، صید دیگری مقابلش ایستاده که اسمش تردست است. و برای نابودی آن صید، او چاره ای جز کشتن خودش نداشت. تردست بی آن که بفهمد ناغافل در صید گم شده بود. درست است تردست صید را شکار کرده بود، اما خودش قبل از آن، شکارِ صید شده بود. چون مثل صید به دنیا نگاه می کرد. و آرزوهای او توی سرش بود. و نفرت و عشق های او توی قلبش بود. و حرف های او توی دهانش بود... و گمشده ی صید گمشده ی او شده بود. و برای رسیدن به گمشده اش چاره ای نداشت جز این که از همان راهی برود که صید رفته بود. اگر از یک جای دیگر به قضیه نگاه می کردی می توانستی بگویی که درست است صید، تردست را شکار کرده بود، اما خودش قبل از آن، شکارِ تردست شده بود... حتی می شد گفت صید دنبال کسی می گشت که او را نابود کند تا بتواند در جلد تازه اش، زندگی تازه ای را برای خودش دست و پا کند. چون این تنها راهی بود که جنگ صید و تردست یا حالا بگو جنگ تردست با تردست یا صید با صید هرجور هست تمام می شد.
۲. می شد گفت صید سال ها دنبال گمشده ای بود که روز به روز بیشتر ازش دور می شد و زمان را از دست می داد. صید جلدش را عوض کرده بود تا بتواند باقی راه را با پاها و چشم تردست برود. تردست بهترین انتخاب او بود. اگر تردست آن همه باهوش و دانا نبود، نمی توانست او را به مقصد برساند. پس صید بهترین کسی راکه سراغ داشت مجبور کرده بود به بهانه ی شکست او بشناسدش تا به مرور خودِ خود او بشود. صید هیچ جوری نمی توانست به گمشده اش برسد، مگر آن که باهوش تر و بزرگ تر از آن چیزی شود که هست. و این شدنی نبود. اندازه ی او همین بود. پس چاره ای نداشت جز آن که یک نفر را پیدا کند که همه چیزش عالی باشد. و به وسیله ی جنگش آرام آرام او را از تو خالی کند و سر فرصت از جلد خودش بیرون بیاید و برود تو جلد او برای همیشه زندگی کند. پس می شد گفت هرچند در ظاهر تردست، صید را کشته بود اما واقعیت این بود که تردست در جنگ با صید کشته شده بود. و حالا صید در جسد او زندگی می کرد. هر چیزی تعادل بازی آن دو را می توانست به هم بزند و آن کسی را که مرده، زنده کند و آن کسی را که در ظاهر دست بالا را دارد پایین بیاورد و قاتی مرده ها کند. رابطه ی آن ها مثل یک باتلاق بود. تا پا می گذاشتی آن وسط می دیدی تا گردن فرورفتی تو گِل.
۳. به مرور فهمیدم برای صید یا هر اسم دیگری که آن نامرد داشت، بهترین اسم ارباب بود. چون آن اسم تو خودش چیزهای زیادی را جا می داد. و چیزهای زیادی را می توانست به هم ربط بدهد و به قیافه اش هم بیشتر می خورد.
۴. «یه نگاه اگه به این ها بندازی می فهمی چرا ارباب دنبال توست. با تو چه کار داره و اگه نجنبی عاقبت کارت به کجا می کشه. و چرا دست آخر با رضایت کامل تسلیمش می شی تا او هر بلایی می خواد سرت بیاره. اگه بتونی با مقتول هایی که میون این کاغذها هستن هم صحبت بشی و در خیالت ادامه شون بدی به چیزهای زیادی می رسی. حتی به وسیله ی این نشونی ها می تونی تقدیر و زندگی هر کسی رو که بخوای معلوم کنی و بفهمی. شاید بگی چطور می شه با زندگی و مرگ یه مشت موجود که معلوم نیست اصلاً چی و کی هستن، آدم به آینده ی خودش یا حتی دیگرون برسه. جواب ساده ست. تو یه تکه ی بزرگ از هر کدوم اون ها هستی و تکه هایی از تو در اون هاست. پس بیشتر از اون که این جا باشی، میون اون ها و سرنوشت هاشون هستی. با کشف اون ها خودت رو می تونی کشف کنی. چون اون چیزی که تو می تونی ببینی در حقیقت تکه های خود توست. شاید تنها راهی که آدم می تونه واضح بشه اینه که خودش به خودش همین طور زل بزنه.»
۵. تردست از کتاب های مختلف صفحه هایی را کنده و به هم منگنه کرده بود. به شان می گفت دست نویس. هر بار که می آمد پیشم کلی از آن دست نویس ها برایم می آورد. تنها خوبی آن دست نویس ها این بود که لازم نبود دیگر تمام آن کتاب را بخوانی. آن چند صفحه خلاصه ی چند تا کتاب بود. و این نشان می داد که وقت زیادی برای حرام کردن نداریم. با سرعت تمام می خواست مرا ببرد ته آن بازی.
۶. «تموم زندگیِ من خلاصه شده در نابود کردن اون آدمی که دیوونه وار عاشقش هستم. شکست او برام تنها وظیفه یا قانونیه که تو جهان وجود داره. و پیروزی من، هم برای او و هم برای خودم، همه ی زندگیه. چون از یه جایی به بعد اون پیروزی یا شکست می شه دلیل تو برای زنده موندن. حالا که باید این همه درد بکشیم پس بذار یه دلیل خوب براش دست و پا کنیم. هوش یعنی این که با چیزهایی که دم دستته بتونی یه ته بهتر برای خودت دست و پا کنی.»
۷. یکی از آن دفترها که بدجوری هم چروک شده بود، درباره ی دختری بود که با زنی به نام هلو و مردی به نام روباه زندگی می کرد. دخترک تو عمارت تکه و پاره و عجیبی بیرون از شهر زندگی می کرد. عمارتی که هر تکه اش را یک جور ساخته بودند و بهش می گفتند منظره"...
دخترک را بی هیچ علتی زندانی می کردند. و عاقبت هم او گیر یک وسیله یا حالا بگو ساعت عجیب می افتاد... یکی دیگر از آن دفترها درباره ی کسی یا حالا بگو چیزی بود که دایم با زگیلش ور می رفت. و خودش یک جور زگیل بود... یکی دیگر از دفترها هم درباره ی آدم عجیب و غریبی بود که نمی دانست کی و چی هست و هی جایش را با خودش عوض می کرد. و به خانه ی مردی عجیب می رفت. مردی که به او خیلی شبیه بود. و به سفارش او بود که به آن شکل و شمایل در آمده بود و... یکی دیگر از آن دفترها درباره ی آدمی بود که اسم خودش را گذاشته بود مورمور و... یک جورهایی همه ی آن ها شبیه دختر دفترچه ی اولی بودند و...

فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم. کافی بود پا بگذارم به فرار یا کار احمقانه ی دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم این بار دیگر گلوله اش دور و برم نمی خورد. بی خود نبود آن طوری مثل نعش، پای آن تپه، میان برف ها افتاده بودم. بار سومی که آن صید" روانی به طرفم شلیک کرد، مثل تو فیلم ها خودم را از بالای تپه پرت کردم پایین و منتظر یک موقعیت خوب شدم. نمی دانم چرا حالا جلو نمی آمد. فکر کنم جایی بین درخت ها بی حرکت ایستاده بود و همین طور زل زده بود به من. چیزی که پیدا نبود: شبِ بی چیز و دست خالی ای بود: نه ماه بود و نه ستاره ای و نه حتی لکه ابری بی کار. تاریکی و برف، تپه ها، جنگل و پل قدیمی و جاده ای را که به طرف اتوبان می رفت چنان پوشانده بود که انگار هیچ وقت هیچ چیزی آن اطراف وجود نداشته. چنان ظلماتی بود که دیگر حتی خودم نمی دانستم چشم هایم باز است یا بسته. واقعا که من خوش خیال ترین دختر دنیا بودم. دو ساعت نمی شد که از دست تردست" فرار کرده بودم. و حالا صید، پشت سرم، میان درخت ها با یک تفنگ بزرگ دوربین دار ایستاده بود و من باز تقلید "بی خبری می کردم. تقلیدم بهم می گفت مثل هر شب داشتم می رفتم خانه که یکهو لیز خوردم و افتادم پایین جاده. و تا وقتی من، صید را میان تاریکیِ درخت ها نبینم و به روی خودم نیاورم، او هم نمی تواند مرا ببیند. عجیب این بود که وقتی من با تقلیدم صید را ندیده گرفتم، او هم طوری رفتار می کرد که انگار من آن جا نیستم. می خواست آن قدر صبر کند تا من هم آن جا آفتابی شوم. و حتما وقتی او را می دیدم، او هم می توانست مرا پای آن تپه، میان برف ها ببیند. تقلیدِ چیزها بهترین وسیله ای بود که همیشه به دادم می رسید و می توانست یک کم آرامم کند. چون همه چیز حالا فقط یک تقلید بود. خُب دوست نداشتم بدانم صید می خواهد باهام چه کار کند. شاید دلیلش این بود که قصه های زیادی درباره ی او شنیده بودم. که مثلاً چطوری شکارهایش را مدت ها فقط از دور زیر نظر می گیرد. و بعد مثل یک عنکبوت با آرامش به شان نزدیک می شود و... نامرد اخلاق مرگ را داشت. مدت ها بی آن که خودش را نشانت بدهد، هی نشانه هایش را به بهانه های مختلف به رُخت می کشید. شاید ترسناک ترین تکه ی ماجرا این بود که در کشتن شکارهایش هیچ عجله ای نداشت. و رفتارش با شکارهایش مثل پسربچه ای بود که زرورق دور یک شکلات بزرگ را آرام آرام باز می کند و دلش نمی آید آن را یکهو بخورد. برای دیوانگی اش همین بس که تا حالا کلی آدم کشته بود و باز اسم خودش را گذاشته بود صید. از روی پل فلزی که می گذشتم، برای لحظه ای صید را پشت سرم، میان درخت های حاشیه ی جاده دیده بودم. به روی خودم نیاوردم. چون هوس کرده بودم مثل یک خانمِ همه چیزتمام و باکلاس به نظر بیایم. اما هنوز به ته پل نرسیده بودم که دیدم مثل آهو دارم می دوم. گور پدر هرچه شخصیت و کلاس هم کرده. آخر آدم عاقل طرف یک چنین خانم باشخصیتی که این طور دماغش را بالا گرفته تیر در نمی کند. تیر دوم را که صید در کرد تازه فهمیدم رودست خوردم ازش. چون فرارم شکمی ترین کاری بود که می توانستم بکنم: نباید می گذاشتم به این زودی از من ناامید شود و زرورق شکلاتش را باز کند. چون آخرین مرحله ی بازی اش کشتن من بود. تردست که یک کارآگاه به دیوارخورده ی ازگل بود، چند وقت پیش حسابی دلداری ام داده بود که مثلاً نباید بترسم. چون تا وقتی صید از چیزی مطمئن نشده مرا نمی کشد. خب اگر قصد صید فقط کشتن من بود، فرصت های زیادی توی این مدت داشت. دیر فهمیده بودم او هم دارد نقش کسی و چیزی دیگر را برای خودش یا من بازی می کند. و تا آن عکس العملی را که هوس کرده از من نبیند جلو نمی آید و دست به کار نمی شود. خب من از کجا باید می دانستم منتظر چیست و آن وقتِ شب، میان آن برف چه هوسی کرده. نمی دانم، شاید بیچاره توقع زیادی هم نداشت. می خواست مثل باقی قربانی هایش تا می بینمش جیغ بکشم، گریه کنم و بی خودترین کارهایی را که به عقلم می رسد بکنم. واقعا دلم برایش می سوخت. بیچاره زده بود به کاهدان. من هیچ وقت مثل یک آدم حسابی زندگی نکرده بودم که حالا مثل یک آدم حسابی رفتار کنم. و چون کاری نداشتم انجام بدهم، تو ذهنم باز شروع به شمردن درخت های بین مان کردم. می خواستم ببینم چند تا درخت با آن مرگ زجرآور فاصله دارم. همیشه یک چیزی بین من و مرگ بود، مثلاً چند تا درخت یا سنگ یا حتی تاپاله ی گاو و اسب. این ها اندازه ی دوری و نزدیکی من به مرگ نبود، بلکه فقط یک نشانه برای وجود او بود. نشانه هایی که همه جا بودند. فقط باید یک کم مغزت را به کار می انداختی تا به جا بیاوری شان. به بهانه ی شمردن درخت ها، صید را دیده بودم. چون او هم مجبور شده بود بیاید طرف من. صدای له شدن برف ها بهم می گفت طوری می آید که از پشت سر من بتواند سر دربیاورد. صدای پاهایش که تا زانو تو برف فرومی رفتند قطع شده بود. صید پشت سر من برای یک مدت همین طور ایستاده بود. و بعد چیزی سنگین محکم از پشت به سر و گردنم خورد. حتی صدای شکستن جمجمه ام را شنیدم. و بعد همه جا تاریک شد. هرچند تاریک بود قبلش هم، اما این تاریکی با آن تاریکی یک نم فرق داشت. چون یک ذره از تقلیدم تاریک تر شده بود. همیشه یک چیزی بین من و مرگ فاصله می انداخت. و این بار آن تاریکی می خواست به هر ضرب و زوری هست وصل مان کند به هم.

نور تندی از جایی می خورد توی چشمم. دمر افتاده بودم کف کلبه ی چوبیِ درب و داغانی. قصد مردن نداشتم، چون تازه یک تکه بشکن" پیدا کرده بودم. بشکن ها پلاستیک های مخصوصی بودند که کارخانه ها دور بعضی از دستگاه های نو می پیچیدند تا جلو ضربه های احتمالی را بگیرند. پلاستیک هایی که میانش پر از حباب های یک اندازه ی هوا بود. گاهی که می خواستم حسابی کیف کنم، می نشستم یک جایی که منظره ی قشنگی جلوش باشد و بعد یکی یکی حباب های هوا را می ترکاندم. وقتی آدم یک تکه ی بزرگ بشکن دارد، نباید برای مردن این قدر عجله کند. حتی یک کف دست بشکن برای زندگی کردن یک آدم درب و داغان مثل من بس بود.
به هر زحمتی بود غلت زدم و به پشت شدم. به دست هایم دستبند قلبی شکلِ عجیبی زده بودند. می شد گفت از آن دستبندهای عتیقه ای است که راحت صد سالی کار برده فروش ها و برده ها را راه می انداخته. تردست هم یکی شبیه اش را داشت. چیزی روی صورت و سرم مثل تار عنکبوت نشسته بود. دست کشیدم ببینم چیست. سرم شکسته بود و خون خشک شده تمام موهایم را مثل سریش به هم چسبانده بود. با هر زحمتی بود بلند شدم نشستم. فکر کردم ببینم جایی شبیه آن جا تا حالا دیده ام یا نه. می خواستم ببینم آن جا چه کار می کنم و صید برای چه کاری مرا آورده آن جا. من چیز دندان گیری برای کسی نداشتم. چون زندگی ام خلاصه می شد تو انواع و اقسام فرارها. شاید برای همین منتظر یک نجات دهنده ی بزرگ بودم تا بیاید و زندگی ام را از این رو به آن رو کند. و از شانسم معلوم نبود آن نجات دهنده ی لعنتی با چه کوبیده بود تو سرم که نصف بدنم لمس شده بود. واقعا دیگر به هیچ چیزی نمی شد اعتماد کرد، به خصوص به نجات دهنده ها.
سر چرخاندم تا شاید از روی وسایل کلبه بفهمم کجا هستم. آن جا بجز چند تا تخت تاشوی فلزیِ کهنه و کمدهای کوچک نیمه شکسته چیزی نبود. خیلی راحت می شد آن جا تقلید زندگی برده ها را بکنی. به خصوص که جلوِ پنجره ها هم تخته کوبیده بودند. و نور تند روز از بین تخته های پوسیده که رنگ شیری رویش پوسته پوسته شده بود می زد تو و یک حالت قدیمی طوری و عجیبی می داد به آن جا.
خواستم بلند شوم که باز سرم گیج رفت. با هر بدبختی ای بود بلند شدم و رفتم سمت پنجره. از میان چوب های جلوِ پنجره بیرون را نگاه کردم: تا جایی که چشم کار می کرد برف بود و برف. سرم گیج رفت. دیوار را گرفتم که نیفتم. و رفتم سمت یکی دیگر از پنجره ها. می خواستم ببینم کدام نامردی پَرم را آتش زده که از آن جا سر درآوردم. تو بعضی از قصه ها موجوداتی بودند که پرشان را می دادند به رفقای شان تا اگر کمکی، چیزی می خواهند یک دانه اش را آتش بزنند و آن ها هم تو یک چشم به هم زدن جلوشان ظاهر شوند. بامزه بود: آن موجود یک جای دنیا داشت خوش می گذراند که یکهو از یک جای دیگر سر درمی آورد. قشنگیِ تقلید کردن و نقش ها هم به همین بود. آن چیزی که جلوت بود یکهو تبدیل می شد به آن چیزی که دوست داشتی آن جا باشد. این طوری آن فکرهایی که تو سرت بودند به بهانه ی بدترین چیزها، تو بدترین شرایط، تبدیل به بهترین چیزها می شدند.
از میان چوب های جلوِ پنجره ای که به در نزدیک بود بیرون را نگاه کردم. آن سمت هم فقط برف بود و سفیدیِ بی حد و اندازه ای که روحیه ی آدم را پاک کسل می کرد. سفیدی، برخلاف سیاهی، هیچ هیجانی ندارد و همین هم آدم را خیلی زود ازش خسته می کند. نمی دانستم این جا دیگر چه جور درکستانی است. هر طرف را نگاه می کردی غیر از برف، یخ و بادهایی که پوش برف را این طرف و آن طرف می کردند چیزی نبود. فکر کنم یک جایی وسط قطب شمال افتاده بودم. رفتم سمت در. در قفل نبود و همین مرا ترساند. باز بودن در بهم می گفت آن بیرون چیز ناجوری منتظرم است. اگر در قفل بود، به هر کلکی بود بازش می کردم و می زدم بیرون. اما حالا که در باز بود مانده بودم بروم بیرون یا نه. چاره ای نبود، سرنوشتم جایی آن بیرون منتظرم بود: در را باز کردم. سوز سردی خودش را کوبید تو صورتم. لنگان لنگان رفتم سمت نرده ی چوبی ای که جلوِ ایوان بود. هر طرف را نگاه می کردی، غیر از برف و سفیدی های جورواجور چیزی آن جا نبود. رفتم سمت پله ها. نمی دانم آن روانی چه بلایی سرم آورده بود که پاهایم هم حتی درد می کرد. شاید هم یک مدت طولانی افتاده بودم وسط کلبه و بدنم را سرما زده بود. یعنی امیدوار بودم که پاهایم را سرما زده باشد. اگرچه برای کسی که قرار بود فوقش چند روز دیگر کشته شود زیاد هم فرقی نمی کرد. تردست می گفت که صید فقط دنبال تماشا کردن مقتول هاست. یا تردست معنی تماشا کردن را درست نمی دانست یا من منظورش را از تماشایی که می گفت نمی فهمیدم. چون تماشاکردنِ کسی، ربطی به بالا آمدن شکمش نداشت. نه این که با قنداق تفنگی بکوبی تو سر کسی و بعد زنجیرش کنی... و ببری اش بیندازی اش وسط برف و بوران.
از پله های چوبیِ جلوِ ایوان آمدم پایین. رد پای حیرانی را که کنار پله ها بود گرفتم و رفتم سمت پشت کلبه. رد پاها می رسیدند به جای چرخ های پهن ماشینی و بعد گم می شدند. حتما طرف، مرا با آن ماشین آورده بود تا آن جا. خب میان آن برف، یخ و سوز و سرما کجا می توانستم بروم. بی خود نبود تردست می گفت هیچ کس تا به حال از دست صید نتوانسته در برود و فقط امکان دارد یک نعش بتواند او را از سر خودش باز کند.
رد لاستیک های ماشین را گرفتم و رفتم تا ببینم به کجا می رسم. یکهو همه جا باز تار شد. چنان روی برف ها خورده بودم زمین که گفتم حتما یک جایی ام عیب دار شد. واقعا که آدم بی عقلی بودم. با آن حال و روز، توی آن سرما به بهانه ی تقلیدِ جستجو و پیدا کردن آن کسی که پَرم را آتش زده، مثلاً می خواستم فرار بکنم. یکی از بدبختی های همیشگیِ من این بود که هیچ وقت نمی توانستم درست بفهمم دارم تقلید چیزی و کسی را می کنم یا واقعا آن چیزی که آن جاست اصل است و سایه و ادایش نیست. هرچند نتیجه شان در نهایت فرقی نمی کرد. اما خب گاهی بد نبود آدم بتواند ادای فهمیدن را دربیاورد.
با هر بدبختی ای بود برگشتم به کلبه. گور پدر سرنوشت هم کرده. اگر آن معجزه ی لعنتی هم کاری ام داشت، خودش جایم را حتما بلد بود.
فکر کنم حسابی سردم شده بود. چون تازه چوب های خردشده ی کنار اجاق را دیده بودم. حتما گرسنه ام هم شده بود. چون اگر کور هم بودم باید تا حالا آن کنسروها را آن جا می دیدم. اصلِ نقش و تقلید هم همین است: آن چیزهایی را همیشه می بینی که بدجوری لَنگ شان هستی. بعد از کلی گشتن کبریتی پیدا کردم. و اجاق را روشن کردم. شاید صید یا آدم صید جایی دور از کلبه نشسته بود و از آن جا می توانست دود اجاق را ببیند. حتما حالا دیگر می فهمید که من زنده ای، چیزی هستم. و اگر می خواهد پوستم را بکند یا بلایی دیگر سرم بیاورد حالا وقتش است.
یکی از کنسروها را با ته قاشق باز کردم و سرد سرد خوردم. اگر کنسرو را با قوطی می خوردم دردسرش کمتر بود. تمام دست و پَرم زخم شد تا توانستم قوطی را مثلاً باز کنم. بیشتر له اش کرده بودم تا بازش کرده باشم. بدترین تکه ی ماجرا این بود که بعدا پشت چوب ها دو تا دربازکن و یک بسته ی دَه تایی کبریت پیدا کردم. کنسرو بعدی را گذاشتم کنار اجاق تا داغ شود و منتظر شدم. باید صبر می کردم تا ببینم چه پیش می آید و تماشای صید به کجاها می کشد. دیر یا زود صید باید می آمد سراغم. با این که وقت کشی حرفه ای بودم اما واقعا زمان خیلی لاک پشتی می گذشت. چشمه ی خلاقیتم بدجوری خشکیده بود. چون بجز گرم کردن پشتم انگار کار دیگری قبل از مرگ برایم نمانده بود. هرچه فکر کردم چه کار کنم که سرم یک کم گرم شود چیزی به ذهنم نرسید. گذشته ی هر آدمی این خوبی را دارد که می تواند تا هر وقت بخواهی وقتت را تلف کند. وقت کشی با آن که چیزی ساده و الکی به نظر می آید اما یکی از چیزهای مهم و پیچیده ی زندگی است. و هر آدم باهوش و خوشبختی باید راه های زیادی برای وقت کشی تو دست و بالش داشته باشد. بی خود نبود این همه فیلسوف و دانشمند تمام عمرشان را صرف می کردند تا به بهانه های جورواجور یک راه بهتر برای وقت کشی آدم ها اختراع کنند. به نظر من بیشترِ خودکشی ها فقط برای این است که آن آدم نمی تواند عاقلانه و حرفه ای وقتش را بکشد و فکر می کند با کشتن خودش می تواند بهتر سر خودش را گرم کند. من بیشتر اوقات با تقلیدِ چیزها، پشت وقت کشی هایم یک جورهایی ترس هایم را قایم می کردم. برای همین باید زودبه زود روش کشتن و تقلیدهایم را عوض می کردم تا خودِ تقلید و خودکشی هایم حوصله ام را سر نبرند و کار دستم ندهند. صید نتوانسته بود حریف خودش بشود. و حالا کشتن آدم ها فقط کارش را راه می انداخت. تردست که اسم اصلی اش گویا آقا جهان" بود آن قدر قصه های عجیب و غریب درباره ی صید برایم سرهم کرده بود که دیگر او را نمی شناختم. چون قصه هایش با هم نمی خواندند. هر بار صید چیزی بود و تو نقشی گیر کرده بود که با آن قبلی ها نمی خواند. تنها حرفی که درباره ی صید می شد زد این بود که آدمی هرتی و غیرقابل پیش بینی بود. و علاوه بر این که مرض چندشخصیتی داشت، مرض مهلک تماشا کردن هم داشت. چون روزها و گاهی ماه ها می نشست از دور مقتول هایش را تماشا می کرد و خسته هم نمی شد. مانده بودم نامرد سر خودش را این همه وقت چطور گرم می کند. فکر کنم تماشایش یک جور بازجویی بود. چون آدم ها تو شرایط مختلف چیزهای مختلفی از آب درمی آیند که حتی خودشان هم نمی توانند حدس بزنند. فکر می کنم صید به اندازه ی کافی مرا تماشا نکرده بود، والاّ تا حالا فهمیده بود که چیزی از من درنمی آید. من دخترِ بی کس وکار و له شده ای بودم که تنها آرزویش دست و پاکردن یک فامیل خیلی خیلی دور بود. نه دوستی داشتم و نه یک آشنای حسابی. زمانی که بچه بودم با بابام آمده بودیم به کوهک که حالا اسم جدیدش شده بود کوهسار" و یک جای سرسبز و ییلاقی بود. هر کاری می شد می کردیم. بهار و تابستان که مردم هجوم می آوردند آن جا، وضع کار خوب بود. اما تو فصل پاییز و زمستان که آن جا بیش از حد سرد می شد، کمتر کسی دیگر تو کوهک می ماند. یکهو آن جا می شد شهر ارواح. با آمدن زمستان چنان برفی شروع به باریدن می کرد که آن چهار نفری هم که باقی مانده بودند جرئت نمی کردند از خانه های شان بیایند بیرون.
تو فصل سرما تنها کاری که آن جا پیدا می شد، پاییدن ویلاها و پارو کردن برف پشت بام ها و... بود. گاهی چنان برفی می آمد که اگر خانه را به حال خودش رها می کردی سقف ها را می خواباند زمین. برای این که خرجت دربیاید باید دست کم به دَه، دوازده تایی خانه رسیدگی می کردی. تنها خوبی این شغل این بود که تو این شش ماه ده، دوازده تا خانه داشتی، و هر کجا که دلت می خواست می توانستی زندگی کنی و کسی کاری به کارت نداشت. و همه جا دیگر مال ما خانه بپاها بود. خب هر روز که برف نمی بارید. بین دو برف، کارم فقط وقت تلف کردن یا حالا بگو انتظار کشیدن بود. تمام روز در لباس کارهای جزییِ روزانه انتظار چیزی یا کسی را می کشیدم. فکر می کنم انتظار کشیدن دیگر به مرور عادت من شده بود، همچنان که خدمات ویژه" عادت دخترهای خانه بپا شده بود. چون رقابت بین دخترها زیاد بود، مجبور شده بودند خدمات ویژه ای به صاحب ویلاها ارایه کنند که مشتری های شان را از دست ندهند. و این طوری بود که دیگر شغل اصلی همه ی آن دخترها ارایه ی خدمات ویژه شده بود. شاید از همه شان گیج تر من بودم. چون وقتی خدمتکار آن عمارت بهم پیشنهاد یک مزد کامل را کرد بهش شک نکرده بودم. بهم گفت که صاحب عمارت رفته آن طرف آب و حالاحالاها برنمی گردد. و او نمی تواند آن جا بماند چون شوهرش تصادف کرده و باید برود شهرشان. خب بدم نمی آمد حرفش را باور کنم اما طرف یک کم تو دروغ گفتن ناشی بود. دست کم می توانست مبلغ کمتری بهم پیشنهاد بدهد. اگر سی تا خانه را هم می پاییدی این قدر گیرت نمی آمد. تازه خدمات ویژه ای هم در کار نبود. خدمتکار می گفت عجله دارد و باید زودتر برود. قشنگ معلوم بود که چیزی او را ترسانده. برای آن که دهنم بسته بماند مزد سه ماه را جلوجلو بهم داده بود. وقتی رسیدم به عمارت، خدمتکار حتی نکرد یک خُرده وقت تلفم کند و مثلاً خانه را نشانم بدهد یا بهم بگوید چه کارِ اضافه ای باید بکنم و... خدمتکار میان سرسرا کلیدها را گذاشت تو دستم و همین طور که شال و کلاه می کرد گفت تو دفتر آبی رنگی که تو آشپزخانه است تمام وظایفم را نوشته. و چه ارباب باشد و نباشد من باید روزانه طبق آن دفتر عمل کنم. و بعد نفس زنان چمدان و ساک های سنگینش را برد جلوِ در گذاشت. ماشین قراضه ای بیرون در انتظارش را می کشید. خدمتکار با عجله به سمت ماشین رفت و به راننده علامت داد چمدان و ساک هایش را بار بزند. در عقب ماشین را باز کرد و روی صندلی عقب نشست. راننده هیچ عجله ای نداشت. سلانه سلانه آمد سمت پله ها. و چمدان و ساک ها را با آرامش تو صندوق عقب جا داد. وقتی ماشین ته کوچه باغ می پیچید تازه یادم افتاد اسم خدمتکار را نپرسیدم. باید اسمش را می پرسیدم که اگر ارباب آمد و گفت آن جا چه کار می کنم بگویم او استخدامم کرده.
بعد از رفتن خدمتکار، رفتم یک راست سراغ دفتر وظایفم. دفتر رو میز چوبی آشپزخانه بود. با خطی خوش همه ی وظایفم نوشته شده بود. تمام کارهایی که طی روز باید می کردم به ردیف و با اولویت نوشته شده بود و جایی برای سوال نبود. طبق دستور صاحبخانه که تو دفتر وظایفم اسمش ارباب بود، هر روز صبح باید اجاق بزرگ کتابخانه را روشن می کردم و... برف های جلوِ در تا لب جاده را پارو می کردم و یک راه باریک برای رفت و آمد باز می کردم. و هر چند روز یک بار، همه جا را تمیز گردگیری می کردم و... به درختچه ها و گلدان ها می رسیدم و... تقریبا تمام روز باید کار می کردم. چون فعلاً اربابی در کار نبود طوری کارها را سرهم بندی می کردم که قبل از ظهر وظیفه ام تمام می شد و می آمدم به آشپزخانه و تا شب دیگر کاری نداشتم بکنم. آخرِ شب درها را قفل و بست می کردم و می رفتم توی یکی از ویلاهایی که بابام بهش می گفت توپی" و سال ها بپاش بودیم می خوابیدم. بعد از گم و گور شدن یا حالا بگو مردن بابام، آن ویلا تنها چیزی بود که تو دنیا داشتم. و شاید به همین دلیل تنها مشکلی که به مرور پیدا کردم کشتن وقتم بود. چون بی کاری خودش سخت ترین کار دنیا بود. برای آن که حوصله ام توی آن خانه سر نرود مجبور شدم کارهایم را طوری با دقت انجام بدهم که انگار واقعا ارباب تو کتابخانه، جلوِ اجاق نشسته و دارد با یکی از چوب سیگارهای بلندش سیگار می کشد. ارباب از آن سیگاری های حرفه ای بود. چون شصت رقم چوب سیگار کنده کاری شده و عجیب داشت.
تمام روز هی دست دست می کردم و با چیزهای جورواجور خودم را مشغول می کردم تا شب می شد. بامزه این بود که هرچه بیشتر زور می زدم شب بشود دیرتر شب می شد. قبل از ساعت ده باید از عمارت می آمدم بیرون. اوایل نمی دانستم چه اصراری هست که باید سر ساعت بیایم و بروم. و وقتی فهمیدم قضیه چیست که با خانه و اشیای آن حسابی اُخت شده بودم. و همان ها بودند که بهم می گفتند اربابم به سفر نرفته و گاه گدار بعد از رفتن من برای سرکشی می آید آن جا. ردهایی که او به جا می گذاشت بهم می گفت می خواهد من بفهمم که آن جا بوده. هرچه بیشتر با خانه اخت می شدم راحت تر ردهای او را می دیدم. نشانی های اربابم بهم می گفت که او چرخی تو طبقه ی پایین می زند و بعد می رود طبقه ی بالا و تا صبح آن جا می ماند.
تو قسمت کارهای ممنوع دفترِ وظایفم نوشته شده بود که به هیچ وجه حق ورود به طبقه ی بالا و زیرزمین را ندارم. برای محکم کاری اربابم به در ورودی طبقه ی بالا دو تا قفل آویز بزرگ زده بود. نمی دانم اربابم چه چیز مهمی آن جا نگه می داشت که آن طوری قفل و بست کرده بودش. هیچ وقت سر از کار قفل ها درنمی آورم. معلوم نبود به نفع من کار می کنند یا به ضرر من. درست است قفل ها جلوم را می گرفتند اما خب از پشیمانی حفظم می کردند. گاهی اربابم به عمد چیزهایی را جابه جا می کرد که به رخم بکشد شب قبل تو کدام اتاق بوده و چه کار کرده. این طور جابه جا کردن وسایل باعث می شد بی آن که بخواهم تن به یک بازی قدیمی بدهم به اسم بیا مرا پیدا کن". بازی اش این طوری بود که باید آخر شب، وقتی می خواستم از آن جا بروم، همه چیز را خوب نگاه کنم. و در نبودِ من، اربابم می آمد وسیله ای را جابه جا می کرد یا ردی از خودش به جا می گذاشت. و من وقتی فردا صبح برمی گشتم به عمارت، تو همان نگاه اول یا چند دقیقه ی اول به وسیله ی آن ردِ کوچک مثل ریختن خرده های نان لب میز یا جابه جا شدن وسیله ها حدس می زدم او شب قبل شام چه خورده و چه چیزهایی را جابه جا کرده و با آن وسایل چه کار می خواسته بکند. مثلاً از جابه جا شدن فنجان ها و لکه های آب یا چای و بویی که در فضای آشپزخانه یا خانه پخش بود می توانستم بفهمم کجا نشسته و به کجا و چه نگاه می کرده و... نمی دانم شاید او تن داده بود به بازی من تا بگوید که هست و مطمئن بشود من حضورش را حس کردم. حتما مرا خیلی پرت فرض می کرد که از خودش آن همه رد به جا می گذاشت. حالا می فهمیدم ستاره" چطوری می تواند مچ آن مردک را بگیرد و بفهمد او روز قبل با چه جور زنی بوده و چه خورده و... لاکردار طوری دست مردک را رو می کرد و یک یک کارهایش را برای خودش شرح می داد که انگار تمام وقت داشته ازش فیلمبرداری می کرده. نزدیک شدن به دیگران یا حتی اشیا این بدبختی را هم داشت که طرفت تا ته تو را می توانست بخواند. و تو دایم پیشش لُخت و دست خالی بودی. گم بودن اربابم میان ردها و وسایلِ جابه جاشده باعث می شد او حتی بیشتر از معمول آن جا حضور داشته باشد. یعنی اگر اربابم سراسر روز روی مبل بزرگ کتابخانه می نشست و سیگار می کشید، باز این قدر که حالا وجود داشت، آن جا وجود نداشت. او به وسیله ی غیبت دایمی اش حضوری دایمی داشت. و این غیبت و حضورِ محو باعث به وجود آمدن وهمی عجیب در من می شد. تمام روز آن وهم میان خانه و وسایلش وول می خورد و من هیچ جوری نمی توانستم حریفش شوم. هرچه ردهایی که اربابم به جا می گذاشت ظریف تر بود حضور او یا حالا بگو آن وهم بیشتر به چشم می آمد. و همین قضیه باعث می شد برای آرامش ِ بیشتر پناه ببرم به آشپزخانه. بی آن که بدانم چرا، روی یکی از نیمکت های چوبی می نشستم و زل می زدم به راهی که میان برف ها باز کرده بودم و به جاده و جنگل سفیدی که آن روبه رو، تا چشم کار می کرد ادامه داشت. آن قدر به آن منظره خیره می ماندم که آفتاب غروب می کرد و شب از راه می رسید و من مجبور بودم به وظایف شبانه ام برسم. و بعد کم کم آماده ی رفتن می شدم. و باز روز بعد همان جا روی آن نیمکت چوبی قدیمی نشسته بودم و به صدای تیک تاک ساعت بزرگ دیواری گوش می کردم. صدای تیک تاک آن ساعت مرا با خودم بدجوری تنها می کرد. احساس می کردم تنهاترین آدم روی زمین هستم. شاید برای فرار از آن همه تنهایی بود که مجبور می شدم هی بلند شوم و با اجاق آشپزخانه ور بروم و یا آب جوش بیاورم و چای شهرزاد دم کنم و فنجان های دورطلاییِ قطارشده ی چای را بشویم. و دایم تو راه رفت و آمد به مستراح باشم. این رفت و آمدها خودش یک کار بود. اما خب چه فایده، به هر حال باید برمی گشتم میان سکوت آشپزخانه و جلوِ پنجره، روی آن نیمکت دوباره می نشستم و زل می زدم به در فلزی پرنقش و نگار عمارت و جنگل و کوه های پربرف و مه گرفته ی پشتش: نمی دانستم انتظار چه کسی را باید این قدر بکشم. شاید آمدن اربابم فقط بهانه ای بود که آن انتظار را بهتر بفهمم. اگر می دانستم عاقبت پشت آن انتظار، کسی مثل صید خوابیده، هیچ وقت آن طوری جلوِ آن پنجره ها وقت نمی گذراندم. گاهی به سرم می زد دست کم برای کشتن وقت بروم اتاق های ممنوعه را خوب بگردم، شاید چیزی دستگیرم می شد. اگر آن فضولی نازنین را دست کم نمی گرفتم، شاید آن طوری گیر آن روانی ها نمی افتادم و زندگی ام یک چیز دیگر می شد. اما چیزی وادارم می کرد بنشینم ساعت ها روی آن صندلی و گوش کنم مثلاً به صدای چکه های آب که کف ظرفشویی می افتاد. به عمد شیر آب را سفت نمی کردم تا چکه کند و میخ های میز را نمی کوبیدم تا غژغژ کند. زمان توی آشپزخانه تندتر از سایر جاها می گذشت. و من با سرعتِ چکه های آب می توانستم دست ببرم تو زمان. وقتی قطره های آب تند می خوردند کف ظرفشویی، زمان هم تندتر می گذشت و روز هم زودتر شب می شد. و این طوری بود که برای شکستن زمان، صداهای دیگری را هم پیداکردم: صدای سوت قوری و پرنده هایی که دیگر پرنده نبودند. و صدای تیک تاک ساعت بزرگ هال که چون فنرهایش را دستکاری کرده بودم، دیوانه شده بود و پاندولش با سرعت عجیبی به چپ و راست می رفت. انگار که فیلم ساعت را دارند با دور تند نشان می دهند. حالا دیگر هیچ کس سر از کار آن ساعت گیج درنمی آورد. چون گاهی چهارده یا بیست و هشت دقیقه طول می کشید تا عقربه ی بزرگ ساعت یک دور کامل بزند و گاهی هم مثلاً چهل و نه یا سی و شش دقیقه. عاشق اخلاق آن ساعتِ روانی شده بودم. برای همین با هزار مکافات آن را برده بودم تو آشپزخانه. می خواستم دیگر آن طوری تنها نباشم و یک کسی که دیوانه تر از من بود کنارم باشد. و من بتوانم با فاصله های غیرعادی و صداهای له شده ی زمان، بازی های جورواجوری برای خودم دست و پا کنم. تا مجبور نباشم یکنواختی زمان را تحمل کنم و تا آمدن شب آن همه انتظار بکشم. بازی هایی که با صدای زمان درست می کردم روز به روز بیشتر می شد. تا آن که یک شب وقتی برای خواب می رفتم سمت عمارت توپی، زیر پل، میان تاریکیِ ستون ها، سایه ای دیدم که پشت به من نشسته و زل زده بود به آب. آن قدر آن دور و اطراف تاریک بود که می توانستم بگویم او را ندیدم. خب چه دلیلی داشت برای خودم دردسر جور کنم. خودم را زدم به آن راه و تند کردم. اما این کار بی فایده بود. چون شب بعد آن سایه را باز کنار پایه های پل دیدم. و از آن به بعد شب ها و حتی صبح های زود او را می دیدم که جایی دور و بر پل ایستاده و زل زده مثلاً به رودخانه، یا جایی میان تاریکی. نمی دانم قضیه اش چه بود که همیشه پشتش به من بود. حتی برنمی گشت بهم یک نگاه خشک و خالی بیندازد یا به روی خودش بیاورد که مرا دیده. مردی چهارشانه و قدبلند بود. فکر کنم سبیل های پرپشتی داشت. دست کم تو ذهنم که این طوری بود. ستاره که یکی از خانه بپاهای قدیمی کوهک بود می گفت برای زن ها بیشتر از هر چیزی آقاییِ مرد مهم است. چیزی که او می گفت آقایی" یک چیز بی معنی بود. چون می گفت سگ گرگش"، "شانسی"، از آن آقایی که می گوید یک انگشتانه داشته. و دلیلش هم شاید این بود که شانسی نه سگ بود و نه گرگ، بلکه چیزی بین این دو تا بود: پدرش گویا سگ بود و مادرش گرگ. هر وقت مردها در حق ستاره کار ناجوری می کردند یا حرف بی ربطی پشت سرش می زدند، یکهو او یاد شانسی اش می افتاد و می گفت شانسی آقاتر از همه ی مردهایی است که تا به حال تو عمرش دیده. نمی دانم اگر آن طور که می گفت شانسی آن همه مرد بود، چرا ستاره او را با آن وضع کشته بود. می گفتند یک شب برفی، ناغافل ستاره هوس کرده بود برود به کوه. و شانسیِ مادرمرده را همراهش برده بود. شانسی از نگاه ستاره حتما فهمیده بود که او قصد جانش را کرده. اما باز این قدر آقا بود که همراهش رفته بود. و میان کوه، گرگ ها گیرشان انداخته بودند و شانسی خودش را به خاطر نجات ستاره به کشتن داده بود. شاید آخر و عاقبت آقاها همیشه یک چیزی تو همین مایه ها بود. اگر شانسی یک خرده بیشتر گرگ بود یا دست کم یک خرده کمتر آقا بود، الآن زنده بود و با آن ماده گرگ زندگیِ خوشی داشت. ستاره فهمیده بود که شانسی عاشق آن ماده گرگ سیاه شده. و حتما دیده بودشان میان بوته ها چطور جست و خیز می کنند و... ستاره می خواست شانسی تکلیفش را با او روشن کند. شانسی یا باید طرف آن ماده گرگ را می گرفت و همراه او به کوه می رفت یا طرف ستاره را می گرفت و دیگر دور و بر آن ماده گرگِ توپُر آفتابی نمی شد. ستاره ناغافل شانسی را با گله ی گرگ ها روبه رو کرده بود تا او تصمیم اول و آخرش را بگیرد. یا باید باز آقا می ماند و به سزای اعمالش می رسید، یا عقل می کرد و می رفت پی عشقش. و چون شانسی بیش از حد آقا بود جلوِ چشم های ستاره تکه و پاره شده بود. شاید از آن به بعد بود که ستاره هر بار حوصله اش سر می رفت و دیگر حرفی برای گفتن تو چنته نداشت، بالا و پایین مردها را به فحش می کشید. یک بار که درباره ی تن لش بودن همه ی مردها سخنرانی می کرد، بهش گفتم:
«اگه واقعا همه ی مردها این قدر که تو می گی پدرسوخته و نامردن، چرا پس باز دنبال یه خوبش می گردی؟»
نطق ستاره حسابی کور شده بود. چون فکر می کرد من هنوز خواب هستم یا از خدمات خیلی خیلی ویژه و منحصربه فردش خبر ندارم. آخر تا می خوابیدم شروع می کرد به حرف زدن: برای خوابم حرف می زد. خب، بیچاره به بهانه ی من داشت با خودش یک کم اختلاط می کرد. حرفم باعث شد ستاره یک چند روزی از نطق بیفتد. یک بار که کفش و کلاه می کردم تا بروم سراغ کارم، ستاره با دست زده بود روی صندلی کنارش، یعنی که بروم پیشش بنشینم. کنارش نشسته بودم. هر دو ساکت زل زده بودیم هر کدام به یک جا. عاقبت ستاره به حرف آمده بود:
«خب اگه دنبال یه خوبش نگردی، پس می خوای چه غلطی بکنی تا شبت زودتر صبح شه. دنبال اون پدرسگ نیفتم پس دنبال چی باید بیفتم، هان؟ بشینم مثل جغدِ روی کنگره تماشا کنم که عمرم چطور داره حروم می شه؟ بشینم این یه ذره ای رو هم که ته کاسه مونده از دست بدم، که چی، کشف کردم مردجماعت ذاتا پدرسوخته و نامردن؟ خب عوضش ما هم ذاتا بدبخت و چشم به دستیم. چون هر کاری که می کنیم برای اینه فقط که یه جوری تو چشم این مادر...های نامرد بیاییم. طرف شیش ماه خونه بپایی می کنه، یه شام درست نمی خوره که بِره دماغش رو عروسکی یا فرانسوی کنه. یا چشم هاشو خمار و گربه ای کنه. و هر جا که دستش رسید تتو و بوتاکس کنه تا دل یکی از اون مادر...ها بیاد که یه چکه نگاش کنه. چاره چیه؟ اگه بخوای غصه بخوری چرا همه ی فکر و ذکر مردها زنونگی ما و این جور چیزهاست، و تو رو برای خودِ خودت هیچ وقت نمی خوان، این یه ذره کیفی رو هم که می تونی بکنی از دست می دی.»
شاید به همین دلیل بود که وقتی آن مرد گوشه و کنار پل، توی آن سرمای سگ کش می نشست، من به روی خودم نمی آوردم که آن جاست. هر دو می خواستیم به روی آن یکی بیاوریم که وجود ندارد. برای آن که به رخ او بکشم به خاطر من است که آن جا میان سرما و برف ایستاده، گاهی دو، سه ساعت دیرتر می رفتم به توپی. و صبح ها هم زودتر و گاهی دیرتر بیرون می زدم. این باعث می شد که او نداند من کی می آیم و می روم. حالا دیگر مجبور بود دو، سه ساعت زودتر بیاید لب پل و چند ساعت دیرتر برود و کلی میان سرما علاف بشود.
فکر کنم بدجوری حرصش را درآورده بودم. چون تمام سعی اش را می کرد که نشان بدهد من وجود خارجی ندارم و او کنار آتش نشسته و دارد برای خودش غذا می پزد یا روی یک تکه چوب کنده کاری می کند. همین که زور می زد نشان بدهد دارد زندگی عادی خودش را می کند، علامت این بود که زندگی اش این نیست. بی محلی های من و آن مرد که اسمش جهان بود و بعدها من اسم تردست را رویش گذاشتم همین طور ادامه داشت. تا آن که یک روز وقتی میان تاریک روشن آشپزخانه، جلوِ پنجره نشسته بودم و به بیرون نگاه می کردم، برای لحظه ای تردست را دیده بودم. دور از عمارت، تردست میان درخت ها داشت می رفت. می دانستم دیر یا زود جایم را پیدا می کند. شاید تقصیر خودم بود. نباید این قدر دیر و زود می کردم. یک جورهایی خواسته یا ناخواسته تحریکش کرده بودم که جایم را پیدا کند و این قدر بی خود انتظار مرا میان سرما نکشد. شاید هم دلیلش واقعا آن چیزی بود که تردست بعدها بهم گفته بود:
«همیشه یه ربط عجیب و تار بین یه قاتل حرفه ای و مقتول حرفه ای هست. تو حرفه ای ترین مقتولی هستی که تو عمرم دیده م.»
چند روزی گذشت تا توانستم دوباره جلوِ پنجره ها بنشینم و مثل قبل باز زل بزنم به جاده، جنگل و کوه های برف گرفته ی پشتش. می خواستم دیده شوم و نترسم از دیده شدن. چون تردست بعد از پیداکردن جای من یکهو غیبش زده بود. خب همیشه تن لش های عوضیِ زیادی بودند که دور و برم می پلکیدند و می خواستند نقش عاشق های غمگین و دل خسته را برایم بازی کنند. گاهی حتی یک نگاه خشک و خالی خرج شان نمی کردم. شاید به همین دلیل بود که ستاره می گفت:
«عشق یه سالِ عمره و بعد می شه زندگی که نود و نه سال باقی عمره. تو اون نود و نه سال تو هستی و وظیفه ای که نسبت به اون پدرسگ داری. نه که تو فقط تنها باشی. اون تن لش هم با وظیفه ش تا آخر عمر تنهاست. اگه زرنگ باشین، زود یاد می گیرین با لبخند کار همدیگه رو راه بندازین، نه با اخم و تَخم.»
حرف های ستاره از جاهای زیادی شروع می شد اما همه اش به رختخوابش و مردها ختم می شد. دنیا برای او فاصله ی بین مردها و رختخوابش بود که هی کم و زیاد می شد. شاید بی خود نبود که گاهی که عصبانی می شد، به مردها می گفت کله". خودش دایم تسلیم کله های جورواجور می شد تا بتواند به این بهانه حساب خودش را برسد. چون جای عشق تو کله نبود. با این که می دانستم حرف های ستاره درست است و امتحان خودش را پس داده، اما باز دنبال یک چیز خیال انگیز بودم. آن خیال آن قدر قوی بود که باعث می شد تمام چیزهای واقعی اطرافم را بتوانم ندیده بگیرم و دلم را خوش کنم به چیزهای احتمالی. بعد از گم و گور شدنِ تردست، ترسی تار به سراغم آمده بود. دایم چشمم این طرف و آن طرف پی چیزی بود. چون می دانستم پشت هر تخته سنگ یا درختی احتمال دارد تردست ایستاده باشد و خواب بدی برایم دیده باشد. و این احتمال ها به مرور آن قدر قوی شده بود که حالا دیگر به هر طرف نگاه می کردم، پشت هر سنگ یا دری او ایستاده بود و زل زده بود به من. و این طوری بود که او یا حالا بگو احتمال وجود او هی زیاد و زیادتر می شد. و به مرور او آن قدر زیاد شده بود که دیگر جایی برای دنیای واقعی دور و برم نبود. چون حالا میان دنیایی بودم که پشت درخت هایش، تخته سنگ هایش و هر سایه و سیاهی اش تردستِ ترسناکی بود. تردست ها حالت های مختلفی داشتند اما همه شان پشت به من، زل زده بودند به آن دورها. چطور آدمی می تواند میان این همه تردست های جورواجور ایستاده باشد و باز بتواند از دست آن ها فرار کند. هزار بار بیشتر راهم را عوض کردم و از یک مسیر دیگر رفتم، اما تردست ها باز گوشه و کنار راه در کمین من نشسته بودند و انتظارم را می کشیدند.
وجود آن همه تردست باعث شده بود نسبت به اطرافم بی اعتنا شوم. چون حالا دیگر همه جا فقط و فقط او یا نشانی های او بود. و هر جا که نبود جای خالی اش نشانه ای برای وجود او بود. با این که تکثیر او، آن هم در حالت های مختلف، جالب بود اما وحشتناک هم بود. چون در آن دنیایی که او آن همه بود، دیگر جایی برای من و خود دنیا نبود. شاید تنها راهی که می شد جلوِ تکثیر او را بگیرم، دیدنش بود و فرار نکردن از چنگش. واقعا نمی دانستم بجز فرارم چطور می توانم کاری کنم که دیده شوم. چون حتی میان تاریکیِ اتاق و سایه هایش او حاضر و ناظر بود. این طور نگاه ها همیشه دیوانه ام می کرد. چون می دانستم دیگر جایی از دست آن وحشت بی اسم در امان نیستم. تنها شانسم برگشتن او بود. فقط این طوری می توانستم جلوِ زیاد شدن او را بگیرم و یک کف دست جا برای خودم نگه دارم. وقتی به این قضیه رسیدم، شانس هم بهم رو کرد و سر و کله ی تردست خیلی زود پیدا شده بود: یک شب وقتی از عمارت برمی گشتم سمت توپی تا بخوابم، ماشین تردست را کنار پل دیدم. دیگر می دانست اگر حالم جا باشد چه وقتی و اگر غمگین یا سر لج با خودم باشم چه ساعتی می آیم از خانه ی کار بیرون. به واسطه ی مسیر و ساعتی که می آمدم، می توانست حالم و شاید خیلی چیزهای دیگر را راحت بفهمد. می دانست بهترین جا برای دیده شدن و دیدن کجاست. چون درست جایی انتظارم را می کشید که فکر می کردم بهترین جا برای گیر انداختن کسی مثل من است. بی آن که بخواهم برای مشغول نگه داشتن ذهنم شروع به گشتن کردم. و طبق معمول چیزهای پرت زیادی پیدا کرده بودم. از یک طرف می خواستم روی پل باشم و همین طور که به ماشین تردست نزدیک می شوم بتوانم صدای موسیقی آرامی را که گذاشته بشنوم. و از آن طرف آن فکرهای پرت ولم نمی کرد. ماهی کامل در آسمان بود و سایه ام جلوتر از من و خیالم می رفت سمت ماشین تردست. تاریکی داخل ماشین و صدای آرام موسیقی از دور و سایه ی کش آمده ی من روی برف های لگدکوب شده ی پل باعث شد غمی بزرگ و بی دلیل روی دلم بنشیند. نمی دانم، شاید میان گذشته ام دنبال چیزی یا کسی می گشتم که بتواند بهم بگوید در چنین وضعی چه کار باید بکنم. فاصله ی زیادی با ماشین نداشتم که درِ سمتِ شاگرد باز شد. درِ باز ماشین و دیواره ی پل راه را تقریبا به رویم می بست. نمی دانم چرا یکهو هوس کردم به راهم همین طور ادامه بدهم و ببینم چه پیش می آید. تا آن جا که می شد خودم را کشاندم سمت دیواره ی پل. به بغل شدم تا بی آن که به در ماشین بخورم بتوانم از آن جا رد شوم. صدای تردست بلند شده بود:
«بیا بالا.»
لحنش طوری خودمانی بود که انگار با یک کسی آشنا دارد حرف می زند. صدای مردانه و قوی ای داشت. حیف می دانستم آدم تو بدنش اندامی دارد که می تواند هر چیزی را که بخواهد خوب یا بد ببیند. و همه چیز دست خودش است و ربطی به آن اتفاقی که دارد بیرون از او می افتد ندارد. به بغل شدم و باسختی از میان در ماشین و دیواره ی پل گذشتم و به راهم ادامه دادم. ماشین پشت سرم استارت خورد و حرکت کرد. می ترسیدم در باز ماشین از پشت بهم بخورد و پرتم کند روی زمین. عاقبتِ عشوه های خرکی همین بود دیگر. تا آن جا که می شد خودم را کشیدم سمت دیواره ی پل. ماشین با درِ باز همین طور همراهم می آمد. صدای تردست باز بلند شد:
«نترس، چون این جا دیگه آخر خطه.»
نمی دانم این دیگر چه جور دلبری ای بود. دیده بودم گاهی مردها به زن ها متلک می گویند. اما واقعا هیچ وقت سر درنمی آوردم که این دیگر چه جور ابراز عشقی است. یک بار وقتی می رفتم رودسر، میان جاده، مرد درب و داغانی جلوم را گرفت و بهم گفت این قدر هوسی هستم که می خواهد همان جا، کنار جاده حسابم را برسد و... همین طور زل زده بودم به دک و پوز داغانِ مردک. قبل از من یکی بدجوری ناکارش کرده بود. با یک جمله از حرف های مردک می شد تمام زن های دنیا را به لجن کشید، آن وقت او فکر می کرد دارد به بهترین وجه ابراز عشق می کند. و من سکوت کردم چون از حرف هایش خرکیف شدم. آن حرف های ناجور و آن طور زل زدن به بدن آدم، حرص یک خوک ماده را هم درمی آورد، چه برسد به این که دلت را ببرد. مردک با همان روشی که با فاحشه ها حرف می زدند با من حرف می زد. و تازه توقع داشت من قربان آن صورت درب و داغان تیغ تیغی اش هم بروم. ستاره می گفت:
«زن ها از متلک مردها خوش شون می آد، چون مطمئن می شن یکی ذره ذره شون رو داره تماشا می کنه.»
فکر کنم منظورش از زن ها، بیشتر خودش بود.
تردست وقتی دید جوابش را نمی دهم و همین طور راهم را می روم، فرمان ماشین را گرفت طرف من و کمی جلوتر سپر ماشین به دیواره ی پل خورد و راهم به کلی بسته شد. این طور که بویش می آمد آدم کم حوصله ای بود. حال ناز کشیدن و این حرف ها را نداشت. می خواستم برگردم و از آن طرف ماشین به راهم ادامه بدهم که صدای تردست باز بلند شد:
«سوار شو گفتم.»
کسی آن اطراف نبود. اگر سرم را هم آن جا می بریدند، کسی نبود به دادم برسد. تردست وقتی دید پابه پا می کنم و منتظر چیزی یا کسی هستم گفته بود:
«فکر نکنم تا دَه، پونزده کیلومتری این جا حتی یه سگ زندگی کنه. اگه قبول نداری، خب یه دادی بزن. فکر کن من راهت رو بستم و می خوام تو رو به زور سوار کنم و با خودم ببرم.»
همین طور ایستاده بودم. حتی پلک نمی زدم. تردست سرش را از پنجره ی طرف خودش بیرون برد و فریاد کشید:
«آهای... آهای... کسی صدامو می شنوه؟»
نمی دانم چه مرگش شده بود. طوری فریاد می زد که انگار من جلوش را با ماشین گرفتم و می خواهم به زور سوارش کنم. دادش بدجوری مرا ترسانده بود. به جای این که سر من داد بکشد، سر خودش یا آن آدم احتمالی ای که میان تاریکی ایستاده بود و می خواست بیاید کمکم داد کشیده بود. و عوض او مرا ترسانده بود. تردست وقتی دید خیال سوار شدن ندارم سری تکان داد:
«باشه.»
پیاده شد و آمد طرفم. طوری گفت باشد که انگار می خواست بگوید خودت خواستی، یا این که من ازش خواسته بودم این طوری باهام رفتار کند. تردست آمد جلوم ایستاد و در ماشین را تا آخر باز کرد. طوری ایستاده بود که انگار راننده ی من است و در ماشین را با احترام تمام برایم باز کرده تا سوار شوم. نمی دانم چرا خیره شده بودم به درخت ها و رودخانه ی پایین پل که یک تکه سیاهیِ وهمناک بود. طوری نگاه می کردم به آن پایین که تردست سر برگرداند تا ببیند کجا را دارم این طوری نگاه می کنم. بو برده بود:
«بیا با هم این طوری حساب کنیم که صیادی تو یه شب برفی و سرد داشته می رفته، که یهو چشمش به یه آهو می خوره. تفنگش رو برمی داره و می افته پی اون آهو. اما هرچی می گرده می بینه خبری از اون آهو نیست، و عوضش دختری میون درخت هاست. شاید این حرف به نظرت عجیب بیاد، اما خب او مطمئن می شه اون آهو برای فرار از دستش تبدیل به یه دختر خوشگل شده. تا اون صیاد گول کلکش رو بخوره و او بتونه باز فرار کنه.»
تنها چیزی که از حرف های تردست دستگیرم شد این بود که آدم خرافاتی ای بود یا تخیلش زیاد از حد دیگر قوی بود.
تردست برگشت سمت من:
«تنها چیزی که می تونه ثابت کنه اون دختر همون آهوی کلک ماست، فرار دایمیِ اونه.»
تردست منتظر تصمیم من بود:
«برای اون که بفهمیم تو چی هستی یه راه بیشتر نداریم. اگه اون چیزی که می خوام نباشی، مطمئن باش کاری به کارت ندارم.»
در تمام مدتی که حرف می زد، مثل من خیره بود به درخت های حاشیه ی رود که چیزی جز یک تکه سیاهیِ پُر نبود. اگر گم و گور می شدم، دست کم تا بهار کسی نمی فهمید و اگر کسی هم می فهمید، باز برایش مهم نبود که مرا کشتند، از سرما میان تپه ها مُردم یا بی خبر گذاشتم رفتم. تردست حال مرا می فهمید. چون طوری ایستاده بود جلوِ در ماشین که نور چراغ سقفی بیفتد روی هفت تیری که میان زیپ باز کاپشنش بود. تردست وقتی دید نمی خواهم کوتاه بیایم سری تکان داده بود:
«اگه این طوری می خوای حرفی ندارم.»

نظرات کاربران درباره کتاب بالزن‌ها

عالی بود
در 2 سال پیش توسط