فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نیستدر جهان

کتاب نیستدر جهان

نسخه الکترونیک کتاب نیستدر جهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نیستدر جهان

گرگ‌ها زوزه می‌کشند و اسب‌ها شیهه. گاوِ مَشت حسن یکسر ماغ می‌کشد و سگ‌ها صدایی شبیه ناله گرگ درمی‌آورند. صداها توی کمان اوی‌ها تاب می‌خورد و می‌رود بالا تا دامنه کوه پنج‌برادر. صدا توی سر پنج‌برادر دور می‌خورد و آن‌ها سرهایشان را به هم نزدیک می‌کنند و صدا را برمی‌گردانند دوباره توی کمان اوی‌ها. ترکمن‌صحرا را صدا و باران برداشته است.
آراز سه روز است از توی رختخواب بیرون نیامده. نادعلی، پدر آراز، دستمال سرخ به سر آراز می‌کشد تا دانه‌های عرق روی صورت دُردانه‌اش را پاک کند. برایش آواز دشتِ تاخت را می‌خواند تا پسرش آرام بگیرد. فرنگیس، زنش، از جلوِ در اوی کنار نمی‌رود. زیر لب نفرین می‌کند. دست‌هایش توی آسمان تاب می‌خورند؛ بی‌هوا و بی‌مقصد.
آراز عین این سه روز را توی تب می‌سوزد. نَم باران خُنکش نمی‌کند. نادعلی دستمال خیس را به تن آراز می‌مالد و زیر لب آواز دشتِ تاخت را می‌خواند تا هم آراز آرام بگیرد و هم دلِ بی‌قرارش.
آسمان قُرمبه‌ای می‌کند. آراز از صدایش می‌لرزد. فرنگیس برمی‌گردد سمت نادعلی و دستش را روی پیشانی آراز می‌گذارد. زود دستش را پس می‌کشد. زانو می‌زند. رخت‌های آراز را از تنش بیرون می‌آورد. نادعلی، حیران، تنها نگاه می‌کند. عرق از سر و رویش شُرّه می‌کند توی گردنش. فرنگیس آرازِ عور را بغل می‌کند و از اوی بیرون می‌برد. نادعلی با چشم‌های دریده نگاهش می‌کند و دنبال فرنگیس از اوی بیرون می‌آید.
فرنگیس آراز را توی گِلاب خوابانده، زانو شکانده، پیش تنِ لرزان آراز سرش را به سمت آسمان می‌گیرد. داد می‌زند: «می‌خوای بگیری‌ش؟! یالاّ... بگیر و راحتم کن!»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نیستدر جهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بیداری

«پس از سفرهای بسیار و عبور
از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان برچینم،
پارو وانهم،
سُکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت درآیم
و در کنارت پهلو گیرم،
آغوشت را بازیابم،
استواری امن زمین را
زیر پای خویش.»

مارگوت بیکل

دو روز از ماه عسلمان نگذشته بود، خبرمان کردند نیستدرجهان فوت کرده و زود برگردید. برگشتیم. گُلی بدتر از من بود و کارش کشید به فال قهوه و احضار روح. آقاجان آلزایمر گرفته، یک گوشه می نشیند و با نیستدرجهانش حرف می زند. از بچگی اش می گوید تا وقتی که به نیستدرجهان برسد. انگار دنیایش همان جا تمام می شود.
اوایل نمی توانستم بفهمم آقاجان چی می گوید و چه کار می کند؟ از در خانه بیرون نمی رفت و فقط به سفیدی دیوار زل می زد. کاغذدیواری همه اتاق ها را کندم تا غریبی نکند.
حالا اوضاع کمی فرق کرده است. خودم و گلی را می بینم، حرف های آقاجان را ضبط می کنم تا یادگاری از او داشته باشم. کاری که می خواستم برای نیستدرجهان بکنم و فرصتش ازم گرفته شد.
آقاجان نیستدرجهانش را دارد و من... نمی دانم من هم برسم به سن و سال آقاجان و هفتاد و شش سالم بشود، مثل آقاجان از گُلی می گویم یا نه، دوره زمانه ما عوض می شود؟!
امروز هم گلی و دوست هایش رفته اند دورهمی روح احضار بفرمایند. من حوصله این بازی ها را ندارم. هِدسِت را توی گوشم می گذارم و پوشه آقاجان و نیستدر را باز می کنم و دوباره از سر گوش می کنم. نمی دانم این چه عادت بدی است که من دارم؟ نمی توانم روی کاری تمرکز کنم. به خودم می آیم می بینم آقاجان دارد توی گوشم از نیستدر می گوید و من رفته ام به خاطرات خودم و گُلی.
گُلی دیروز از جلسه احضار روحشان می گفت. چای اش را هورت می کشید و با آب و تاب تعریف می کرد و من امروزم با دیروزم یکی شده است. نشسته ام روبه روی گُلی. گُلی دارد حرف می زند. اولش با صدای آقاجان و بعد صدای خودش می شود.
«می گه اسمش ژاله بوده!»
«کی؟»
«گلی کجایی؟»
«می گه یه تصادف بوده!»
«وا!»
دوباره صدای گُلی و آقاجان عوض می شود. آقاجان به من بند می کند: «چرا اسم بچه تو نمی ذاری گل آقا؟!»
من می خندم و می گویم: «یه گل تو خونه دارم، واسه هفت پُشتم بسه!»
آقاجان دوباره رو می کند به دیوار و با لحنی مهربانانه به دیوار می گوید: «نیستدر، چشمای بچه رو نگاه کن! چشماش به من کشیده!»
من پرت می شوم به آینده، به چهار سال بعد. وقتی که سهراب دنیا می آید و آقاجان همین حرف را بهم می زند. من یادم نمی آید امروز این را به من گفته است.
گیج می شوم. هِدسِت را از توی گوشم درمی آورم. به ساعت نگاه می کنم. گُلی دیر کرده است. نکند قرار بوده من بروم دنبالش؟! هوله می روم.(۱) آقاجان هنوز با نیستدر است و من از گُلی دورم.

به اصرار گُلی، آقاجان و سهراب را هم آورده ام تا مسابقه ام را ببینند. اولین باری است که توی باشگاه سوارکاری و کمانگیری ایل سنگسر، مسابقات انتخابی تیم ملی برگزار می شود. گُلی هم به بهانه دیدنِ عمه، سمنان و سنگسر را روی سرم خراب می کند. آقاجان خیلی ذوق دارد و جوری به اسب ها نگاه می کند که دلم برایش می سوزد. بهش می گویم: «آقاجان، می خوای رکابو قَدت کنم، یه تاخت بری؟»
می خندد و دست سهراب را می گیرد و با خودش می کشد و می برد سمت سکوی تماشاچی ها.
آقاجان چقدر با سهراب خوب است! یاد حرف نیستدر می افتم، می گفت: «بچه بادومه و نوه مغز بادوم!» خبری من می گفت. اگر نیستدر سهراب را دیده بود، حتماً می گفت: «نتیجه لابد یه چیزی شیرین تر از مغز بادومه! یا حریره بادومه!»
الآن دوازده سال از فوتش می گذرد و به خاطر حرف های آقاجان و درجا زدنش توی روزهایی که دنبال نیستدر بوده و حرف زدن هایش با نیستدر خیالی، من هم فکر می کنم نیستدرجهان هنوز کنارمان هست.
دلشوره دارم. هیچ وقت این جوری نبوده ام، ولی امروز نمی دانم چرا دلواپس آقاجانم، نکند دست سهراب را ول کند و برود با نیستدرش و هر دوشان گم و گور بشوند. سهراب هشت ساله که نمی تواند پیرمرد هشتاد و هشت ساله ای را که آلزایمر دارد و خودش خودش را نمی شناسد، جمع کند. امان از دست این گُلی و دورهمی هایش.
وقتی می روم توی دروازه فلزی، هنوز هم حواسم به آقاجان و سهراب است. چشم می گردانم و پیدایشان می کنم. ایستاده اند. دست همدیگر را گرفته اند. دستم را برایشان تکان می دهم، اسب بی تابی می کند. آرامش می کنم. دل به تاخت می دهم. باید جلوِ آقاجان و سهراب برنده بشوم، نه این که مثل یک سوارکار ناشی کاری کنم که اسب خودش را به دروازه بکوبد و آبرویم را ببرد.
این اسبم، تورنادو، از نژاد ترکمن است و تمام جان و تنش دارد می لرزد که در دروازه باز بشود و او بتازد. اولین بار است که با اسب ترکمن کورس می دهم. سه چابک سوار اول قرار است برای انتخابی تیم ملی معرفی بشوند. من اُفقم قهرمانی المپیک است. زیرچشمی آقاجان و سهراب را نگاه می کنم. هنوز همان جایند. خیالم راحت می شود.
صدای تیر که توی گوشم می پیچد، قفل دروازه باز می شود. من پَر می کشم. نفس من و اسب یکی شده است. من دارم می دوم یا اسب؟! مثل سیل توی یک چشم به هم زدن خودم را می رسانم به دروازه تاخت.
پرچم می خورد. تمام شد. بخار از تن هر دومان بلند می شود. دهنه را می کشم. اسب هنوز می خواهد بدود. بدقلقی می کند. آرامش که می کنم و دستم را به گردنش می کشم، انگار قلبش پشت گوشش و زیر دست من آمده.
برمی گردم. به جلوِ دروازه که می رسم، باشگاه ایل سنگسر و مانژش دور سرم می چرخد. چشمم دنبال آقاجان و سهراب است. فکر می کنم ایستاده اند و برایم دست تکان می دهند. تیمارگر اسب بهم می رسد، آن قدر خوشحال است که توی دلم می گویم، او هم توی تاخت بوده که این قدر عرق کرده؟! دهنه را می دهم بهش. می خواهم از اسب پیاده شوم که می بینم آقاجان بی حرکت نشسته و سهراب ایستاده و دارد برایم دست تکان می دهد.
دلشوره عجیبی گرفته ام. اسب را ول می کنم و می روم سمت در ورودی و جلوِ چشم حیرانِ تماشاچی ها می دوم و پله ها را بالا می روم تا به آقاجان و سهراب برسم. تماشاچی ها لابد خیال می کنند از خوشحالی اول شدنم است، بلند می شوند و برایم کف می زنند.
از میانشان به زور رد می شوم و خودم را به آقاجان و سهراب می رسانم. سهراب می پرد توی بغلم و دست آقاجان همراهش کشیده می شود. آقاجان مثل یک تکه چوب خشک روی زمین می افتد. سرد است و نبض ندارد. به چشم های بازش نگاه می کنم که رنگی بهش نمانده است. داد که می زنم، مردم سرمان می ریزند.
همه تلاشم را می کنم تا سهراب صورت آقاجان را نبیند. سرش را سفت بغل گرفته ام. سهراب گریه می کند. به سهراب می گویم: «به من نگاه کن!» ترسیده است. من هم می ترسم. انگار چشم های آقاجان توی چشمخانه سهراب است. داد می زنم: «یکی آمبولانس خبر کنه!»

۱. خودم را می زنم به کوچه علی چپ.
۲. به چادر عشایری ترکمن ها گویند.
۳. به اسب سیاه رنگ گویند.
۴. سرمایی ناخواسته و درونی که به ناسور بودن می کشد نه سرمازدگی.
۵. به طناب نخی (پنبه ای) می گویند.
۶. یکجانشین
۷. آواز دادن، صدا کردن
۸. یک حلقه پارچه ای که زن های ترکمن روی سرشان می گذارند و نشان زن بودنشان است و از دخترها با این نشانه تمیز داده می شوند.
۹. نوعی شیرینی محلی ترکمنی
۱۰. به اسب سفید هم می گویند.
۱۱. به کسی که ناف بچه را می برد، می گویند و برایش احترامی شبیه مادر رضاعی قائل اند. گاهی این کار را قابله انجام می دهد. گاهی هم زن بزرگ فامیل.
۱۲. به مادر می گویند.
۱۳. به نوعی کشتی بومی می گویند.
۱۴. نام پیر راهنمای حماسه گیلگمش که در بین ترکمن ها تبدیل شده به افسانه گیلغامیش.
۱۵. فریاد
۱۶. به ردای بلند ابریشمین که تا زیر زانو می رسد می گویند.
۱۷. آواز حزین رقص خنجر را گویند؛ مرثیه ای در رثای قهرمان.
۱۸. ماجرا را پرشورتر از آنچه هست نشان دادن.
۱۹. به بالاپوش نمدی یا قبا می گویند.
۲۰. پدر نابینا. لقب آدم نابیناست.
۲۱. بشم به جایی گفته می شود که از آن جا دماوند دیده می شود.
۲۲. حواله کردن، قاصد کردن یا فرستادن پی چیزی را گویند.
۲۳. بزرگ تر یا بلندتر
۲۴. جمع کردن لب و بینی
۲۵. به روغن روی آرشه می گویند که بسیار مقوی است.
۲۶. کسی که خودش را به کوچه علی چپ می زند.
۲۷. کفش مردانه چرمی
۲۸. فضای جلوِ پشت بام که نزدیک ترین قسمت به کوچه است.
۲۹. انجیر خشک
۳۰. کشیدن چیزی همراه با هیاهو و سر و صدا

۱. به من زُل نزن پسر! دلم می لرزد

«عشق من!
آب ها لنز مورّب دارند
آدمو وارونه ثبتش می کنند
رنگی یا سیاه سفید؟
من سیاه و تو سفید»

زنده یاد حسین پناهی

باران می آید. سه روز است که باران می آید. همه ایل توی اوی(۲)هایشان اسیر شده اند. دست و پابسته. چشم ها به بیرون اوی دوخته شده که کی خورشید بالا می آید؟ باران خیال بند آمدن ندارد.
گرگ ها زوزه می کشند و اسب ها شیهه. گاوِ مَشت حسن یکسر ماغ می کشد و سگ ها صدایی شبیه ناله گرگ درمی آورند. صداها توی کمان اوی ها تاب می خورد و می رود بالا تا دامنه کوه پنج برادر. صدا توی سر پنج برادر دور می خورد و آن ها سرهایشان را به هم نزدیک می کنند و صدا را برمی گردانند دوباره توی کمان اوی ها. ترکمن صحرا را صدا و باران برداشته است.
آراز سه روز است از توی رختخواب بیرون نیامده. نادعلی، پدر آراز، دستمال سرخ به سر آراز می کشد تا دانه های عرق روی صورت دُردانه اش را پاک کند. برایش آواز دشتِ تاخت را می خواند تا پسرش آرام بگیرد. فرنگیس، زنش، از جلوِ در اوی کنار نمی رود. زیر لب نفرین می کند. دست هایش توی آسمان تاب می خورند؛ بی هوا و بی مقصد.
آراز عین این سه روز را توی تب می سوزد. نَم باران خُنکش نمی کند. نادعلی دستمال خیس را به تن آراز می مالد و زیر لب آواز دشتِ تاخت را می خواند تا هم آراز آرام بگیرد و هم دلِ بی قرارش.
آسمان قُرمبه ای می کند. آراز از صدایش می لرزد. فرنگیس برمی گردد سمت نادعلی و دستش را روی پیشانی آراز می گذارد. زود دستش را پس می کشد. زانو می زند. رخت های آراز را از تنش بیرون می آورد. نادعلی، حیران، تنها نگاه می کند. عرق از سر و رویش شُرّه می کند توی گردنش. فرنگیس آرازِ عور را بغل می کند و از اوی بیرون می برد. نادعلی با چشم های دریده نگاهش می کند و دنبال فرنگیس از اوی بیرون می آید.
فرنگیس آراز را توی گِلاب خوابانده، زانو شکانده، پیش تنِ لرزان آراز سرش را به سمت آسمان می گیرد. داد می زند: «می خوای بگیری ش؟! یالاّ... بگیر و راحتم کن!»
آسمان قرمبه ای دیگر می کند. آراز همچنان می لرزد. شانه های نادعلی هم می لرزد و بخار از روی سرش بلند می شود. می گوید: «چه کار می کنی زن؟! بچه چه گناهی کرده؟»
دستش را به سمت آراز دراز می کند، همه جا روشن می شود و فرنگیس چشم های آراز را می بیند که گشوده شده و به آسمان نگاه می کند. فرنگیس روسری اش را درمی آورد، موهایش را به باد می دهد و صدا را توی گلویش وِل می کند: «بگیرش! پس منتظر چی هستی؟»
باد، با ضرب، روسری را از دست فرنگیس می کشد و می چسباندش به تن حصیرهای ضربدریِ بیرون اوی. حصار با رنگ سرخِ روسری جان می گیرد. فرنگیس چشم از روسری می کشد و دل از رحم خدا.
قیرآت(۳) شیهه می کشد. نادعلی بلند می شود و به سختی روی پاهایش می ایستد. شانه هایش هنوز می لرزد. قیرآت دست هایش را بلند می کند و بند را با میل از جا می کند. شیهه اسب توی صدای قرمبه آسمان گم می شود. نادعلی برمی گردد سمت قیرآت و باران تندتر می شود. آراز دیگر نمی لرزد. تکه چوبی بی پوسته افتاده توی گِلاب.
نادعلی آراز را بغل می کند و پشت قیرآت می اندازدش. قیرآت به تاخت می رود. آسمان، پشت بند هم، قرمبه می کند و نادعلی اسب و آراز را بریده بریده می بیند که به سمت دشتِ تاخت می روند. فرنگیس دست می برد توی گِلاب و صورتش را سُرخاب گِلاب می کشد و قهقهه می زند. صدایش گم و پیدا شنیده می شود که هی تکرار می کند: «آخرم... گرفتی ش... گرفتی ش... آخرم... گرفتی!»
صدای زوزه گرگ ها بلندتر می شود. سیلاب یکی یکی اوی ها را به خود می کشد و صدای هورهور آبْ توی زوزه گرگ ها می پیچد. سیلاب دمان می کند و از پشت نادعلی و فرنگیس، اوی را خراب می کند و آن ها را با خود می برد.
ایل را آب گرفته و صدای شیون از همه طرف شنیده می شود. فرنگیس توی سیلاب داد می زند: «خیالت راحت شد؟!»
نادعلی دست و پا می زند و خودش را به فرنگیس می رساند. فرنگیس در دستان نادعلی آرام می گیرد و سیلابْ همه را توی خودش غوطه ور می کند.

توی دلم آتش زبانه می کشید تا سرم. یخ چال(۴) پوستم را ناسور کرده بود. گُرده های قیرآت که توی شکمم فرومی رفت و بیرون می آمد، دلم را به هم می پیچاند. قیرآت اگر می ایستاد، می سوختم. یخ چال هم فایده ای نداشت. سرم تاب می خورد و همه گدازه ها را بالا می آوردم. زردآب بود یا سُرخاب، پیدا نبود. گرمایش سَقم را می سوزاند. قیرآت شُل کرد. سرم را بلند کردم، روی بلندی دشتِ تاخت بودیم. آن جا را می شناختم. همیشه همین جا می ایستادم و پدر را تماشا می کردم. بوی خاک این جا با جاهای دیگر فرق می کند.
قیرآت نفس تازه کرد، بخار کرد و من خودم را روی گُرده اش چرخاندم. یخ چال تنم را ناسور کرده بود. دستم را فروکردم لای موهای قیرآت و سفت چنگ زدم. اسب دستش را بلند کرد. آسمان قرمبه ای کرد و پشت بندش، عکاس باشی انگار ایستاده باشد بالای سرم، گفت: «بگو سیب!» لبخند زدم. نور داد. حالا دیگر من بودم و قیرآت، دشت تاخت و باران که بند نمی آمد و یخ چال را به تنِ ناسورم می چسباند. دیگر گُدازه ای برایم نمانده بود.
باد لای موهای من و قیرآت می تابید و دشت دیگر زیر پای قیرآت نبود. انگار روی دریای تاخت می تاختیم. صدای سُم هایش که یخ چال آب را می شکست، توی سرم مانده است. من و قیرآت یکی شدیم و توی دشتِ تاخت هیچ دَیاری نبود.
می دانستی این اولین و آخرین باری بود که قبل تو، نیستدرجهانم، زندگی را شناختم؟ هنوز دنبال آن تب لرز هستم. دنبال آن یخ چال... دنبال قیرآت... دنبال تو، نیستدرجهانم...

خورشید که از پشت کوه درآمد، همراهش کمانِ رنگی داشت. آراز و قیرآت توی دشتِ تاخت بودند و قیرآت آخرین نفس هایش را می تاخت. آراز به قیرآت چیزی نگفت. قیرآت با دیدن آفتاب آرام گرفت. نرم نرمک ایستاد. از سر و بدن اسب دود سفیدی بلند می شد. انگار تبِ آراز به جان اسب افتاده باشد. آراز از تنِ خیس ِ قیرآت سُر خورد و افتاد. اسب هم دیگر نای ایستادن نداشت، خودش را چپه کرد تا قرار بگیرد. هر دو سیاه بودند و توی گلابِ دشتِ تاخت ابلق شدند.
صدای زوزه گرگ پیر لرز به جان آراز انداخت. خودش را ایستاند. هنوز خیس بود. آرام راه افتاد و اسب به دنبالش. از دشتْ خودشان را بالا کشیدند تا روی تپه. سیلاب همه ایل را با خود برده بود. اوی ها و کپرها همه را با خود برده بود. لاشه گاوها توی گِلاب مانده بود. گرگ ها به جان لاشه ها افتاده بودند. کرکس ها بالای سرشان پر می کشیدند.
آراز از ترس زبانش بند آمده و سیلاب رنگ خون گرفته بود. آراز رفت روی لاشه گاوی که هنوز گرگ ها به جانش نیفتاده بودند و بالایش ایستاد. قیرآت کنارش آرام گرفت. دست انداخت روی گردن اسب و خودش را سُراند روی گُرده اسب. اولین باری بود که بدون کمک نادعلی سوار قیرآت می شد. آراز دنبال اوی خودشان می گشت، ولی چیزی پیدا نبود، چه برسد به اوی نادعلی. ماغِ گاوِ مشت حسن از وسط زوزه گرگ ها و هلهله کرکس ها به گوش می رسید. از پایینِ دره بود.
قیرآت توی گِلاب خودش را به سمت صدا می کشاند. آراز دهانش باز شد: «او... او... اوه... اوه... او... هی... هی... هی... اوه... هی... هی... هی...» گرگ ها زیاد می شدند و لرز آراز بیشتر می شد. صدایش لرز به جان قیرآت انداخته بود. نادعلی صدای پسرش را شناخت. فرنگیس را به سنگی تکیه داد و خودش را دوان دوان به بالای تپه رساند. نادعلی همین طور که از توی گِلاب خودش را به بالای تپه می رساند، با پسرش می خواند: «او... اوه... اوه... اوه... هی... هی... هی... اوه... او...» همان آواز دشت تاخت بود که نادعلی توی سوز تب یک بند برای آراز خوانده بود.
آراز که به هوای صدای ماغِ گاوِ مشت حسن به سمت دره رفته بود، تا مردی را بالای تپه دید، از ذوق فریاد کشید: «اوه... هی... او...» و صدایش توی زوزه گرگ ها خفه شد. مرد دستش را تکان داد. آراز باز هم فریاد کشید. می ترسید به گرگ ها نگاه کند، مبادا آن ها لاش مُرده را ول کنند و به سمت او حمله کنند.

من چشم هایت را دوست دارم. تو سهراب منی و بی هیچ نشانی می شناسمت. سبزآبیِ روشنت که توی چشم هایم گم می شود، یاد دشت تاخت می افتم. یاد نیستدرجهان. یاد سیل؛ سیلی که همه خانمان ایل را از بین بُرد. ریش سفیدها شور می کردند و ایل زن ها و بچه ها دنبال تکه پاره های اوی هاشان توی دشت می گشتند. پدر فقط قیرآت را راه می برد و می گفت: «حیوون نزدیک بود تلف بشه... قدرش رو بدون! تا پای جون پای تو ایستاد، آرازجان!»
من پدر را دوست داشتم. قیرآت و مادر را، اما مادر دیگر پدر را دوست نداشت. می گفت: «بی عقل! جون زن و بچه ت رو گذاشتی کف دستت و توی کپر سرت رو کردی توی برف و خیال می کنی هیچ کس نمی دونه تنبونت بیرون افتاده!»
پدر می خندید. از دلخوشانش نبود. از تبِ سوز بود. سیل همه چیز را با خودش برده بود. فقط دروازه سنگیِ دشتِ تاخت سالم مانده بود. سه تکه سنگِ بزرگ که روی هم سوار بودند، یعنی دو تا پیاده و یکی روی دوش هر دوشان سواره، می شدند دروازه دشت تاخت. قیرآت هم دیگر دل و دماغ تاخت را نداشت. پدر فقط راهش می برد و برایش آواز می خواند.
مادر دست مرا گرفت و به پدر گفت: «تا خونه نساخته ی، نیا دنبال ما!»
پدر گفت: «کجا می ری فرنگیس؟!»
مادر دست مرا ول کرد. دستش را به کمر ستون کرد و گفت: «خونه پدرم... بندر، جای دیگه م دارم مگه؟... خونه ساختی بیا پیِ مون.»
پدر گفت: «صبر کن فرنگیس، جاده رو سیل برده!»
مادر دست مرا کشید و گفت: «به درک!»
دلم می خواست یک حبه قند می داشتم و می بردم می دادم به قیرآت، تا توی چالِ دهانش گُم کند. مادر دستم را کشید. ما رفتیم. پدر و قیرآت ماندند. یادم نمی آید چقدر راه رفتیم، آن قدر بود که تا یک ماه پاهایم چاک چاک بود. مادر می گفت: «فلج بشیم بهتره تا توی این خراب شده بمیریم.»

تاخت همه چیز پدر بود

پدرم سوارکار بود. کارش سواری بود، نه این که فقط اسمش سوارکار باشد. اسمش نادعلی بود. قد رشیدی داشت، صورتی آفتاب سوخته و چشم هایی سیاه و گیرا. مادرم می گفت: «پاچه م رو نگیری با این چشات؟!»
من می خندیدم. پدرم اخم می کرد و مادرم دلش ضعف می رفت. پدر سرش را بلند نمی کرد تا مادرم نمی گفت: «شوخی اصلاً حالی ت می شه؟!»
پدرم می گفت: «فرنگیس! جلوِ بچه؟»
مادرم می خندید و می گفت: «خُب تخم و ترکه خودته، غریبه نیس.»
من گوشه دامنِ قردار مادر را می گرفتم و می گفتم: «تَرَکه یعنی چی؟»
می خندید و به پدرم اشاره می کرد.
می گفتم: «تَرکه... به تُرکمن می گن؟!»
مادرم می خندید و خودش را سرگرم چیزی می کرد. کاسه ای برمی داشت یا بیهوده به بندهای طنابِ کمربندِ اوی ور می رفت. پدرم دستش را به سبیل قیطانی اش می کشید و می گفت: «نه پسرم، یعنی ماتَرَک آدم، یعنی ارث آدم... یعنی همان تخم و تَرکه آدم دیگه.»
می گفتم: «تَرکه من چیه؟»
پدرم دستم را می گرفت و می برد بیرون، دشت تاخت را نشانم می داد و می گفت: «این دشت، این قیرآت، سرتو بالا بگیر و بتاز، مثل یه مرد!»
می گفتم: «من؟! اسب ندارم!»
پدرم دستش را به سبیلش می کشید و می گفت: «می گیرم برات!... خلعتی این تاخت، یه مادیون خوب برات نشون کرده م.»
ذوق زده می گفتم: «اسمش چیه؟»
پدرم می خندید. دست می انداخت زیر گُرده هایم و مرا قلمدوشش می گرفت و می گفت: «نادعلی!» بعد چهارنعل می دوید. آواز تاخت می خواند و وسط هاش که می ایستاد تا نفس چاق کند، می گفت: «خوبه؟»
می گفتم: «نه! افسار نداره، هر طرف خودش بخواد می ره!»
مرا پرت می کرد پایین و می گفت: «پدرسوخته! برو با هم سن و سالای خودت بازی کن!»
مادرم جلوِ در اویمان ایستاده بود و ما را تماشا می کرد، می گفت: «توی این خراب شده، همه جون آدم پیداست، کی خونه می سازی نادعلی؟»
پدرم دستش را تاب می داد و می گفت: «چند بار بگم فرنگیس؟!... عیبه!... جواب ایل رو چی بدم؟»
مادرم نمی ایستاد تا حرف پدرم تمام شود، برمی گشت توی اوی و پشت بند هم غُر می زد. لابد می رفت باز کاسه ای، پیاله ای را زیر و رو کند و باز بند می کرد به بندهای کمرِ اوی. پدرم آرام دهنه قیرآت را می گرفت و می پرید روی گُرده هایش و خودش را به دشت تاخت می رساند.
پدرم تاخت را از من و مادر بیشتر دوست داشت. مادرم این را می گفت. من آن موقع دوست داشتن را نمی فهمیدم. وقتی فهمیدم که نیستدرجهان را دیدم. همه چیز را فهمیدم، دوست داشتن، زندگی و آراز را.
پدرم تاخت را دوست داشت، مادرم مرا و من نیستدرجهان را. آن موقع صدایش می کردم «نعنای خوابینه». سرد بود و توی خواب سراغم می آمد. با هم بازی می کردیم. الک دولک، کک به تنور و قایم باشک. آن موقع ها طعم گسی داشت، ولی تاخت همیشه برای پدر شیرین بود.

ایل با ساختن خانه مخالف بود. ریش سفیدهای ایل جمع شده بودند و شور می کردند.

«اوی همه چیز ایله.»
«با سیل چه کنیم؟»
«اوی همه چیز ایله.»

جای شور اویِ اُوغوذخان بود، وسط در وسط کمانِ اوی ها. اویی بود بزرگ تر از همه اوی ها و دَرش یک قالیچه پرده ایِ اُرساری سرخِ آویزان بود. نادعلی از اویِ اُوغوذخان بیرون آمد. دَم در اوی، وقتی که با دست راستش حاشیه قالیچه را چسبیده بود، برگشت و رو به ریش سفیدها کرد و گفت: «اختیار با خودتون... یا خونه می سازم یا تاخت بی تاخت!» نادعلی منتظر شور ایل نایستاد. اسم و رسم و افتخار ایلْ نادعلی، سوار اول ایل و اعتبار ایل، بود. مردی به سن او را هیچ وقت قاتی ریش سفیدها نمی کردند، ریشی هم نداشت که سفید باشد. چند لاخ تُنک نزدیک گوشش و روی چانه اش بود، ولی نادعلی آن قدر برای ایل ارزش داشت که هم کلام ریش سفیدها بشود.
وقتی نادعلی از اوی بیرون رفت، خان که وسط مجلس، روی مخده سُرخ، نشسته بود به صورت تک تک ریش سفیدها نگاه کرد. منتظر بود تا کسی حرفی بزند. انگار زبان همه شان را بریده بودند. اُوغوذخان سرش را پایین انداخت و به زغال سرخ توی چالِ آتش نگاه کرد.
بعد از سیل، اولین اویی که علم شده بود، اویِ خان بود. همه ایل ایستاده بودند تا چوب ها را تاب بدهند، حصیرشان کنند، بگیرندش با طناب چفت و بستش کنند و سیخ وسطش را نگه دارند و تا کلاف نخِ موی بُز تابیده شود و طناب بشود تا بیخ و بُن اوی به هم چفت شود. رویش حصیرباف بیندازند و بعد قالیچه ها را زنان توی رودخانه بشویند و چند نفر بیندازندشان روی زین اسب هاشان و تاخت بروند تا قالیچه ها خشک بشوند و هزار کار دیگر تا اویِ خان بشود اویِ خانی.

نظرات کاربران درباره کتاب نیستدر جهان