فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پدر کشتگی

کتاب پدر کشتگی

نسخه الکترونیک کتاب پدر کشتگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پدر کشتگی


راستش یک موضوع مسخره دیگر هم وجود داشت که باعث شد من و لاله به هم نزدیک شویم؛ تهران، این شهر دامنگیر ناگزیر! از تو چه پنهان، مرض صعب‌العلاجی در میان تهرانی‌ها وجود دارد و آن این است که هر جا غیر از شهرشان یکدیگر را ملاقات کنند، زرتی عاشق هم می‌شوند؛ فرقی نمی‌کند ناتینگهام باشند یا تربت جام. ممکن است توی خود تهران محل سگ به هم نگذارند، اما دیدار دو تهرانیِ تنها، در هر جای دنیا که باشد، به نتیجه‌ای بهتر از ازدواج ختم نمی‌شود.
وقتی تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم، همه کارهایمان را رها کردیم و، به شکل خستگی‌ناپذیری، گذاشتیم به جوریدن سجایای اخلاقی هم! ما از هم دو تا آدم مهربان، منطقی، دوست‌داشتنی و قابل تحمل ساختیم تا بلکه حرکت در دست‌اندازهای خردکننده زندگی را ساده‌تر کنیم. حالا که همه‌چیز تمام شده، می‌دانم این عشق نبود که ما را از موجوداتی معمولی به افرادی بی‌نقص و دوست‌داشتنی تبدیل می‌کرد، ما به هم محتاج بودیم و عشق خودش محصول این احتیاج بود.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پدر کشتگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

یک
سروان داد زد:
«ساکت، ساکت باشین چند دیقه! همه تون. با همه تونم. هیشکی حرف نزنه!»
این که با داد و بیداد از کسی بخواهی حرف نزند، در نوع خود مسئله جالبی است. من فکر می کردم حرف زدن همیشه به فریاد کشیدن ترجیح دارد، حتی اگر حرف چرندی باشد.
ولوله ای شده بود. تا به خودم آمدم دیدم از چپ و راست ریخته اند کتم را بسته اند. همسایه ها هم پشت بندشان آمدند داخل. اول تیمسار و زنش آمدند، بعد هم آهنچی. اما خبری از خانم صدری نشد ــ حالا یا نبود یا نمی خواست بیاید، وگرنه مطمئنم سروصدا به اندازه ای بود که او را، حتی در طبقه اول، خبردار کرده باشد. دو تا سربازِ وظیفه دست هایم را از پشت محکم گرفته بودند که دست از پا خطا نکنم. حساب کنید دو تا لاتوره زپرتی می خواستند صد و بیست کیلو چربیِ خالص را مهار کنند. به هر حال فرق چندانی نمی کرد. من قصد مقاومت نداشتم ــ مدت ها بود که دیگر قصد مقاومت نداشتم. سروان به سمت من آمد. دست هاش را از پشت به هم قلاب کرد ولی در عوض پاهاش را دو برابر عرض شانه باز کرد. با این ژست هیبت عجیبی برای خودش درست کرده بود که اگر چند ماه زودتر می دیدمش، حتماً در من اثر می کرد.
«چاقو می کشی هان؟ بدم همین جا چپقتو چاق کنن؟»
«به عرضتون برسونم که چاقوی میوه خوریه. الآنم روی میزه.»
بدون این که گردنش را بجنباند، چشم انداخت روی میز. چاقو، موز، و برگه هایی که حتماً باید برای فردا ترجمه می کردم آن جا بود ــ همین جوری اش هم یک هفته تاخیر داشتم. سروان با عتاب گفت:
«کی با چاقوی میوه خوری آدم می کشه؟ می خوای بدم ببرنت اون جا که عرب نی انداخت؟»
خسته تر از آن بودم که این تهدیدها اثری در من بگذارد. اگر اتهام اقدام به قتل نبود، بدم نمی آمد چند صباحی را جایی سر کنم که عرب نی می اندازد.
«منم همینو عرض کردم. کسی با چاقوی میوه خوری آدم نمی کشه. نصفه شبی ضعف کردم خواستم یه دونه موز بخورم که شما لطف کردین از در و دیوار تشریف آوردین توی خونه.»
فرزانه صلاح ندید بیش از این سکوت کند.
«دروغ می گه! موزو با چاقو پوست نمی گیرن. اومده بود بچه مو بکشه.»
یارو سروانه وارفت. انگار در گزارشی که فرزانه، تلفنی، به مرکز پلیس مخابره کرده بود، حرفی از بچه وسط نیامده بود. سرش را چرخاند طرف فرزانه.
«بچه؟! بچه کجاس؟ سالمه؟»
فرزانه دستش را روی شکمش گذاشت و با صدایی که به وضوح پایین تر آمده بود گفت:
«نمی دونم. اگه این آدم بذاره سالم بمونه. الآن شیش ماهه س.»
تیمسار زیرچشمی من را نگاه کرد و توی دلش پوزخند زد. شاید بپرسید چه جوری فهمیدم که توی دلش پوزخند زد! خوب، با حال و روزی که من آن موقع شب داشتم، هر کسی نگاهم می کرد بی بر و برگرد ریشخندم می کرد. اما ماجرا فقط همین نبود. باید بگویم در این دو سالی که با فرزانه توی آن آپارتمان چهارواحده مستقر شده بودیم تیمسار مدیر ساختمان بود. روش کار به این صورت بود که هر دوره جمع می شدیم و، با آرای قاطع، او را در سِمت خود ابقا می کردیم. مدیریتِ ساختمان پُستی بود که پس از بازنشستگی از ارتش، تا حدودی، می توانست خاطرات روزهای خوب فرماندهی اش را به یادش بیاورد. درباره درجه نظامی اش، البته، حرف و حدیث های زیادی هست، اما این جا هیچ کس غیر از من دقیقاً نمی داند که او با درجه سرگردی از ارتش بازنشسته شده است. یک بار از سر کنجکاوی، نامه ای را که از طرف سازمان بازنشستگی نیروهای مسلح برایش ارسال شده بود خواندم. روی نامه درج شده بود: «حضور محترم سرگرد بکتاش.» به دلایلی، که تا همین حالا هم مطمئن نیستم انسانی است یا حاصل ترس از متشنج شدن وضع موجود، هیچ وقت با هیچ کس در موردش حرفی نزدم. وضعیت آشفته رابطه زناشویی ام، نابسامانی های مالی، حالات ناپایدار روحی ام ــ که به منطقه هشدار نزدیک می شد ــ عقب افتادن شارژ، و البته مصرف بحران زای آب مصرفی مان باعث می شد همیشه در برابرش دستِ پایین را داشته باشم و این از من، برای او، سرباز بله قربان گوی ایدئالی می ساخت. برای این که باهاش دهان به دهان بگذارم، نه توان مالی داشتم نه کشش عصبی. برای همین، فهمیدن این که دارد ریشخندم می کند کار زیاد سختی نبود. تیمسار به فرزانه گفت:
«سالمه ایشالا. سخت نگیر، آبجی. یه صلوات ختم کنین.»
بعد، خودش تنها کسی شد که صلوات فرستاد. هفت قرآن در میان، من قصد نداشتم کوچک ترین آسیبی به فرزانه برسانم، ولی اگر این مردک یک درصد هم احتمال می داد قصد سوئی به زنم دارم، نباید غائله را با یک صلوات خشک وخالی ماست مالی می کرد. سروان هنوز گیر حرف فرزانه بود! پاهایش را قدری بیشتر باز کرد. چانه اش را، بی آن که واقعاً بخارد، خاراند. رک شد توی چشم هام.
«شستت بریده!»
تا آن موقع دقت نکرده بودم. لابد وقتی ریختند روی سرم، بریده بود. انگشت سبابه ام را رویش فشار دادم که خونش بند بیاید. فرزانه داد زد:
«بیا برو آب بکش، همه خونه زندگی رو نجس کردی!»
سروان با لحنی تند او را به آرامش دعوت کرد! بعد رو کرد به من.
«چیزی مصرف می کنی؟»
«منظورتون چیه؟ چی باید مصرف کنم؟»
منظورش مواد مخدر بود و من این را سرِ تیر فهمیدم. اما مخصوصاً خودم را به خنگی زدم که اعتمادش را جلب کنم. تجربه به من می گوید آدم های خرفت همیشه مورد اعتمادترند. چشم هایش را تنگ کرد.
«شیشه ای چیزی، ها؟»
«خیر، مثل بچه شیش ماهه م پاک پاکم. از روی هیکلم باید متوجه شده باشین. شیشه ایا معمولاً عینهو نخ می مونن. می گن شیشه چربی سوزه. مثل آب کرفس عمل می کنه.»
حرف مفت! از بعد از جریان چاق شدنم یک مدت خودم را بستم به آب کرفس. صد گرم هم کم نکردم ــ شیشه را دیگر نمی دانم.
«قرص مُرص چی؟ چی حال می کنی؟»
تصمیمش را در مورد عملی بودنم گرفته بود، فقط لنگ این بود که موضوع را شخصاً گردن بگیرم.
«خیر، حتی یه حَب.»
راستش را گفتم، اما فرزانه نتوانست از خیر این موقعیت طلایی بگذرد. هوار زد:
«قرص نمی خوری؟ تو قرص نمی خوری، سیاوش؟! قرص می خوره، جناب سرهنگ. مشت مشت قرص می خوره. اگه شما اون قرصا رو جای غذا بخوری، یا می میری یا سیر می شی.»
برقی توی چشمان سروان جهید. قلبم می زد، اما مغزم کار نمی کرد. شاید این مهم ترین دلیل کسانی است که من را دیوانه می دانند ــ آدم های عاقل درست برعکس من اند.
«خیر، خیر، شما منظورتون از قرص از اون یکی قرصا بود، که من عرض کردم نمی خورم. من بابت مسئله قلبی و یه موضوع دیگه تحت درمانم. این قرصا که مصرف می کنم زیر نظر پزشک حاذقه.»
می شد کلمه مسخره «حاذق» را قلم بگیرم، اما نمی دانم چرا ترجیح دادم ازش استفاده کنم. اگر نگاه همسایه ها روی شانه هام سنگینی نمی کرد، بدم نمی آمد جزئیات بیماری ام را شرح دهم بلکه زودتر این غائله را بخوابانم. به سروان نگاه کردم. حالتی داشت که انگار نمی خواهد لذت کشف جدیدش را با شنیدن توضیحات من خراب کند. همین من را به ادامه اعترافاتم تشویق کرد.
«به عرضتون برسونم، بنده از نظر روان شناسی درگیر یه سلسله مشکلاتی هستم. اینه که باید یه سری دارو بخورم. الآنم که بی موقع مزاحمتون شدیم، واسه اینه که ایشونم باید همین قرصا رو بخورن که به صلاحدید خودشون نمی خورن.»
فرزانه جیغ زد:
«دارم می گم من حالم خوبه. من هیچی م نیست. تو دیوونه ای، تو.»
این که گفتم «جیغ»، بی شک نمی تواند منظور من را به درستی منتقل کند، اما دست کم اطمینان سروان را به آدمکش بودن من متزلزل کرد. زن تیمسار فرزانه را داخل اتاق خواب برد تا کمی آرام بگیرد.
صدای سگ آهنچی، از طبقه دوم، توی آپارتمان ما پیچید. سروان از شنیدن صدا جا خورد. سگ ریزه میزه ای بود، ولی صدای بی نهایت مهیبی داشت. این ناهماهنگی بین جثه و صوت، البته، فقط مخصوص جانوران نیست؛ شما خوب می دانید دارم چه می گویم.
آهنچی، در حالی که داشت جمع صمیمی ما را ترک می کرد، گفت:
«تف به لحد پدر و مادر اون که این آپارتمان نشینی رو پایه گذاشت! اینا همه از ترّهات سرمایه داریه. حالا حالتون خوبه؟ خوش می گذره بهتون؟ ما بریم بابا، ما بریم. اینا همه دیوونه ن... تف به این آنارشیسم. تف به این فاشیسم. تف به کاپیتالیسم.»
گفتم:
«این قدر همه رو تف تفه نکن، رفیق. آب دهنتو نگه دار برای روز مبادا که اگه یه وقت اوضاع خراب تر شد، سقت خشک نباشه.»
اصلاً نگفت خری یا آدم. رفت. خودش هم بهتر می دانست که بساط آپارتمان و پانسیون نشینی را رفقای مارکسیست خودش علم کرده بودند. آهنچی از آن ها بود که روزگاری قصد داشت دنیا را عوض کند، اما حالا که زورش به عوض کردن شلوارش هم نمی رسید، تصمیم گرفته بود از عالم و آدم شاکی باشد. از این آدم ها بود که در جوانی خودشان را پاره می کنند تا سر پیری چیزی برای تعریف کردن داشته باشند. خودش می گفت در جوانی عضو حزب توده و از طرفداران تفکرات تروتسکی بوده و در راه آرمان هایش جانفشانی ها کرده است. به نظرم فعالیت های سیاسی او هم، مثل درجه نظامی تیمسار، چیزی نیست که بشود رویش قسم خورد. اگر بخواهید بدانید، بیشتر دلخور بود تا توده ای ــ عین دیگرانی که از سر ناامیدی و هراس، به باوری چنگ می زنند. در این مدت، غیر از یک مورد، ندیدم با هیچ تنابنده ای رفت وآمد کند. مثل خیلی ها ترجیح می داد با یک حیوان دمخور باشد. شاید به این دلیل که مطمئن بود هیچ زیانی از یک سگ به آدمیزاد نمی رسد. چه اشتباهی! بیشتر حیوانات کمتر از آنی عمر می کنند که وقت کافی برای دوست داشتنشان وجود داشته باشد، اما آدم ها بیشتر از آنی که بشود دوستشان داشت زندگی می کنند. از من بشنوید: از دست هیچ کدام نمی شود به دیگری پناه برد.
سروان از صدای جیغ فرزانه و چیزهایی که شنیده بود گیج شده بود. این از خطوط چهره اش پیدا بود. اگر می توانست قیافه خودش را ببیند، حتماً با لبخندی، اخمی چیزی ردپای این نقص بزرگ را از قیافه اش پاک می کرد. پاهایش را کمی به هم نزدیک تر کرد. با این کار قدش چند سانتی بلندتر شد.
«پس چی می گه که می خواستی بکشی ش؟»
لحنش دیگر تهدیدآمیز نبود. بیشتر به آدم هایی می رفت که می خواهند از چیزی سر دربیاورند. چه طنزآمیز و ناعادلانه است، همیشه کسی که چیزی از ماجرا نمی داند، باید بین دو نفری که تمام قصه را فوت آب اند داوری کند. صدایم را تا جای ممکن پایین آوردم، جوری که فرزانه چیزی نشنود.
«ما زن و شوهر مشکل داریم، قربان. جدی مشکل داریم، اما مشکل جدی ای نیست، البته اگه تحت درمان باشیم. خانومم از وقتی باردار شده، قرصاشو گذاشته کنار. اینه که اوضاع این جوری شده که مشاهده می فرمایین.»
فرزانه از توی اتاق داد کشید:
«های، هاااای! چی داره می گه این آب زیرکاه؟! اگه داره می گه من دیوونه م، خودش دیوونه س.»
اوایل آشنایی، فرزانه همه رندی های من را ستایش می کرد. توی چشم های میشی ام محو و مات می شد و مرموز و دست نیافتنی خطابم می کرد! اما حالا بهترین عبارتی که می توانست جایگزین کند «آب زیرکاه» بود. نه این که خیال کنید نظرش را تغییر داده بود، نه؛ در واقع، این ها دو تعبیر از یک اتفاق واحد بودند. راستی چقدر دلگیر است که موقعیت های مشابه، به خاطر احساسات متضاد آدمی، تعبیرهای متفاوتی پیدا می کنند.
از این همه جنجال خسته شده بودم. از من بشنوید، این افسانه که دعوا نمک زندگی است، فقط به روزهای اول ازدواج مربوط می شود. این موضوع بعدها به قدری عادی می شود که جذابیت خود را کاملاً از دست می دهد.
با سر به سروان اشاره کردم که برویم اتاق من. بدش نیامد. او هم با سر به دو سربازش اشاره کرد که دستانم را رها کنند. در اتاق را که باز کردم، سروان یکه خورد. حق هم داشت. بیشتر به یک انباری قدیمی می مانست تا اتاق خواب. حتی با استانداردهای یک خانه مجردی هم شلخته بود، چه برسد به کسی که زندگی اش با دومین زنش هم به مرز ورشکستگی رسیده بود.
از میان آت وآشغال ها راه گرفتم تا جای کافی برای سروان باز کنم. حوله پالتویی ام مثل یک سرباز تیرخورده روی زمین افتاده بود. دست نوشته هایم، کتاب ها، پتو، جعبه خالی پیتزا و صد جور خنزرپنزر دیگر کف اتاق را فرش کرده بود؛ جوری که اگر الآن از من بپرسید موکت اتاقم چه رنگی بود، محال است یادم بیاید. سروان با تعجب به اتاق نگاه می کرد. تضاد بین اتاق من با فضای کلی خانه، بیشتر از این که دل به هم زن باشد، تعجب آور بود. وسواس کشنده فرزانه و شلختگی مرگ آور من! این نمادی از تضاد روحی و روانی ای بود که بین ما انگار قرن ها فاصله می انداخت. حدس می زنم خودش از این که چند دقیقه پیش می خواست من را جایی ببرد که «عرب نی انداخت» خنده اش گرفته بود. به نظرش هر طویله ای که قصد داشت من را بفرستد به این دخمه شرف داشت. گفتم:
«ببخشید اگه یه کم به هم ریخته س.»
یک کم!
داشتم ادای آدم های خجالت زده را درمی آوردم که خجالت زدگی واقعی ام را پنهان کنم. از فرصت استفاده کردم و مدارک پزشکی، نسخه ها، و داروها را نشانش دادم. سعی می کردم در فشرده ترین جملات بیشترین توضیحات را بدهم. این نه به خاطر رعایت تنگ حوصلگی یک پلیس، که به دلیل ترسم از بازگشت فرزانه بود. معلوم نبود زن تیمسار تا کی بتواند آرام نگهش دارد. تقریباً سروان را مجاب کرده بودم که فرزانه یکبارگی در را باز کرد:
«چی داری بلغور می کنی واسه خودت؟ من این جا شاکی ام، نه تو. می فهمی؟ جناب سرهنگو کشیدی این جا که مخشو بزنی؟ هر دفعه من به هرکی زنگ زدم، تو یه جوری کشیدی ش کنار درِ گوشش ورور کردی که حقو بده به تو.»
هر دفعه، هرکی!
سروان ابروهایش را هم کشید. نه از سر عصبانیت. این، در واقع، حالت ناخودآگاهی بود که برای تمرکز روی موضوع به خود گرفته بود.
«مگه قبلاً هم تماس داشتین با مرکز؟»
پریدم وسط. پریدم وسط که فرزانه این کار را نکند.
«بله، هر چند شبی ما یه تئاتری داریم. اورژانس، آتش نشانی، مراکز توانبخشی، امشب حالا قرعه به نام شما افتاد...»
اگر فرزانه حرفم را نمی برید، توضیحات بیشتری برای ارائه کردن داشتم.
«دَوَنگ می گه! این روانیه. منتها چیزی که هست گردن نمی گیره. به همه می گه زنم دیوونه س. اما خودش دیوونه س، منم داره دیوونه می کنه.»
با این که جیغ زدنش من را سریع تر تبرئه می کرد، اما حقیقتاً دیگر تحمل صدای بلندش را نداشتم. مدتی بود که کارش با توهین های معمولی راه نمی افتاد. تیمسار با اشاره به زنش فهماند که فرزانه را دوباره به اتاقش برگرداند. زن تیمسار این کار را کرد. اما کار راحتی نبود، حالتی بود بین زور و تمنا، خشم و خواهش. فرزانه همین طور که می رفت داد می زد:
«این دیوونه س. زن قبلی شم عاصی کرد. زنیکه پتیاره بینوا ولش کرد رفت. نتونست تحمل کنه اینو. بپرسین ببینین من دروغ دارم می گم؟»
دروغ نمی گفت، هم درباره این که زن داشته ام هم در مورد این که عاصی اش کرده بودم و هم این که او روزی من را ول کرد و رفت. فقط نفهمیدم «پتیاره بینوا» چه جور توصیفی است! فرزانه یکبند داد می کشید:
«بپرسین ازش. بپرسین دیگه. بپرسین دخترش الآن کجاست؟ این آواره ش کرد.»
پاهام زیر تنم لرزید. جداً این حس را داشتم که حتی اگر شصت کیلو بودم هم نمی توانستم روی پاهام بایستم. گفتم:
«تمومش کن، فرزانه. قضیه به اون ربطی نداره. اسم اونو نباید بیاری.»
«چیه، چرا ترسیدی؟ مگه الکی می گم؟ بچه رو دربه در نکردی مگه؟»
حاضر بودم اتهام قتل را بپذیرم، اما یک کلمه دیگر ادامه ندهد. می دانست نباید اسم دخترم را به زبان بیاورد. داشتم دیوانه می شدم. سرم را از لای در بیرون آوردم و داد زدم:
«بس کن، فرزانه. هیچی نگو لطفاً. در مورد آرام هیچی نگو. اگه برات مقدوره، فقط به خود من فحش بده.»
بعد از مدت ها، این اولین بار بود که صدایم را توی سرم می انداختم. داشتم داد می کشیدم. این تنها شجاعتی است که از هر آدم بزدلی برمی آید. در زندگی مواقعی هست که آدم مجبور می شود از ته گلو فریاد بزند، برای همین تمام سعی ام را می کنم که تا جای ممکن از این حق خدادادی استفاده نکنم.
«هان! دختره رو ویلون وسیلونش کردی. معلوم نیست گیر کدوم ناپدریِ بی پدری بیفته. ناراحتی کلاهتو بذار بالاتر.»
درجا نشستم. کوتاه نیامدم، بریدم. تمام تنم می لرزید. اگر جان داشتم، جوری فریاد می زدم که سقف خانه از ده جا ترک بردارد. اما شدنی نبود که! هیچ آدمی، هر چقدر هم که عصبی باشد، نمی تواند چنین صدایی از خودش خارج کند. رعشه گرفته بودم. حتی قدرت خندیدن به وضعی که درش گیر افتاده بودم نداشتم. شاید بعداً بفهمید چرا از حرف های فرزانه این قدر دگرگون شدم. چون دست چپم زخمی بود، مجبور شدم چهار تا انگشت دست راستم را توی دهانم ببرم و گاز بگیرم. تا توانستم فشار دادم. نمی دانم، شاید با دست آزادم ضربه ای توی سرم کوبیده باشم، اما در مورد گاز گرفتن انگشتانم تردید ندارم ــ هنوز جای دندان هایم یکی درمیان رویشان هست.
آن شب هم هر جور بود تمام شد. فرزانه احساس ناکامی عمیقی داشت که سرخورده ترَش می کرد. او خود را بازنده می دانست. در این صورت، چرا من خود را برنده نمی دانستم؟ دوباره سر زخمی باز شده بود که معلوم نبود کی التیام پیدا کند. پیش از ازدواج فکر می کردم کالای خوبی برای شوهر بودن نیستم، اما سال ها طول کشید تا به این موضوع یقین پیدا کنم. این که می گویند خدا دروتخته را خوب با هم جور می کند، یا کاملاً بی معنی است یا عمیقاً طعنه آمیز. ما هیچ جوری جفتمان جور نمی شد. آن شب جدی آرزو کردم کاش اشتباهی را امتحان می کردم که قبلاً مرتکبش نشده بودم. انگار تنها درسی که از زندگی آموخته ام این است که خطاهای قبلی را از راه های جدید انجام دهم.
از آن گذشته اتفاق مهمی افتاده بود که باید خودم را هرچه سریع تر به دکتر سرخوش می رساندم. من دوباره دستم را گاز گرفته بودم. مدت ها بود که این اتفاق رخ نداده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب پدر کشتگی

از خوندن این کتاب راضیم👌
در 3 ماه پیش توسط
مزخرف بود .حیفه وقتی که براش گذاشتم😏😏
در 7 ماه پیش توسط
خیلی خوب بود
در 8 ماه پیش توسط
شیرینِ ، پُر از دیـوونه بازی 😍👌👌😍و پر معنا 👌
در 11 ماه پیش توسط
عالی بود ????
در 1 سال پیش توسط