فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب این تنهایی لعنتی

کتاب این تنهایی لعنتی

نسخه الکترونیک کتاب این تنهایی لعنتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب این تنهایی لعنتی

دنج‌ترین نقطه کافه، کنار پنجره. نگاهش کن! زیاد کم‌سن و سال نیست اما گیراست. با انگشت لبه فنجان دایره می‌کشد در حالی که دست دیگرش را زیر چانه خوش‌فرمش ستون کرده و به پنجره نگاه می‌کند. مشکل بتوان تصور کرد که نگاهش از شیشه فراتر رفته. ابداً منتظر کسی نیست. نگاهش چیزی است بین حزن و لاقیدی. دلش می‌خواست برود سر میزش بنشیند و بپرسد تو سر خوشگلت چی می‌گذره؟ فکر کرد این دختر هر کسی می‌تواند باشد. کارمند اداره بیمه که یکنواختی دیوارهای خاکستری فشارش می‌دهد، یا زن فوق‌العاده‌ای که دو ساعت پیش سر معشوق خیانتکارش را زیر آب کرده و الآن فقط دلتنگ خاطرات خوش آخرین سفرشان است. ببین چطور فنجان را دست گرفته. ذره‌ای لرزش ندارد: جراح است؟ به هر حال از آن دسته زن‌هایی است که مردها را به هیچ‌جاشان حساب نمی‌کنند. از همان تیپ‌هایی که او می‌مُرد براشان و دلش می‌خواست هرطور شده... صدای در به‌سرعت برش گرداند به همان اتاق تاریک خودش. کافی‌مَن موفرفری‌اش خبر داد که لاله بالا منتظر اوست. خروس بی‌محل! از پله‌ها که بالا رفت، بی‌اختیار به کنج کافه نگاه کرد. میز خالی بود. لاله از پس ِ لایه ضخیم ریملش او را می‌پایید. «چه قرمز می‌آد بهت!» لاله دود سیگارش را فوت کرد به صورتش و جواب داد: «واسه تو پوشیدمش.» از بازی با این زن لذت می‌برد: «از این‌ورا؟»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب این تنهایی لعنتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. حیدربابا راهم از تو کج شد
عمرم گذشت، نتونستم بیام، دیر شد
۲. حسرت به دل موندم. کار دارم، کار دارم، اینم شد کار؟! پس کی تموم می شه، دیگه من مردم این جا.
۳. مَثَل ترکی: پای دراز گند بالا می آورد.

بابک

همه چیز به نظر مرتب می آمد. در بسته بود اما هنوز ملغمه موسیقی جاز و گفتگوی مشتری ها، و گاهی فش فش دستگاه قهوه ساز به درون می خزید. اهمیتی نمی داد. حالا دیگر برایش عادی شده بود اما پیش تر حتی از این همهمه ملایم خوشش هم می آمد. به خصوص که رایحه گرم قهوه تمام فضا را پر می کرد. احساس نویسنده جوان و تهیدستی را داشت که در اوایل قرن بیستم، جایی شاید در پراگ یا وین، اتاق تاریکی را به همراه اثاث مستعمل به قیمت ناچیزی کرایه کرده و قصد دارد از همان نقطه کوچک دنیا را تکان دهد.
بله، این دقیقاً همان حسی بود که او را تحریک کرد زیر این کافه و کنار آشپزخانه اتاقی برای خودش دست و پا کند. گرچه، نه تنها مالک آن اتاق بلکه مالک تمام کافه بود. به علاوه این روزها کمتر می نوشت و تازه دیگر آن قدرها هم جوان به حساب نمی آمد. با این حال، هنوز رایحه قهوه را دوست داشت. آدم شاید خیلی در طول زندگی اش تغییر کند اما بعضی سلایق هیچ وقت عوض نمی شوند.
درست است، همه چیز مرتب بود. تمام خرده کارهاش را انجام داده بود. قرارهاش را با تلفن راست و ریس کرده بود. سختش می آمد تمام روز در این ترافیک این طرف آن طرف برود و با آدم هایی که از بیشترشان خوشش نمی آمد جلسه بگذارد. همیشه شاگردی، کسی را برای مواقع ضروری دمِ دست داشت که جای خودش بفرستد. می دانست کار خوشایندی نیست اما از تصور چهره تمام آن آدم های روشنفکرنمای تازه به دوران رسیده، وقتی به جای استاد با یک جوجه روبه رو می شوند، لذت می برد. آن قدر آدم های بی مایه ای بودند که هیچ کدام قرار را به هم نمی زدند و تازه با خوشرویی جوان تازه کار را تحویل می گرفتند و خواهش می کردند از قول آن ها بگوید چقدر از معامله با استاد احساس افتخار می کنند. آخخخخ! حال آدم به هم می خورد! دست کم خوبی اش این است که دنیای آن جوان گشادتر می شود.
بله می گفتم، خلاصه آن روز از این خبرها نبود. هفته گذشته معامله پرسودی، البته همراه دردسرهای همیشگی، انجام داده بود و الآن همه چیز مرتب بود و این مرتب بودن آزارش می داد. انگار زمانی که همه چیز خوب پیش می رود باید انتظار یک اتفاق بدِ قریب الوقوع را داشت. با این حال، فکرش را زیاد مشغول این موضوع نکرد و در عوض به سرگرمی دلخواهش پرداخت: پیدا کردن کاراکتر برای داستان جدیدش که مدتی بود می خواست شروعش کند.
به پشتی صندلی اش تکیه داد و چشم هاش را بست. روحش از لابه لای آجرهای سقف خود را بالا کشید و حالا دیگر درست وسط کافه بود. دور تا دورش میزهایی که این موقع روز به خصوص پر بود از آدم های جورواجور. اگر پشت سر می چرخید می توانست پیشخان را هم ببیند اما ترجیح داد برود سر یکی از میزها. اما کدام؟
بذار ببینم... این یکی که نه. زیادی خسته کننده است. آن یکی چطور؟ اِممم... نه! درست، دخترک زیباست اما از همین فاصله هم می شود حدس زد، غیر از حرف های صد من یک غازِ گول زنک، چیزی از مردک چلغوزی که روبه رویش نشسته درنمی آید. فکر این یکی را که اصلاً نکن. شبیه این ها را در انجمن های جورواجور همکارانش فراوان می شود پیدا کرد. مردک با آن ریش و پشم و عینک گرد و گردن کوتاهش به گربه نره می ماند تا منتقد هنری. ببین چطور باد کرده: «به نظر من در آثار پل کله نوعی هیجان افسارگسیخته ضدماشینیزم رخنه کرده...» ارواح عمه ات!
دلش به حال آن دو دلبرک تودل برو می سوخت که با چشم های گرد به گربه نره خیره شده بودند. زن ها... همیشه از این چیزها خوششان می آید. او هرگز به چنین حربه های دستمالی شده ای برای دلبری از دخترها دست نزده بود. خب چرا... اما خیلی سال پیش آن هم تنها در چند مورد که... خودش است! آن جا!
دنج ترین نقطه کافه، کنار پنجره. نگاهش کن! زیاد کم سن و سال نیست اما گیراست. با انگشت لبه فنجان دایره می کشد در حالی که دست دیگرش را زیر چانه خوش فرمش ستون کرده و به پنجره نگاه می کند. مشکل بتوان تصور کرد که نگاهش از شیشه فراتر رفته. ابداً منتظر کسی نیست. نگاهش چیزی است بین حزن و لاقیدی. دلش می خواست برود سر میزش بنشیند و بپرسد تو سر خوشگلت چی می گذره؟
فکر کرد این دختر هر کسی می تواند باشد. کارمند اداره بیمه که یکنواختی دیوارهای خاکستری فشارش می دهد، یا زن فوق العاده ای که دو ساعت پیش سر معشوق خیانتکارش را زیر آب کرده و الآن فقط دلتنگ خاطرات خوش آخرین سفرشان است. ببین چطور فنجان را دست گرفته. ذره ای لرزش ندارد: جراح است؟ به هر حال از آن دسته زن هایی است که مردها را به هیچ جاشان حساب نمی کنند. از همان تیپ هایی که او می مُرد براشان و دلش می خواست هرطور شده... صدای در به سرعت برش گرداند به همان اتاق تاریک خودش. کافی مَن موفرفری اش خبر داد که لاله بالا منتظر اوست. خروس بی محل!
از پله ها که بالا رفت، بی اختیار به کنج کافه نگاه کرد. میز خالی بود. لاله از پس ِ لایه ضخیم ریملش او را می پایید.
«چه قرمز می آد بهت!»
لاله دود سیگارش را فوت کرد به صورتش و جواب داد: «واسه تو پوشیدمش.»
از بازی با این زن لذت می برد: «از این ورا؟»
لاله پوشه ای را که زیر انگشتانش با آن ناخن های براقش نگه داشته بود به سمت او هل داد: «دلم واسه چشمای میشی ت تنگ شده بود... به هیچ کدوم از این حسابدارا اعتماد ندارم، می دونی که...»
نگاهی سرسری به کاغذها انداخت: «به من داری؟!... این آخریه هم که چشماش آبی بود!»
عمیق ترین پکی که می توانست گرفت: «عنتر فقط دنبال تلکه کردن بود. باهاش به هم زدم. میشی، سبز، آبی: همه تون لنگه همید. فقط بلدین گه بزنین به زندگی آدم.»
دلش برای لاله می سوخت. زندگی دیگری را نمی شناخت: «نمی تونی یه کم تمیزتر حرف بزنی؟»
لاله لبخند بخصوصی زد: «اتفاقاً قبل اومدن حسابی دهنمو ضدعفونی کردم!»
مرد چغری که وارد کافه شد یکراست رفت سراغ همان میز و زن تپل موشرابیِ همراهش نشست روی صندلی کنار پنجره. واقعیت این بود: کفش های پلنگی پاشنه دار! ناامیدانه چشم از کنج کافه برداشت و گفت: «ببین چی می گم! بریم با هم یه شامی بخوریم، یه گشتی بزنیم، شاید خرید کردی، منم سر حوصله این حساب کتابا رو چک کنم. البته اگه با یکی از اون تیم فوتبالت قرار نداری؟!»
لاله چشم غره رفت: «تیکه ننداز! مگه می پرسم اون فنچی که پریروز این جا با هم دل می دادین قلوه می گرفتین کی بود؟»
یادش آمد آسی را می گفت. عجب روز گندی بود! در امور زنانْ مجرب به حساب می آمد اما باید اعتراف می کرد که هنوز نمی تواند آن ها را پیش بینی کند. از خیال خبری نبود و او به دلیلی که خودش هم درست نمی دانست نمی خواست زنگ بزند. دست کم لاله خوبی اش این بود که فردا صبح نمی گفت: «با احساس من بازی کردی.» در عوض پاهای خوش ترکیبش را روی کاناپه دراز می کرد و همان طور که شکلات داغش را لب می زد و با آی پدش ورمی رفت، تنها به گفتن جمله ای از این دست اکتفا می کرد: «تو یخچال یه چیزایی واسه صبحونه هست، خواستی بردار.» نه به این که حالا دیگر در این خانه فقط مهمان بود، در طول هشت سال زندگی مشترکشان حتی یک روز را هم به خاطر نمی آورد که لاله زحمت درست کردن صبحانه برای دو نفر را به خود داده باشد. با این حال، شکلات داغ خودش را با وسواس خاصی حاضر می کرد و اگر می توانست تا ظهر نوشیدنش را کش می داد و حسابی از آن لذت می برد.
عملاً دل کندن از این زن برای او غیرممکن است. البته او نمی خواهد این واقعیت را به خودش اعتراف کند. نه، اصلاً! شاید ناخودآگاه تر از این حرف ها باشد. آن روز عصر که لاله از کنار بوم گردن کشید و بی مقدمه گفت: «می خوام ازت جدا شم»، نه جا خورد، نه عصبانی شد. تنها گوشه لب هاش را داد پایین و پاسخ داد: «بد فکری نیست!» اما وقتی لاله دوباره سرش را به بوم و کاردکش گرم کرده بود و مسلسل وار دلایلش را برای جدایی ردیف کرده بود، چی؟ راستش حتی یک کلمه اش را هم به خاطر ندارد. در آن دقایق عمیقاً در این فکر بود که اگرچه لاله ابداً زن زندگی نیست اما از دست دادن چنین موجودی دیوانگی است.
با تُک پا یک کاور خالی فیلم را که روی زمین افتاده بود کنار زد و در حالی که کتش را می پوشید توضیح داد اوضاع مالی گالری از دید او مشکلی ندارد و این که صبحانه نمی خورد چون باید زودتر به دانشگاه برود. لاله، همان طور که سرش به آی پدش گرم بود، فقط گفت: «خدافظ!»
به محض ورود به محوطه دانشگاه یکمرتبه تمام حس خوبی که داشت ناپدید شد و جایش را چیز مزخرفی گرفت شبیه حال به هم خوردگی مزمن! این اواخر اغلب این احساس را داشت. انگار دورش را یک مشت به دردنخور مزوّر گرفته اند: از دربان پارکینگ بگیر تا باقی همکارها، و البته دانشجوها، که جای خودشان را دارند: در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.
فکر کرد شاید بد نباشد تدریس را بگذارد کنار، حداقل برای مدتی. خب اوضاع فرق کرده است. سابق آن قدرها هم همه چیز بی رنگ و رو نبود یا شاید او انگیزه بیشتری داشت برای تغییر اوضاع. از همین آرمان هایی که همه مان دست کم در یک دوره ای از زندگی مان داریم. می خواهیم دنیا را عوض کنیم. و حالا حس می کرد آدم های دورش عوضی تر از این حرف ها هستند و هر روز بیشتر و محکم تر از خودش می پرسید برای کی؟ برای چی؟... با این همه، نمی خواست زیاد به این فکر و خیال ها پا دهد. نمی خواست بشود یکی مثل آن خیل روشنفکرهای منزوی و نیهیلیست غرغرو. آروم باش... لبخند بزن. تو خوشتیپ ترین استاد این جایی. راستی حواست باشه از اون مردک اصغری حال پسرشو که اومده مرخصی بپرسی.
البته زندگی هنوز زیباست. هنر، قهوه، زن، موسیقی، فیلم خوب، کتاب خوب. آآآآه... کم کم داری پیر می شی بابک همایون! آره خب نباید آن قدرها هم ناامید بود. هنوز می شود این دور و بر چیزهایی پیدا کرد و به عنوان انگیزه وصله کرد به زندگی. به خودش تشر زد: باید داستان جدیدی شروع کنم!

نظرات کاربران درباره کتاب این تنهایی لعنتی

من و هر لحظه یاد کتاب پاییز فصل اخر سال استِ نسیم مرعشی انداخت 😇😇😇عاااااالی بود از دستش ندید
در 1 سال پیش توسط هانیه احمدی
عالیییی
در 1 سال پیش توسط ale...mir