فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عکس خصوصی

کتاب عکس خصوصی

نسخه الکترونیک کتاب عکس خصوصی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب عکس خصوصی

«چیزی شده آقا؟»
صدا را شنید (همان آوای آرام یکنواخت بی‌اوج و فرود شرم‌زده را که با آن هیکل غلوآمیز تنومند تناقضی آشکار داشت.) اما نفهمید. چهار گام به عقب و سقوط روی کاناپه. تشکیک در اصالت تصویر بیهوده بود. درست همان بود که بابک گرفته بود، با گوشی مدل جی‌سی‌اف‌کا ۵۸۶۱ که می‌گفت به دوستی عازم مارسی سفارش خریدش را داده، دوستی که حتی بعد از بازگشت هم هرگز به دیگران معرفی‌اش نکرد، همان‌طور که هرگز نگفت نام کامل همکلاسی قدیمی‌اش که ساکن خانه‌ای ویلایی در میدان دل دوئوموی میلان، پشت کلیسای جامع، است و ادکلن‌های سفارشی او را از لارینا سنت می‌خرد، چیست و چرا تصویری از او در آن مجموعه گسترده دیواری نیست، آلبومی ترسیم‌شده به شکل اژدهایی شرزه که حریصانه دهان به بلعیدن ساعتی گرد گشوده است؛ زمان‌سنجی که نیمی‌اش خورشید است و نیمی‌اش ماه.
«این چه شکلیه؟ لااقل یه چیز خوشگل ازش درمی‌آوردی.»
اما کلاژ برای بابک به سان الهه‌ای باستانی بود، سزاوار تقدیس. ایده از خودش بود و اجرا بر عهده دانشجوی هنر که علی معرفی‌اش کرد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب عکس خصوصی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک

مُرد؛ گتسبی وار، هرچند عاری از صدا و بو و رنگ، و طرحواره اندامش روی آب زلال راکد ساکت استخر خانگی نقر شده است. علت فوت: فعلاً نامعلوم. پزشکی قانونی برای پر کردن فرم های همیشگی به بررسی بیشتر نیاز دارد، اگرچه ممکن است رازی در میان نباشد جز اقتضای الزامی تکرارشونده زندگی؛ سقوط ذاتی صعود. اما این پاکت زرد، این عکس بی کیفیت چاپ فوری و این نامه تایپی کم حرف بی شک معمایی است پیچیده و هراس انگیز؛ نامه ای هوش پران که احسان را اسیر در میانه تندبادی از ترس و تردید و تهدید، کشانده است پای استخر خانه بابک تا مبهوت و مجروح به نقش نامرئی حک شده جسد بر آب چشم بدوزد و معجزه ای را منتظر بماند که به آن طرح نادیدنی، رنگ و حجم بدهد و بابک دست و پازنان خود را از دل آب تا پلکان سفید متزلزل بکشاند، قلاجی دیگر به قلیان بزند (قلیان دست نخورده و پابرجا در کناره عرضی، میان دو تخت سفید پلاستیکی ایستاده است. انگار بر سرامیک های خردلی کاشته شده باشد و ساعت کوچک تعبیه شده در میانه اش هنوز کار می کند و دخترهای مینیاتوری روی ماشوره اش همچنان در پس شیشه ذره بینی می رقصند) و با اشاره ای جامه سیاه ال ای دیِ کارگذاشته شده در دل دیوار روبه رو را برکند و آن ها بار دیگر تکیه داده به لبه استخر، لیوان در دست، تخیل را از تحیر تماشای گرگ وال استریت تیز کنند و از آمال و امیال بگویند و گپ را به پارتی شب قبل بکشانند، در هوای آکنده از رایحه یاس، نام و مشخصات عطر و ادکلن دختران و پسران شرکت کننده در مهمانی را به بحث بگذارند و داشته هایشان را از برنامه های اندرویدی تلفن همراه قیاس کنند.
«ای بابا دوباره اون بیل بیلک رو برداشتی.»
و بابک بی واهمه از اعتراض او موبایلش را بر سر چوب جادوی معاصر وصل کند و عکسی تازه بگیرد.
«واسه فِیسم می خوام.»
احسان عکس را که دید، تیره پشتش چنان تیر کشید که گویی تیری در آن تیره خلیده است. کمال بلاتکلیف ایستاده بود و می دید ارباب حالاست که زانو سست کند و آوار شود بر گرده میز شیشه ای وسط هال که ملیحه هنوز نیم کاسه های پر از پسته و بادام زمینی شور را از رویش برنداشته بود.
«چیزی شده آقا؟»
صدا را شنید (همان آوای آرام یکنواخت بی اوج و فرود شرم زده را که با آن هیکل غلوآمیز تنومند تناقضی آشکار داشت.) اما نفهمید. چهار گام به عقب و سقوط روی کاناپه. تشکیک در اصالت تصویر بیهوده بود. درست همان بود که بابک گرفته بود، با گوشی مدل جی سی اف کا ۵۸۶۱ که می گفت به دوستی عازم مارسی سفارش خریدش را داده، دوستی که حتی بعد از بازگشت هم هرگز به دیگران معرفی اش نکرد، همان طور که هرگز نگفت نام کامل همکلاسی قدیمی اش که ساکن خانه ای ویلایی در میدان دل دوئوموی میلان، پشت کلیسای جامع، است و ادکلن های سفارشی او را از لارینا سنت می خرد، چیست و چرا تصویری از او در آن مجموعه گسترده دیواری نیست، آلبومی ترسیم شده به شکل اژدهایی شرزه که حریصانه دهان به بلعیدن ساعتی گرد گشوده است؛ زمان سنجی که نیمی اش خورشید است و نیمی اش ماه.
«این چه شکلیه؟ لااقل یه چیز خوشگل ازش درمی آوردی.»
اما کلاژ برای بابک به سان الهه ای باستانی بود، سزاوار تقدیس. ایده از خودش بود و اجرا بر عهده دانشجوی هنر که علی معرفی اش کرد. دانشجوی هنر سرتاسر دیوار طولی اتاق کار بابک را سخاوتمندانه تسلیم اژدها کرد و حتی بخشی از سقف را بر قلمروش افزود تا ناوک های آتشینش آجرها و تیرهای آهن را بشکافند. صورتش، چهره بابک (همان چشمان ریز و تنگ، همان بینی تراشیده شده و همان پیشانی تخت اما دهان، دندان ها و شاخ ها وام گرفته شده از افسانه ها) و تنه اش؛ دیوـ انسانی خوفناک، پوشیده شده با فلس هایی کاغذین؛ عکس های سیاه و سفید چاپ شده در قطعات کوچک؛ تقویم مصور خانواده همایونی در هر دو عهد تاریخی. موجود موهوم درازکش روی ابرها گردن کمانی اش را برافراشته تا شب و روز را به کام فرو برد. پرتوهای عبورکرده از حفاظ برنجی پنجره قائم بر تابلوی دیواری در هر فلق و شفق بر تصویر هاشور می اندازد و به آن سیالیتی اثیری می بخشد. هیولا سه روز وقت نقاش را گرفت و بعد باز هم علی بود که در چسباندن عکس ها کمک کرد، کاری حوصله بر و کلافه کننده که فقط از او برمی آمد.
احسان کلافه از انتظار و آشفته از اضطراب روی تخت سمت راستی کنار استخر می لمد. تشعشع سوزشی داغ را از کمر به سرتاسر بدن احساس می کند. ساعت شش ضلعی بزرگ بر گوشه چشمش مهر می زند. گیوتین های بران و غران، ثانیه ها و دقیقه ها را شتابان و بی هول از نتیجه مشئوم، گردن می زنند، با دقتی دق دهنده و یادآورنده این که یکصد و سی و پنج دقیقه است که در قرار دیدن اژدها بی قراری می کند؛ هیولایی که نطفه اش شمایلی است از دوره ماقبل بابکی، از جوانی پدر بابک، زمانی که هوشنگ همچو تصویری در تاریکخانه، بطی ء و با تانی جلا می یافت و ماهیت و هویتش شکل می گرفت. (یا قبلاً شکل گرفته بود و آرام آرام از پس پرده پدیدار می شد.) آن عکس را عموی بابک انداخته بود، با زنیت تازه از آب گذشته که ملوانی روس هنگام بارگیری لابه لای خنزرهایش چپاند و به یک کارگر گمرک فروخت و کارگر گمرک به هوشنگ تا او لبخندزنان کنار سه دوست تازه یافته اش (که بابک نامشان را هم کامل نمی دانست) بایستد، دست ها قلاب شده در ناپیدا، شکم جلوداده و چانه در زاویه قائمی با شانه های قطور و لحظه تاریخی افتتاح شالی کوبی سرسبز را ثبت کند.
آن زمان تازه با هم پالکی های جدیدش همپا و هم پیاله شده بود، به پشتوانه نام خانوادگی و شهرت اجدادی و البته چند نقل قول تصدیق کننده و تضمین دهنده از این و آن. خودش هنوز لندوکی بیش نبود و شب ها در منزل پدری در خیابان گلسرخ بندر انزلی می خوابید؛ خوابی سبک و سرسری. تاریکی هنوز کامل در دریا ته نشین نشده، برمی خاست و وقتش را حتی برای صبحانه هم تلف نمی کرد. یک سال بعد، خواهر یکی از دوستان قدیمی اش را خواستگاری کرد. جواب را فردای همان روز گرفت البته باز هم رویه اش را تغییر نداد و حتی بعد از عروسی هم (غیر از جمعه ها که در خدمت همسر و بعدها فرزند بود) شب ها دیر به خانه می رفت، بی هیچ توضیحی. بیشتر اوقات را با یارانش می گذراند، سه یاری که چند سال بعد رخت را در جستجوی بخت در اروپا (انگلیس، دانمارک و سوئد) پهن کردند، هرچند پیش از آن هم به اندازه کافی از روزگار نصیب برده بودند و وقتی می رفتند جیب هایشان از بسته های تازه چاپ کاغذ خوش رنگ چنان پر بود که مجبور شدند برای بردن آن ها به روش های ابداعی متوسل شوند. هوشنگ اما ماند. قیل و قال جرثقیل و بیل و اره و تیشه و کلنگ را که در شهرها و خیابان ها و کوچه ها فوران کرده بود، به سکوت خنک و مفرح گران کاناریا ترجیح داد؛ محروم از حظ تماشای بلورهای چشمک زن شوخ در سیاهی لطیف آسمان جزیره آرام و محکوم به نظاره جرقه بازی زمخت جوش و فلز و فرز.
«هیچ جای دنیا وطن خود آدم نمی شه.»
بابک این را گفت؛ تقلیدی هجوآمیز از پدر و فندک دوپونت را که همان روز از دوبی مال خریده بود، کاهلانه روی میز سراند. ثانیه شمار ساعت کوچک فندک را تعقیب کرد که از نقطه ریز برلیانی به نقطه ریز برلیانی دیگری می جهید و به ۱۲ که می رسید، قطعه الماس درشت تر می شد و دود را حلقه حلقه از ته حلق بیرون داد.
«آره جون خودت. ما هم باور کردیم. خیال کرده گوش همه درازه.»
و بلند شد.
«جون احسان بذار یه عکس از جفتتون بگیرم.»
«بابا بی خیال یه وقت می افته دست کسی شر می شه.»
«چیه نکنه از رویایی` می ترسی.»
سرش را لقوه وار جنباند، انگشت اشاره دست راست را در هوا چرخاند، صدا در گلو انداخت و حروف را کش داد:
«رویایی` بزرگ.»
و آن زن شرقیِ شاد ثبت شد، نشسته کنار احسان. شانه ها نشانه آشناییِ دیرپا و صمیمیت پایدار که اگر چنان نبود چنین مماس نمی شدند و این همان ورطه میان صداقت و اصالت است. آن ها ــ احسان و آن زن ــ همان بعدازظهر در هتل نگاهشان به هم گره خورده بود و لبخندی، چشمکی و اشاره ای.
پنج سال از آن نگاه گذشته بود. احسان منگ و مات از دیدن عکس محرمانه اش که تا دو روز قبل غیر از جمع خصوصی شان کسی از آن خبر نداشت (گمان می کرد خبر ندارد)، سعی کرد نام آن زن را به یاد بیاورد اما نتوانست. شاید اصلاً اسمش را نگفته بود. دومین شب اقامتشان در دوبی بود، تنها سفر خارجی که بابک رفت، یک هفته پیش از عید، بعد از انتشار آخرین شماره هفته نامه ها با آن جلدهای رنگی پرعکس و تیترهایی که به محض عبور از دریچه چشم به وسواس مغز تبدیل می شد و تا نمی خریدی و نمی خواندی شان رها نمی شدی. برنامه سفر را از سی روز قبل ریخته بودند؛ ویزا، بلیت، رزرو اتاقی در طبقه اول هتل دار المسیاف با بالکنی رو به آبیِ بی نهایت دریا. سرسرای هتل گویی تونل زمان و آن ها مسافرانی از دوره و دنیایی دیگر که بشارت آسایش در کاروانسرایی عربی لب هایشان را به تبسمی ملیح گشوده است. گوش هایشان انباشته از ترنم خنیاگری جوان و مردمکانشان سرشار از شوق تماشا. پرندگان از هر سو خوشامدگویانه می خواندند و مستخدمان با چهره هایی بشاش به پیشواز می آمدند. اقامتگاهشان دو اتاق بزرگ تو در تو بود با حمام وان دار و سرویس بهداشتی که به سان صدف می درخشید. روی بالکن یک میز چوبی گرد با دو صندلی گذاشته بودند اما آن ها تاب نشستن نداشتند. بانگی از سوی وایلد وادی فرامی خواندشان. نزدیک هتل بود. راننده ای رساندشان. لباس ها را عوض کردند. ساعت های مچی را بستند. دیده دیدن آن دیدنی ها را باور نمی کرد. جمیرا اِسکرا از دور جذابیتی جادویی داشت. صف، ماری طویل بود که آهسته آهسته بالا می خزید. آدم ها یک به یک سوار بر آبی نرم و رونده پایین می سریدند و غریوهای بی اختیارشان هوا را موّاج می کرد. آن ها هم جا گرفتند. با هر گام پیشروی خارشی را در قفسه سینه احساس می کردند. به اوج که رسیدند هر دو از حضور در آن ارتفاع سکرآور لحظه ای لرزیدند. پشیمانی بی فایده بود. بابک خواست برگردد اما مرد عرب امان نداد. نشاندش و هلش داد و او خود را در برابر هجمه هیجان واگذارد. مغزش چند ثانیه از هر اندیشه ای تهی شد. احسان با فاصله ای کم پشت سرش شادمان و هراسان جیغ می کشید.
دنیا و اما و اگر و شایدهایش پشت در ورودی پارک آبی جا مانده بود و آن دو فرورفته در کمای لذتی پرشور ساعت های مچی را بر دستگاه های کارتخوان می چسباندند و وسایل بازی را یکی بعد از دیگری می آزمودند. میان امواج برکرز بی غوطه خوردند و سوار بر تیوپ های قرمز گلدار، رودخانه دست ساز دراز را پیمودند. روز دوم به خرید گذشت، از برجی به برجی مرتفع، از فروشگاهی به فروشگاهی قشنگ. لبخند از صورت گرد فربه احسان محو نمی شد و دندان های سفیدش را بیش از پیش نمایان می کرد اما بابک از اواسط روز هر لحظه بیشتر در باتلاقی از غصه و اندوه فرومی رفت؛ غم غربت آمیخته با حزن یادآوری خاطرات پدر. خسته و دمغ اصرار کرد شب را در هتل بمانند.
«حالم زیاد خوش نیس. دلم بدجوری گرفته.»
احسان برای شام مهمانی غریبه را که در لابی با او آشنا شده بود دعوت کرد. سفارش دادند و مستخدمان غذاها را سینی سینی روی میز چیدند.
کمال هنوز سینی در دست ایستاده بود و رنگ پریدگی همیشگی اش حس سرمایی موذی را به جان احسان می انداخت؛ احساس یاس، شکست، نابودی. نمی توانست او را تحمل کند. با اشاره ای مرخصش کرد. نگاه نه خیره که حل شده اش در عکس، نیمی از فندک دوپونت را روی میز شلوغ یافت (آن شیشه را چطور خالی کرده بودند؟ آن همه غذا، کباب هوبره، بشقاب دریایی، سالاد، استیک آهو) و خاطره باز هم کش آمد تا آن جا که بابک فارغ از حبس لحظه فرّار در گوشی موبایل دوباره پشت میز نشست. لقمه ای در دهان گذاشت و نجویده به حرف هایش ادامه داد. ترشحات اندوه را کلمه به کلمه می پراکند. از پدرش می گفت، از گذشته اش، از نوجوانی تباه شده اش. گویی آشنایی را بعد از سال ها دوری و عزلت بازیافته و مجالی دست داده باشد تا عمری را با او دوره کند و آن زن هم (که معنی واژگان را، سردی شان را، تلخی شان را و زهر نهفته در حرف حرفشان را نمی فهمید) چیزی شبیه به سگ خانگی ملوس زیر دست و پای مشتریان کاتدرال.
«بشین، پاشو، بخور، نخور، برو، نرو. تن لشتو جم کن بیا کارگاه وردست خودم. فقط بلد بود گیر بده.»
احسان در تاثر تحسر دوستش مهمان خود را از یاد برد. در سکوت مطلق گوش می داد. گاه لبی تر می کرد و پکی به سیگار می زد. شب غریبی بود. بابک هیچ گاه چنین صمیمانه راز دل برملا نکرده و صندوقچه خاطره نگشوده بود و احسان هرگز چنین عمیق به زندگی نیندیشیده بود. زن شرقی شاد دیگر جایگاهی نداشت. رابطه، شکل نگرفته، گسسته بود.
احسان همچنان خیره در عکس لحظه لحظه آن گفت و شنود را از ذهن گذراند و پرهیب بابک را دید که نشسته مقابلش و پوزخند می زند.
بابک پوزخندی زد. با انگشت وسط و اشاره دست راست قیچی ساخت و در موهای لخت پرپشتش فرو برد.
«از این جا. درست از همین جا زد.»
سال آخر دبیرستان بود، علوم تجربی. غیرانتقاعی می رفت، مدرسه ای در فلکه اول صادقیه. پدر برایش سرویس خصوصی گرفته بود. نمی خواست فرزندش گرفتار دوستان ناباب شود؛ گرگ های درّنده ای که در کوچه و خیابان به کمین نشسته اند تا نوجوانان را از راه به در برند. بابک راس هفت و نیم سر بهبودی، جلوِ تعاونی تعطیل شده شهر و روستا سوار تاکسی نوار آبی می شد و چهار بعدازظهر مسیر رفته را برمی گشت. دوستانش دستش می انداختند.
«بدو. بدو بغل بابایی جونت.»
«رفتی خونه یادت نره، جیش، بوس، لالا.»
هر از گاه بهانه ای می جست تا از یوغ زندانبان (راننده هفتاد و پنج ساله خسته که نه اهل شوخی بود و نه رفاقت و ماشینش هم ضبط نداشت) فرار کند اما گریزگاهی نمی یافت. رهایی از ریسمان رقیت پدر ناممکن می نمود.
«امکانات هرچی بخوای نه نمی گم به شرط این که هرچی خواستم نه نگی.»
تساوی امکان و تمکین؛ قانونی قاطع که تخطی را مشمول تادیب می دانست و موهای بلند بابک که از دوسو روی پیشانی و گوش هایش می ریخت و نیمی از گونه هایش را می پوشاند، با حکم یاسا به خواب عمیقش و قیچی پدر گره خورد و او صبح جمعه از دیدن غریبه ای پریشان در آینه شوکه شد. لبانش لرزید و بغضش ترکید.
«به جای این جنگولک بازی ها به فکر درس باش.»
درس دستور بود. حکم بود. اجبار بود و او سرانجام توازن ترازو را بر هم زد. بعد از امتحانات دیپلم بر شیپور سربازی دمید تا مادر از فکر فراغ فغان برآورد و بر طبل مخالفت بکوبد و آن قدر اصرار و تمنا کند تا هوشنگ سربازی پسرشان (تنها بچه شان) را بخرد و پدر خرید البته با شرط شرکت در کنکور سال آینده.
بابک انگشتانش را از لای موها بیرون کشید و روی گونه گذاشت. غریبه شرقی از دایره توجه به بیرون رانده شده بود و با چهره ای ترنجیده به آتش تیز فندک نگاه می کرد که احسان بازیگوشانه روشن نگهش داشته بود.
«چنان زد که گفتم پرده گوشم پاره شد. نمی دونم بوی سیگار رو چطوری فهمید؟ حواسش خیلی جم بود؛ همین طوری که نگاش می کردی، می گفتی بنده خدا چه آدم ساده ایه ولی از اون هفت خطا بود. هنوزم که یادش می افتم صورتم می سوزه.»
سوزش کمر احسان بیشتر شده. خون روی تخت استخر نشت کرده. گرسنگی خاری است که دیواره های معده اش را می خراشد. ذله از جراحت، به استراحت نیاز دارد اما راحت و آرامشش در گرو رفتن به کنام اژدهاست؛ اتاقی دربسته که همه رد پاها (اگر اصلاً ردی از فرستنده نامه وجود داشته باشد) به آن جا ختم می شود. عقربه های کوچک و بزرگ ساعت شش ضلعی با نعره ای مهیب پشت به پشت هم می دهند؛ اتحادی علیه او که مجالش اندک است. بیست و پنج دقیقه از حضورش در خانه بابک می گذرد. عمو هنوز نیامده. ته سیگار را پرت می کند. فتیله بر آب استخر سوار می شود، نزدیک جایی که مستخدم جنازه بابک را با مایویی که از سفر دوبی خریده بود، پیدا کرد؛ طاقباز و بی قید. هوا دم دارد. احساس خفقان می کند. چشمانش نم گرفته. غرش دستگاه عطرافشان که دو روز بعد از مرگ بابک هنوز پر است، می ترساندش. پیش از این صدایش را نشنیده بود. اعصابش تحریک و تیز شده است. شامه اش بوی یاس را نفخه کافور تفسیر می کند. تا زوال، فرصت و مهلتی برایش نمانده است، انگار که بابک مهره اول دومینو بوده باشد و سقوطش پایان او. خیلی ها، نیشتر به دست، زخمی به او را حسرت می کشند و این عکس علاوه بر ابطال ازدواج انجام نشده، فلاتی است فراخ برای تمام آن دشمنان تا صف بیارایند و تیغ برآورند. صدای مهیبِ عطرافشان بار دیگر در زیرزمین می پیچد، به کاشی های سبز دیوار می خورد و بازمی گردد. از همان دستگاه هایی است که رویایی بزرگ محموله ای از آن را وارد کرده بود. رویایی بزرگ از رویایی بزرگ شروع شد. نهال هایی که پدربزرگ کاشته بود در نوبت پدر پسته داد و نهال های پدر در نوبت او و او فقط برداشت، بدون کاشت. باغ های ورامین آن قدر بار داشت که بارش را ببندد و در روزهای دانشجویی دخترش که پیکان هنوز یکه تاز خیابان های شهر بود برایش فِراری بخرد؛ ماشینی که نمونه اش در تهران نبود. اما هنوز تا رسیدن به بلندای رویا فاصله داشت. همین بود که اصله ها و پسته ها را فروخت تا سرمایه اش را پای به قول خودش خنزرهای چینی و زمین کارگاه های ورشکسته به حراج گذاشته شده بریزد و جای هر کارخانه مجتمعی چندصدواحدی علم کند و با هر تلفن گونی گونی ارز و سکه و طلای ندیده و نیازموده بخرد و بفروشد. و سرانجام به اوج رسید و پرچمش را بر فراز قله کوبید؛ پرچم رویایی بزرگ را. احسان اگر خودش را به او می آویخت با بخت درآمیخته بود و همین بود که هشت سال برای ازدواج با دخترش برنامه ریخته و نقشه کشیده بود، از فردای شبی که سرش شکست.
و باز همان رعد و این بار ضمیمه اش کوبش هول انگیز ساعت بزرگ هال که بابک شب آخر، بعد از برگشتن از خانه احسان، برای دوازده و ربع کوکش کرده و بعد رفته بود استخر و همان جا روی آب ماندگار شده بود تا صبح روز بعد که خدمتکار رسیده و جسد را دیده و اورژانس و پلیس را با آن لهجه غلیظ که کلمات را غلط می کرد، خبر کرده و همه کارها را انجام داده بود مگر این که ساعت را از کوک درآورد و همین بود که هنوز بعد از دو روز صدای زنگ چکشی اش رگ های ناپیدای هوا را به رعشه می انداخت و خانه را از دلهره می انباشت. خانه بدون حضور دیگری خوفناک می نمود؛ تنهایی سر کردن در این ویلای درندشت که کوه بر آن سایه ای زمخت و قطور انداخته است، اعصاب را می فسرد و می فرسود، با این حال بابک راضی نشده بود مادرش را به این جا بیاورد و می دانست مادر توافق فرضی او را با تقابل قطعی پاسخ خواهد داد. خانه پدری بابک از وقتی به تهران آمدند در خیابان بهبودی بود، از بالا کوچه دوم، ته بن بست. خانه ای دوطبقه که حیاط بزرگی داشت با باغچه ای پرگل و سه درخت؛ گردو، خرمالو و انار؛ انارهایی که از ترشی زیاد پوستشان شکاف می خورد. از حیاط شش پله می خورد؛ پله های مرمر خاکستری سیر و بعد تراس و دری شیشه ای. کفش هایشان را همان جا می کندند و در جاکفشی سه طبقه فلزی می گذاشتند. بالایی ها، مستاجرشان، هم برای خودشان جاکفشی جدا داشتند. راهرو و راه پله ها موکت شده بود؛ قهوه ای سوخته، به رنگ نیمه خراطی شده در واحد خودشان. پله های طبقه بالا درست روبه روی در بود و سایه مستاجران (زن، شوهر اما نه بچه) از شیشه مشجّر بالای آن دیده می شد که می رفتند یا می آمدند. پسر بالایی یک سال از بابک بزرگ تر بود، اختلاف سنی ناچیزی که خیلی زود نادیده اش گرفتند و همبازی شدند، شراکت در توپ بادی بزرگ رنگین کمانی و دوچرخه بابک که نوبتی سوار می شدند و دور حیاط ذوزنقه ای رکاب می زدند؛ هر کدام پنج دور. یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت. بازی که تمام می شد دو سر چرخ را می گرفتند و پله پله به زیرزمین می بردند. پیشانی خیس، موهای سیخ و گونه های سرخ. خود را به خنکی مطبوع زیرزمین می سپردند. سمت چپ پله ها اتاقکی بود معطر به بوی خوش نفتالین، پر از چمدان، بقچه لباس های کوچک و کهنه شده و رختخواب های اضافی که هیچ وقت استفاده نمی شدند. روبه روی اتاقک، دو بشکه فلزی بزرگ روی هشت آجر ایستاده بودند، با شکم های برآمده از نفت. پیرمردی که پدر مشدی صدایش می زد بعضی شب ها دیروقت، موقع خواب، با چهارچرخه ای می آمد. گاری را داخل حیاط هل می داد. پیت های فلزی را به زیرزمین می برد و در حلقوم بشکه ها خالی می کرد.
«یه وقت به کسی نگی ها.»
پدر، پیرمرد را خاطرجمع می کرد. چند اسکناس در دست خیسش می گذاشت. مشدی نگاهی به پول ها می انداخت. تشکر می کرد و آن ها را ته جیبش می چپاند؛ نمایشی که هر از گاهی موبه مو تکرار می شد و بابک تماشاچی ثابتش بود، با رازداری بی خدشه. هرچند نمی دانست راز در کجاست و رمز در چیست. مشدی گاه ظهرها هم می آمد و برای بالایی ها و بقیه کوچه نفت می آورد. روزها ترک شیشه چپ عینکش ضخیم تر می شد انگار و دست هایش سیاه تر، عرق چین سفید نازکش چرک تر و لرزش لبانش که عادت داشت با زبان ترشان کند، بیشتر.
«بیست لیتر بیشتر نمی دم. ندارم.»
و بابک بالاخره پرده اسرار را درید و مگوها را برای پسر بالایی (اسمش چه بود؟) گفت. ظهرها که آفتاب عمود می تابید و سرامیک های حیاط حرارت شدید پس می دادند، با هم می نشستند روی پله ها و میوه هایی را که یکی از مادرها پوست کنده و در پیش دستی گذاشته بود، می خوردند و گپ می زدند. (پسر بالایی روی سیب هم نمک می پاشید.) بابک بیشتر از دریا می گفت، از فانوس، کاکایی های جیغ جیغوی ترسو، موج های قهرآمیز، گوش ماهی های بزرگ شیری رنگ و حلزون ها که وقتی باران می ایستاد از لانه هایشان بیرون می خزیدند و خودشان را به دیوارها و سکوها می چسباندند.

«ولی من دارم. دریا.»
همشهری کین را در استخر دیدند. فیلم را علی آورده بود. هفته ای یک بار تعداد زیادی فیلم را در کوله پشتی مشکی اش پنهان می کرد و می آورد تا بابک هفت دی وی دی را انتخاب کند؛ فیلم هایی که اکثرشان دیده نشده روی یکی از قفسه های اتاق خواب، کنار آلبوم اورجینال خوانندگان که بعضی هایشان امضا هم داشت، تلنبار می شدند و زن مستخدم هر دو سه هفته یک بار اجازه می یافت آن ها را دسته کند، البته یکی دو تایشان را مخفیانه در کیف دستی مشکی مشک مانندش می انداخت و رویشان را با روسری می پوشاند. بابک کلاسیک نمی پسندید اما کلمه نگاتیوشده citizen و جذبه مردی که در پس زمینه تصویر جلد به حضار مراسمی نامعلوم معرفی می شد، جذبش کرد؛ مردی با چهره ای مغرور و نگاهی مسرور. با احسان نشسته لبه استخر، پاها در آب و دست ها ستون کمر، تماشایش کردند. بابک آن شب در رستوران هتل پنج ستاره در حضور غریبه ای از شرق دور (که صورت مثلثی و اندام کشیده و لاغرش هیچ شباهتی به خدمتکار فیلیپینی خودش نداشت)، گویی چارلز فاستر کینِ محتضر و مغروق در حسرت غنچه رز، از دریا گفته بود همان طور که به همبازی کودکی اش می گفت. مستاجران دو سال در خانه آن ها ماندند و هوشنگ بعد از رفتن آن ها دیگر بالا را اجاره نداد.
«نیازی نیست.»
مادر گفت: «نه به خاطر پول. تنهایی برام سخته.»
هرچند با زن مستاجر رفت و آمد نمی کرد (نه که نخواسته باشد، اجازه نداشت)، همین که می دانست صبح ها کسی غیر از خودش در خانه هست و آن بالا نفس می کشد و راه می رود، خیالش راحت بود و ترس و وهم سراغش نمی آمد. هجران بعد از مهاجرت آزارش می داد اما محکوم بود به آن. هوشنگ هر همنشینی را منع کرده بود و مادر از زمان حضور در تهران خانواده اش را فقط یک بار بعد از زلزله رودبار در سفری کوتاه دیده بود، همه را غیر از برادر وسطی (دوست قدیمی هوشنگ) که آن دو روز برای کمک به بی خانمان شدگان رفته بود و هوشنگ مانده بود تهران تا آجر بیشتر تولید کند و انبار کند برای روزهای بازسازی و احیا و باز بسازد خودش را و کارگاه و دفتر و شرکتش را.
«مهمون قدغن، مجلس و پارتی قدغن، اون قدغن، تو قدغن، من قدغن...»

نظرات کاربران درباره کتاب عکس خصوصی