فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آینه تال

کتاب آینه تال

نسخه الکترونیک کتاب آینه تال به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آینه تال

وقت نیست. معطل نمی‌مانم ارکستر بساطش را جمع کند. ساکم را از کنار مهمان‌هایی که هنوز می‌رقصند زیگزاگی رد می‌کنم و تا جلوِ در می‌کشانم. مادر داماد دنبالم می‌آید: «هنوز ژله‌بستنی رو سرو نکرده‌ین...» و به دعوای پسرها اشاره می‌کند: «الآنه تموم می‌شه...»
طوری می‌گوید که انگار بازی دو بچه مهدکودکی را نشان مربی‌شان بدهد و بگوید چیزی نیست، دو دقیقه دیگر آشتی می‌کنند. انگار این‌جور دعواها برایش عادی است و جدی نگرفته.
اما من جدی گرفته‌ام. تجربه نشانم داده که باید جدی گرفت، باید از ورطه خود را بیرون کشید و رساند به یک جای امن. تجربه و زخم کنار ابرویم این را یادم می‌آورد، یادگاری از یک گودبای پارتی. سر بزنگاه، درست وقت رد و بدل کردن کادوهای یادگاری، وقتی دختر داشت یکی از آن کادوهای لوسی را باز می‌کرد که تویش یک جعبه دیگر بود که توی آن هم جعبه‌ای کوچک‌تر و توی آن هم... نامزد دختر گودبای‌گو رسید و همه‌چیز به هم ریخت. وسط فحش و دعوا و چاقوکشی، بشقابی دررفت و گوشه ابروی من شکافت. بعد از آن یاد گرفتم که دعوا را هر قدر هم به نظرم احمقانه، بچگانه و مسخره می‌آمد جدی بگیرم و به‌موقع بزنم به چاک.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آینه تال

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برای این که سر حوصله وسایلم را جمع کنم و هر کدام را توی جای مخصوصش بگذارم وقت نیست. بقیه فشفشه ها و شمع ها را می چپانم توی ساک. ظرفِ خالی الویه را همان طور نشُسته روی فشفشه ها می اندازم و قاشق بزرگ و کفگیرها را هم. بی خیالِ باقی ظرف های یک بارمصرف و لیوان ها و بادکنک های هنوز باد نکرده می شوم. به درک! وقت نیست. از توی آشپزخانه می بینم که یکی از جوان ها برای آن یکی شاخ و شانه می کشد، انگشت اشاره اش را توی هوا تکان می دهد و وقت حرف زدن آب دهانش می پاشد بیرون. ساک را تا جلوِ آشپزخانه خِرکش می کنم. آن یکی دارد فحش می دهد. دو ورِ شالم را روی شانه ها می اندازم و موهایم را تندتند می دهم زیر شال. صدای آهنگ نمی گذارد آن طرف سالنی ها که دارند می رقصند بشنوند که این طرف سالنی ها دارند همدیگر را پاره می کنند. یکی از جوان ها هوار می کشد که تا حالا این همه خرج این دختر نکرده که یکی از راه برسد و از چنگش درش آورد. داد می کشد که از پشت کوه نیامده. اُسکل هم نیست.
دختری که بهانه دعواست خونسرد گوشه سالن، زیر دیوارکوبِ یونولیتی «پیوندتان مبارک»، ایستاده و زبانش را توی لپش فشار می دهد. ساک را می اندازم جلوِ آشپزخانه و به خالتور اشاره می کنم سر و ته آهنگ را هم بیاورد. سرش را تکان می دهد و رو به جمعیت داد می زند که آخرین آهنگ را اجرا می کند. جمعیت هوووو می کشند و می ریزند وسط.
شکل اِل مانند سالن این طرف را با آن طرف دو دنیای جداگانه کرده. این طرف رقص، جیغ، خنده، پفک و آبمیوه؛ آن طرف فحش، تهدید، کف گرگی و اردنگی. دستم را مشت می کنم و می گذارم کف آن یکی دست و نشان مهسا می دهم. مهسا بی خیال پذیرایی می شود.
رمزهایی است که خودمان ساخته ایم، برای این که جلوِ مهمان ها و صاحب مجلس ها مجبور نباشیم همدیگر را کنار بکشیم و بیخ گوش هم پچ پچ کنیم. مشتِ بسته کفِ دست باز یعنی: «بجنب، اوضاع خیطه...»، انگشت شست و اشاره باز و بقیه بسته یعنی: «اینا خوب پول می دن، هواشونو داشته باش»، همین علامت با دست چپ یعنی: «یارو خیلی دندون گرده، خودتو براشون نکش».
مهسا سینی شیرینی را روی میز می گذارد و می آید طرفم. با اشاره چشم دعوا را نشانش می دهم. سرک می کشد که آن طرف سالن را ببیند. صورت پسر سرخ شده و سینه اش تندتند بالا و پایین می رود. دختر هنوز همان جا ایستاده و به آن یکی پسر خیره شده.
مهسا گوشه سالن را نشانم می دهد: «این یارو موقشنگه ول کن نیست...»
می گویم: «ماشین و راننده رو نشونش داده ی؟»
«صد بار...»
وقت نیست. معطل نمی مانم ارکستر بساطش را جمع کند. ساکم را از کنار مهمان هایی که هنوز می رقصند زیگزاگی رد می کنم و تا جلوِ در می کشانم. مادر داماد دنبالم می آید: «هنوز ژله بستنی رو سرو نکرده ین...» و به دعوای پسرها اشاره می کند: «الآنه تموم می شه...»
طوری می گوید که انگار بازی دو بچه مهدکودکی را نشان مربی شان بدهد و بگوید چیزی نیست، دو دقیقه دیگر آشتی می کنند. انگار این جور دعواها برایش عادی است و جدی نگرفته.
اما من جدی گرفته ام. تجربه نشانم داده که باید جدی گرفت، باید از ورطه خود را بیرون کشید و رساند به یک جای امن. تجربه و زخم کنار ابرویم این را یادم می آورد، یادگاری از یک گودبای پارتی. سر بزنگاه، درست وقت رد و بدل کردن کادوهای یادگاری، وقتی دختر داشت یکی از آن کادوهای لوسی را باز می کرد که تویش یک جعبه دیگر بود که توی آن هم جعبه ای کوچک تر و توی آن هم... نامزد دختر گودبای گو رسید و همه چیز به هم ریخت. وسط فحش و دعوا و چاقوکشی، بشقابی دررفت و گوشه ابروی من شکافت. بعد از آن یاد گرفتم که دعوا را هر قدر هم به نظرم احمقانه، بچگانه و مسخره می آمد جدی بگیرم و به موقع بزنم به چاک.
در را باز می کنم، ساک را پرت می کنم توی حیاط و به مادر داماد می گویم: «ژله بستنی ظرفای یه نفره س، خودتون می تونین...»
مهسا پرده منظره دریای پشت عروس و داماد را از توی رگالش درمی آورد و مچاله می کند توی دستش. عکاس دوربینش را پایین می آورد و با بهت به مهسا نگاه می کند. توی عکس های بعدی عروس و داماد دیگر توی ساحل نیستند و نمی توانند دریا را با انگشت نشان هم بدهند.
مهسا از وسط ما رد می شود و می رود آن طرف سالن. وقت رفتن با چشم و ابرو پسرها را نشان می دهد و توی هوا فوت می کند. آن طرف سالن، یکی از پسرها می کوبد تخت سینه آن یکی. به مادر داماد می گویم: «لطفاً چک دوم منو بدین...»
دست به سینه می شود: «اول ژله بستنی، بعد چک...»
لجم می گیرد، تا می خواهم حرف بزنم که قرار ما فقط دو ساعت بود، یکی از دخترها جیغ می کشد و چاقوی میوه خوری می رود بالا. مادر داماد، تازه متوجه آن طرف سالن می شود. به مهسا می گویم ساک را بردارد و برود توی ماشین.
یارو موقشنگه دنبالم می آید: «برسونمتون...» می خندد. نگاهم به مادر داماد است که جوان چاقوبه دست را می کشد و می برد توی اتاق.
می گویم: «ماشین پایینه، راننده منتظرمونه...» و پرده را کنار می زنم و از همان بالا ماشین و مرد راننده پشت فرمان را که توی تاریکی نشسته نشان می دهم. دست های راننده روی فرمان است و بازوهای پُر و پهنش از همین جا پیداست. از دو سه ساعت پیش تا حالا، من و مهسا مجبور شده ایم بارها پرده را کنار بزنیم و ماشین و راننده هیکلی اش را نشان بقیه بدهیم. این وقت ها همه دوست دارند دو زن تنها را برسانند.
برمی گردم توی آشپزخانه، ظاهراً چاره ای نیست. این ادامه عروسی ها از خود عروسی بیشتر زحمت دارد. عروسی را توی سالن می گیرند، سیر نمی شوند، قرها توی کمرها می ماند، چند بطری دست نخورده هم توی صندوق عقب که باید تهش دربیاید. پنجاه شصت نفر از دوست و فامیل را دستچین می کنند و اشاره می کنند که جشن توی خانه ادامه دارد و تازه یک مینی عروسی توی خانه برپا می کنند. بعد وقتی که همه توی سالن عروسی هستند، ما این جا توی خانه خالی یا توی پارکینگ ساختمان یا توی باغچه یکی از آشناها حاضریم تا بساط سور و سات را بچینیم: سازهای ارکستر را بیاوریم، میز و صندلی ها را بچینیم، شربت و آبمیوه و شیرینی حاضر کنیم و به در و دیوار ریسه و کاغذرنگی و بادکنک بچسبانیم. ما قبل از مهمان ها هستیم و بعد از مهمان ها می رویم. این «قبل و بعد از مهمان ها»، با اصرار و تاکیدی که مهسا دارد، شده شعار تبلیغاتی ما.
مهمان ها و ارکستر می آیند. میوه و شیرینی و چیزهایی که نمی شد توی سالن خورد حالا توی یک اتاق کوچک یا توی پاگرد دستشویی می شود مخفیانه خورد. کله ها داغ می شود، بعضی هاشان می روند وسط و تا مرز شَل شدن می رقصند و بعضی ها هم این طوری دیوانه می شوند و چاقو می کشند.
ظرف های ژله بستنی را تندتند توی سینی می چینم و می برم توی سالن. یکی از جوان ها را چسبانده اند سینه دیوار و دارند چاقو را از دستش درمی آورند؛ آن یکی را فرستاده اند توی اتاق. خبری از دختر نیست.
با سینی خالی برمی گردم و پرش می کنم. خواننده ارکستر باز فراخوان می دهد که هرکس نرقصیده بیاید وسط که این شب ها دیگر تکرار نمی شود، هیچ شبی مثل امشب نیست... امشب مثل هر شب نیست...
نفسم را بیرون می دهم. موافقم.
دختر آن طرف میزِ آشپزخانه روی زمین زانو زده و دارد لباس زیرش را به زور می کشد بالا. آن بیرون هم دو نفر دارند به خاطرش همدیگر را پاره می کنند. به همین بی مزگی.
پنجاه ژله بستنی بین مهمان ها پخش می شود و حالا می توانم بروم سراغ مادر داماد. از پنجره نگاه می کنم، مهسا ساک را انداخته روی صندلی عقب ماشین و خودش کنار ماشین ایستاده. با گوشه شال عرق صورتم را خشک می کنم.
«برسونمتون...»
برمی گردم. این یکی موهای قشنگی ندارد، چاق و کوتاه و عینکی است و سوئیچش را توی دست می چرخاند. می گویم: «ممنون...»
به سوئیچ اشاره می کند: «بنزه ها!»
پرده را کنار می زنم و ماشین را نشان می دهم. مهسا من را که می بیند، خم می شود و با راننده حرف می زند. مرد دمغ می شود، سوئیچ را می گذارد توی جیبش و می رود.
این طرف سالن جمعیت هنوز می رقصند، صدای آهنگ از باندها پخش می شود و خالتور دارد خودش را پاره می کند که آخرین آهنگ است و هرکس نرقصیده، بیاید وسط. این آخرین آهنگ هم تمامی ندارد انگار.
مادر داماد را پیدا نمی کنم. جوانی که چاقو برداشته بود حالا نشسته، سرش را تکیه داده به پشتی مبل و زیرچشمی جمعیت را نگاه می کند. از جلوِ دختر که با ناز از آشپزخانه بیرون می آید رد می شوم و دنبال مادر داماد می روم توی اتاق. یکباره جمعیت جیغ می کشد... می پرم توی سالن... جوان چاقویی برداشته و می دود دنبال رقیبش. خواننده خفه می شود. از پنجره داد می زنم: «ماشینو روشن کن.» و به مادر داماد که دارد می کوبد توی صورت خودش می گویم: «چک دومِ...»
کنارم می زند و سعی می کند دست جوان چاقوبه دست را بگیرد. آن یکی جوان دارد خودش را پشت مهمان ها جا می دهد. حالا آن وسط یک دایره بزرگ باز شده و مرد چاقوبه دست حسابی میدان دارد که معرکه بگیرد. حتی برای رقص ِ اختصاصی عروس و داماد هم هر کار کردیم نتوانستیم چنین میدانی باز کنیم.
زن ها جیغ می زنند و جمعیت موج برمی دارد... مادر داماد عروس و داماد را از پشت جمعیت می فرستد توی اتاق. دنبالش می روم: «چک دوم من...»
تشر می زند: «حالا وقتشه؟»
مهسا دارد بوق می زند. جوان دوباره وحشی می شود، یک دور توی میدان می چرخد، جمعیت را می شکافد و به یکی از میزها حمله می کند. لیوانی را می کوبد به دیوار و می شکند. ته لیوان با شکستگی های قندیل شکل توی دستش می ماند. چشم های قرمزش می چرخد و روی دختر می ماند. دختر می چسبد به دیوار. زن ها جیغ می کشند و چند مرد از پشتِ سر دست می اندازند و بازو و کتف جوان را می چسبند. دختر می خزد زیر میزِ میوه ها.
چک را بی خیال می شوم. بعداً هم می شود بیایم سراغش. این طوری داغ داغ دست به نقدتر است، اما کاری نمی شود کرد. از در بیرون می زنم و می پرم توی کوچه. مهسا تا من را می بیند، در ماشین را باز می کند و مرد راننده را از پشت فرمان برمی دارد و پرت می کند روی صندلی عقب. روی صندلی کنار راننده می نشینم و مهسا گاز می دهد.
می گویم: «بیخ پیدا کرده...»
آدامسش را از شیشه باز ماشین تف می کند بیرون: «تازه به دوران رسیده ها!»
برمی گردم و به صندلی عقب نگاه می کنم. راننده پوشال ـ پارچه ایِ بادیگاردمان از روی ساک سُر می خورد و پارچه کمرش چین می خورد.
***
مثل سربازی هستم که درست وسط میدان جنگ، توی بحبوحه تیر و شمشیر و نیزه، کلاهخودش را از سر بردارد، فقط به خاطر این که دیگر طاقت گرما و عرق سوز شدن گوش و گردنش را ندارد. خوردن یک تیر توی پیشانی یا شقیقه دردناک تر است، اما سرباز وقتی کلاهخود را برمی دارد، توی هوا می چرخاند و پرت می کند چند متر آن طرف تر، بدجور احساس راحتی می کند.
کامران را از سر برداشته ام، به خیال این که احساس راحتی کنم.
«آدم توی زندگی کارهایی می کنه که از خودش بعید می دونه.» این را یک روز زنی توی اتوبوس گفت.
کامران را از سر برداشته ام. سر و گوشم باد می خورد. راحت شده ام یا باید منتظر تیری باشم که درست از روبه رو به طرفم می آید و می خواهد صاف وسط دو ابرویم بنشیند؟ عرق سوز می شدم بهتر نبود؟ سوختنِ گوش و گردن...؟!
شاید به خاطر همین است که مدام خودم را می سوزانم. با قابلمه، با بخاری، با اتو... با سیب زمینی های پخته هنوز سردنشده. سیب زمینی ها را توی دستم تاب می دهم و پوستشان را می کنم. هنوز ازشان بخار بلند می شود و کف هر دو دستم را سرخ کرده. لگن قرمز تا گلو پر است از سیب زمینی های درشت پوست نگرفته. شبیه بیگاری است، کار با اعمال شاقه. زنجیر به پا ندارم، اما ساعت با چماق بالاسرم است. باید تا یک ساعت دیگر این الویه کوفتی را حاضر کنم و توی یخچال بچپانم، دوش بگیرم و کپه ام را بگذارم. بی خوابی کلافه ام کرده. سیب زمینی ها را داغ داغ رنده می کنم. فردا جشن تولد یکی از آن دختربچه های سرتقی است که از بس شکل جشن و پذیرایی را عوض کرده، هم خودش گه گیجه گرفته، هم پدر و مادرش و هم من. اول ماکارونی خواست، بعد ساندویچ ژامبون و آخرسر به الویه رضایت داد. اول چیپس و پفک خواست، بعد پاپ کورن و اسنک، دست آخر به همه این ها، چیپس و پفک و پاپ کورن و اسنک، رضایت داد! اول گفت برایش ارکستر بیاوریم، بعد خواست عمو و خاله های تلویزیونی بیایند و بعد رضایت داد که همان خالتور خوش قیافه و بدصدای جشن تولد دوستش بیاید، با ارگش.
مهسا قسم خورده تا پایان جشن دخترک را نیشگون بگیرد!
پنجره را باز می کنم و لگن سیب زمینی ها را روی درگاه می گذارم تا خنک شود؛ بخارش روی شیشه مه درست می کند. با نُک انگشت روی مه می نویسم: بادکنک، کاغذرنگی، فشفشه. می نویسم که یادم بماند صبح توی ساک بگذارمشان!
کامران را از سر برداشته ام. وقت رفتنش نه دعوا کردیم، نه همسایه ها را زابه راه کردیم و نه به هم بشقاب و کاسه پرت کردیم. کاملاً متشخص، فرهیخته و بافرهنگ یک روز صبح من رفتم بیرون تا او بیاید سر فرصت وسایلش را جمع کند و برود. یک چمدان خالی برایش گذاشته بودم روی تخت. قاب عکس سه نفری خودمان را هم گذاشتم روی پاتختی که جلوِ چشمش باشد تا وقتی لباس ها و حوله و مسواکش را برداشت، آخرسر قاب عکس را بردارد، با مکث کوتاهی نگاهش کند و بعد پشت و رو بگذارد توی چمدان و زیپش را بکشد. وقتی بعد یکی دو ساعت علافی توی پارک و پاساژ و خیابان برگشتم چمدان نبود، حوله و مسواک نبود و کمد لباس هایش بجز یکی دو زیرپیراهن که قبلاً توی ماشین لباسشویی از لباس های دانیال رنگ گرفته بود خالی بود. قاب عکس سر جایش بود، همان طور اُریب رو به تخت. دانیال بین ما بود و من و کامران دست هامان را انداخته بودیم پشتش.
***
دانیال از صبح که بیدار شده نحسی می کند. از دنده سگی اش بیدار شده. صبحانه اش را با اکراه می خورَد و نصف لقمه ای را که با زور توی دهانش می چپانم تف می کند بیرون. هوای سفر به سرش زده. دلش گردش و تفریح می خواهد. حق هم دارد.
دلش می خواهد یک امروز که مجبور نیست برود مهدکودک و چشمش به مربی بدخلقشان بیفتد برود کوه. حالی اش هم نمی شود که کوه رفتن وقت آزاد می خواهد و من فقط همین صبح تا ظهر را وقت دارم و بعدازظهر باید بروم سر کار.
کوه رفتن، آن هم بدون ماشین، یعنی انداختن کوله سنگین روی دوش و هِلک وهِلک با اتوبوس و تاکسی رفتن تا تجریش و درکه، یک دستت کیف و وسایل و یک دستت دست بچه ای که دارد گیج می زند و صد بار بین زمین و آسمان معلق می شود. کوه رفتن یعنی با روپوش و مقنعه ای که از فشار کوله و سربالایی کج و کوله و خاکی شده و گذشتن از کنار دخترپسرهایی که کیپ هم نشسته اند و بیخ گوش هم حرف می زنند.
می گویم: «مسافرت بازی بکنیم؟»
جیغ می کشد که یعنی خیلی خوب است و آره بکنیم.
می روم توی انباریِ پارکینگ، چادر و کوله و منقل را بیرون می کشم. گوشه هال چادر را باز می کنم؛ چادر کوچک چهارنفره ای که باز و جمع کردنش چندان دنگ و فنگ ندارد. هوای توی چادر خفه است. پنجره پارچه ای کوچک را باز می کنم و به پارچه بالایی سنجاق می کنم. از توی پنجره نگاه می کنم. دانیال زانوهایش را بغل کرده و پشت به من نشسته، این یعنی قهر است. کامران همیشه همین موقع قهر می کرد. توی دشت و کوه، همین که چادر را علم می کردیم، بهانه ای پیدا می کرد تا قهر کند. بهانه ای که زانوهایش را بغل بزند و پشت به چادر ساکت و اخمو بنشیند. حالا این بهانه هرچه می توانست باشد: کتری دودزده مخصوص سفرمان را جا گذاشته ایم، زغال ها نم برداشته اند، این جا که نشسته ایم به رودخانه دور است یا زیادی نزدیک است، بالاسرمان سایه درخت نیست یا هست و مگس هایی که دور میوه های درخت نشسته اند دلخورش کرده اند...
من از چادر بیرون می آمدم و عذرخواهانه به جای کتری و زغال و رودخانه و درخت و سایه و همه چیز شرمنده می شدم و ناز می خریدم. زغال های نم برداشته را کنار می گذاشتم و می رفتم پی جمع کردن چوب و شاخه های خشک. توی قهوه جوش به جای کتری آب می جوشاندم و چادر را خرکش می کردم آن طرف تر تا نزدیک رودخانه باشد یا نباشد، تا زیر درخت باشد یا نباشد.
دانیال لب هاش را جمع کرده. به نظرم درست نیست انگشت اشاره ام را بگیرم رو به بچه و با حرص بگویم که «عین بابات می مونی». اما راست راستی عین باباش می ماند.
از چادر بیرون می آیم. با نُک پا زیرانداز را شوت می کنم و می پرسم: «چی شده؟»
جواب نمی دهد. محکم تر می گویم: «گفتم چی شده؟»
با لب های بیرون داده و لحنی که انگار دارد لطف می کند حرف می زند می گوید: «منقلمونو کجا بذاریم؟»
خب، مشکل کمی هم نیست. راست راستی وسط فرش و توی اتاق که نمی شود منقل راه انداخت و زغال باد زد. سبد پیک نیک را می برم توی آشپزخانه: «تا من وسایل سفر رو جمع می کنم، تو یه فکری به حال منقل بکن.»
نه لحنم عذرخواهانه است و نه به جای منقل شرمنده ام. طوری حرفم را زده ام که یعنی مشکل هر دومان است و باید دوتایی حلش کنیم. انبر را برمی دارد و زغال ها را زیر و رو می کند. این یعنی دارد فکر می کند. چای کیسه ای را می گذارم توی سبد. می گوید: «توی تراس خوبه؟»
می گویم: «نه.»
طوری محکم می گویم که نپرسد چرا. نمی شود توضیح بدهم که توی تراس ِ روبه رو مردک رکابی پوش لوله قلیان را چسبانده به دهانش و تمام روز زل زده به در تراس های ساختمان های روبه رو، تا کی دری باز شود و زنی با سبد لباس در دست بیاید توی تراس یا مثلاً روفرشی بتکاند یا اصلاً دلش بخواهد بی روسری و یقه و بازوی لخت کمی هوا و آفتاب بخورد. بعد نیش باز مردک، پشت دود خاکستریِ روشن قلیان، گم و پیدا شود.
دوباره برمی گردد و زغال ها را زیر و رو می کند. سینه مرغ را روی تخته گوشت می گذارم و دراز و باریک برش می دهم. می شد همین ها را سر سیخ زد و توی فر گذاشت، اما این دیگر مسافرت بازی نمی شود. کسی با خودش فر خانه اش را نمی برد کوه و دشت و دریا. مجبوریم جایی منقلمان را علم کنیم که با عقل جور درنیاید. توی زندگی خیلی وقت ها مجبور می شوم کاری کنم که با عقل جور درنیاید.
«تو حموم خوبه؟»
معلوم است که خوب نیست. اما اگر این پیشنهادش را هم رد کنم، دیگر سرخورده می شود: «بزن قدش!»
می کوبد کف دستم و می دود که منقل را ببرد توی حمام. مهم نیست. فوقش هواکش را روشن می کنیم و بوی دود و جوجه کباب را پخش می کنیم توی تمام حمام ها و دستشویی های ساختمان تا هر کدام از اهالی ساختمان همزمان با زور زدن بوی خوش جوجه کباب را هم قورت بدهد. فوقش یک حمام شویی حسابی می افتد گردنم. مهم این است که مسافرت بازی مان باحال باشد. جلوِ چادر می نشینم و گوجه و خیار را از سبد درمی آورم. پارچ آب را می دهم دست دانیال و می گویم: «اینو از رودخونه پر کن بیار!»
دانیال پارچ را می گیرد و سرخوش و سرحال، انگار راست راستی روی قلوه سنگ های ریز و درشت کنار رودخانه راه برود، می رود کنار ظرفشویی و پارچ را پر می کند. برگشتنی، پارچ را دودستی می گیرد و به سقف خیره می شود: «بارون نگیره!»
سرم را طرف سقف می چرخانم و خنده ام را قورت می دهم: «آسمون که ابری هست. اما فکر نکنم...»
«شب تو چادر بخوابیم؟»
گردنش را می بوسم: «به شرطی که جیش نکنیم.»
می خندد: «جیش کردن فقط روی تخت کیف می ده.»
قلقلکش می دهم. ریسه می رود. فکر می کنم شاید کمی بزرگ تر که شد از من بخواهد توی مسافرت بازی هایمان مانتو و روسری بپوشم تا پسرهای لات آن ور رودخانه مرا دید نزنند.
توی حمام، منقلی می نشینیم و جوجه ها را باد می زنیم. دانیال می گوید: «یه چیزی بخونیم؟»
سیخ ها را برمی گردانم: «بخونیم.»
حمام را دود برداشته و زور هواکش بیشتر از این نمی رسد.
«چی بخونیم؟»
هرم گرما صورتم را می سوزاند. زغال ها را باد می زنم و به مرتاض های هندی فکر می کنم که روی همین زغال های داغ و سرخ راه می روند و ککشان هم نمی گزد.
می گویم: «آهویی دارم خوشگله...»
«نه.»
«چی بخونیم؟»
می گوید: «آواز...»
می زنم زیر آواز: «گل اومد... بهار اومد... می رم به صحرا... آ...» یک دستم را می گذارم کنار گوشم: «عاشق صحرایی ام بی نصیب و تنها...آ...»
دانیال دم می گیرد: «آ آ...»
یکی از سیخ ها را توی ظرف کره خالی می کنم.
در می زنند. کمرهامان را صاف می کنیم و به هم نگاه می کنیم: «کیه؟»
به دانیال می گویم از جایش تکان نخورد، از حمام بیرون می آیم و عرق سر و صورتم را خشک می کنم. دود خانه را برداشته. در حمام را کیپ می کنم.
همسایه بالایی جلوِ در است: «تو خونه شما هم دود جمع شده؟»
تند می گویم: «نه...»
به راه پله ها نگاه می کند و با هیجان می گوید: «یه جا آتیش گرفته انگار...»
دود مثل بچه ای شرور از بالاسر و کنارم بیرون می زند و می دود توی راهرو. انگار می خواهد دروغم را درآورد. می گویم: «حس کردم بوی دود می آدا!»
همسایه بالایی شانه بالا می اندازد. شوهرش از پشتش سرک می کشد و توی خانه را نگاه می کند.
می گویم: «خونه ما نیست.»
مرد می گوید: «تو حموم شما دود پر نشده؟»
«نه.»
«مطمئنید؟»
«بله.»
بوی سوختنی می آید. جوجه ها دارند جزغاله می شوند.
زن می گوید: «اما انگار بو از خونه شماس ها!»
می گویم: «از خونه ما نیست. به خانوم فرجی اینا سر زده ین؟ شاید بچه هاش تنها باشن، آتیش بسوزونن.»
زن سر بالا می اندازد. مرد می گوید که می شود برود توی حمامِ ما را نگاه کند؟
«نه.»
«نه؟»
زن می گوید: «می شه ما نگاه کنیم؟» خودش و من را می گوید.
«نه.»
زن و مرد به هم نگاه می کنند.
می گویم: «شما تشریف ببرین، خودم نگاه می کنم.»
مرد می گوید اگر می ترسم، او می تواند به جایم برود نگاه کند. آرام به پهلوی زن می زند و به من اشاره می کند. صدای ضربه هایی می آید که به در حمام می خورد.
می گویم: «خودم نگاه می کنم.» و در را می بندم.
می دوم سمت حمام و در را باز می کنم. دود غلیظی بیرون می زند. اول جوجه های جزغاله را می بینم و بعد دانیال را که کبود روی زمین افتاده. بغلش می کنم، می کشمش توی هال و می نالم: «جوجه می خواستیم چی کار؟ مامان فدات شه، جوجه واسه چی مون بود؟»
چطور عقلم نرسیده بود که این بچه مانده توی دود؟! چطور فکر کردم که می شود در حمام را کیپ کرد و بچه پنج ساله ای را گذاشت کنار یک منقل روشنِ زغال و جوجه. کامران راست می گفت که یک وقت هایی به هزار تا چیز همزمان فکر می کنم و یک وقت هایی به یک چیز درست فکر نمی کنم.
تمام پنجره ها را باز می کنم و به چشم خودم می بینم که دودِ ناکس راه می افتد و از پنجره ها بیرون می زند. دانیال به سرفه می افتد. برایش آب می آورم و دست خیسم را می کشم روی موها و پیشانی اش. باز سرفه می کند.
از جوجه ها تکه های سوخته و زغال شده ای مانده که وقتی رویشان آب می ریزم، چز صدا می دهند و زیر دود غلیظ گم و پیدا می شوند.
رنگ دانیال هنوز سرخ است، روی کاناپه می خوابانمش و چند قطره آب گرم می ریزم توی گلویش.
باز در می زنند. بدون این که در را باز کنم، داد می زنم: «بله؟»
دانیال افتاده به تک سرفه.
از پشت در صدای زنانه ای محکم می گوید: «دود از خونه شماست...!» لحنش مثل کسی است که بگوید: «مقاومت دیگه بسه خانوم، شما محاصره شده ین!»
جواب نمی دهم. دانیال سینه اش را صاف می کند و آرام می گوید: «کاش تن ماهی می خوردیم...»
روی موهای دودگرفته اش دست می کشم و می بوسمش: «حالا هم دیر نشده، مامان قربونت بره...»
بیرون صدای همسایه ها می آید. همان صدای زنانه می گوید که معلوم نیست کی را توی حمامم قایم کرده ام که هر کار کرده اند راهشان نداده ام بیایند حمامم را ببینند... صدای مردانه می گوید که من، یک زن تنها، هر غلطی ممکن است بکنم... صدای زنانه دیگری می گوید که اصلاً برای همین گند و کثافت کاری ها بوده که مَردم را از خانه بیرون کرده ام...
کنار دانیال دراز می کشم و با نُک انگشت دوده روی صورتش را پاک می کنم.
***
کامران ایمیل داده:

سلام. سه روزه از خونه بیرون نرفته م، این جا همه ش بارون می آد، یه زنی هست که هر روز برام نون تازه و سبزی و این جور چیزا می آره، اسمش هلنه، اسم ایرانی ش تورانه، هلن اسم این جایی شه، تو سوپرمارکت روبه روی آپارتمانم کار می کنه. دیروز، که دید حال و حوصله خوبی ندارم، اومد تو و یه کم غذا برام درست کرد، اصرار می کرد یه چیزی بخورم. بهش انعام ندادم، دوست داشتم ببینم برای پول این کارا رو کرده یا باز می آد سراغم...
دانیال رو ببوس... دارچین این جا مفت نمی ارزه، اصلاً بو نداره، چایی دارچین که خوردی یاد من هم بکن...
***

برای مامان گلی

نظرات کاربران درباره کتاب آینه تال

خیلی قشنگه ، از دست ندید
در 8 ماه پیش توسط