فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خون و نفت

کتاب خون و نفت
خاطرات يك شاهزاده ايرانی

نسخه الکترونیک کتاب خون و نفت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خون و نفت

کتاب حاضر خاطرات کسی است که از یکی از بزرگترین و پرنفوذترین خاندانهای حکومتگر ایران دوره قاجار و پهلوی برخاسته و در نتیجه خاطرات او با مهمترین حوادث این دوره تاریخی به هم آمیخته است. اهمیت این خاطرات به‌خاطر نگاهی است که نویسنده، با توجه به تخصص، تجربه، مقام و موقعیت اجتماعی و طبقاتی، و مسئولیتهای مهم اجرایی‌اش، بویژه در امور نفتی، از درون به نظام حاکم و روابط درونی و بیرونی آن داشته و صحنه‌ها و رخدادهایی را به تصویر کشیده که چه بسا از نگاه پژوهندگان و نگارندگان بیرونی تاریخ پنهان مانده است.

ادامه...

بخشی از کتاب خون و نفت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

این کتاب ترجمه Blood and Oil نوشته منوچهر فرمانفرمائیان است و طبعا دیدگاههای مطرح شده در آن نمی تواند نظر مترجم باشد.
در یک دیدگاه کلی، تاریخ روایت سرگذشت پیشینیان برای اندیشه ورزی و پندآموزی کنونیان و آیندگان است. اما هر روایت تاریخی بناچار با دیدگاهها و گرایشهای سیاسی و اجتماعی راوی آن درهم می آمیزد و چه بسا نویسنده برای اثبات دیدگاهها و مدعاهای خود، با رویدادها و نقش آفرینان آنها برخوردی گزینشی می کند و تنها آنچه را که به این اثبات مدد می رساند، مورد توجه و پیکاوی قرار می دهد، آن هم از زاویه ای که به مقصود او کمک کند.
حال هرچه برخورد آرمان شناختی (ایدئولوژیک) نویسنده در پویش و پژوهش تاریخی او بیشتر دخالت کند ـ بویژه اگر با انگیزه های منفعت جویانه سیاسی، جناحی و حزبی هم درآمیخته باشد ـ نتیجه کار او یکجانبه تر و از همخوانی با واقعیت فاصله دارتر خواهد بود.
تلاش برای برخورد بی طرفانه علمی و عینی با تاریخ پژوهشی و فاصله گرفتن از انگیزه های آرمان شناختی و سیاسی در تاریخ نگاری می تواند ما را به واقعیتهای تاریخی نزدیک کند. البته این به معنای نادیده گرفتن آرمان شناسی نویسنده نیست؛ که به هر حال هر انسانی، از آن جا که به زندگی فردی و اجتماعی خود می اندیشد و هدفها و آرمانهایی را پیش روی خویش می نهد، دارای نظام آرمانی و ارزشی خاص خود است. اما آنچه در تاریخ نگاری علمی مورد چشمداشت است این است که پژوهنده و نگارنده تاریخ واقعیتها را دستچین یا مخدوش نکند و امانتداری را شعار خویش سازد و به واقعیتهای تاریخی ـ به عنوان میراث مشترک بشری ـ همان طور که بوده، احترام بگذارد و دیدگاه و تحلیل خود را نیز ـ که به ناگزیر مبتنی بر آرمان شناسی نظری، سیاسی و اجتماعی اوست ـ در کنار آنها ارائه کند.
خاطره نویسی، از آن جا که نگرش و استنادی شخصی، تجربی و شهودی به تاریخ است، در آن پژوهش علمی تاریخ کمتر راه دارد و بناچار با دیدگاهها و انگیزه های طبقاتی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نویسنده آن درآمیزی بیشتری دارد، به طوری که می توان گفت خاطره نویسی نوعی تاریخ نگاری شخصی و جانبدارانه است که بیشتر با تجربه های مستقیم و غیرمستقیم نویسنده سروکار دارد. اما، به هر حال، خاطره نویسی نکات و ظرایفی را باز می نماید که در تاریخ نگاری و تاریخ پژوهشی دانشورانه کمتر یافت می شود و خود می تواند مایه و پایه ای برای تاریخ نگاری علمی به شمار آید.
کتاب حاضر خاطرات کسی است که از یکی از بزرگترین و پرنفوذترین خاندانهای حکومتگر ایران دوره قاجار و پهلوی برخاسته و در نتیجه خاطرات او با مهمترین حوادث این دوره تاریخی به هم آمیخته است. اهمیت این خاطرات به خاطر نگاهی است که نویسنده، با توجه به تخصص، تجربه، مقام و موقعیت اجتماعی و طبقاتی، و مسئولیتهای مهم اجرایی اش، بویژه در امور نفتی، از درون به نظام حاکم و روابط درونی و بیرونی آن داشته و صحنه ها و رخدادهایی را به تصویر کشیده که چه بسا از نگاه پژوهندگان و نگارندگان بیرونی تاریخ پنهان مانده است.
نویسنده خود اذعان دارد که کوشیده آنچه را که دیده، شنیده، یا استنباط کرده بنویسد و چون اسناد و مدارک گردآورده در دوران زندگی اش در ایران را از دست داده، خاطراتش را تنها به مدد حافظه اش به نگارش درآورده است.
البته نویسنده، که در خارج از کشور زندگی می کند، به برخی منابع خارجی دسترسی داشته و از آنها در نگارش خاطراتش سود جسته، اما با این حال بار اصلی کتاب بر دوش خاطرات او باقی مانده است و به همین علت، در موارد متعددی به اموری اشاره کرده که از آنها اطلاع دقیقی نداشته و لاجرم در دادن اطلاعات به خطا رفته است (که مترجم کوشیده پاره ای از آنها را در زیرنویس اصلاح کند).
با توجه به این که نویسنده این کتاب را برای غربیان به نگارش درآورده، کوشیده است به ارائه مطالبی که می تواند برای آنها جذابیت بیشتری داشته باشد، بپردازد.
شیوه نگارش کتاب جابه جا به داستان نویسی معاصر نزدیک می شود و همین به جذابیت آن برای خوانندگان عادی می افزاید.
نویسنده، در عین این که از پیشینه اشرافی خود دفاع می کند و دلبستگی خود را به آن نشان می دهد، سخنانش از شور و شوق میهن دوستی خالی نیست. همین امر، همراه با صداقتی که در تصویر رویدادها و بیان دیدگاههای خود نشان می دهد، خواننده را تحت تاثیر قرار می دهد و در سراسر کتاب با خود همراه می سازد، هر چند که خواننده با بسیاری از دیدگاهها و تحلیلهای او موافق نباشد و آنها را مغایر و حتی مقابل دیدگاهها و ارزشهای خود بشناسد.
* * *
در پایان این یادداشت، ذکر چند نکته ضروری است: نگارش لاتین نامهای خاص بیگانه با شماره گذاری در متن، در پایین هر صفحه آمده؛ شماره های داخل دو هلال () در متن مربوط به یادداشتها یا ارجاعات نویسنده است که در پایان کتاب آورده شده؛ و توضیحات مترجم با حرف ـ م. مشخص شده است.

درباره نویسندگان

شاهزاده منوچهر فرمانفرمائیان در سال ۱۲۹۶ در تهران متولد شد. او سیزدهمین فرزند یکی از بزرگان خاندان قاجار بود. در انگلستان، در دانشگاه بیرمنگام، در رشته مهندسی نفت تحصیل کرد. پس از بازگشت به ایران، بعد از جنگ جهانی دوم، مدیر کل اداره نفت، امتیازات و معادن شد. در سال ۱۳۳۷ مدیر فروش شرکت نفت ملی ایران گردید. در ضمن، عضو هیئت مدیره کنسرسیوم بین المللی نفت، که انحصار صادرات نفت ایران را به عهده داشت، نیز بود. او از امضاءکنندگان اصلی موافقتنامه قاهره در سال ۱۳۳۸ بود، که به تشکیل اوپک منجر شد. او نخستین سفیرکبیر ایران در ونزوئلا بود.
منوچهر فرمانفرمائیان به گردآوری فرش، سفالینه های قدیمی ایران و سفرنامه های ماجراجویان اروپایی در خاورمیانه، علاقه وافری داشت. او مهمان همیشگی دربار شاه و دوست خواهران و مشاوران شاه بود. او دو پسر و یک دختر دارد و در حال حاضر در کاراکاس، پایتخت ونزوئلا، زندگی می کند.
رخسان فرمانفرمائیان در شهر سالت لیک(۱) در استان یوتا(۲) [در ایالات متحده] به دنیا آمده، در هلند بزرگ شده و از دانشگاه پرینستون در رشته مطالعات خاورمیانه فارغ التحصیل گردیده است. او درست در بحبوحه انقلاب [امام]خمینی به ایران بازگشت. در دوران آشفتگی اوضاع، هفته نامه مستقل خبری ایرانیان(۳) را راه اندازی کرد. بعد به مسکو رفت و در آنجا در کسوت گزارشگر و عکاس مشغول کار شد و مطالبی درباره نشانه های اولیه انحطاط نظام کمونیستی در تایم(۴) و کریستین ساینس مانیتور(۵) به چاپ رسانید. در سال ۱۳۶۱ به ایالات متحده بازگشت و با یک رشته مجلات، از جمله اینترویو(۶)، ورکینگ وُمن(۷) و مک کالز(۸) به همکاری پرداخت. در سال ۱۳۷۱ به کاراکاس رفت تا تمام وقت خود را به کار بر روی خاطرات پدرش اختصاص دهد.
رخسان فرمانفرمائیان با شوهرش در سان گرونیمو ولی(۹) در مارین غربی(۱۰) در ایالت کالیفرنیا زندگی می کند. در حال حاضر، سردبیر هفته نامه پابلیشرز ویکلی(۱۱) در وست کوست(۱۲) است.





پیشگفتار

کاراکاس ۱۹۹۵ ( ۱۳۷۴ )

بعدازظهر از کارخانه به خانه برمی گردم و در ایوان می نشینم. با برگهای بزرگ گیاهان گرمسیری ام ور می روم و احساس آرامش می کنم. نسیم ملایمی همیشه می وزد. کاراکاس، در هوای گرگ و میش، تصویری از بهشت را نمایان می سازد.
کارخانه ام مایه غرور و افتخار من است. من همیشه ماشینها را دوست داشته ام. من که سالهایِ سال بر پالایشگاهای بزرگ نفت ایران نظارت داشتم، خیلی مایل بودم که خودم دست به کار شوم. اکنون چیپس سیب زمینی تولید می کنم. سروصدا و زوزه ماشینها در نظرم به زیبایی سمفونیهای موتسارت و بتهوون است. چیپسهای من از خط تولید مثل سکه های طلا بیرون می آید. بسته های آن در سراسر ونزوئلا پخش می شود. نشان خانوادگی من روی بسته ها چاپ شده: شیر ایرانی خندانی که شمشیری در دست دارد و خورشید از پشت یالش زیرچشمی نگاه می کند.
بازگشت به کاراکاس، برای من که زمانی در آنجا سفیر بودم، آسان نبود. یک همتای یونانی، که حالا در ایالات متحده سفیر است، زمانی می گفت: «مهمانیهای پُر زرق و برق شما پُر آوازه بود.» (شنیده های او در این باره دست دوم بود.) «پس از دوازده سال، مردم هنوز جلال و شکوه شما را به یاد دارند. با این حال، برمی گردید و متوجه می شوید بیشتر کسانی که می پنداشتید دوست شما هستند، چون برف در گرمای تموز بودند. همه جا همین طور است.» حق با اوست. این بازگشت به معنای مراجعت یک پس مانده بود. حتی دردناکتر از آن، من یک ایرانی بودم که پس از انقلاب اسلامی مراجعت کرده بود، و این به معنای آن بود که ترس و بی میلی را حتی در چشمهای نزدیکترین دوستانم ببینم. بدتر از همه کسانی بودند که فکر می کردند ممکن است من از آنها توقع یاری و مساعدتی داشته باشم. با بی تفاوتی می پرسیدند: «منوچهر، چطوری؟» و امیدوار بودند، بدون آن که مجبور شوند چکی برای من بنویسند، به گفتگویشان با من پایان دهند. می توانستم ترس را در چهره آنها ببینم، به منشی آنها چشمکی می زدم و به طرف در برمی گشتم و می گفتم: «از شما بهترم.»
با این حال، هربار که در فرودگاه کاراکاس از هواپیما پیاده می شوم، خم می شوم و زمین را می بوسم. این کشور برای من خوب بوده و زندگی تازه ای به من بخشیده است. یکی از صمیمیترین دوستانم در روزهای آرامش قبل از طوفان رئیس جمهور رافائل کالدرا(۱۳) بود. درست پس از رسیدن من، او رای نیاورد. با این حال من از او دعوت کردم که از ایران دیدن کند و به او گفتم اگر دولت هزینه سفرش را نپرداخت، من می پردازم. گفت: «خیلی عجیب است. از موقعی که از ریاست جمهوری کنار رفته ام، هیچ کس به دیدنم نیامده. حالا شما، آقای سفیر، نه تنها به دیدنم آمده اید، بلکه مرا به کشورتان دعوت می کنید.» او در ایران با شاه ملاقات کرد، زیباییهای شیراز و اصفهان را دید و از پالایشگاه نفت آبادان بازدید کرد. کالدرا این محبت مرا فراموش نکرد. هنگامی که داراییهایم را گرفتند و مجبور شدم از ایران فرار کنم و بدون تابعیت ماندم، کالدرا به من پیشنهاد کمک کرد تا تابعیت بگیرم. چه موهبتی! اعلام فهرست شهروندان جدید ونزوئلایی در روزنامه همیشه به ترتیب حروف الفبا منتشر می شد. آن روز اسم من در انتهای فهرست و در زیر حرف زد(Z) جای گرفته بود.
در اوت سال ۱۹۸۱ (مرداد ۱۳۶۰) به وطن جدیدم رسیدم. گرچه ونزوئلا پُرآب و جدید است و ایران خشک و باستانی، اما میان آن دو شباهت غریبی وجود دارد. بوی خاک پس از باران گاهی مرا وامی دارد که نَفَس عمیق بکشم، چون بوی بهارِ خیابانهای تهران را می دهد. در اینجا راهروهایی وجود دارد که نظیرش را در آنجا هم می شد دید، راهروهای ساختمانهای مسکونی طبقه متوسط که پس از افزایش جهشی بهای نفت ساخته شد، با همان آجرهای زردی که خرده های سنگ در آنها به چشم می خورد.
این تنها غم غربت نیست که مرا متوجه چنین چیزهایی می کند. هر دو کشور نفت خیزند و وارد مرحله توسعه سریع شده اند. پایتختهای هر دو کشور آکنده از دود و ترافیک سنگین و ساختمانهای بلند و زشت است. هیچ چیز دارای برنامه ریزی مناسب نیست و پول به هدر می رود. ونزوئلا نیز، با وجود داشتن مردم سالاری (دموکراسی) و نظام سرمایه داری مبتنی بر بازار آزاد، و دوستی و همسایگی با ایالات متحده زمزمه آینده را نمی شنود. در کاراکاس نیز مانند تهران کمبود آب وجود دارد، سیستم تلفنی ناکارآمد است و خدمات پستی آن شایان توجه نیست. مردم زبان به شکوه و شکایت می گشایند، اما در واقع اهمیتی نمی دهند. اکثر آنها هیچ گاه از یک نظام کارآمد، شناختی نداشته اند. مشکل اساسی مردمان جهان سوم آن است که برروی آنچه که دارند، بَد زندگی می کنند.
با این حال، نزدیکی به ایالات متحده و داشتن منابع طبیعی گسترده به ونزوئلا کمک کرده است تا با آمادگی بیشتری در مسیر جهانی گام بردارد. افتخارات تاریخی، آن را تحت تاثیر قرار نمی دهد و من این را موجب توانمندی و نوجویی می دانم. همه، کشور را تاراج می کنند و منافع را به خارج می فرستند. وقتی همه شرکتهای خارجی همین کار را می کنند، مردم احساس فریبخوردگی نمی کنند. ثروتمند شدن و کوچیدن به میامی آرزوی همگانی است. شاید بخندند، اما برای یک جهان سومی، این هدفی به مراتب دستیافتنی تر است تا خیالبافیهای شاه در مورد تبدیل شدن به پنجمین قدرت توسعه یافته جهان.
با این حال، ونزوئلا را از بدگمانی گریزی نیست. پایین خیابان، ایالات متحده سفارتخانه تازه ای ساخته است. بالای یک تپه را کاملاً مسطح کرده اند. ساختمان، مثل یک دژ نظامی سنگی به رنگ جگری، با بی پروایی آن بالا نشسته و گرداگردش زمین خالی و آسفالته ای است که آن را از همسایگان دوردستش جدا می کند. هر وقت چشمم به آن می افتد، دلم می گیرد. دیدن این ساختمان تک افتاده و سنگربندی شده، از دامنه های این کشور کوچک دموکراتیک و همسایه، در نظرم نشانه ای از رفتار ناشایسته است. چرا باید در سرزمین یک دوست دژ نظامی ساخت؟ پولی که صرف ساختن این بنا شده، ونزوئلاییها را شگفت زده کرده است. آنها احساس می کنند آمریکا به آنها اعتماد ندارد و آنها را از اطراف سفارتخانه خود دور ساخته است. این موضوع مرا به این سوال وامی دارد که آیا ایالات متحده از ناکامیهایش در ایران چیزی نیاموخته است؟
چند روز پیش، در سفارت فنلاند به شام دعوت داشتم. خانه، جایی است که زمانی به من تعلق داشت و درست در همان خیابانی واقع شده که اقامتگاه سفارت ما در آن قرار داشت و من، هنگامی که نماینده شاه و کشورم بودم، در آن زندگی می کردم. خانه را روی هوس خریده بودم و خدا را شُکر! وقتی در سال ۱۳۵۹، تنها با یک چمدان، از مرز ترکیه، از ایران خارج شدم، یکی از معدود داراییهایی که برایم مانده بود، همین خانه بود. سر راهم به سفارت فنلاند، از جلو اقامتگاه قدیمی، که پنج سال را در آن به خوشی گذرانده بودم، گذشتم. آن را پرسپولیس نام گذاشته بودم. حالا آن را امت می نامند، واژه ای عربی به جای «مردم». در مهمانی سالانه سفارت به مناسبت ۲۲ بهمن، سالروز انقلاب اسلامی، زنان را جدا می کنند و به طبقه بالا می فرستند. مشروبات الکلی تعارف نمی کنند. فضا معذب کننده است. تعجبی ندارد که عده کمی از جامعه دیپلماتها به این مهمانی می روند. اما من در تمام این سالها در این مهمانیها حضور یافته ام. محل بکلی به هم ریخته و بیشتر آن حالا به فضای اداری تبدیل شده، اما اتاق ناهارخوری باقی مانده است. سفیران همیشه جوانند و هیچ یک از زبانهای خارجی را بلد نیستند. ما با احتیاط به هم سلام می کنیم. در خانه آنها من هم، مثل هرکس دیگری، یک بیگانه هستم.
در سفارت فنلاند، هنگام باده نوشی، متوجه شدم زن بلندبالا و افسونگری به من چشم دوخته، که بعد معلوم شد همسر سفیر رومانی است.
او با اشاره به پیروزی شگفت انگیز رافائل کالدرا در انتخابات ریاست جمهوری، پس از بیست سال، گفت: «همه در انتظار چنین دولت جدیدی بودند. اما به نظر می آید وضع ونزوئلا روز به روز بدتر می شود.»
من به بحث سیاسی علاقه ای نداشتم. فکر می کردم کالدرا کارش را از پیش خواهد برد، هرچند که او نیز چون من برای چنین مسئولیتی خیلی پیر است. متوجه موقعیت شدم و جلو خودم را گرفتم. به او گفتم: «هر کشوری همان حکومتی را به دست می آورد که شایسته آن است.»
سپس اضافه کردم:
«ونزوئلا کشور متمدنی نیست، جنگل است. چه انتظاری داشتید؟»
او تکرار کرد: «متمدن نیست» و با اغواگری گفت: «نه مثل ایران.» از پافشاری اش خوشم نیامد.
من با تمسخر گفتم: «متمدن؟ ایران هیچ وقت متمدن نبود. شما اشتباه می کنید. البته ایران دارای فرهنگ است، اما متمدن نیست. یک کشور عقب مانده است. در زمان شاه هم عقب مانده بود.»
چشمهایش چنان گرد شد که می توانم بگویم از حرف من حیرت کرده بود. از این بابت خوشحالم. دوست دارم دیگران را حیرت زده کنم. این جوری گفتگو بهتر پیش می رود. همسر سفیر با سرعت تحسین برانگیزی خودش را جمع و جور کرد و پرسید: «پس شما چی؟ شما و بقیه نخبگان، شاعران، هنرمندان...»
خیلی کوتاه و مختصر گفتم: «آنها رفته اند. تازه آنها هم متمدن نبودند.» با جسارت دستم را زیر بازویش گذاشتم. «تماشای تلویزیون، پوشیدن جین آبی، نوشیدن کوکاکولا ـ اینها نشانه تجدد است، نه تمدن. عده کمی کتاب می خوانند یا به هنر علاقه مندند. ما سرمشق و مشوّق نبودیم. تحصیلات اروپایی ما تنها در سطح باقی ماند. به محض اینکه به ایران برگشتیم، تمام نما و جلوه اش از بین رفت. ما نظم و انضباط را به کشورمان نبردیم. ما، مثل شاهزادگان ایام قدیم، به سوی فساد و انحطاط رفتیم.»
پرسید: «چرا؟ اشکال کار در کجا بود؟»
تا این سوال را مطرح کرد، میزبان بازویش را گرفت و او را تا سر میز شام همراهی کرد. او از بالای شانه برهنه اش نگاهی طولانی به من انداخت. فرصتی بود تا به پیشخدمت اشاره کنم برایم یک اسکاچ بیاورد و پیش از آن که سر میز شام با او روبرو شوم، آن را بالا انداختم. اما آن روزها سپری شده اند. من هفتاد و هفت سال دارم. دیگر نیرو و توانی برایم باقی نمانده است. به ایران پشت کرده ام. سرانجام او را با زخمهایش رها ساخته ام.
اما براستی اشکال کار در کجا بود؟ از زمانی که ایران را ترک کردم، بارها این را از خود پرسیده ام. سالها از این سوال طفره رفتم. می دانستم که حرفهایم تنها تلخ و جگرسوز خواهد بود. از آن گذشته، فضولی مردم حالم را به هم می زد. نمی خواستند بدانند واقعا چه اتفاقی افتاده است. اگر از اشتباهاتی حرف می زدم که کشورهای خودشان در ایران مرتکب شدند، گوششان شنوا نبود. مایل بودند داستانهای وحشتناک و شایعه های پر رمز و رازی را بشنوند و به کمک آنها درباره چهره وحشت انگیز تعصب گرایی اسلامی فتوا صادر کنند. می خواستند از محکومیت بشنوند ـ و فقط محکومیت.
من امتناع کردم. غرور جلو زبانم را گرفت، و شرم. نیاز داشتم که، پیش از آن که بتوانم از ایران حرف بزنم، بنیادهای تازه را دسته بندی و ثبت کنم. بسیاری از دوستانم در جریان انقلاب کشته شده بودند. پس از انقلاب، دو تن از برادرانم هشت سال در زندان ماندند و من به خاطر حفظ جانشان به اجبار سکوت اختیار کردم. زمانی که آنها از بند آزاد شدند، رخدادها حتی از تجربه خود من در ایران پیشی گرفته بود: فداییان تازه ایران به عنوان مین جمع کن در جنگ با عراق عمل می کردند، هیاهوی «ایران ـ کونترا» رو به خاموشی نهاده، و سلمان رشدی تحت پیگرد بود. ایران، در هر عرصه ای، دنیا را شگفت زده و زخم خورده می ساخت. و با این حال، برخلاف عراق، هیچ گاه به همسایگانش تجاوز نمی کرد. برخلاف سوریه، انتخابات ریاست جمهوری و مجلس را برگزار می کرد. و برخلاف عربستان سعودی، به زنان اجازه کار و رانندگی می داد. با این همه، حتی فراتر از کوبا و لیبی در دنیا مطرود و منزوی گشته است.
افشای هر افراط کاری تازه ایران مرا بیمار می کند. اما من تنها ایران را سرزنش نمی کنم. من انگلستان و ایالات متحده را نیز ملامت می کنم. این افراط کاری فقط در همین یک مورد نیست. حتی در حال حاضر، همین افراط کاری را در ونزوئلای سهلگیر در حال رشد می بینم و نیز در آشوبهای خشونت آمیز در سومالی و مصر، در نگرش ملتهای ثروتمند آسیایی، که در برابر آنچه که تحمیل و فریب هنجارهای غربی در کنفرانس حقوق بشر در وین در سال ۱۹۹۳ ( ۱۳۷۲ ) می نامند، مانع تراشی می کنند. آن را هرچه مایلید بنامید: بیماری چاکر صفتی جهان سوم، نشانگان داود و جالوت(۱۴)، ناتوانی دیوانه کننده صاحبان قدرت در پندآموزی از اشتباهاتشان.
امروزه ایران در راس فهرست «ملتهای شرور و سرکش» واشنگتن قرار دارد. اما این آشی است که ابرقدرتها در پختن آن بیشترین نقش را داشته اند. ایران جایی است که معیار دوگانه سیاستهای بین المللی سرانجام در آن نتیجه محتوم خود را به بار آورد و این داستان ساده ای نیست.
من بیش از پنجاه سال است که ایران را زیر نظرداشته ام و شاهد گرفتاری اش در چنبره طوفانهای متعدد بوده ام. نخستین شاهی که زیر فشار بریتانیا سقوط کرد، نوه عموی من و آخرین شاه سلسله قاجار بود که ۱۴۰ سال بر ایران حکومت کرده بودند. او می خواست یک پادشاه مشروطه باشد. اما امپراتوری رو به زوال بریتانیا یک دیکتاتور می خواست. از نظر وزیران آن دولت، سروکار داشتن با یک نفر آسانتر بود تا با یک مجلس مستقل ـ سیاستی که آنها در سراسر خاورمیانه دنبال می کردند. درست پس از جنگ جهانی اول بود. نامزد برگزیده آنها رضاشاه بود، سرسلسله پهلوی و سربازی که سابقا برای پدرم کار می کرد.
از آن پس خانواده من، در داخل و خارج از قدرت، پیوسته مایه نگرانی حکومت بود. ما خاندانی اصیل و تحصیلکرده بودیم و گل سرسبد خواص را تشکیل می دادیم. ما حتی در ایران نامعمول بودیم. هیچ رویداد مهمی نبود که در پهنه این کشور رخ دهد و یکی از ما در صحنه آن حضور برجسته نداشته باشد. هفت تن از خویشاوندان یا عموزادگان نزدیکم در دورانهای مختلف در هیئت دولت حضور داشتند. برادرم خداداد مدتی رئیس بانک مرکزی بود. یکی از خواهرانم مدرسه کار اجتماعی را راه انداخت و برنامه تنظیم خانواده را در ایران معرفی کرد. خواهر دیگرم با رهبر حزب کمونیست ازدواج کرد. چهار تن از برادرانم بانکهایی را تاسیس کردند که در میان آنها بانک تهران، بزرگترین بانک خصوصی در کشور بود. دو تن از برادرانم از امرای ارتش بودند. برادرم عزیز بزرگترین شرکت ساختمانی خاورمیانه را تاسیس کرد. فرودگاه و کاخ نیاوران شاه را او ساخت. تعداد ما آن قدر زیاد بود که در مهمانیها، مقامهای بلندپایه خارجی آن قدر به دفعات نام ما را می شنیدند که به اشتباه خیال می کردند این نام نوعی اظهار لطف است و به هنگام معرفی خود و دست دادن، خودشان می گفتند: فرمانفرمائیان.
ما آن را سرگرم کننده به حساب می آوردیم. ما به نام فرمانفرمائیان به عنوان نامی جادویی عادت کرده بودیم. یک بار که به پاکستان سفر کرده بودم، مردی تعدادی مجسمه کوچک یونانی ـ بودایی را به قیمت مناسب به من عرضه کرد. او پول نقد می خواست، اما من نداشتم. نامم را پرسید. وقتی گفتم، نیشش باز شد و گفت: «این نام را می شناسم. من به شما وام می دهم.» آن روز پنجهزار شیلینگ به من قرض داد.
گرچه مواقعی بود که ما، خالص و بی ریا، به خانواده سلطنتی نزدیک بودیم، اما مناسبات ما با پهلوی ها همیشه زیر سوال بود. آنها به دلایلی، هیچ گاه از بدگمانی دست نکشیدند. سه بار ما را به تهدید تاج و تخت متهم کردند و هربار تنها با پادرمیانی خارجیان، دست از پیگرد برداشتند. ما تجسم چهره ای از ایران بودیم که آنها هیچ گاه نمی توانستند از عهده اش برآیند: رشته ظریف وفاداری میان ارباب و رعیت، و ارباب و عشیره.
چرا من کنشهای امروز ایران را درک می کنم؟ زیرا زیر و بم آن را می شناسم. می توانم بگویم به چه علت دشمنی اش نسبت به غرب از هر کشور دیگری در دنیا بیشتر است. من شاهد رشد این دشمنی، مثل گندمی در مزرعه خودم، بوده ام. من مردانی را دیده ام که آن را کاشته اند: کلنلهای شلاق به دست انگلیسی و روحیات استعماری ای که با کشتی از هندوستان وارد شد؛ آمریکایی های تازه وارد برنامه اصل چهار، که هرگز در این سرزمین کار نکرده بودند و با بهترین نیتها به دهقانان توصیه می کردند شیوه کار یکهزارساله خود را تغییر دهند و محصول خود را به شیوه پیشنهادی آنها انبار کنند. وقتی روستاییان را مثل گاو می زدند و محصولشان را از بین می بردند، وقتی روستاییان می دیدند سربازان انگلیسی و آمریکایی زنانشان را می گیرند و به بهانه حمایت از آنها در مقابل کمونیسم، سرزمینشان را زیر پا می گذارند ـ آیا جای تعجب است که آنها احساس کنند فریب خورده و مورد سوءاستفاده قرار گرفته اند و بر دیوارهای گِلی دهکده شان بنویسند «یانکی به خانه ات برگرد»؟
برای ایرانی معمولی، واژه های «دموکراسی» و «حقوق بشر» به معنای قحطی، فقر و فساد بیشتر است. آنها می پرسند چرا پرزیدنت جیمی کارتر به شاه گفت وضع حقوق بشر را در ایران بهبود بخشد، در حالی که یک کلمه به انگلستان درباره خروج از جبل الطارق نگفت؟ چرا ایالات متحده هیچ گاه در مورد آزادی زنان به عربستان سعودی چیزی نگفت؟ دموکراسی، برخلاف خواست ساده کمونیسم که به فقیران می گفت ثروتمندان را بکشند و زمینها را تصاحب کنند، هرگز نتوانست در جاهایی مثل ایران هواداران چندانی به دست آورد. با این حال، در تمام زندگی ام شاهد تظاهر خودانگیخته عمومی به دموکراسی بوده ام. دموکراسی یک مجموعه بسیار پیچیده است، که به سیاستمداران حرفه ای و رسانه های همگانی سازمان یافته نیازمند است.
همه آنچه که اکنون در ایران روی می دهد، قبلاً نیز اتفاق افتاده بود. من دوسه بار شاهد آن بودم ـ جدایی خشونت آمیز از یک ابرقدرت، هراس زندگی بر پایه حاکمیت ملی، ناامیدی ویرانگر. هنگامی که عموزاده من، محمد مصدق، در سالهای سی، نفت را ملی کرد و شاه را از ایران فراری داد، تمام اقداماتش، مثل کارهای آیت الله خمینی، نادرست و ارتجاعی قلمداد شد. در آن هنگام نیز ایران، مثل امروز، منزوی شد. مخالفان با تهدید به قتل یا، از آن بدتر، اتهام رایج ساخت و پاخت با دولت بریتانیا، ساکت شدند. بسیاری در لندن و واشنگتن گمان می کردند مصدق دیوانه است، که نبود. او می کوشید به ایران خدمت کند. مردم هم او را دوست داشتند. او صداقت و صمیمیتی را از خود نشان داد که شاه هیچ گاه به آن دست نیافت. او بریتانیا را برای همیشه از حوزه های نفتی بیرون راند، اما در سایر موارد شکست خورد.
در ایران زخمها هنوز التیام نیافته است. در کشوری که رومیان را در قرن سوم شکست داد و والرین، امپراتورشان، را اسیر کرد، در کشوری که تعریف جدیدی از اسلام عربها ارائه داد و آن را از آنِ خود کرد، هیچ کاری بدون خلوص نیت انجام نمی شود. با این حال، در واشنگتن، لندن و سازمان ملل صورت مسئله را به دست فراموشی سپرده اند. اما رخدادها ادامه یافته است. برای اکثر آمریکایی ها، عصر خمینی چنان عجیب و نامانوس است که تفسیر و توضیح آن را ناممکن می دانند. آنها توجه ندارند که این عصر، تازه ترین فصل یک تاریخ طولانی است. برخی از آنها حتی فرق بین «پرسیا» [پارس] و پرو را نمی دانند. چندی پیش در هواپیما مردی که کنارم نشسته بود، گفت: «شما اهل پرسیا هستید؟ همسایه کلمبیاست، درست است؟» من با سر تصدیق کردم و او را به حال خودش گذاشتم.
آیا می خواهم بگویم که ایرانیان مسئول اعمال خودشان نیستند؟ هیچ وقت چنین چیزی نمی گویم. ما بزرگترین قربانیانِ خودمان هستیم. مسئله بر سر دیدگاههاست. غربیها هیچ گاه از دیدگاه ایرانیان به مسئله نگاه نکرده اند. ارائه نقل قول از روزنامه های ایرانی در تایمزهای نیویورک و لندن هیچ گاه موضوع را روشن نمی کند. اگر این طور بود، شما اطلاع بیشتری کسب می کردید. مثلاً می فهمیدید که داستان نفت سرِ درازی دارد، برای ما هم ثروت است و هم مایه عذاب. می فهمیدید که هزاران تُن از آن را دزدیدند، نابود کردند، یا بر سر آن جنگیدند. می فهمیدید که بسیاری به خاطر آن به نحو مرموزی جان باختند و میلیونها دلار از دست رفت. موقعی که من رئیس اداره امتیازات بودم، همه حسابها در پرونده من در وزارت دارایی موجود بود. بعدها که عضو هیئت مدیره شرکت ملی نفت ایران شدم، اعداد و ارقام را به سایر کشورهای تولید کننده نفت نشان دادم. آنها وحشتزده شدند. به همین دلیل است که امضای من در بالای پیشنویسی بود که به سازمان کشورهای صادر کننده نفت (اوپک) موجودیت بخشید. این یک سند دولتی است. یادداشتها و ارقام در بایگانی ملی بریتانیا موجود است. امروزه تنها کسانی که آنها را می خوانند، دانشجویان ایرانی خشمگین و مردمی هستند که مثل من گذشته را می کاوند.
هر از چند گاهی فرزندانم از من می پرسند کدام داراییهای ما هنوز در ایران باقی مانده است. آنها امیدوارند زمانی برگردند و آنچه را که حقا به آنها تعلق دارد، مطالبه کنند. می دانم ارثیه آنها را ضبط کرده اند. آنها احساس بی ریشگی می کنند، خلائی را در زندگیشان حس می کنند که ونزوئلا آن را برای من پُر کرده، اما برای آنها نه. با این حال نمی توانم خودم را وادار کنم که بنشینم و برای آنها فهرستی تهیه کنم. این کار کاملاً بی معنا به نظر می رسد. برادر بزرگترم هنوز در تهران در خانه تابستانی قدیمی پدرم زندگی می کند. پنجاه سال است که این خانه به او تعلق دارد. با این حال، جرئت نمی کند راحت برای یک استراحت کوتاه مدت آنجا را ترک کند.
اما یک کشور شبیه یک زن است ـ هر قدر هم که زشت باشد، دارای زوایای دلفریب و دوستداشتنی است. به همین دلیل است که من دارم این گزارش را می نویسم. سالها پیش، یکی از مشاوران دیرینم در لندن به من گفت: «ایرانی ها خاطرات نمی نویسند. آنها مثل انگلیسی ها نیستند که ماجراجویان و سفیرانشان کتابهای بسیاری برای مطالعه هموطنانشان نوشته اند.» از آن لحظه به بعد، تصمیم گرفتم پیشینه ای فراهم آورم. در تمام طول زندگی ام به جمع آوری پرونده ها پرداختم. از آنجا که آنها در جریان انقلاب یکمرتبه از دست رفت، تنها خاطراتم برایم باقی ماند، که در آن هنگام به نحو اسفباری کمرنگ و کم مایه بود. من یک مهندسم. به ثبت اظهاراتم عادت دارم. این وجه غربیِ من است که به واسطه تربیت خاص انگلیسی ام در من راه یافته است. وجه شرقی ام مرا به داستانسرایی می کشاند. آفتاب که غروب می کند، از ایوان به داخل اتاق می روم تا با دخترم گفتگو کنم. ما با هم واژه های مناسب را پیدا می کنیم. این نیز نوعی مکاشفه بوده است. در سرشت من نیست که با زنی چنین گفتگویی انجام دهم. من مردی هستم که تنها زندگی می کند و تنها می اندیشد. با این حال، از آنجا که شب به شب سرگذشت کشورم در این گفتگوها باز شده، ما با هم دوست شده ایم. اگر نمی توانم خاک کشورش را به او بدهم، لااقل توانسته ام او را در دنیای گمشده در ذهنم شریک سازم.
او از من می خواهد نکته ای را به شما تذکر دهم. قصه ها همه واقعی است، اما شبیه کاله دوسکوپ(۱۵) (اَشکال نما) است: به هر طرف که آن را بگردانی، مجموعه تصویریِ متفاوتی را می بینی.
داستانی را برایتان تعریف کنم، این داستان مربوط به یکی از دوستان من است که مالک ملکی در منطقه غرب کرمانشاه، درست آن طرف تپه ای در نزدیکی ملک ما، بود. زمستان بود و او سرمازده و تنها جلو آتش نشسته بود. غروب بود که خدمتکارش خبر داد شاعر مسافری دَم در است.
مالک از پیدا شدن مصاحبی شادمان شد و گفت: «بگو بیاید تو.» دستور داد چای گرم و شیرینی بیاورند و میهمان که وارد شد، به او تعارف کرد که روی تشک در کنار او بنشیند.
چون شاعر با اشعار نغزش مجلس را گرم کرده بود، شب خیلی زود سپری شد. شب که به آخر رسید، شاعر برخاست، کرنش کرد و قصیده آخرش را در وصف مالک سرود و در تمجید خردمندی و بزرگواری او سخن به گزاف گفت و سخاوت و جوانمردی او را بسیار ستود.
مالک تحت تاثیر قرار گرفت و گفت: «به پاس این کلمات شیرین، وقتی کشتزارهایم را درو کردم، به ارزش یک هکتار گندم بهاره، طلا به تو پاداش خواهم داد.»
حالا نوبت شاعر بود که تحت تاثیر قرار بگیرد. به زانو افتاد و جامه مالک را بوسید. آن شب هر دو گرمای شادی را در وجودشان حس کردند.
در اواخر تیرماه، شاعر به مزرعه بازگشت. توی جاده که راه می رفت، خودش را گرفته بود، چون می دانست بزودی مرد ثروتمندی خواهد شد. به در قلعه که رسید، با صدای بلند درخواست کرد که مالک را ببیند.
وقتی چشمش به مالک افتاد، خودش را به زمین انداخت و اعلام کرد: «برای وصول طلای معادل یک هکتار گندم بهاره آمده ام. آن شب سرد را به یاد دارید که ساعتها در کنار هم شعر خواندیم؟»
مالک مدتی متحیر به او نگاه کرد. بعد پیشانی اش صاف شد و گفت: «درست است، یادم هست، چه شب سردی بود. اما گفتی برای چه برگشتی؟»
شاعر پاسخ داد: «برای وصول طلایی که آن شب به من وعده دادید، قربان.»
مالک گفت: «اوه، اما آن وقت زمستان بود و حالا بهار است. شاعر عزیز، برخیز و به راه خودت برو. آن شب تو چیزی گفتی که مرا خوش آمد، من نیز چیزی گفتم که تو را خوش آید. با اینکه تو به آن جملات زیبا و پُر آب و رنگی که به من گفتی واقعا باور نداشتی، اما من آن شب راستی راستی با احساس خوبی به رختخواب رفتم. و من هم، از آنجا که مالکم و نه شاعر، وعده یک خرمن گندم دادم، با این امید که تو هم به آن همه طلا فکر کنی و خوابهای خوش ببینی.»

این کتاب ترجمه ای است از:
Blood and Oil
Memoirs of a Persian Prince
Manucher Farmanfarmaian and Roxane Farmanfarmaian
Random House
New York, 1997

یادداشت ناشر

در پی انتشار کتاب «خون و نفت» خوانندگان بسیاری ضمن تماس تلفنی یا به وسیله نامه امتنان خود را از گزینش این کتاب برای ترجمه، و نیز سلاست ترجمه و نحوه حروفچینی و چاپ و صحافی آن ابراز کرده اند. برخی خوانندگان نیز بنابه آشنایی که با موضوع های مطرح شده داشته اند، یا به سبب خویشاوندی با مولف، نکاتی چند را متذکر شده اند. برخی از این نکات به قرار زیر است:
ـ آقای دکتر سید محمود کاشانی (فرزند آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی) در دورنگاری که ارسال کرده اند پس از نقل جمله ای از کتاب («کاشانی ادعا می کرد که اراده خداوند بر این قرار گرفته که ایران یک کشور بنیادگرا شود و بر اساس تعالیم مذهبی سامان یابد.» ص. ۳۳۷) چنین نوشته اند: «هر چند آیت الله کاشانی بر تعالیم مذهبی در هدایت و رهبری مبارزات و در تمامی دوران زندگی خود اصرار داشتند ولی انتقاد اصلی آیت الله کاشانی نسبت به سیاست های داخلی دکتر مصدق مربوط به گرفتن اختیارات قانونگذاری و زیر پا گذاردن اصل تفکیک قوا از سوی مصدق و سپس اصرار وی بر منحل ساختن مجلس شورای ملی (دوره هفدهم) برخلاف قانون اساسی بود. اسناد به جای مانده از دوران نهضت ملی نشان نمی دهند که آیت الله کاشانی خواستار اجرای روش های بنیادگرایانه شده باشند.»
ـ آقای مهندس محمدرضا داهی، کارشناس امور کشاورزی و برنامه اصلاحات ارضی، متذکر شده اند که توضیح مولف در باره نحوه تعیین قیمت زمین (ص ۴۳۰) چندان دقیق نیست و شیوه اجرایی چنین بوده است: «قیمت ملک بر اساس مالیات قطعی شده تا تاریخ ۱۹ /۱۰ /۱۳۴۰ تعیین می شد. به این نحو که این مالیات را در ضریبی که بر حسب هر منطقه بین ۱۰۰ و ۱۸۰ متغیر بود، ضرب می کردند.»
ـ آقای مهندس داهی همچنین تذکر داده اند که اسکندر فیروز رئیس سازمان محیط زیست بوده است، نه معاون این سازمان (ص ۵۲۹).
ـ یکی از اقوام نویسندگان متذکر شده اند که در صفحات ۴۶۳ و ۵۰۹ نام غفار فرمانفرمائیان به اشتباه جعفر فرمانفرمائیان چاپ شده است.
در خاتمه از همه کسانی که نقطه نظرات انتقادی و یا تشویقی خود را با ما در میان گذاشته اند، سپاسگزاری می کنیم.

انتشارات ققنوس

نظرات کاربران درباره کتاب خون و نفت

کتابی بسیار خوب که واقعیتهایی از کودتا ۱۳۳۲ و انقلاب سفید و ملی کردن صنعت نفت رو براتون ترسیم میکنه .توصیه میکنم حتما بخونید..
در 9 ماه پیش توسط 09125932254 عبدی
این کتاب فوقالعاده است و به همه علاقمندان به تاریخ معاصر ایران خوندنشو توصیه میکنم
در 12 ماه پیش توسط محمد رضایی
حقایق زیادی درآن نوشته شده
در 1 ماه پیش توسط عباسعلی حدادی پارسا