فیدیبو نماینده قانونی نشر ورجاوند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صورتک

کتاب صورتک

نسخه الکترونیک کتاب صورتک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب صورتک

مخمل چشم‌هایت بیکرانۀ زلال لبخندت و موسیقیِ سرشارِ نگاهت را می‌پرستم. ورودت را در برهوت لحظه‌های بی‌ثمر، حضورت را در گودالی فاقد ادراک، پذیرا می‌شوم ـ ای زندگی تو را به شیوه خویش سپری می‌کنم و بدعت می‌نهم طی طریق را، راه ِ تو را ـ و در آن ـ عاشقی واقعی خواهم بود

ادامه...
  • ناشر نشر ورجاوند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب صورتک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

هر انسانی باید به خودی خود به عنوان هدف غائی مورد احترام باشد و استفاده از او به عنوان ابزار صِرف هدفی بیرونی، جنایتی است علیه عزت و منزلت او.

کانت ۱۸۰۴ـ۱۷۲۴ (آلمان)



زیبای من

مخمل چشم هایت
بیکرانه زلال لبخندت
و موسیقیِ سرشارِ نگاهت را
می پرستم.
ورودت را
در برهوت لحظه های بی ثمر،
حضورت را
در گودالی فاقد ادراک،
پذیرا می شوم ـ ای زندگی
تو را
به شیوه خویش سپری می کنم
و بدعت می نهم طی طریق را،
راه ِ تو را ـ
و در آن ـ
عاشقی واقعی خواهم بود

My Beauty

I worship
your silken eyes
and your brimming smile
and the deep music of your look.
I welcome your arrival
in the wilderness of useless moments
and an abyss void of sensation.
Oh life,
I welcome you.
I spend you
the way I prefer
and chose a new method to cross your path
and I shall be a real lover in that path

ربات

ربات به انسان گفت:
من از آهن ام و تو از خون و استخوان
انسان گفت:
تو ارجهی ـ با صلابت و محکم،
و من آسیب پذیر و نرم
ربات در جوابِ نهایی گفت:
تو دنبال سرشتِ خویشتنی
من فرمانِ این و آن می برم
و لحظه به لحظه سرد و سردتر می شوم.
تو قائم به ذاتی.
با اینمه:
قلب ات را خون چکان ـ
به نیش خواهم کشید،
و نو چه هایم ـ
بر تو فزونی خواهند گرفت

Robot

The robot said to man,
“I’m made of iron and you’re made of blood and bones.”
Man said,
“You are superior; you are strong and hardy,
but I’m fragile and soft.”
In its final answer the robot said,
“You follow your instinct,
but I obey the people’s orders
and gradually grew cold and colder.
You follow your instinct.
Nevertheless
I will bite your heart and will make it bleed
and my children
will be more numerous than yours

ملال

روزگار حوصله اش سر رفته بود
تکرار ـ روزمرگی ـ ملال
داخل کفش اش چراغ روشن کرد
ملال حل نشد ـ مویش را تا نوک پاها بلند کرد
علاج نشد
اسیرِ جسمِ خویش گشت...
حرمتِ برگ(۱) را شکست
باز هم...
ملال همیشه آن جا بود
و در فکر روزگار پرسشی!!
به شکل عصا (؟)
که نقطه ای هم در پای خویش داشت.

Boredom

The world had lost its patience
from repetition, gradual decline and boredom.
He kindled a lamp inside his shoe;
The boredom didn’t go away.
He let his hair grow long up to his feet;
his boredom was not cured.
He became a slave of his body;
He abused the dignity of the leaf (۲) ;
still
boredom lingered in his heart…
and the world had a question in its mind,
in the shape of a cane?
with a dot under it

به زن

از زهدان مادرش،
عجولانه به بیرون پرت شد
هشیار ـ
که بر بدن مرد زندگی نکند
یک لقمه قوتِ لایموت ـ همراه توکل
آنگاه ـ شکوفه ها در دلش جوانه زدند
و «من» را،
با خارهای خویش جویدند
سفری تماشایی.
اکنون ـ
سیبی رسیده به خاک می افتد.

To woman

She jumped out of her mother’s womb
hastily and careful
not to live on man’s body.
she longed for a peace of bread and prayer,
then blossoms budded in her heart and devoured ‘me’
with her thorns.
It was an interesting journey.
Now the ripe apple will fall down from the tree

بی سواد

مادرم ـ
که زنی بود مثل زن های روزگار.
سواد نداشت
هر صبح دارایی اش یک سکه بود
که از پدرم می گرفت
و بعد ـ
سکه ها را برای بچه های یتیم
نخودچی کشمش می خرید
و سهم آن ها را به من نمی داد.

Illiterate

My mother,
who was a woman like other women,
was illiterate.
Every morning she got a penny from my father –
then she spent the penny to buy nuts and raisins for orphaned children.
and wouldn’t give me the orphans’ share

خدا

برکه گفت:
ماه را می شناسم
رودخانه گفت:
من هم
دریا گفت:
چهره او را هر شب درون خویش می بینم
اقیانوس:
به شیوه خویش ماه را می شناسم
باران گفت:
راست می گویید ـ که من بر شما همه،
یکسان که نه،
در خور وسعت تان می بارم.

God

The brook said,
“I know the moon.”
The river said,
“I also know her.”
The sea said,
“I see her face every evening inside me.”
The ocean said, “I know the moon by my own method”.
The rain said, “You are right. I pour on all of you;
but not in an equal size.
I pour on you according to your expanse and capacity.”

نظرات کاربران درباره کتاب صورتک