فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بابابزرگ سبیل موکتی

کتاب بابابزرگ سبیل موکتی

نسخه الکترونیک کتاب بابابزرگ سبیل موکتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بابابزرگ سبیل موکتی

من در این داستان همه‌چیز را ننوشته‌ام. اولش خاله شهرزاد گفت بنویس. من گفتم: «من نوشتن بلد نیستم. چه‌جوری باید بنویسم؟» خاله گفت: «همین‌جوری که می‌خواهی یک چیزی را برای بقیه تعریف کنی!» اگر می‌خواهید بدانید خاله کیست، باید صبر کنید. داستان را که بخوانید خاله خودش می‌آید توی داستان. من فقط چیزهایی را نوشته‌ام که درباره‌ی سبیل بابابزرگ است. یک جاهایی را دلم نمی‌خواست بنویسم. خاله شهرزاد گفت: «بنویسی بهتر است.» من هم نوشتم.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.02 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بابابزرگ سبیل موکتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





فصل اول

مگه سبیل شما نونوایی داره؟

یک روز یک آقا و یک خانم به خانه ی بابابزرگ آمدند. آن ها از تلویزیون آمده بودند. آن ها با خودشان یک دوربین فیلم برداری آورده بودند. می خواستند از پدربزرگم فیلم بگیرند. آن ها می خواستند فیلم پدر بزرگم را از تلویزیون نشان بدهند.
اولش خانم فیلم بردار گفت: «اگر شما اجازه بدهید ما از سبیل های تان فیلم بگیریم، مردم خیلی خوش شان می آید!»
بابابزرگ سرش را تکان داد. وقتی بابابزرگ سرش را تکان می دهد، یعنی می گوید نه!
آقای فیلم بردار منظور بابابزرگ را نفهمید. آقای فیلم بردار به بابابزرگم گفت: «اگر ما از سبیل های شما فیلم بگیریم، شما خیلی معروف می شوید!»
بابابزرگم، هم سرش را تکان داد، هم گفت: «نه!»
خانم فیلم بردار گفت: «ما به شما پول می دهیم!»
بابابزرگم سرش را تندتند تکان داد. وقتی بابابزرگم سرش را تندتند تکان می دهد، یعنی عصبانی شده. بابابزرگم عصبانی شد، ولی آقا و خانم فیلم بردار نفهمیدند!
آقای فیلم بردار گفت: «پولِ خوب می دهیم!»
بابابزرگم سرش را تندتندتر تکان داد. هم گفت: «من خوشم نمی آید نانِ سبیلم را بخورم!»
من از حرف بابابزرگم خنده ام گرفت. من گفتم: «بابابزرگ مگه سبیل شما نونوایی داره؟»
بعدش بابابزرگم خندید.
بعدش خانم فیلم بردار گفت: «اولاً که سبیل نه و سبیل های شما، بعدش هم بله که نانوایی دارد!»
آقای فیلم بردار گفت: «چه نانوایی خوبی هم دارد!»
بابابزرگم به خانم و آقای فیلم بردار نگاه هم نکرد. بابابزرگ به من گفت: «یعنی دوست ندارم که سبیلم را نشان مردم بدهم و پول بگیرم!»
من گفتم: «چرا؟»
بابابزرگم گفت: «سبیل که برای نمایش نیست!»
من گفتم: «بابابزرگ، پس سبیل به چه دردی می خوره؟»
اولش بابابزرگم به سبیلش دست کشید. کمی ساکت شد. بعدش فکر کرد. خندید. گفت: «وقتی خودت بزرگ شدی و سبیل درآوردی، می فهمی !»
خانم فیلم بردار به من نگاه کرد. بعدش از من پرسید: «از سبیل های بابابزرگت خوشت می آد؟»
من گفتم: «خیلی! همه ی بچه ها از سبیل بابابزرگم خوش شون می آد!»
خانم فیلم بردار گفت: «دیدید که عرض کردم همه ی مردم خوش شان می آید؟»
آقای فیلم بردار به خانم فیلم بردار نگاه کرد. بعدش گفت: «حواست هست که ما برنامه کودک نمی سازیم؟ اسم برنامه جهت اطلاع شما این است: «دیدنی های عجیب در سرزمین غریب»
بابابزرگم به آقای فیلم بردار نگاه کرد. بعدش از آقای فیلم بردار پرسید: «این برنامه چه ساعتی پخش می شه؟»
خانم فیلم بردار گفت: «یازده و نیم پخش می شه. قبل و بعدش هم نیم ساعت آگهی داریم.»
آقای فیلم بردار گفت: «کل برنامه پنج دقیقه است که اگر اجازه بفرمایید فقط روی سبیل شما می چرخد!»
بابابزرگم گفت: «آن موقع بچه ها خوابند، نمی خوام بچرخد!»
آقای فیلم بردار گفت: «عرض کردیم که برنامه قرار نیست برای کودکان باشد!»
بابابزرگم گفت: «من به شرطی اجازه می دهم از سبیلم فیلم بگیرید که برای کودکان پخش کنید. از ساعت پنج بعدازظهر تا هر وقت که بچه ها دوست داشتند. قبل و بعدش هم آگهی پخش نکنید!»
آقای فیلم بردار گفت: «آخه چرا بچه ها؟»
بابابزرگم گفت: «چون بچه ها از سبیلم خوش شان می آید. پول هم نمی خواهم!»
آقای فیلم بردار به بابابزرگم گفت: «آخه...»
خانم فیلم بردار حرفِ آقای فیلم بردار را قطع کرد بعدش گفت: «اجازه بدهید!»
تلفن همراهش را برداشت. به یکی زنگ زد. یک عالمه حرف زد. هی از این گوشه حیاط رفت به آن گوشه ی حیاط، بعدش هی برگشت. هی رفت و هی برگشت، هی رفت و هی برگشت وبعدش دیگر نرفت. بعدش تلفنش را گذاشت توی کیفش. خانم فیلم بردار پیش ما برگشت. به بابابزرگم گفت: «برنامه را برای کودکان می سازیم، اما این جوری نمی شود.»
بابابزرگم بهش گفت: «چه جوری می شود؟»
خانم فیلم بردار گفت: «باید کاری بکنیم که بچه ها خوش شان بیاید!»
من گفتم: «بچه ها خوش شون می آد خانم! اونا سبیل بابابزرگم رو دوست دارن.»
بابابزرگم به خانم فیلم بردار گفت: «اگر من و نوه ام قصه تعریف کنیم، فکر کنم بچه ها بیش ترخوش شان بیاید!»
خانم فیلم بردار گفت: «پس تا همکارمان بیاید، شما هم آماده بشوید!»
من و بابابزرگ نمی دانستیم چه جوری آماده بشویم. مامان بزرگم گفت: «پس یک چایی بخوریم تا آماده شویم!»
بابابزرگم گفت: «خانم اجازه بده من خودم برم بیارم تا بیش تر آماده شوم!»
من پرسیدم: «آماده شدن یعنی چایی آوردن؟» بابابزرگم خندید. مامان بزرگم گفت: «صداتون رو بیارین پایین فکر نکنن ما بلد نیستیم آماده بشیم و آبرومون بره.» ما سه تایی پقی خندیدیم. بعدش بابابزرگ چایی آورد. همگی ایستاده چایی های شان را خوردند.
این جوری شد که من و بابابزرگم یک عالمه قصه درباره ی سبیلش درست کردیم. بابابزرگم به جای درست کردیم، گفت بافتیم. من گفتم: «قصه مگر دستکش یا کلاهه که ببافیم؟»
بابابزرگم گفت: «قصه های ما مثل شال گردن است. قصه های ما بافتنی است.»

آقا شما کی سبیل درآوردید؟

اولش من و بابابزرگ و مامان بزرگ منتظر بودیم. هزار ساعت طول کشید. بابابزرگ گفت: «من بروم کاری دارم، برمی گردم.» آقای فیلم بردار گفت: «نرین حاجی حاجی مکه!»
من گفتم: «بابابزرگم قبلاً رفته مکه!» بعدش همه خندیدند.
مامان بزرگ گفت: «منظورش اینه که نری برنگردی!» بعدش خودش دید که حرف خوبی نبود. به آقای فیلم بردار نگاه کرد. بعدش گفت: «وا...»
خانم فیلم بردار گفت: «ببخشید خانم. شما به بزرگی خودتان همکار ما را ببخشید!»
بعدش در تلقی صدا کرد. بعدش بسته شد. پانصد ساعت گذشت. بعدش تق تق تق در زدند. مامان بزرگم در را باز کرد.
دوتا خانم دیگر هم بودند. قیافه ی یکی از خانم ها خیلی آشنا بود. آن خانم تا من را دید، لبخند زد؛ فکر کردم من را می شناسد. بعدش فکر کردم حتماً من را با یکی اشتباه گرفته. گفت: «سلام!»
سلامش بادکنکی بود، کش می آمد. این جوری: سلااااااااااااااااااااااااام!
گفت: «منو می شناسی؟»
گفتم: «نه!»
آقای فیلم بردار گفت: «تو مگه تلویزیون نگاه نمی کنی؟»
من گفتم: «نگاه می کنم!»
خانم فیلم بردار گفت: «پس چه جوریه که خاله لاله رو نمی شناسی؟»
من گفتم: «خاله لاله؟»
خاله لاله سرش را پایین آورد، یک لبخند لوس زد و گفت: «هوم!»
هومش هم بادکنکی بود، کش می آمد. این جوری:هووووووووووووووووووووم!
من گفتم: «نمی شناسم. من فقط عمو لولو رو می شناسم! برنامه اش خیلی بامزه است!»
خاله لاله ساکت شد. بعدش اخم کرد. هیچی نگفت. خانم فیلم بردار پقی خندید.
آقای فیلم بردار به خانم فیلم بردار نگاه کرد. بعدش اخم کرد.
بعدش خاله لاله به خانم فیلم بردار گفت: «کدوم برنامه رو می گه؟ ما که عمو لولو نداریم!»
من گفتم: «همون که یک آقای لوسه با یک پسرکوچولو! من بهش می گم عمو لولو و پسرکوچولو.»
خاله لاله پقی خندید. من دروغ گفته بودم. خاله لاله را می شناختم، برنامه اش را هم دیده بودم. برنامه ی عمو لولو خیلی لوس بود.
مادربزرگم گفت: «بفرمایید! بفرمایید! الان می آید!»
بعدش همه به اتاق مهمانی آمدند و مادربزرگ برای شان چایی و کلوچه ی زنجفیلی آورد. من مثل یک بچه ی خوب بیرون اتاق نشستم. بعدش بابابزرگ سبیلو. آمد، بعدش من دویدم و گفتم: «اومدن! تلویزیون ها اومدن!»
بابابزرگ پقی خندید و گفت: «مگه تلویزیون ها پا دارند؟»
من گفتم: «خاله لاله! خاله لاله اومده!»
***
اولش بابابزرگم توی حیاط زیر درخت توت ایستاد.
بعدش آقای فیلم بردار از خانم فیلم بردار پرسید: «همین جا خوبه؟»
خانم فیلم بردار گفت: «اگر تکیه بدهند به درخت و پای راست شان را بیاورند جلوی پای چپ شان بهتر است!»
آقای فیلم بردار به بابابزرگ گفت: «لطفاً!»
بابابزرگ سرش را تکان داد. بابابزرگ وقتی سرش را تکان می دهد، یعنی نه!
بعدش آقای فیلم بردار رفت پیش بابابزرگ. به درخت تکیه داد. پای راستش را آورد جلوی پای چپش. بعدش گفت: «این جوری لطفاً!»
بابابزرگم، هم سرش را تکان داد و هم گفت: «نه!»
خانم فیلم بردار پرسید: «چرا؟»
بابابزرگ گفت: «خانم محترم! این قرتی بازی ها مال جوان هاست نه من که آفتاب لب بامم!»
من خندیدم. بعدش گفتم: «بابابزرگ سبیلوی آفتاب!»
بعدش آقای فیلم بردار به خانم فیلم بردار چشمک زد و گفت: «هرجور خودشان راحتند!»
خانم فیلم بردار سرش را پایین آورد. بعدش به بابابزرگم گفت: «خاله لاله از شما سوال می کنند، شما به دوربین نگاه کنید و جوابش را بدهید!»
بابابزرگم گفت: «من به هر کسی سوال بکنه نگاه می کنم!»
خانم فیلم بردار گفت: «آخه این جوری صورت تان نمی افتد توی فیلم!»
آقای فیلم بردار دوباره به خانم فیلم بردار چشمک زد.بعدش به خاله لاله گفت: «لطفاً شما تشریف بیارید پشت دوربین و از این جا سوال ها را بپرسید!»
خانم فیلم بردار گفت: «لاله دور باشه مشکل صدا پیش می آد!»
آقای فیلم بردار گفت: «خاله لاله که پیش خودمان است، مشکل پیش آمد درستش می کنیم. باید هوای بابابزرگ را داشته باشیم!»
***
اولش خاله لاله پرسید: «چند ساله تون هست شما بابابزرگ؟»
بعدش بابابزرگم گفت: «به نام خدا من شصت وپنج سال از خدا عمر گرفتم!»
خاله لاله پرسید: «شما چندتا بچه دارید؟»
بابابزرگم گفت: «دوتا، یک دختر و یک پسر!»
خاله لاله پرسید: «چندتا نوه دارید؟»
بابابزرگم به من نگاه کرد و گفت: «بیا این جا پسرم!»
من دویدم رفتم پیش بابابزرگم. بعدش خانم فیلم بردار با صدای بلند گفت: «کات! کات!کات!»
بابابزرگم گفت: «کات یعنی چی؟ چی می گه این خانم؟»
آقای فیلم بردار گفت: «کات یعنی فیلم برداری را قطع کنید!»
بعدش بابابزرگم گفت: «چرا؟»
خانم فیلم بردار گفت: «نوه ی شما توی برنامه نبود! قرار نبود باشد!»
بابابزرگم گفت: «من یادم نمی آد همچین قراری گذاشته باشیم. من و نوه ام با همیم! من به عشق نوه ام این کار را می کنم! اگه نوه ام نباشد من هم نیستم.»
این ها را گفت و راه افتاد به طرف خانه. دم در خانه، به خانم فیلم بردار نگاه کرد. بعدش عصبانی شد. بعدش گفت: «فکر کردید من دلقکم خانم! من فقط به خاطر نوه ام این کار را قبول کردم.»
من دلم یک جوری شد. گریه ام آمد توی گلویم. قورت دادم که بیرون نیاید. بعدش مامان بزرگ نگاهم کرد. آمد پیشم. بغلم کرد. بعدش آقای فیلم بردار دوید طرف بابابزرگم. دستش را گرفت. بعدش گفت: «خواهش می کنم! خواهش می کنم! تشریف بیارید! هرجور که شما می خواهید!»
آقای فیلم بردار بابابزرگم را زیر درخت برد. بعدش بابابزرگ صدایم کرد. من هم رفتم پیشش.بعدش دوباره فیلم برداری شروع شد.
خاله لاله پرسید: «شما چه نصیحتی برای بچه ها دارید؟»
بابابزرگم گفت: «بچه ها احتیاج به نصیحت من ندارند. من به بزرگ ترهاشان نصیحت می کنم که...»
خانم فیلم بردار گفت: «برنامه ی کودک است، باید برای بچه ها حرف بزنید!»
بابابزرگم گفت: «من خودم با نوه ام برنامه کودک نگاه می کنم! بزرگ ترها همه برنامه ی کودک نگاه می کنند!»
آقای فیلم بردار گفت: «شما بفرمایید!»
بابابزرگم گفت: «بله، به بزرگ ترها عرض می کنم که این قدر سربه سر بچه های تان نگذارید! این قدر بکن و نکن نگویید! مگر خودتان که بچه بودید، خوش تان می آمد این قدر بکن و نکن بشنوید! به پیر به پیغمبر این قدر بکن و نکن کردن تاثیری ندارد! بگذارید بچه های تان از زندگی لذت ببرند! نگران نباشید، خودشان یاد می گیرند، از شما هم بهتر! اگر شما در زندگی آدم های درستی باشید، لازم نیست این قدر بگویید،
***
خودشان از روی رفتار شما می فهمند چی خوب است و چی بد!»
من نیشم باز بود. می خندیدم. از حرف های بابابزرگم خوشم می آمد.
خاله لاله گفت: «خب حالا رسیدیم به قسمت جذاب مصاحبه، جناب بابابزرگ بفرمایید که از کی سبیل درآوردید؟»
اولش بابابزرگم هیچی نگفت.
بعدش خاله لاله دوباره پرسید: «جناب بابابزرگ، بفرمایید که از کی سبیل درآوردید؟»
بعدش بابابزرگم مثل ترقه های چهارشنبه سوری شد. یک دفعه ترکید؛ ترق ترق ترق. بعدش گفت: «آخه دختر این هم شد سوال؟ به چه درد بچه ها می خورد که بفهمند من از کی سبیل درآوردم؟»
خاله لاله قهر کرد و گریه کنان رفت آن طرف. بعدش گفت: «من دیگه با این آقا حرف نمی زنم!»
بعدش من دلم برای خاله لاله سوخت. بعدش به بابابزرگ گفتم: «خب بابابزرگ، بچه ها از این حرف خوش شون می آد.» بعدش بابابزرگم یک دفعه مهربان شد. بابابزرگم هروقت دعوا می کند، بعدش یک دفعه مهربان می شود. بعدش بابابزرگم رفت پیش خاله لاله. بعدش گفت: «دخترم من نمی خواستم تو رو ناراحت کنم! اشکال نداره، با من حرف نزن، ولی عذر می خواهم که ناراحتت کردم!»
بعدش خاله لاله قرمز شد. بعدش خاله لاله گفت: «شما هم ببخشید!»
من گفتم: «آشتی آشتی.». بعدش دست زدم. بعدش مامان بزرگ دست زد. همه دست زدند.
بعدش خاله لاله گفت: «جناب بابابزرگ، شما اگر برای بچه ها حرفی دارید، بفرمایید!»
بابابزرگم گفت: «من سوال قبلی شما را می خواهم جواب بدهم، اگر اجازه بدهید.»
بعدش خاله لاله خندید. بعدش دوباره قرمز شد. بعدش بابابزرگم گفت: «یادم نمی آید!»
خاله لاله خندید. گفت: «همین؟»
بابابزرگم گفت: «اگر اجازه بدهید، من به جای جواب این سوال قصه ای از سبیلم تعریف کنم!»
خاله لاله گفت: «خیلی هم خوب است، بفرمایید!»
بابابزرگم یک قصه تعریف کرد. اسم قصه اش این بود: «سلام سیب کوچولو!»

نظرات کاربران درباره کتاب بابابزرگ سبیل موکتی

خیلی عالی واقعا ارزش خوندنشو داشت
در 8 ماه پیش توسط sam...r87