فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دنیای رامونا

کتاب دنیای رامونا

نسخه الکترونیک کتاب دنیای رامونا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دنیای رامونا

رامونا شک ندارد که کلاس چهارم بهترین سال تمام عمرش خواهد بود. چرا؟ هیجان‌انگیزترین دلیل، پیداکردن یک دوست خیلی صمیمی است. با این همه روزگارش آنطور که انتظار می‌رود ، پیش نمی‌رود. آیا این رامونا همان رامونای همیشگی است؟

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دنیای رامونا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



رامونا خبرها را پخش می کند!



رامونا دختری نُه ساله بود؛ با موهای قهوه ای، چشم های میشی و دندان های سالم. یک مادر، یک پدر، یک خواهرِ بزرگ تر به اسمِ بئاتریس، و هیجان انگیزتر از همه...، یک خواهر کوچولو داشت که اسمش را به خاطرِ اسمِ پدرش ـ روبرت کوییم بی ـ روبرتا گذاشته بودند.
رامونا هرگاه به خواهر کوچولوی خوابیده اش نگاه می کرد، با شگفتی می گفت: «وای...! ناخن های ریزه میزه اش را ببینید!... چه ابروهای فسقلی ای دارد! همه چیزش عینِ آدم بزرگ هاست؛ مُنتها خیلی خیلی کوچک تر!»
رامونا دل توی دلش نبود که هر چه زودتر روزِ اول مدرسه برسد، تا بتواند خبرهای مربوط به خواهر کوچولویش را در مدرسه پخش کند!
سرانجام، روز موعود فرا رسید. آن روز، یکی از روزهای گرم ماه سپتامبر(۱) بود و رامونا، تر و تمیز، کیفِ غذا به دست، جست و خیزکنان داشت از روی برگ های خشک پیاده رو می گذشت. البته می دانست که زود راه افتاده است، اما خب...، او دختری بود که همیشه زودتر راه می افتاد، تا مبادا از دیدنِ اتفاق یا چیزی جالب توجه محروم شود! به هر حال، پیش بینی می کرد که کلاس چهارم، بهترین سالِ زندگی اش باشد!
رامونا اولین نفری بود که به ایستگاه اتوبوسِ مقابل خانه ی خانم پیت رسید. خانم پیت از درِ خانه اش بیرون آمد و شروع کرد به جارو کردن پله های جلوِ در.
رامونا داد زد: «سلام، خانم پیت. یک خبر تازه! خواهر کوچولوی من دو ماهه شده!»
خانم پیت که عقیده داشت، باز صد رحمت به نوزادهای همسایه؛ که دستِ کم کاغذهای آب نبات یا بُریده های روزنامه ها را روی چمن های جلو خانه اش پخش و پَلا نمی کنند، گفت: «خوش به سعادتش!»



رامونا تا رسیدن دوستش، هُوی (که با روبرتا آشنا بود)، و بقیه ی بچه ها (که بعضی های شان به خاطر هیجانِ روز اول مدرسه، با مادرشان آمده بودند)، خودش را با لِی لِی کردن سرگرم کرد.
همین که هُوی از راه رسید، گفت: «سلام، رامونا» و به درختی، در چمن های بینِ پیاده رو و خیابان تکیه داد. بعد، بسته ی ناهارش را باز، و شروع کرد به خوردن ساندویچش. رامونا می دانست که هُوی برای خلاص شدن از دردسرِ بُردنِ بسته ی ناهارش، سرِ صبح دارد آن را نوش جان می کند!
خانم پیت داد زد: «آهای... آقا پسر! کاغذ ساندویچ و پوست پرتقالت را آن جا نینداز. در ضمن، روی چمن های جلو خانه ام نایست!»
هُوی گازی دیگر به ساندویچش زد و در همان حال که به پیاده رو می رفت، گفت: «باشد!» او به قدری خونسرد و آرام بود که رامونا گاهی از دستش کلافه می شد. برای این که خودش، بیش ترِ وقت ها هیجان زده و عاشقِ شور و هیجان بود!
وقتی اتوبوس زرد رنگ مدرسه، در ایستگاه توقف کرد، رامونا پیش از همه سوار شد و روی صندلیِ همان ردیفی که دَنی، یکی از پسرهای کلاس چهارم جا خوش کرده بود، نشست. دَنی که رامونا به خاطر وَرجه وورجه کردنش در حیاط مدرسه، "وحشی" صدایش می زد، بلوز سفیدی پوشیده بود که جلو سینه اش کلمه ی پیشگامان چاپ شده بود.
رامونا خوشحال از این که خانواده ی دَنی در طول تابستان نقل مکان نکرده اند و دَنی، باز هم به همان مدرسه می آید، به او مژده داد: «خبر داری که من یک خواهر کوچولو دارم؟»
دَنی بی درنگ چشمانش را بست، با کف دست به پیشانی اش زد و نالید: «وای...، یک رامونای دیگر!»
رامونا بی آن که لبخند بزند، گفت: «خودت هم که یک برادر کوچولو داری.»
دَنی جواب داد: «آره، ولی ما او را به عنوانِ حیوان خانگی نگه می داریم!»
رامونا اَدایش را در آورد تا متوجه نشود که از او خوشش می آید.
هنگامی که رامونا دَمِ مدرسه ی سِدار هِرست از اتوبوس پایین پرید، با دوستان قدیمی اش که بیش ترشان لباس نو، یا دست کم لباسی شسته رُفته پوشیده بودند، سلام و احوالپُرسی کرد. سپس، همین که چشمش به ژانت (که بارها او را در طول تابستان در پارک دیده بود) افتاد، دو تایی شروع کردند به مقایسه ی پینه های دست های شان! ژانت با دیدن پینه های دست رامونا اعتراف کرد: «آره، پینه های دست تو واقعا بزرگند!»
ژانت حق داشت. پینه های دست رامونا سفت و زرد بود؛ چون خانه شان نزدیک پارک بود و او اغلب در روزهای گرم تابستان، با بئاتریس و مادرش و روبرتا به پارک می رفت. با جدّیت روی حلقه های بارفیکس تمرین می کرد. دست هایش را یکی یکی به حلقه ها می گرفت، و تا آخر میله پیش می رفت. این دست، آن دست، تاب، این دست، آن دست، تاب... طوری که آخر تابستان می توانست یک ضرب، تا آخر میله برود و برگردد.
ژانت گفت: «هِی...، سوزان آن جاست!» و دوید تا پیش او برود. رامونا با بی میلی دنبالش رفت و در همان حال که چشمش به موهای طلایی، فِرفِری و کوتاهِ سوزان بود، گفت: «سلام، سوزان.»
سوزان جواب داد: «سلام، رامونا.» اما هیچ کدام به هم لبخند نزدند! مشکل، این بود که والدین رامونا (خانم و آقای کوییم بی)، و والدین سوزان (خانم و آقای کاشنر)، با هم دوست بودند!
رامونا نمی دانست که خانم کاشنر درباره ی او چه چیزهایی به دخترش گفته است، ولی بارها از پدر و مادر خودش شنیده بود، «با سوزان مهربان باش.»، «سوزان عجب دختر باادبی است!» یا «مادر سوزان می گوید که او همیشه، بی آن که کسی چیزی بِهِش بگوید، میز را می چیند.» البته این حرف ها سوزان را در چشم رامونا عزیز نکرده بود؛ زیرا اختلافِ حساب آن ها سابقه ای طولانی داشت! در کودکستان، سوزان از رامونا خوشش نمی آمد، چون رامونا دائم وسوسه می شد که موهای فِرفِری سوزان را ـ که در آن زمان بلند بود ـ بِکشد و پس از رها کردن، بگوید: «بویینگ!» در کلاس اول، وقتی قرار شد بچه های کلاس با پاکتِ ناهارشان جُغد بسازند، سوزان از جغدی که رامونا ساخته بود، تقلید کرد و جغدی، درست عینِ جغد او درست کرد! بدتر از همه، معلم شان جغد سوزان را به بچه ها نشان داد و گفت که، ببینید سوزان چه جغدِ محشری درست کرده!! این رفتار غیرمنصفانه باعث شد که رامونا جغد سوزان را پاره پوره کند و خود را به دردسر بیندازد؛ آن هم چه دردسری! پس...، حالا چه طور ممکن بود که با هم دوست شوند!؟ به هر حال، همان طور که رامونا انتظار داشت پینه های کفِ دست سوزان آن قدر کوچک بود که اصلاً به چشم نمی آمد!
آن گاه...، ناگهان رامونا دختری را دید که تنها ایستاده است. حدس زد که بایست یکی از شاگردان جدید کلاس چهارم باشد، و چون عاشق موهای بلند بود، جلو رفت و پرسید: «اسمت چیه؟»
دختر گفت: «دِیْ زی، دِیْ زی کید.» و وقتی لبخند زد، رامونا متوجه شد که دندان هایش گیره دارد.
دی زی پرسید: «اسم تو چیه؟» و همین که رامونا جوابش را داد، زنگ خورد و صحبت شان تمام شد.
رامونا سرِ راهِ رفتن به کلاس چهارم، از کلاس قبلی اش که معلمش بیرونِ در ایستاده، به شاگردان جدیدش خوشامد می گفت، گذشت. خانم والی با دیدنِ رامونا برایش دست تکان داد و گفت: «رامونای چشمک زنِ دُم جُنبانک ما چه طوره!؟» مردم گاهی رامونا را چشمک زنِ دُم جنبان صدا می زدند. زیرا هنگامی که خیلی کوچک بود، چشمک می زد، دست هایش را روی چشمانش مُشت می کرد و پشتش را طوری که انگار دارد دُم می جنبانَد، تکان تکان می داد! اما اکنون، رامونا کلاس چهارم بود و دیگر علاقه ای به شنیدن آن لقب های بچگانه نداشت. بنابراین در جواب معلم کلاس سومش، فقط دست تکان داد و گفت: «سلام، خانم والی.»
معلم کلاس چهارم رامونا، خانم می شام، زنی چاق و سرزنده بود که بلوزی گُل دار، با شلواری سبز پوشیده بود و این، برای رامونا یک علامت خوب بود! چون او معلم هایی را که لباس هایی با رنگ های شاد می پوشیدند، دوست داشت. رامونا حدس می زد که خانم می شام بایست خیلی مُسن باشد، زیرا زمانی که پدرِ هُوی پسر بچه بود و به دبستان می رفت، خانم می شام معلمش بود.
در هر صورت، رامونا پس از وارسیِ معلم جدیدش، به هوای دیدنِ کلماتی برای هجّی کردن، به تخته نگاه کرد. اما خوشبختانه، تخته پاک پاک بود! و این، یک نشانه ی خوب دیگر بود. خانم می شام پس از آن که کارت اسم بچه ها را بین شان توزیع کرد، خیلی کوتاه توضیح داد که یادگیری در کلاس چهارم، لذت بخش است و بهتر است که بچه ها دسته جمعی کار کنند تا سالی پُرموفقیت را پشت سر بگذارند. سپس به هر کدام شان، ورقه ای کاغذ داد که در حاشیه اش تصویر چند دایناسور چاپ شده بود. رامونا با خود فکر کرد که، گر چه تصویر دایناسور بیش تر به دردِ کلاس سومی ها می خورَد، یک نشانه ی خوب و امیدوارکننده ی دیگر به حساب می آید! خانم می شام گفت: «چون میل دارم شماها را بهتر بشناسم، دلم می خواهد که یک پارگراف درباره ی خودتان بنویسید.»
رامونا مدادش را به بینی اش زد و متوجه شد که دنی، که نزدیکش نشسته بود، ظاهرا بدون فکر کردن، دست به کار شده است! سوزان در صندلیِ جلو رامونا، خم شده و سرش را روی مُشتشْ گذاشته بود. پسری سرِ میز معلم رفت تا مدادش را بتراشد. چند نفر آه کشیدند و چند نفر پاهای شان را روی زمین، پس و پیش کردند. رامونا از نوشتن با خطِ شکسته، کیف می کرد؛ زیرا یک بار معلم کلاس سومش گفته بود: «رامونا، خط شکسته ی تو از مال من هم قشنگ تر است.» با وجود این، حالا داشت خیلی تند می نوشت؛ چون حرف های زیادی برای نوشتن داشت: «اسم من رامونا کوییم بی است. یک خواهر کوچولو دارم. خواهرم با نمک است. هر وقت گوروسنه می شود، جیق می کشد.» لحظه ای دست از نوشتن برداشت. به نظرش رسید که یک جای کلمه ی جیق اشکال دارد. شاید بایست آن را به صورت جیغ می نوشت.
به خودش گفت: «آه، سخت نگیر! هر کی بخواند، منظورت را می فهمد.»
رامونا به قدری حرف توی دلش بود که نمی خواست وقتش را سرِ درست و غلط نوشتنِ کلمات تلف کند.
«گاهی روی صندلم می نشینم و او را بغل می کنم.»
رامونا با لذت می نوشت و هر چه به دایناسورهای حاشیه ی پایین ورقه اش نزدیک و نزدیک تر می شد، صورتش بیش تر گُل می انداخت. البته خط های آخرش، به مرتّبیِ خط های اولش نبود.
«خواهرم می تواند انگشتم را محکم بگیرد. مادرم می گوید که من هم در بچگی، همین کار را می کردم. می گوید که من می توانم سرمقشِ خوبی برای خواهر کوچولویم بشوم.»
نوشته اش که تمام شد، طرح بسیار کوچکی از نوزادی در حالِ خواب را، بین دایناسورِ برونتو زوروس و تیرانا زوروس کشید.
رامونا که از کارش کاملاً احساس رضایت می کرد، نگاهی به دور و برش انداخت تا از نوشته ی همکلاس هایش سر در بیاوَرَد! به جلو خم شد و از بالای شانه ی سوزان به ورقه اش نگاه کرد. سوزان نصف ورقه اش را با خط شکسته و تر و تمیز نوشته بود و حالا داشت سرِ فرصت، با مداد رنگی هایش یکی از دایناسورها را رنگ می کرد. رامونا نوشته ی سوزان را خواند: «اسم من سوزان است. رنگِ مورد علاقه ام آبی است. غذای مورد علاقه ام...» رامونا لازم ندید که بقیه ی نوشته ی سوزان را بخواند. به سمتِ صندلی دنی نیم خیز شد و به دست خطِ سر هم و ناخوانای او نگاه کرد، «اسم من دانیل است. ولی وحشی صدایم کنید. نُه سال دارم، بی اهل و عیالم، کم سن و سالم، بهش می بالم!»
رامونا سرشار از احساسِ تحسینِ وحشی؛ پسر باهوشی که همیشه بالای ورقه هایش آفرین یا صدآفرین می گرفت و به خاطر رفتارش، هر آن امکان داشت که به دردسر بیفتد، پیش خود گفت، گل گفتی! البته دنی به هر دلیلی که بود، هرگز ـ دست کم در کلاس ـ دچار دردسر نشده بود. او در حیاط مدرسه، تندتر از بقیه ی پسرها می دوید، بلندتر از همه ی آن ها فریاد می کشید و توپ را دورتر از همه پرتاب می کرد.
خانم می شام گفت: «بسیار خُب، بچه ها. ورقه های تان را به ردیف جلو رَد کنید.» رامونا چنان از کارِ خود راضی بود که حیفش می آمد ورقه اش را از خود جدا کند!
سرِ ناهار، هنگامی که بچه ها به ناهارخوری رفتند، دی زی کنار رامونا نشست و پرسید: «اشکالی ندارد این جا بنشینم؟»
رامونا گفت: «نه، بنشین.» و هر دو، بسته ی ناهارشان را باز کردند. دی زی، در چیپسِ رامونا شریک شد و رامونا، نصفِ کیک شکلاتی دی زی را خورد. رامونا درباره ی روبرتا حرف زد، و دی زی آرزو کرد که کاش او هم یک خواهر کوچولو داشت. دی زی فقط یک برادر بزرگ داشت. رامونا از موهای بلند و طلایی دی زی، و دی زی از موهای کوتاه او تعریف کرد و گفت که خوش به حالش که موهایش کوتاه است و موقع شستن، کرک نمی شود. به هر حال، صحبت سرِ ناهارشان، مقدمه ی خوبی برای دوستی شان بود.

نظرات کاربران درباره کتاب دنیای رامونا

کتاب خوبیه
در 4 ماه پیش توسط asa...005