فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیوهای دماغ دراز

کتاب دیوهای دماغ دراز
۱۴ افسانه ژاپنی

نسخه الکترونیک کتاب دیوهای دماغ دراز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دیوهای دماغ دراز

یکی بود، یکی نبود. در روزگاران خیلی قدیم، در یکی از دهکده‌های ژاپن، پیرمردی زندگی می‌کرد که نامش تارو بود. نزدیک خانه‌ی تارو، مرداب بزرگی بود که هر روز اردک‌های وحشی برای استراحت به آن‌جا می‌آمدند. تارو، با طناب دامی ساخته بود که هر روز با آن، یکی از اردک‌ها را صید می‌کرد. بعد آن را به بازار می‌برد و می‌فروخت. تارو بسیار طمعکار بود. به‌خاطر همین، دلش می‌خواست هیچ پرنده‌ای نتواند از دام او رها شود. شبی نشسته بود و با خودش فکر می‌کرد: «من بعد از این‌همه مدت، دیگر نباید به یک اردک در روز قناعت کنم. این کافی نیست. باید راهی پیدا کنم که هر روز اردک‌های بیش‌تری در دام من بیفتند.» آن شب، پیرمرد طمعکار تا صبح نخوابید. همه‌اش فکر کرد و نقشه کشید. صبح زود هم از کلبه بیرون رفت و دست به کار ساختن یک دام جدید شد...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.12 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دیوهای دماغ دراز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱/ بزرگ ترین موجود دنیا

یکی بود، یکی نبود. روزی، روزگاری در جزیره ای در وسط اقیانوس، پرنده ی بسیار بزرگی زندگی می کرد. این پرنده آن قدر بزرگ بود که می توانست یک گوسفند یا حتی یک گاو بزرگ را با چنگال هایش از زمین بلند کند و به آسمان برود.
این پرنده، مغرور بود و خیلی هم لاف می زد. همیشه می گفت: «من بزرگ ترین و قوی ترین موجود دنیا هستم. اگر سرتاسر دنیا را بگردید، هرگز موجودی به بزرگی و زورمندی من پیدا نمی کنید.»
روزی همین طور که داشت لاف می زد و برای پرنده های دیگر رَجَز می خواند، صدایی به گوشش رسید.
- نه، اشتباه می کنید. شما بزرگ ترین و زورمندترین موجود نیستید!
این صدای یک مرغ دریایی بود که از دریای جنوب آمده بود.
- در دریای جنوب، حیوانی زندگی می کند که از تو خیلی بزرگ تر است.
- چی؟! چی گفتی؟! موجودی از من بزرگ تر؟ تو حتماً اشتباه می کنی.



- بسیار خب پرنده ی مغرور، من همین حالا دارم به آن جا می روم. اگر می خواهی، می توانی با من به آن جا بیایی. آن وقت معلوم می شود که کی بزرگ تر است.
پرنده ی بزرگ، همراه مرغ دریایی به طرف دریای جنوب پرواز کرد. دریای جنوب به قدری بزرگ بود که کسی نمی دانست آخرش کجاست.
- آخ... من خسته شدم... از نفس افتادم!
پرنده ی بزرگ این را گفت و دنبال جایی برای استراحت گشت. درست در همین وقت، در فاصله ی نه چندان دوری، در میان موج های خروشان دریا، دو ستون بزرگ دید که از آب بالا آمده بودند. پرنده با خودش گفت: «آهان! پیدا کردم! این ستون های بلند برای استراحت، خوب است.»
این را گفت، آهی کشید و روی یکی از ستون ها نشست. همین وقت، صدای عجیب و وحشتناکی به گوشش خورد: «آهای چه کسی روی شاخک حسی من نشسته است؟!»
بعد ستون شروع به حرکت کرد و چیزی نگذشت که از میان موج های دریا، خرچنگ دریایی غول پیکری در حالی که شاخک هایش را تکان می داد، روی آب آمد.
پرنده ی بزرگ فریاد کشید: «وای... عجب هیولایی!»
پرنده، موجودی را دیده بود که از خودش بسیار بسیار بزرگ تر بود. با خودش گفت: «من باختم. من شکست خوردم.»
این را گفت و به سوی خانه ی خودش پرواز کرد. خرچنگ دریایی خندید و با صدای بلند گفت: «من واقعاً از آن پرنده ترسیده بودم. چه قدر خنده دار است که فرار پرنده ای را ببینی که تا چند لحظه ی پیش فکر می کرد بزرگ ترین موجود دنیاست. راستی که من بزرگ ترین و زورمندترین موجود دنیا هستم!»
خرچنگ این را گفت و باد به غبغب انداخت. در این حال، مرغ دریایی از راه رسید و گفت: «نه خرچنگ عزیز... اشتباه می کنید. شما بزرگ ترین موجود دنیا نیستید، چیزی هست که از شما هم بزرگ تر است. فقط کافی است که همراه من بیایید تا خودتان آن را به چشم ببینید.»
خرچنگِ خشمگین گفت: «بسیار خب. من همین الان حرکت می کنم و به تو ثابت می کنم که در دنیا موجودی از من بزرگ تر وجود ندارد.»
مرغ دریایی پرواز کرد و خرچنگ شناکنان به دنبال او راه افتاد. دریای جنوب بزرگ و وسیع بود و کسی نمی دانست آخر آن کجاست. خرچنگ خسته شد و به نفس نفس افتاد. در این حال کوهی عظیم در مقابلش ظاهر شد، کوهی که از میان موج های دریا بالا آمده بود و دو غار بزرگ روی آن دیده می شد. خرچنگ مغرور با خود گفت: «وای... چه غارهای بزرگی! این غارها برای خوابیدن و استراحت من خوبند. بهتر است که کمی این جا استراحت کنم و بعد به راهم ادامه بدهم.» و در حالی که با خوشحالی شاخک هایش را تکان می داد، توی یکی از غارها خزید. شما چه فکر می کنید؟ به نظر شما هم خرچنگ مغرور به یک غار رفته بود؟... نه. چیزی که خرچنگ فکر می کرد غار است، سوراخ های بینی یک نهنگ بزرگ بود.
نهنگ با خود گفت: «دهه! مثل این که کسی دارد بینی ام را می خاراند!» و عطسه اش گرفت.
با این عطسه، خرچنگ مثل باد از بینی نهنگ بیرون پرید و به هوا رفت. ساعت ها بعد روی صخره ی نوک تیزی که وسط دریا بود، افتاد.
خرچنگ از درد هوار کشید: «وای... وای کمرم شکست... آخ مُردم از درد!»
راستی که کمر خرچنگ بینوا شکسته بود. به همین دلیل هم از آن زمان تابه حال، پشت خرچنگ ها خمیده مانده و یک وری راه می روند. به همین دلیل هم هست که هرچه قدر شما گوش تان را تیز کنید و گوش کنید، هرگز نخواهید شنید که خرچنگی بگوید: «من بزرگ ترین موجود دنیا هستم.»

نظرات کاربران درباره کتاب دیوهای دماغ دراز