فیدیبو نماینده قانونی طلوع ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مطالعه زهر

کتاب مطالعه زهر
حماسه ایژیا - جلد اول

نسخه الکترونیک کتاب مطالعه زهر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مطالعه زهر

با تکانی شدید بیدار شدم. دفتر خاطراتم به زمین کوبیده شد. پلک زنان در نور شمع، چشمانم اتاق را گشتند. رویای موش ها را می دیدم. آنها از دیوارها می ریختند، روی زمین حرکت می کردند و به دنبالم هجوم می آوردند. دریایی از جانوران جونده که لباس ها، پوست و مو را با دندان های کوچک تیزشان می گرفتند. حس مشمئز شدن بدنم را لرزاند. در حالی که اتاق را بررسی می کردم پاهایم را از زمین بلند کردم. هیچ موشی نبود، مگر اینکه والک را به حساب می آوردم. او در نیمه راه گشتن به دور اتاق بود و فانوس ها را روشن می کرد. در حالی که تمام شدن کار او را تماشا می کردم، در مورد اینکه والک یک موش باشد اندیشیدم. قطعا نه.

ادامه...
  • ناشر طلوع ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.19 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مطالعه زهر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

در میان تاریکی ای که مانند تابوت احاطه ام کرده بود، محبوس بودم. چیزی نداشتم که حواسم را از خاطراتم پرت کند. خاطرات روشن و واضح در انتظار بودند تا هر بار که ذهنم منحرفم می شد به من حمله کنند.
محصورشده در سیاهی، شعله های داغ و سفیدی که صورتم را می سوزاندند را به خاطر آوردم. باوجوداینکه دستانم به شکلی بسته شده بود که در کمرم فرورود، حمله را پس زدم. آتش درست قبل از اینکه پوستم تاول بزند کنار رفت، اما ابروها و مژه هایم مدت ها قبل از آن سوخته بودند.
صدای خشن مردی دستور داد: «شعله ها رو خاموش کن.» از میان لب های ترک برداشته ام به آتش دمیدم. رطوبت درون دهانم توسط آتش و ترس خشک شده و رفته بود و دندان هایم گویی که در اجاق پخته شده اند از حرارت می لرزیدند.
مرد فحش داد: «احمق. نه با دهنت. از ذهنت استفاده کن. شعله ها رو با ذهنت خاموش کن.»
درحالیکه چشمانم را می بستم، سعی کردم افکارم را روی ناپدید کردن جهنم متمرکز کنم. میل داشتم هر کاری انجام دهم، مهم نبود چقدر احمقانه تا مرد را وادار به توقف کنم.
«بیشتر تلاش کن.» یک بار دیگر گرما نزدیک صورتم تاب خورد، نور درخشان برای انتقام از پلک های بسته ام مرا کور کرد.
صدایی متفاوت راهنمایی کرد: «موی دختره رو بذار روی آتیش.» او جوان تر و مشتاق تر از مرد دیگر به نظر می رسید. «این کار باید ترغیبش کنه. حالا، پدر، به هم اجازه بده.»
وقتی صدا را شناختم بدنم با وحشت زیاد تکان خوردم. درحالیکه افکارم به صورت همهمه ای بی معنا پراکنده شده بود تکانی به خودم دادم تا زنجیرهایی که نگاهم داشته بود را شل کنم. صدایی وزوز مانند از گلویم طنین انداخت و بلندتر شد تا اینکه اتاق را پر و شعله ها را خاموش کرد.
دنگ بلند فلزی قفل مرا از خاطرات کابوس وارم بیرون آورد. نور رنگ پریده زردی در میان تاریکی خزید، بعد زمانی که در سنگی سلول گشوده شد در امتداد دیوار سنگی حرکت کرد. چشمانم که به نور فانوس دوخته شده بودند، در اثر درخشش به سوزش افتادند. درحالی که در گوشه ای قوز می کردم آنها را به هم فشردم.
«تکونش بده، موش، وگرنه شلاق می خوریم.» دو نگهبان زندان، زنجیری را به گردنبند آهنین روی گردنم وصل کردند و مرا روی پاهایم کشیدند. به جلو تلوتلو خوردم، درد گلویم را سوزاند. وقتی روی پاهای لرزانم می ایستادم، نگهبان ها دستانم را به شیوه ای موثر پشت سرم بستند و پاهایم را زنجیر کردند. زمانیکه آنها مرا به سمت راهروی اصلی سیاهچال می بردند چشمانم را از نور سوسوزنان برگرفتم. هوای غلیظ و متعفن به صورتم دمیده شد. پاهای برهنه ام در میان چاله هایی از کثافت غیرقابل تشخیص فرومی رفتند.
نگهبان ها درحالیکه فریادها و ضجه های زندانیان دیگر را نادیده می گرفتند هرگز توقف نکردند، اما قلب من با هر کلمه می تپید.
«ها ها ها، یه نفر داره می رقصه.»
«تق. تق. بعد آخرین غذات از وسط پاهات سر میخوره پایین.»
«من رو بگیر. من رو بگیر. منم میخوام بمیرم.»
ما توقف کردیم. از میان چشمان چپم پلکانی را دیدم. در تلاش برای رساندن پایم به اولین پله، روی زنجیر تلوتلو خورده و لغزیدم. نگهبان ها مرا بالا کشیدند. لبه های تیز پله های سنگی در پوستم فرو رفت و پوست برهنه ی بازوها و پاهایم را جدا کرد. بعدازاینکه از میان دو در کلفت فلزی کشیده شدم، روی زمین فروریختم. نور خورشید از میان چشمانم رد شد. درحالیکه اشک ها روی صورتم جاری می شدند آنها را محکم بستم. بعد از فصل ها این اولین باری بود که نور خورشید را می دیدم. شروع به مضطرب شدن کرده بودم اندیشیدم: «خودشه.» اما دانستن اینکه اعدام من زندگی فلاکت بارم در سیاهچال را به پایان می رساند آرامم می کرد.
دوباره روی پاهایم بلند شدم و کورکورانه نگهبانان را دنبال کردم. بدنم به دلیل نیش های حشرات و خوابیدن روی حصیر کثیف می خارید. بوی گند موش می دادم. تنها جیره ای کوچک از آب به من داده می شد و آن را برای حمام هدر نمی دادم.
وقتی چشمانم به نور عادت کرد، به اطرافم نگریستم. دیوارها برهنه بودند، بدون پوشش های افسانه ای طلا و پرده های پر زرق وبرقی که قبلاً به من گفته شده بود راهروهای اصلی قلعه را پوشانده اند. کف سرد سنگی در وسط به دلیل سایش صاف شده بود. احتمالاً در میان راهروهای مخفی ای که فقط توسط خدمتکارها و نگهبان ها استفاده می شد حرکت می کردیم. وقتی از دو پنجره باز می گذشتیم، با اشتیاقی که هیچ چیز نمی توانست ارضایش کند به بیرون نگریستم.
درخشش زمردین گیاهان باعث شد چشمانم به درد بیایند. درختان رداهایی از برگ پوشیده بودند. گل ها روی زمین ریخته و از بشکه ها سرریز شده بودند. باد تازه، بویی مانند عطری گران قیمت می داد و من نفس عمیقی کشیدم. بعد از بوی اسیدی نجاست و رایحه بدن ها، مزه ی هوا مانند نوشیدن شرابی خوب بود. گرما پوستم را نوازش کرد. در مقایسه با رطوبت و سرمای دائمی سیاهچال لمسی آرامش بخش بود.
حدس زدم شروع فصل گرما باشد که به این معنا بود که برای پنج فصل در سلول زندانی بودم، یک فصل بیشتر از یک سال تمام. برای کسی که در برنامه اعدام بود زمانی خیلی طولانی به نظر می رسید.
همانطورکه از تلاش برای راه رفتن با پاهای زنجیرشده ام به نفس نفس افتاده بودم، به دفتری بزرگ هدایت شدم. نقشه های قلمرو ایژیا و سرزمین های آن سوی دیوارها را پوشانده بود. ستون های کتاب روی زمین باعث می شد راه رفتن روی یک خط مستقیم سخت باشد. شمع هایی با استفاده های متنوع در اتاق ریخته بودند، روی کاغذهایی که زیادی به شعله شمع نزدیک شده بودند نشان سوختگی بود. یک میز چوبی بزرگ، پر از اسناد و احاطه شده با نیم دوجین صندلی، مرکز اتاق را اشغال کرده بود. در انتهای دفتر مردی پشت میزتحریر نشسته بود. پشت سر او پنجره ای مربعی بازشده بود و اجازه می داد نسیم در میان موی تا ارتفاع شانه او بوزد.
به خود لرزیدم و باعث شدم زنجیرها تلق تلق کنند. بر اساس حرف هایی که بین زندانیان نجوا می شد فهمیده بودم که زندانیان محکوم نزدیک مقام رسمی برده می شوند تا قبل از اینکه به دار آویخته شوند به جرائم خود اعتراف کنند.
مرد پشت میزتحریر، ملبس به شلواری سیاه و پیراهنی سیاه با دو الماس سرخ که به یقه اش دوخته شده بودند، بیشتر لباس یک مشاور را داشت تا یونیفورم یک فرمانده. صورت رنگ پریده اش هیچ احساسی نداشت. وقتی مرا برانداز کرد چشمان آبی یاقوتیش با تعجب گشاد شدند.
من که ناگهان از ظاهرم آگاه شده بودم، نگاهم را به لباس قرمز کهنه زندانم و پاهای برهنه ی کثیفم که استخوان ها از زیر آنها مشخص بودند پایین آوردم. پوست خاک آلودم از میان شکاف هایی در پارچه نازک مشخص بود. موی سیاه بلندم به صورت توده ای روغنی آویزان بود. خیس عرق زیر وزن زنجیرها تلوتلو خوردم.
«یه زن؟ زندانی بعدی برای اعدام شدن یه زنه؟» صدایش سرد بود. با شنیدن کلمه اعدام با صدای بلند تنم لرزید. آرامشی که قبلاً ایجاد کرده بودم از من گریخت. اگر نگهبانان با من نبودند هق هق کنان روی زمین می افتادم. نگهبانان هرکسی که هر ضعفی را نشان می داد را شکنجه می کردند.
مرد دستی به حلقه های سیاه مویش کشید. «باید وقت صرف کنم تا پرونده ات رو دوباره بخونم.» او با پا به نگهبانان علامت داد بروند. «مرخصید.»
وقتی نگهبان ها رفتند، مرد به من اشاره کرد تا بر صندلی جلوی میزتحریرش بنشینم. وقتی روی لبه صندلی نشستم زنجیرها دنگ کردند.
مرد پوشه ای روی میزتحریرش گشود و اوراق را بررسی کرد. او گفت: «یلنا، احتمال داره امروز روز شانست باشه.»
جوابی طعنه آمیز را قورت دادم. درس مهمی که در طول اقامتم در سیاهچال در آن استاد شده بودم هرگز جواب ندادن بود. در عوض سرم را خم و از ارتباط چشمی پرهیز کردم.
مرد مدتی ساکت بود. «خوش رفتار و مودب. داری مثل یه کاندیدای خوب به نظر میرسی.»
علی رغم به هم ریختگی اتاق، میزتحریر تمیز بود. به جز پوشه ام و مقداری نوشت افزار، تنها چیزهای دیگر روی میزتحریر دو تندیس سیاه و کوچک که با رگه های نقره می درخشیدند بودند، مجموعه ای از پلنگ ها که با کمالی واقعی تراشیده شده بودند.
«تو سعی کردی تنها پسر ژنرال برازل، ریاد، رو بکشی و برای این کار مجرم شناخته شدی.» او مکث کرد و با انگشتانش به شقیقه اش ضربه زد. «این توضیح میده که چرا برازل این هفته اینجاست و چرا به طرز غیرمعمولی به برنامه اعدام علاقه منده.» مرد بیشتر با خودش حرف می زد تا با من.
با شنیدن نام برازل، ترس در معده ام چنبره زد. با یادآوری اینکه به زودی برای همیشه خارج از دسترس او بودم خودم را آرام کردم.
ارتش قلمرو ایژیا تنها یک نسل پیش به قدرت رسیده بود، اما حکومت قوانین سختی را ارائه داده بود که نظام نامه ی رفتار خوانده می شد. در طول زمان صلح، بیشتر اوقات، به طرز عحیبی برای ارتش کافی بود، رفتار مناسب اجازه گرفتن زندگی یک انسان را نمی داد. اگر کسی مرتکب قتل می شد، مجازاتش اعدام بود. دفاع از خود یا مرگ تصادفی بهانه هایی قابل قبول به شمار نمی آمدند. وقتی گناهکار پیدا می شد، قاتل به سیاهچال فرمانده فرستاده می شد تا منتظر دار زده شدن درملاعام باشد.
«فکر می کردم قراره به محکومیت اعتراض کنی. میگی برات پاپوش دوخته شده یا برای دفاع از خودت مرتکب قتل شدی.» او درحالیکه با شکیبایی ای همراه با خستگی انتظار می کشید به عقب صندلی تکیه داد.
نجوا کردم: «نه قربان.» این تمام چیزی بود که با تارهای صوتی استفاده نشده ام موفق به گفتنش شدم. «من کشتمش.»
مرد سیاهپوش روی صندلیش راست نشست و نگاه سختی به من شلیک کرد. بعد با صدای بلند خندید. «این ممکنه بیشتر از چیزی که نقشه داشتم تاثیر داشته باشه. یلنا، من بهت یه انتخاب پیشنهاد می کنم. تو میتونی اعدام شی، یا اینکه پیشمرگ جدید غذای فرمانده آمبروس باشی. پیشمرگ قبلی اون اخیراً مرده و ما باید جاش رو پر کنیم.»
خیره به او نگریستم، قلبم می رقصید. او حتماً شوخی می کرد. شاید خودش را سرگرم می کرد. راه خوبی برای خندیدن بود. دیدن امید و شادی بر چهره زندانی، بعد خورد کردن آن با فرستادن متهم به سوی دار.
در بازی مشارکت کردم: «یه احمق این رو رد میکنه.» این بار صدای گوش خراشم بلندتر بود.
«خب، این یه موقعیت مادام العمره. تمرین میتونه کشنده باشه. بعد از این همه، اگه ندونی مزه زهرها چطوریه چطور میتونی اونا رو تو غذای فرمانده تشخیص بدی؟» او برگه ها را درون پوشه مرتب کرد.
«تو یه اتاق توی قلعه برای خوابیدن می گیری، اما بیشتر روز با فرمانده خواهی بود. هیچ روزی مرخصی نمی گیری. شوهر یا بچه ای نباید داشته باشی. بعضی زندانی ها به جاش اعدام رو انتخاب می کردن. حداقل به جای این فکر که آیا مرگ قراره با لقمه بعدی بیاد دقیقاً می دونستن کی قراره بمیرن.» او دندان هایش را روی هم صدا داد، پوزخندی وحشیانه روی صورتش بود.
او جدی بود. تمام بدنم لرزید. فرصتی برای زندگی. خدمت به فرمانده بهتر از سیاهچال و قطعاً بهتر از دار بود. سوالات به ذهنم هجوم آوردند، من یک مجرم قاتل بودم، چگونه می توانند به من اعتماد کنند؟ چه چیز مرا از کشتن فرمانده یا فرار بازمی داشت؟
در عوض پرسیدم: «الان کی غذای فرمانده رو میچشه؟» می ترسیدم که اگر سوالات دیگر را بپرسم او متوجه اشتباهش شود و مرا به چوبه دار بازگرداند.
«من این کار رو می کنم. مشتاقم یه جایگزین پیدا کنم و نظام نامه رفتار میگه که این شغل باید به کسی که زندگیش هدر میره پیشنهاد بشه.»
دیگر قادر به نشستن نبودم، ایستادم و در اطراف اتاق قدم زدم، زنجیرهایم را با خود می کشیدم. نقشه های روی دیوارها نقاط استراتژیک نظامی را نشان می دادند. عناوین کتاب ها با امنیت و جاسوسی و شگردها سروکار داشتند. وضعیت و میزان شمع ها نشان دهنده فردی بود که تا دیر وقت شب کار می کند.
نگاهم را به مرد ملبس به یونیفورم مشاور برگرداندم. او باید والک می بود، مسئول امنیت شخصی فرمانده و رهبر شبکه پهناور جاسوسی برای قلمرو ایژیا.
والک پرسید: «باید به جلاد چی بگم؟»
«من یه احمق نیستم.»

نظرات کاربران درباره کتاب مطالعه زهر

اقای دهقان یادت میاد هف هشت سال پیش تو گودی میگفتی خوندن شمشیر حقیقت حرومه؟ حالا خواستم ببینم نظر تخصصیتون در مورد این کتاب چیه؟ حلاله یا حرومه!!؟
در 2 سال پیش توسط مازیار امانی
قشنگ بود
در 10 ماه پیش توسط رضا
اممممم آره یه چیزایی یادمه از این حرفی که زدم. ولی الان در مورد این کتاب ... همممم ... نظرم اینه که قالیشویی شربت اوغلی هیچ شعبه دیگه ای نداره.
در 2 سال پیش توسط tha...391
داستان قشنگی بود، دختر یتیمی گرفتار آدمهای بیرحم و حکومت نظامی است و می کوشد با توسل به هوش، مهارت جنگیدن، جادو و عشق جان سالم به در برد.
در 2 ماه پیش توسط فاطمه موسوی
بد نیست، سرگرم کننده بود
در 2 سال پیش توسط Ham...man