فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خشم پنهان

کتاب خشم پنهان
آخرین شاگرد

نسخه الکترونیک کتاب خشم پنهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خشم پنهان

روی زانوهام نشستم. روی عرشه بودم، سرما گوش‌هایم را اذیت می‌کرد و قطره‌های آب چشمم را می‌سوزاند. محافظ و دوستم به زیر لبه‌ی قایق پناه برده بودند و سعی می‌کردند خودشان را در جای خوبی پنهان کنند. ناگهان موج‌ها بسیار بزرگ‌تر شدند، فکر می‌کنم بزرگ‌تر از حد معمول بودند. داشتیم غرق می‌شدیم. در همان‌حال، موج غول‌آسایی مثل دیوار آبی بزرگی از جایی بلند شد و بالای سرمان ایستاد، انگار می‌خواست قایق کوچک‌مان را نابود کند. اما زنده ماندیم و همراه موج بالا رفتیم و بعد، سیلابی از تگرگ به سروصورت‌مان سرازیر شد که با شدت ضربه می‌زد. دوباره نور رعد بالای سرمان آسمان را روشن کرد. به ابرهای سیاه نگاه می‌کردم که ناگهان دو جسم کروی نورانی دیدم. باتعجب نگاه‌شان می‌کردم. خیلی به هم نزدیک بودند و مثل دو چشم خیره به من نگاه می‌کردند. دو چشم بودند، دو چشم کاملاً مشخص که از میان ابر سیاه خیره نگاه می‌کردند. چشم چپش سبز و چشم راستش آبی بود، بدجنسی و کینه‌ از هر کدام‌شان نمایان بود. آیا فقط تخیل بود؟

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.79 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خشم پنهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. مواظب جیبر باش



باد ملایمی می وزید، قایق ماهیگیر ی کوچک مان به آرامی به سمت غرب حرکت می کرد و به طرف ساحل پیش می رفت. به تپه های سبز ایرلند خیره شده بودم و سعی می کردم تا قبل از غروب آفتاب، خوب همه جا را ببینم. بیست دقیقه بعد آسمان تاریک می شد.
ناگهان صدای غرشی شنیدم، غمی در آن صدا بود. ماهیگیر سرش را بلند کرد. بادی نمی وزید. ابر سیاهی از شمال به سمت ما پیش می آمد، صاعقه ای به صورت زیگزاگ آسمان را روشن کرد و به سمت دریا کشیده شد. موجی بلند شد و قایق کوچک ما به شدت تکان خورد. سگ ها زوزه می کشیدند. سگ های شکاری شجاع، کلو، بلاد و بون، حتی در شرایط خوب هم از سفر دریایی خوش شان نمی آمد.
روی زانوهام نشستم. روی عرشه بودم، سرما گوش هایم را اذیت می کرد و قطره های آب چشمم را می سوزاند.
محافظ و دوستم به زیر لبه ی قایق پناه برده بودند و سعی می کردند خودشان را در جای خوبی پنهان کنند. ناگهان موج ها بسیار بزرگ تر شدند، فکر می کنم بزرگ تر از حد معمول بودند. داشتیم غرق می شدیم. در همان حال، موج غول آسایی مثل دیوار آبی بزرگی از جایی بلند شد و بالای سرمان ایستاد، انگار می خواست قایق کوچک مان را نابود کند.
اما زنده ماندیم و همراه موج بالا رفتیم و بعد، سیلابی از تگرگ به سروصورت مان سرازیر شد که با شدت ضربه می زد. دوباره نور رعد بالای سرمان آسمان را روشن کرد. به ابرهای سیاه نگاه می کردم که ناگهان دو جسم کروی نورانی دیدم.
باتعجب نگاه شان می کردم. خیلی به هم نزدیک بودند و مثل دو چشم خیره به من نگاه می کردند. دو چشم بودند، دو چشم کاملاً مشخص که از میان ابر سیاه خیره نگاه می کردند. چشم چپش سبز و چشم راستش آبی بود، بدجنسی و کینه از هر کدام شان نمایان بود.
آیا فقط تخیل بود؟ نمی دانستم. چشم هایم را مالیدم. اما نه، آن ها هنوز آنجا بودند. می خواستم آلیس را صدا بزنم، اما همان طور که نگاه می کردم ناپدید شدند.
وزش باد به همان سرعتی که شروع شده بود قطع شد و کمتر از یک دقیقه، دیگر اثری از آن موج بزرگ نبود. حتی دریا سرزنده تر از قبل از طوفان بود. باد همچنان از پشت سرمان می وزید و ما را سریع تر از پیش، جلو می راند.
ماهیگیر گفت: «پنج دقیقه ی دیگه به ساحل می رسیم! همیشه روی خوشی هم وجود داره، حتی در طوفان.»
دوباره یاد همان چشم ها در میان ابر سیاه افتادم. شاید فقط خیال بود. بایستی به محافظ می گفتم، اما هنوز وقتش نبود.
بلند گفتم: «خیلی عجیب بود که طوفان به اون سرعت شروع شد.»
ماهیگیر سرش را تکان داد و گفت: «چیزهای عجیب زیادند، اما اون طوفان بی سابقه بود. معلوم نیست از کجا شروع شد! حواست به دریا باشه. شبیه به موج بود. اما این قایق جون دار تر از اونیه که نشون می ده.»
انگار از خودش راضی بود: «باید قبل از تاریک شدن هوا برگردم، کمی هم باد لازم داریم تا زودتر برسیم.»
محافظ پول خوبی بهش داده بود؛ از ته مانده های پولش. درعوض، ماهیگیر هم خودش را در خطر بزرگی انداخته بود. هشت ساعت قبلش از جزیره ی مونا به سمت غرب و ایرلند حرکت کرده بودیم. در پی حمله ی دشمنان از منطقه فرار کردیم. محافظ، آلیس و من ماه های پرخطری را در آن جزیره پشت سر گذاشته بودیم. ساکنان جزیره هر پناهنده ای را که پیدا می کردند به منطقه برمی گرداندند و تحویل نیروهای اشغالگر می دادند. به شدت دنبال فراری ها بودند و دیگر زمان رفتن فرا رسیده بود.
آلیس باناراحتی گفت: «امیدوارم اینجا استقبال بهتری ازمون بشه.»
محافظ گفت: «بسه دختر، به بدیِ قبل نمی شه.»
راست می گفت؛ تو مونا دائم در راه بودیم.
ماهیگیر داد زد: «اینجا مشکلی ندارین!» سعی می کرد صداش در میان طوفان شنیده شود. «شماها اینجا تو این جزیره ی به این بزرگی تو دردسر نمی ا فتین. چندتا آدم گرسنه که براشون مهم نیست. به احتمال زیاد کاری هم برای محافظ پیدا می شه. بعضی ها به این جزیره می گن شبح زده. حتماً بیشتر از حد معمول شبح داره.»
محافظ ها با دنیای تاریکی و ظلمت سروکار دارند. حرفه ی سختی است و من هم در سال سوم کارآموزی ام بودم، استادم جان گرگوری بود و من هم برخورد با جادوگران، بوگارت ها و هر نوع موجودات فوق طبیعی را یاد می گرفتم. اشباح کم خطرترین موجودات از دسته ی موجودات دنیای تاریک بودند و زیاد نگران آن ها نبودیم. بیشترشان نمی دانستند از این دنیا رفته اند و با چند جمله راه خودشان را به سمت روشنایی پیدا می کردند.
پرسیدم: «اون ها محافظ های خودشون رو دارن؟»
ماهیگیر گفت: «انگار نسل شون داره منقرض می شه.»
سکوت عجیبی حاکم شد و ماهیگیر ادامه داد: «شنیدم دیگه کاری به دوبلین ندارن و انگار طاعون جیبر اونجارو هم گرفته.»
با کنجکاوی پرسیدم: «جیبر؟ چه جور موجودیه؟»
ماهیگیر خندید و گفت: «خجالت نمی کشی! تو شاگرد محافظی و نمی دونی چیه؟ باید درس هات رو خوب یاد بگیری و بیشتر حواست باشه.»
از حرف هایش ناراحت شدم. استادم به حرف های ماهیگیر توجهی نداشت و غرق در افکارش بود. استادم هرگز نامی از چنین موجودی نبرده بود و مطئمن بودم در کتاب مرجع حیوانات استادم که تو کیفش بود با چنین موجودی مواجه نشده بودم. محافظ خودش آن کتاب را نوشته بود، تصویر هر موجودی را هم که دیده یا شنیده بود کشیده و روش مبارزه با آن را نوشته بود. مطمئن بودم هیچ مدخلی به نام چنین موجودی در بخش اشباح وجود نداشت. دوست داشتم بدانم آیا چنین موجوداتی هنوز وجود دارند.
ماهیگیر ادامه داد: «آره، من از کار شما خوشم نمی آد. با وجود طوفان و سیل و آب وهوای متغیر دریا، باز هم دریا جای امن تریه! غرق شدن بهتر از دیوونه شدنه!»
صحبت ها ی مان تمام شد. ماهیگیر ما را به سمت اسکله ی چوبی برد که از دل دریا و ساحل سنگی بیرون آمده بود. سگ ها بلافاصله از قایق بیرون پریدند. بعد از آن سفر دریایی، استخوان ها ی مان خشک شده بود و به سختی حرکت می کردیم.
چند دقیقه بعد، ماهیگیر برگشت و ما به سمت انتهای اسکله رفتیم و از ساحل عبور کردیم. صدای پاها ی مان روی سنگ ها شنیده می شد و هر کسی از مایل ها دورتر متوجه ورودمان می شد. اما دست کم در تاریکی، ما را نمی دیدند. به هرحال اگر ماهیگیر درست گفته بود، ما از طرف ساکنین عصبانی جزیره در خطر نبودیم.
ابرهای متراکم بالای سرمان آسمان را تاریک کرده بودند، اما چیزی را جلوی مان دیدیم. همان جا، قایقی ویران بود که شب را آنجا سپری کردیم.
***
با طلوع آفتاب، روز بهتری داشتیم. آسمان صاف شد و ابرها پراکنده شدند. هوا هنوز سرد بود، اما اواخر ماه فوریه نوید شروع بهار را می داد.
ماهیگیر گفته بود جزیره را به اسم شبح زده می شناسند، اما اسم دیگرش جزیره ی سبز بود که اسم خوبی هم بود؛ منطقه هم به همین سبزی بود. از سراشیبی پوشیده از علف، پایین آمدیم، زیر پای مان شهر دوبلین قرار داشت. ساکنان جزیره در هر دو حاشیه ی رودخانه ی بزرگ زندگی می کردند.
از محافظ پرسیدم: «جیبر چیه؟» مثل همیشه چوبدستی و دوتا کیف دستم بود. محافظ به سرعت پیش می رفت و رسیدن بهش با چنان سرعتی، برای من و آلیس مشکل بود.
سرش را برگرداند، نگاهم کرد و گفت: «درست نمی دونم پسر! شاید یه اسم محلی برای چیزیه که برامون آشناست، احتمالاً. مثلاً موجودی که ما بهش می گیم بوگارت، در بعضی جاها به بوگل یا بوگی من معروفه.»
انواع گوناگونی از بوگارت ها وجود دارند. چه آن ها که از خون تغذیه می کنند تا بناخراب کن های بی خطری که فقط سروصدا راه می اندازند. خیلی عجیب بود که محلی ها آن ها را به نام های مختلف می شناختند.
تصمیم گرفتم چیزی را که در طوفان و میان ابر دیده بودم برای استادم تعریف کنم. گفتم: «طوفان رو یادتون می آد؟ من چیز عجیبی تو طوفان و ابر سیاه بالای سرم دیدم، یک جفت چشم که بهم زل زده بودن.»
محافظ ایستاد و بهم خیره شد. هر کسی با گفتن این حرف ها ممکن بود بهم شک کند یا بلندبلند بخندد، می دانستم حرفم مسخره است. اما استادم صحبتم را جدی گرفت.
پرسید: «مطمئنی پسر؟ ما تو خطر افتاده بودیم حتی ماهیگیر هم ترسیده بود هرچند بعدش سعی می کرد وانمود کنه طوفان خطرناکی نبوده. تو یه همچین موقعیت هایی گول ذهن مون رو می خوریم. تخیلات مون به کار میفته. اگه خوب به ابرها نگاه کنی، تصویرهایی رو می بینی.»
گفتم: «اما مطمئنم فقط خیال نبودن. دوتا چشم بودن، یکی سبز و یکی آبی و نگاه شون دوستانه نبود.»
محافظ سرش را تکان داد و گفت: «باید صبر کنیم. ما اینجا غریبیم، هر موجود عجیبی که ما نمی شناسیم ممکنه جایی پنهان شده باشه.»
دوباره به راهش ادامه داد. تعجب کردم که آلیس حرفی نزد، چون چهره اش نگران بود.
ساعتی بعد، بوی ماهی به مشام مان رسید، از یکی از خیابان های باریک و شلوغ شهر گذشتیم و به سمت رودخانه رفتیم. با اینکه تازه صبح شده بود، همه جا شلوغ و پرهیاهو بود و مردم یکدیگر را هول می دادند. فروشنده ها از هر گوشه ما را صدا می کردند. گروه های موسیقی خیابانی را می دیدیم، مرد پیری پول جمع می کرد و پسرهای جوانی فلوت می زدند. در همه ی آن شلوغی ها، کسی کاری به کار ما نداشت. از زمانی که وارد مونا شدیم، وضع مان بهتر شده بود.
مسافرخانه های زیادی وجود داشت، اما روی پنجره ی بیشترشان روی کاغذی نوشته بودند جا ندارند. اما سرانجام دو مسافرخانه با جای خالی پیدا کردیم. قیمت اولی خیلی زیاد بود. پولی برای استادم باقی نمانده بود، اما امیدوار بود برای سه یا چهار شب اتاقی برای مان بگیرد و در آن مدت خودمان پولی دست وپا کنیم. وقتی وارد دومین مسافرخانه شدیم، بی هیچ توضیحی گفتند جا ندارند. استادم حرفی نزد. بعضی از محلی ها از محافظ ها خوش شان نمی آید از آن ها می ترسند، چون محافظ ها با تاریکی می جنگند و بقیه فکر می کرد ند اشرار همیشه نزدیک مان هستند.
تا اینکه بالاخره در خیابانی تنگ و باریک که حدود صد یارد از رودخانه فاصله داشت، به سومین مسافرخانه ی خالی رسیدیم. محافظ با شک و تردید به آن نگاه می کرد.
آلیس گفت: «حتماً جای خالی داره. کی دلش می خواد تو همچین جایی بمونه؟» و اخم کرد.
من هم در تایید حرفش سرم را تکان دادم. نمای بیرونی اش رنگ لازم داشت و دو پنجره ی طبقه ی بالا و پنجره ی پایینی بسته بودند. برای تابلوی آن هم باید کاری می کردند؛ تابلو فقط از میخی آویزان بود و وزش ضعیف ترین باد، آن را روی سنگ فرش خیابان می انداخت. اسم مسافرخانه ویولن زنِ مرده بود و تصویر اسکلتی را که مشغول زدن ویولن بود نشان می داد.
محافظ گفت: «خب باید یه جایی برای خوابیدن پیدا کنیم و نمی تونیم خیلی ایراد بگیریم. بذار ببینیم رفتارشون چطوره؟»
داخل مسافرخانه آن قدر تاریک بود که به نظر نصف شب می رسید. یک دلیلش پنجره های بسته بود، اما ساختمانی هم مقابلش قرار داشت. شمعی روی پیشخان جلوی در سوسو می زد و کنارش زنگ کوچکی قرار داشت. محافظ زنگ را برداشت و به شدت تکان داد. اولش جوابی جز سکوت نشنیدیم، اما بعدش صدای پاهایی که از پله ها پایین می آمدند شنیده شد. صاحب مسافرخانه یکی از درها را باز کرد و وارد سالن شد. مرد بدخلق و درشتی بود که موهای چرب و درازش روی یقه ی پیراهن کهنه اش پخش بود. انگار دعوا کرده و عصبانی بود، اما وقتی استادم را با آن سرووضع، ردا، کلاه و چوبدستی دید حالت چهره اش تغییر کرد.
با خوشحالی گفت: «یه محافظ! بالاخره دعاهام مستجاب شد!»
استادم گفت: «اتاق می خوایم. اما انگار مشکلی دارین؟ من می تونم کمک تون کنم.»
صاحب مسافرخانه به کفش های نوک تیز آلیس نگاهی انداخت و با شک و تردید گفت: «شما محافظین درسته؟»
زن ها و دخترهایی که کفش های نوک تیز پای شان است اغلب در نظر مردم جادوگرند. این مورد درباره ی آلیس درست بود، مادرش، بنی لیزی، دو سال تعلیمش داده بود. او دوست نزدیکم بود و کارهای زیادی با هم انجام داده بودیم. جادوهای آلیس بیشتر از یک بار جانم را نجات داده بود، اما استادم همیشه نگران بود که او روزی دوباره به سوی تاریکی برگردد. استادم اخمی کرد و به سمت صاحب مسافرخانه برگشت.

نظرات کاربران درباره کتاب خشم پنهان

لطفا جلد بعدی رو موجود کنید
در 2 سال پیش توسط رضا
لطفا اگه میخواین کتابای چند جلدی بذارید تا اخرین کتاب بذارین که به خاطر دو جلد آخر مجبور نباشیم پستى سفارش بدیم
در 2 سال پیش توسط mis...188
لطفا جلد ۹ این مجموعه رو قرار بدید
در 2 سال پیش توسط A.R.F.R
کتاب عالیه ..... ولی چرا اون دو تا جلد بعد رو نمیذارید ؟؟ خواهش میکنم لطف کنین جلد های بعد رو هم بزارید ... من به امید شما این همه جلد رو خریداری کردم ... ممنون میشم اگر که جلدهای بعد رو بذارید
در 1 سال پیش توسط spy....mk
برای دوستان باید بگم که این کتاب نسخه های بعدیش چاپ نشده
در 9 ماه پیش توسط نیکی
لطف کنید دو جلد اخر رو هم بذارید
در 8 ماه پیش توسط fsh...a96
لطفاً جلدای بعدی رو هم بذارید
در 5 روز پیش توسط ساده کاوه
با سلام می خواستم بگم که واقعا کتابی که اینقدر خوبه نباید نا تموم بمونه بخصوص اونایی که تو شهر های کوچیک زندگی می کنن شاید نتونن از کتابفروشی ها جلد های بعدی کتاب رو پیدا کنن حالا که چند نفر تو این کشور دارن کتاب میخونن شما مانع نشید چون اینجا راهت ترین راه واسه رسیدن به کتاب مورد علاقه خیلیا هستش لطفا جلد های ۱۳،۱۲،۱۱ رو هم اضافه کنید اونایی که موفق هستن لایک کنن تا شاید دیده شه
در 6 ماه پیش توسط احمدرضا صناعی
تا جلد سیزدهم چاپ شده لطفا بقیش بزارید
در 7 ماه پیش توسط mr....297
ادامه شو بزارید ممنون..
در 2 ماه پیش توسط حامد نوراللهی