فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هجوم تاریکی

کتاب هجوم تاریکی
آخرین شاگرد

نسخه الکترونیک کتاب هجوم تاریکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هجوم تاریکی

حافظ، بدون این‌که حرفی بزند، برگشت و از تپه بالا رفت، او تقریباً می‌­دوید. خیلی زود مسیرمان را تغییر دادیم و وارد راه گل‌­آلود منتهی به خانه شدیم. بعد از این‌که از تپه بالا رفتیم و به حاشیه‌ی باغ رسیدیم، به سگ‌ها دستور دادم که همان‌جا منتظرمان بمانند و ما به سمت درختان جلو رفتیم. فوری اجساد را پیدا کردیم. چند وقت بود که آن‌جا بودند، بوی تعفن‌شان به مشام می‌­رسید؛ لباس یکدست خاکستری و کلاه‌خود دشمن را بر سر داشتند. چه عاقبت بدی! گلوی‌شان بریده و جمجمه‌های‌شان متلاشی شده بود. معلوم بود که کار بوگارت است. از درخت‌ها که گذشتیم و به سمت چمن­‌ها پیش رفتیم، متوجه درستی حرف‌های قصاب شدیم. تعداد افراد دشمن در مقابل بوگارت خیلی زیاد بوده. بوگارت تعدادی از سرباز‌ها را در این سمت از باغ ­کشته، اما بقیه‌ی سربازها از سمت دیگر باغ وارد خانه شدند و آن را آتش زدند. فقط دیوار سوخته‌­ای از خانه باقی‌مانده بود. از خانه‌ی محافظ در چیپندن فقط پوسته­‌ای مانده بود. سقفش ریخته و کتابخانه‌ی باارزشش ویران شده بود. او مدت‌ها به خرابه‌ها خیره شد و هیچ حرفی نزد. تصمیم گرفتم سکوت را بشکنم....

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هجوم تاریکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. غرق در خون



محافظ، آلیس و من به همراه سه سگ شکاری، کلو، بلاد و بون از لانگ ریج به سمت چیپندن می رفتیم. سگ ها پشت سرمان با هیجان پارس می کردند. ابتدای سفرمان خوب بود. تمام بعدازظهر باران بارید، اما دیگر بند آمده بود. آسمانِ پاییزی صاف بود و فقط باد سردی می وزید. هوا برای پیاده روی مناسب بود. به نظرم همه چیز خوب پیش می رفت.
اما نزدیک قله، اتفاق پیش بینی نشده ای در انتظارمان بود. دود سیاهی از دور، از شمال بیشه زارها دیده می شد که به نظر کسر بود که می سوخت. آیا سرانجام جنگ به آن منطقه هم رسیده بود؟ تعجب کرده و ترسیده بودم.
چند سال پیش، دشمن از سمت جنوب به سرزمین مان حمله کرد. با وجود تلاش های مردم منطقه برای جلوگیری از ورود آن ها، به تدریج به سمت شمال پیشروی کردند.
محافظ پرسید: «اون ها چه طور بدون این که ما بفهمیم تا اون جا پیش رفتن؟» گیج شده بود ریشش را خاراند و ادامه داد. «باید خبرش می رسید، حداقل اخطاری، چیزی!»
گفتم: «ممکنه گروهی از سمت دریا حمله کرده باشن.» احتمالش زیاد بود. کشتی های دشمن قبلاً به ساحل رسیده بودند و به خانه های مسکونی کنار ساحل حمله کرده بودند، درنتیجه آن قسمت مدت ها پیش از منطقه جدا شده بود.
محافظ سرش را تکان داد و با عصبانیت از تپه پایین رفت. آلیس لبخند غمگینی زد. با عجله به دنبال محافظ به راه افتادیم. به سختی چوبدستی و کیف ها ی مان را حمل می کردم، سعی می کردم تعادلم را روی علف های لغزنده حفط کنم. می دانستم استادم نگران کتابخانه ا ش است. از دزدی و آتش سوزی در جنوب منطقه اطلاع داشتیم و او نگران سالم ماندن کتاب هایش بود؛ گنجینه ای از اطلاعاتی که طی نسل های متعدد از محافظان جمع شده بود.
سال سوم کارآموزی ام بود و مشغول یادگیری درس ها بودم؛ مواجهه با اشباح، گَست ها، جادوگران، بوگارت ها و تمام موجودات دنیای تاریک. استادم بیش تر روزها آموزشم می داد، اما منبع دیگر یادگیری ام همان کتابخانه بود که خیلی باارزش بود.
از تپه پایین آمدیم و مستقیم به سمت چیپندن رفتیم. با هر قدمی که برمی داشتیم تپه های سمت شمال بزرگ تر به نظر می رسید. از رودخانه ی کوچک که عبور می کردیم، از روی سنگ ها می گذشتیم و آب به سروصورت مان می پاشید. ناگهان آلیس به مقابل اشاره کرد و فریاد زد: «سربازهای دشمن!»
از دور گروهی مرد به سمت شرق می رفتند، از مسیری عبور می کردند که ما می رفتیم، دوزاده نفر یا بیش تر بودند. شمشیرهای شان به کمرشان بسته بود و در نور آفتابِ در حال غروب برق می زد.
در کنار رودخانه ایستادیم. سرمان را پایین آوردیم و خم شدیم. امیدوار بودیم که ما را ندیده باشند. به سگ ها هم اشاره کردیم که بنشینند و ساکت باشند؛ فوری اطاعت کردند.
سربازها لباس نظامی خاکستری رنگی به تن داشتند و کلاه خودی از فولاد بر سرشان بود که محافظی برای دماغِ پهن و عمودی داشت و تا آن زمان ندیده بودم. آلیس درست گفته بود. آن ها گروه بزرگی از ماموران گشتی دشمن بودند. بدبختانه فوری ما را دیدند. یکی از آن ها اشاره کرد و دستور داد، بعد گروه کوچکی به سمت ما دویدند.
محافظ فریاد زد: «از این طرف!» و کیفش را از دستم کشید تا سریع تر فرار کنیم. به دنبال جریان رودخانه می دوید و من و آلیس هم همراه سگ ها دنبالش می رفتیم.
مقابل مان جنگل بزرگی بود. با خودم فکر کردم که شاید جای مناسبی برای پنهان شدن باشد. اما به محض این که به درخت ها نزدیک شدیم، ناامید شدم. زیرا درخت ها را هرس کرده بودند و هیچ شاخ وبرگ اضافی و بوته ای برای پنهان شدن وجود نداشت.
برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. سربازهایی که دنبال مان بودند پراکنده شده بودند. هنوز بیش ترشان به ما نزدیک نشده بودند، اما سربازی جلو تر از همه بود و می توانست ما را بگیرد؛ شمشیرش را به طرز تهدیدآمیزی در هوا تکان می داد.
محافظ ایستاد، کیفش را پایین پایم گذاشت و گفت: «تو برو، پسر! من حسابش رو می رسم.» و به سمت سرباز برگشت.
با عصبانیت سگ ها را صدا زدم. نمی توانستم استادم را در آن وضعیت تنها بگذارم. دوباره کیفم را برداشتم و چوبدستی ام را آماده نگه داشتم تا اگر لازم شد سگ ها را ببرم و به کمکش بروم. آن ها بزرگ و شکاری بودند.
برگشتم و به آلیس نگاه کردم. او هم ایستاده و باتعجب به من زل زده بود. انگار زیرلب با خودش صحبت می کرد.
وزش باد قطع شد و سرما مثل خنجری از یخ به صورتم خورد. ناگهان همه جا آرام شد، انگار همه ی موجودات زنده ی جنگل نفس های شان را در سینه حبس کرده بودند. پیچک هایی از درختان و مه ما را احاطه کردند. دوباره به آلیس نگاه کردم. قبل از آن متوجه هیچ نشانه ای از تغییر وضعیت هوا نشده بودم. به نظر طبیعی نبود. آیا طلسم تاریکی بود؟ گیج شده بودم. سگ ها نشسته بودند و به آرامی زوزه می کشیدند. اگر آلیس با استفاده از طلسم تاریکی قصد کمک به ما را داشت، استادم عصبانی می شد و جلویش را می گرفت. آلیس دو سال جادوگری آموزش دیده بود و استادم همیشه نگران بود که او دوباره به دنیای تاریک برگردد.
محافظ حالت دفاعی به خودش گرفته و چوبدستی اش را مورب نگه داشته بود. سرباز به او رسید و با شمشیرش ضربه ای زد. وحشت کردم. اما نباید می ترسیدم. فریادی از درد شنیدم. صدای سرباز بود، استادم هنوز سالم بود. شمشیر مهاجم روی علف ها افتاد. محافظ ضربه ی محکمی به گیجگاهش زد و سرباز به زمین افتاد.
مه غلیظ و غلیظ ­ تر ­می شد. چند لحظه استادم از جلوی چشمم ناپدید شد. بعد صدای دویدنش را به سمت خودمان شنیدم. خودش را که به ما رساند، به سرعت به سمت دریاچه رفتیم. با هر قدم مه غلیظ و غلیظ ­ تر می شد. از جنگل گذشتیم، ولی دریاچه و درختان صدها یارد و تا شمال ادامه داشتند تا این که سرانجام محافظ سرش را تکان داد که توقف کنیم. همراه سگ ها به درون گودالی رفتیم، خم شدیم و نفس­ مان را در سینه حبس کردیم و گوش به زنگ بودیم. اول هیچ صدایی نمی آمد، اما بعد صداهایی از شرق و شمال شنیدیم. آفتاب غروب می کرد و هر دقیقه شانس پیدا کردن مان کم تر می شد، آن ها هنوز دنبال مان بودند.
درست زمانی که فکر می کردیم جان سالم به در بردیم، صداها از سمت شمال بلند تر شد و بعد صدای پاهایی را شنیدیم که نزدیک و نزدیک ­ تر می شدند. انگار تصادفی جای مان را پیدا کردند، من و استادم چوبدستی­ مان را محکم در دست گرفتیم وآماده ی مبارزه شدیم.
مردانی که دنبال مان بودند از چند یاردی سمت راست­ مان گذشتند. ما سایه ی سه مرد را دیدیم، سرمان را خم کردیم و دولا شدیم. آن ها ما را ندیدند. صدای پاها که کم­ کم قطع شد، محافظ سرش را تکان داد و زیرلب گفت: «نمی دونیم چند نفر دنبال مون هستن، اما انگار تصمیم دارن ما رو بگیرن. پس بهتره امشب رو همین جا بمونیم.»
درنتیجه، آن شب را در آن گودال سرد و تاریک گذراندیم. خوب نخوابیدم، داشتم به خواب عمیقی می رفتم که آلیس بیدارم کرد.
فوری بلند شدم، به من خیره شده بود. آفتاب زده بود و ابرهای تیره را بالای سرم می دیدم. صدای باد از میان پرچین شنیده می شد و شاخه های بی­ برگ درختان را خم می کرد. گفتم: «همه چی روبه راهه؟»
آلیس لبخند زد و با سر تایید کرد. گفت: «تا یک مایلی مون که کسی نیس. اون ها ول کردن و رفتن.»
بعد صدای ناله ­ای از همان نزدیکی ها شنیدم. محافظ بود.
آلیس گفت: «انگار داره خواب بد می بینه.»
گفتم: «بهتره از خواب بیدارش کنیم!»
ــ چند دقیقه راحتش بذار. بهتره خودش از خواب بلند شه.
اما اگر کاری نمی کردیم، صدای درد و ناله ­اش بیش تر می شد و بدنش شروع به لرزیدن می کرد و حالش بد تر می شد. درنتیجه چند دقیقه بعد به آرامی تکانش دادم و بیدارش کردم.
گفتم: «حال تون خوبه آقای گرگوری؟ انگار داشتین کابوس می دیدین.»
لحظه ای چشم هایش وحشی شد و مثل دشمن و غریبه نگاهم کرد. بالاخره گفت: «آره، کابوس می دیدم. خواب بنی لیزی رو می دیدم...»
بنی لیزی مادر آلیس بود، جادوگر قدرتمندی که محافظ در یکی ازگودال­ های باغ چیپندن انداخته بودش.
استادم ادامه داد: «اون رو تخت پادشاهی نشسته بود و فیند سمت چپش ایستاده بود. اونا تو تالار بسیار بزرگی بودن. اول نشناختم شون. کف سالن پر از خون بود. زندونی ها، از قبل از این که سرشون رو بزنن و اعدام­ شون کنن، از ترس و وحشت گریه و زاری راه انداختن. اون تالار منو به وحشت انداخت و اعصابم رو بهم ریخت.»
پرسیدم: «اون تالار کجا بود؟»
محافظ سرش را تکان داد و گفت: «بنی ­لیزی تو تالار بزرگی در قلعه ی کَسر بود! او حکمرانِ منطقه بود.»
گفتم: «فقط یه کابوس بود. بنی لیزی اسیر شده و جاش امنه.»
محافظ گفت: «شاید، اما فکر نمی کنم تا حالا خوابِ زنده ای مثل این دیده باشم.»

نظرات کاربران درباره کتاب هجوم تاریکی

عالیه واقعا ارزش خونده شدن رو داره
در 1 سال پیش توسط ari...381
♡♡♡
در 1 سال پیش توسط امیر پارسا
خیلی توپه
در 1 سال پیش توسط mah...271
معرکه است. بهترین کتابی هست که تو تمام عمرم خوندم.واقعا به خوندنش می ارزه. حتما و حتما این کتاب رو بخونید 😉👌👌👌👌اینم بقیه ستاره هاش ⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️
در 7 ماه پیش توسط has...363
gooooooood
در 1 ماه پیش توسط sina sp
یکی لطفن بگه آیا در ژانر فانتزیه این کتاب؟ و اینکه خوندن این مجموعه ترتیب خاصی داره؟؟؟؟ چرا معرفی کتاب ها کامل نیست؟!
در 1 سال پیش توسط افسانه ن.
باید به ترتیب خونده بشن؟؟
در 2 ماه پیش توسط زینب اسکندری