فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شانس ضرب در هفت

کتاب شانس ضرب در هفت

نسخه الکترونیک کتاب شانس ضرب در هفت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شانس ضرب در هفت

آهای آدم‌ها! چشم‌‌تان را خوب باز کنید. همچین چیزی واقعاً شگفت‌انگیز است. اگر گیاهان هم صدا داشتند، آن وقت همه چی فرق می‌کرد. آن‌ها نه میومیو می‌کنند، نه واق‌واق و نه جیک‌جیک. با رنگ و شکل و اندازه و بافت‌شان با ما ارتباط برقرار می‌کنند. ما فکر می‌کنیم آن‌ها چشم ندارند. اگر ندارند، پس چطوری می‌توانند زاویه‌ی تابش خورشید و طلوع ماه را ببینند. آن‌ها وزش باد را فقط احساس نمی‌کنند؛ دقیقاً به همین علت تغییر جهت می‌دهند. قبل از اینکه فکر کنید من دیوانه‌ام (که خب، همه چی امکان دارد)، کمی به بیرون نگاه کنید. همین حالا. امیدوارم منظره‌‌ی روبه‌روی‌تان پارکینگ عمومی یا دیوار ساختمان نباشد...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شانس ضرب در هفت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

بیدی شانس

یک نابغه چیزی را که آدم های دیگر توانایی دیدنش را ندارند، نشانه می گیرد و به هدف می زند.

همه با هم بیرون بستنی فروشی فاسترز فریز، پشت میز و نیمکت های فلزی خزه ای رنگش نشسته ایم.
چهارتایی.
همه مان داریم بستنی قیفی می خوریم، از آن هایی که سر پُفی نرمش را توی شکلات مایع فرو کرده اند (شکلات تا سرد می شود مثل پوسته ای سخت اما شکننده دور بستنی را می گیرد).
حالا که مشغول خوردنیم، دیگر چیزی نمی گویم اما علتش موم شکلات است. دقیقش را بخواهید: این موم یک جور پارافین خوراکی است که کاربرد غذایی دارد.
رویه ی شکلاتی تا سرد می شود، طعم خوب وانیل را توی خودش حبس می کند. و کار ما این است که از اسارت آزادش کنیم.
معمولاً من بستنی قیفی نمی خورم. اگر بخورم، آن قدر وسواس به خرج می دهم که ذره ای از نظم خارج نشود.
اما امروز نه:
چون توی یک مکان عمومی هستیم.
امروز تو نخ کسی نرفته ام.
فقط سعی می کنم بستنی قیفی ام را بخورم که همین طور دارد ازش چکه می کند و کلی کثافت کاری راه انداخته.
حتماً این بار من برای بقیه تماشایی شده ام.
چرا؟
چون دارم به زبان ویتنامی حرف می زنم که خب "زبان مادری"ام هم نیست.
وای که چقدر از این کلمه ی زبان خوشم می آید. با اینکه زبان این همه به ما خدمت می کند، اما معمولاً مردم آن طور که باید برای این ماهیچه ی انقباضی ارزش قائل نیستند.
پس بگذار خودم ازت تشکر کنم، زبان جونم.
اینجا نشسته ام، زیر سایه ی آفتاب بعدازظهر و تا فرصت پیدا می کنم به زبان ویتنامی حرف می زنم که حالا انگار بیشتر وقت ها شده.
الان مشغول صحبت با دوست جدیدم، مای هستم. حتی برادر بزرگش، کوانگ ـ ها که همیشه توی دلم ترس می اندازد، دارد چند کلمه ای به همین زبانی که حالا دیگر بین خودشان نیمه مخفی است، با من حرف می زند.
دِل دوک که با ماشینش ما را اینجا آورده، ساکت است.
چون ویتنامی بلد نیست.
معمولاً خوشم نمی آید کسی را توی جمع حذف کنم (چون بیشتر وقت ها، این منم که توی جمع حذف می شوم، برای همین می دانم چه حالی دارد). اما با حذف کردن آقای دوک، مشکلی ندارم. چون هر چی باشد، مشاور مدرسه است و کارش دقیقاً همین است که بنشیند و به حرف های دیگران گوش کند.
دست کم، باید این طور باشد.
دوستم، مای، بیشتر از سهمش می خورد و حرف می زند (می خواهم بقیه ی بستنی ام را بدهم به مای، البته هر وقت دلم را بزند). با این خورشیدی که روی صورت مان افتاده و بستنی شیرینی که چهار دانگ حواس مان را به خودش جمع کرده، الان فقط از یک چیز مطمئنم و آن هم اینکه، امروز را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.

۱۷دقیقه بعد از ورودمان به پارک، باز سوار ماشین دِل دوک شده ایم.
مای دلش می خواهد از وسط پارک صنوبران هیگِن بگذریم. سرتاسر سال، غازهای خیلی بزرگی آنجا زندگی می کنند که مای فکر می کند من باید ببینم شان.
چون دو سال از من بزرگ تر است، او هم مثل خیلی از بزرگ تر ها، توی این دام افتاده که همه ی بچه های کوچولو دوست دارند به چیزهایی مثل اردک های چاق و چله زل بزنند.
البته اشتباه نشود، من از دیدن پرندگان وحشی آبزی لذت می برم.
اما بیشتر از اینکه دلم بخواهد به پرندگان پارک صنوبران هیگن زل بزنم، دلم می خواهد بدانم بالاخره شورای شهر برای کاشت گیاهان بومی منطقه توی این پارک، چه تصمیمی گرفت.
از قیافه ی دِل هم پیداست (چشم هایش را از توی آینه ی جلو می توانم ببینم) که کوچک ترین علاقه و هیجانی برای دیدن این چیزها ندارد. با این همه، حرف مای را گوش می کند و از کنار پارک رد می شود.
کوانگ ـ ها، تو صندلی جلوی ماشین فرو رفته و فکر کنم همین که مجبور نیست با اتوبوس جایی برود، خوشحال است.
توی پارک صنوبران، هیچ کدام مان از ماشین پیاده نمی شویم، چون دِل می گوید باید زودتر ما را به خانه های مان برساند.
البته تا به بستنی فروشی فاسترز فریز رسیدیم، خودم به مامانم زنگ زدم که بهش خبر بدهم از مدرسه دیر برمی گردم. اما چون گوشی را برنداشت، برایش پیغام گذاشتم.
روی تلفن همراه بابا هم پیغام گذاشتم.
خیلی عجیب است که از هیچ کدام شان خبری نشد.
چون هر وقت نتوانند همان موقع جواب تلفنم را بدهند، همیشه در اولین فرصت بهم زنگ می زنند.
همیشه که این جوری بوده.
***
تا آقای دِل می پیچد به خیابان مان، ماشین پلیسی را توی راه ورودی پارکینگ خانه مان می بینم.
همسایه ی جنوبی مان خانه اش را تخلیه کرده و رفته . خانه اش را هم گذاشته برای حراج. حتی یک تابلو روی چمن های سوخته ی حیاط جلوی خانه شان نصب کرده که خانه در تصرف بانک است.
همسایه های ضلع شمالی خانه مان هم که مستاجرند. البته تا حالا فقط یک بار موفق شدم ببینم شان، آن هم دقیقاً ۷ ماه و چهار روز پیش بود، یعنی درست همان روزی که به اینجا اسباب کشی کرده بودند.
به ماشین پلیس زل می زنم. یعنی کسی به خانه ی خالی همسایه دستبرد زده؟
بیخود نیست که مامان همه اش می گوید خانه ی خالی توی محل همیشه باعث دردسر است.
به هر حال، این حرف ها بودن این پلیس ها را، آن هم توی راه ورودی خانه ی ما، توجیه نمی کند.
نزدیک تر که می شویم، می بینم دو تا افسر توی ماشین گشت پلیس نشسته اند و از طرز لمیدن شان هم پیداست که مدت هاست منتظرند.
احساس می کنم تمام بدنم سفت شده.
کوانگ ـ ها از صندلی جلو می گوید: «چی شده پلیس آمده در خانه تان؟»
نگاه مای از برادرش به من می چرخد. حالا قیافه ی او هم حالت پرسشی پیدا کرده.
حتماً دارد فکر می کند یا بابام دزد است یا از آن پسرخاله های بزن بهادر دارم. شاید هم کل خانواده ام شرّاند؟
خب حق دارد، چون ما خیلی وقت نیست که همدیگر را می شناسیم، بنابراین هر احتمالی وجود دارد.
من صدایم درنمی آید.
می دانم که دارم دیر برمی گردم خانه. یعنی مامان و بابا آن قدر دل شان شور افتاده که به پلیس زنگ زده اند؟
اما من که برای شان پیغام گذاشته بودم.
گفته بودم که حالم خوب است.
باورم نمی شود همچین کاری کرده اند.
هنوز دِل دوک ماشین را پارک نکرده، در ماشین را باز می کنم و پیاده می شوم. می دانم که کار خطرناکی کرده ام.
از ماشین می پرم پایین و می دوم طرف خانه و بی خیالِ چمدان دستی قرمز چرخدارِ پُر از تکالیف مدرسه ام می شوم که توی ماشین جا گذاشته ام.
هنوز پایم را دو قدم توی راه ورودی خانه نگذاشته ام که درِ ماشین پلیس باز می شود و یک افسر زن جلو می آید.
زن موهای پرپشت نارنجی اش را دم اسبی کرده.
سلام نمی کند، فقط عینک آفتابی اش را پایین می آورد و بهم می گوید: «تو روبرتا و جیمز شانس را می شناسی؟»
سعی می کنم جواب بدهم، اما فقط صدای پچ پچ ضعیفی از دهانم خارج می شود: «بله!»
خیلی دلم می خواهد این را هم به حرفم اضافه کنم: «اسمش جیمی شانس است. کسی به بابام جیمز نمی گوید»، اما صدایم در نمی آید.
افسر پلیس باز با عینکش بازی می کند. با اینکه سر و ریختش برای این کارها جان می دهد، اما نمی دانم چرا قدرت عملش را از دست داده.
زیر لب می گوید: «... چه نسبتی باهاشان داری...؟»
آب دهانم را به زور قورت می دهم. یک دفعه احساس می کنم دهانم خشک شده و چیزی راه گلوم را بسته: «من دخترشان هستم...»
تا آن موقع، دِل دوک هم از ماشین پیاده شده و همراه چمدان دستی چرخدار م عرض پیاده رو را طی می کند. مای هم پابه پایش می آید. اما کوانگ ـ ها از جایش تکان نمی خورد.
دومین افسر پلیس هم که مرد جوانی است، از ماشین پیاده می شود و می آید کنار دست همکارش می ایستد. اما هیچ کدام شان حرف نمی زنند.
ساکتِ ساکت اند .
سکوتی وحشتناک!

نظرات کاربران درباره کتاب شانس ضرب در هفت

عالی و عالی!! خلاصه: داستان یک دختر به اسم بیدی شانس است که تا حالا دو بار پدر و مادذش را از دست داده
در 2 سال پیش توسط kas...far
نمیشه نخوندش معرکه
در 1 سال پیش توسط ملیکا همایی
جالب و آموزنده با ترجمه ای روان. از لحاظ سنی با دنیای نوجوانی فاصله ام زیاده ولی با این حال با خوندن این کتاب حالم بهتر شد. نکات خوب و آموزنده ای داره برای همه، چه نوجوان ها و چه بزرگترها.
در 7 ماه پیش توسط ابوالفضل عزیزی