فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب موش گریزپا

کتاب موش گریزپا

نسخه الکترونیک کتاب موش گریزپا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب موش گریزپا

غروب، سر و کله‌ی مسافران جدید پیدا شد. بعضی‌ها به اثاثیه‌ی کهنه و سر گوزن‌های خاک‌گرفته نگاهی انداختند و هتل را ترک کردند، اما عده‌ای که خیلی خسته بودند و نمی‌توانستند دنبال هتل بهتری بگردند، همان‌ جا ماندگار شدند. رالف، زمانی که تلویزیون روشن بود، با پنجه‌هایش موتورسیکلتش را تمیز و براق می‌کرد و هنگامی که خاموش بود، فقط چُرت می‌زد؛ آن‌قدر هیجان‌زده بود که نمی‌توانست حسابی بخوابد. ‌سرانجام، صدای ملایم و بی‌روح شیپورِ خاموشی از دوردست شنیده شد و ماتِ پیر از درِ جلویی به ایوان رفت تا ستاره‌ها را تماشا کند. ‌لحظه‌ی موعود فرا رسیده بود! رالف کلاه ایمنی‌اش را برداشت. فرمان موتورسیکلتش را گرفت و همان‌طور که سعی می‌کرد توجه کارمند شب را جلب نکند، آن را از درِ جلوی هتل بیرون برد.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب موش گریزپا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





۲.  جاده ی باز

رالف که از شدت هیجان، نمی توانست مانند روزهای گذشته زیر ساعت دیواری بنشیند و تلویزیون تماشا کند، تمام روز، زیر تلویزیون و کنار موتورسیکلتش نشست و آنچه در سرسرای هتل می گذشت را تماشا کرد تا شب فرا برسد. مسافرها باروبُنه شان را با سر و صدا به زمین می گذاشتند. مهمان ها از کمبود حوله در اتاق شان شکایت می کردند. مسئولِ پذیرش پس از رفتن آن ها به مات می گفت: «این ها فکر می کنند اینجا کجاست؟ هتل چهارستاره است؟»
رالف صدای مدیر هتل را شنید که با عصبانیت در مورد خاکستر سیگارِ روی فرش به مسئول نظافت هتل تذکر داد. بعد، صدای مسئول نظافت به گوشش رسید که با خشم بیشتر، نظافتچی هتل را بازخواست کرد. نظافتچی جاروبرقی را چنان سَرسَری و با بی قیدی روی فرش کشید که رالف حتی کَکِش نگزید! او تمام هوش و حواسش متوجه فرا رسیدنِ شب بود.
هنگامی که گارف برای رفتن به اردوگاه شاد، با چکمه های نو و قدم های سنگین، از سرسرای هتل گذشت، رالف آرزو کرد که می توانست دنبال او از درِ ورودی خارج شود و از پله ها پایین برود.
غروب، سر و کله ی مسافران جدید پیدا شد. بعضی ها به اثاثیه ی کهنه و سر گوزن های خاک گرفته نگاهی انداختند و هتل را ترک کردند، اما عده ای که خیلی خسته بودند و نمی توانستند دنبال هتل بهتری بگردند، همان جا ماندگار شدند. رالف، زمانی که تلویزیون روشن بود، با پنجه هایش موتورسیکلتش را تمیز و براق می کرد و هنگامی که خاموش بود، فقط چُرت می زد؛ آن قدر هیجان زده بود که نمی توانست حسابی بخوابد.
سرانجام، صدای ملایم و بی روح شیپورِ خاموشی از دوردست شنیده شد و ماتِ پیر از درِ جلویی به ایوان رفت تا ستاره ها را تماشا کند.
لحظه ی موعود فرا رسیده بود! رالف کلاه ایمنی اش را برداشت. فرمان موتورسیکلتش را گرفت و همان طور که سعی می کرد توجه کارمند شب را جلب نکند، آن را از درِ جلوی هتل بیرون برد. روی ایوان، سوار موتورسیکلت شد و با یک پِب پِب ب ب ب شدید، عرض سیمانی و ترک خورده ی ایوان را طی کرد و خود را سر پله ها، دَم پای مات رساند.
رالف می توانست با حیوانات صحبت کند و همین طور با کسانی که شیفته ی سرعت بودند و می دانستند تنها راهِ به حرکت درآوردن یک موتورسیکلت کوچک، درآوردن سر و صدایی شبیه صدای موتورسیکلت بزرگ است. گفت: «سلام.»
مات گفت: «سلام کوچولو! خب، کجا داری می روی؟»
رالف گفت: «دارم فرار می کنم، با موتورسیکلتم!»

نظرات کاربران درباره کتاب موش گریزپا